تبليغاتX
سکوت محض

سکوت محض

ادبی، هنری، فرهنگی، اجتماعی

 

 

آقا بعضی از مردم حیا را خورده اند و خجالت را قی کرده اند. الان یک چند وقتی است هر ننه قمری را می بینی بر می دارد برخی از اشعار شاعران قدیم را چپ و راست می کند و برخی مصراع ها را بر می دارد و حذف می کند و اصلا ً کل شعر را دور می ریزد و یک مصراع را در یک صفحه می نویسد و چه می دانم..... گند می زند توی شعر شاعر محترم و آخرش می گوید من خوانش خودم را از شعر شاعر دارم ، به کسی چه مربوط؟ یکی هم نیست بهش بگوید تو اصلا ً در اندازه ی این حرفها هستی یا نه. اگر این طور باشد که هر کس هر خوانشی دلش خواست از شعر شاعر داشته باشد که باید در شعر را گذاشت رفت پی کارش. خب اگر این طور که این آقایان می گویند باشد اگر روزی خدای ناکرده قزوینیان هم بردارند هر یک از ابیات زیر را در یک صفحه بنویسند و بگویند ما دوست داریم از دیوان سعدی یا حافظ خوانش خودمان را داشته باشیم نباید جلویشان ایستاد. آخر آنها هم حق دارند خوانش خودشان را از اشعار شاعران دیگر داشته باشند.

....کان شاهد بازاری وین پرده نشین باشد....

....کان سوخته را جان شد و آواز نیامد....

....کان چه گناه او بود من بکشم غرامتش....

بابا یک تاریخی، یک ذهنیت و تجربه ی شاعری، یک محیط زیست اجتماعی و فرهنگی و روانشناختی  مولفی، یک مذهبی ، یک آیینی ، یک فلسفه و اندیشه ای هم بالاخره در نوشتن یک شعر دخیل است. این طور که نمی شود که؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 12:38  توسط مهدی فتوحی  | 

 

این حدیث خواستگاری رفتن و سخن گفتن از جنس و کالا و خرید دلار و قیمت نفت هم گویا از دیرباز در ادبیات ما سابقه داشته و دارد. شاید هم این سنت ریشه در فرهنگ غالب عرب دارد که به یکباره همه ی رشته های چندین هزارساله ی ملت ما را پنبه کرد. زیرا مثلا ً در شاهنامه مراسم خواستگاری به گونه ی دیگری توصیف شده و اصلا ً در بعضی جاها مثل داستان عشق رستم و تهمینه خواستگاری از سوی دختر صورت می گیرد نه پسر. اما در داستان های مربوط به اعراب و وقایع بعد از اسلام قضیه کاملا ً فرق می کند و همین بساطی است که هنوز هم در بین مردم ما رایج است. مثالش هم داستان لیلی و مجنون نظامی است. دقت کنید:

با سید عامری به یکبار

گفتند چه حاجت است پیش آر

گفتا که مرادم آشنایی است

وآن هم ز پی دو روشنایی است

وآن گه پدر عروس را گفت

کآراسته باد جفت با جفت

خواهم به طریق مهر و پیوند

فرزند ترا ز بهر فرزند

معروفترین این زمانه

دانی که منم در این میانه

من درخَرَم و تو در فروشی

بفروش متاع اگر بهوشی

یعنی من می خرم و تو می فروشی. جنست را بفروش اگر شعور داری.

جالب تر این که حتا در این مراسم از شیربها و غیره هم سخن می گفته اند چنان که نظامی می گوید:

طوفان دِرَم بر آسمان رفت

در شیربها سخن به جان رفت

بله دیگر. در تمام دوران استیلای اسلام برایران زن بیچاره با جنس همسنگ دانسته شده و آن را خرید و فروش می کرده اند. هر چند هنوز هم که هنوز است این قضیه همچنان مصداق دارد و در بر روی همان پاشنه ی قدیم می چرخد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 13:31  توسط مهدی فتوحی  | 

 

حضور انورتان عرض کنم که من از وقتی یادم می آید هر وقت چشمم به یک هنرمند خورده دیده ام دستش یک نخ سیگار هم هست. بعضی هاشان که کلکسییون اعتیادند. دیگر اسم نمی برم کی و کجا. مثل این که سیگار کشیدن و عرق خوردن و هرویین کفلمه کردن جزیی از سنت روشنفکری ماست. لابد می خواهند اینجوری بگویند ما آدم هایی هستیم که خیلی رنج می کشیم و هیچ چیز هم جز دود و الکل ما را تسکین نمی دهد. باری این حقیر فقیر سراپا تقصیر هم، برای این که از قافله ی هنرمندان عقب نمانم و نیز برای جلب ترحم دوستان و این که دیگران بهم بگویند ببین طفلک چه زجری می کشد، و برایم دل بسوزانند، خودم را زدم به اعتیاد . اعتیاد در مصرف چای و آب. دروغ چرا؟ جرات نداشتم مثل دیگران هرویین بکشم و یک دوباری هم که سیگار کشیدم دیدم دارم خفه می شوم و گفتم نمی خواهم و عطایش را به لقایش بخشیدم. اما برای عقب نماندن از قافله زدم به تیپ و توپ چای و اول ازیک لیوان شروع کردم و بعد یک قوری و بعد هم یک کتری. اوایل خوب بود و فقط یک مشکل داشتم و آن این بود که مدام دور از جناب... دور از جناب... دستشویی ام می گرفت. البته این اعتیاد چایخواری پر بدک هم نبود چون اینجوری پایم به تمام توالت های عمومی شهر، از توالت های مساجد و بیمارستان ها گرفته تا دستششویی های کتابخانه ها و اورژانس ها و ادارات باز شد و مجموعه ی بسیار نفیسی از دیوارنوشته های همشهریانم را جمع آوری کردم که به حول و قوه ی الهی روزی چاپشان خواهم کرد. اما به مرور دردسر تازه ای برایم پیش آمد و آن هم ناراحتی معده بود. دیدم  کم کم معده هه دارد بازی در می آورد. یک چند سالی تحمل کردم و جیک نزدم تا این که اوضاع وخیم شد و درد معده امانم را برید. البته از خیر نباید بگذریم. این درد بهانه ی خوبی بود برای سرباز زدن از کردن خیلی کارها که دلم نمی خواست انجامشان بدهم. ولی خب درد است دیگر، شوخی بر دار که نیست. تا این که گلاب به رویتان روزی اسهال خونی گرفتم و مجبور شدم بروم دکتر و دکتر هم بعد از معاینه های طولانی و خوراندن یک لیوان روغن کرچک و تپاندن یک لوله ی دراز آندوسکپی به حلقم گفت: می گذاشتی معده ت سوراخ می شد بعد می آمدی. اینجوری اگه بخوای به چایخواری ات ادامه بدی تا دو سال دیگه فاتحه ت خونده ست. تازه فهمیدم چه خبطی کرده ام. از همان روز در حضور دکتر داخلی خودم- البته حواستان که هست؟ من هم دکتر شخصی خودم را دارم، چون تازگی ها مد شده هر کس دکتر شخصی خودش را داشته باشد- قسم خوردم که دیگر لب به چای نزنم و دکتر هم فهرست بلندبالایی از چیزهایی را که نباید بخورم برایم برشمرد از قبیل خرما و گوجه فرنگی و پیاز و قهوه و الکل و خلاصه هر چیزی که دیر هضم باشد و محّرک معده. ما هم که تیغ مرگ دیگر آمده بود زیر گلویمان، جیک نزدیم و در بست پذیرفتیم و قرص های اومپرازول تجویزی دکتر را صبح به صبح ناشتا بالا انداختیم که زد و دکترمان در اثر خونریزی داخلی مرد. در مجلس ختمش از منشی اش پرسیدم  آخه دکترکه خودش این کاره بود دیگه چرا؟ گفت: مگه نمی دونستین دکتر اعتیاد شدیدی داشتن به خوردن الکل و چای و قهوه و.... تازه سیگار رو هم که آتش به آتیش روشن می کردن. البته واسه روشنفکرا بد نیست این کارا... اما خدای نکرده اگه حمید من لب به این چیزا بزنه تو خونه راهش نمی دم. در راه بازگشت از مجلس ترحیم دکتر داخلی ام مستقیم رفتم به یک قهوه خانه ی سنتی و یک قوری چای سفارش دادم و به سلامتی همه ی روشنفکرهای عالم پیاله پیاله نوشیدم.

بیت:

گفته بودم که دگر چای ننوشم و کنون

می گزم لب که چرا گوش به نادان کردم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 13:46  توسط مهدی فتوحی  | 

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

هیاهو

 

کندویی به خون می آمیزد.

 

 

بازارگرمی

 

تنها سبدی از ژاله دارد

دغلکار آسمان

 

هم نوا با ماندولین

 

چونان مرمری از علاقه

خویش را

صیقل می دهم.

 

بیمارم

 

ملال

مرا می خیساند

و کالبد بی خونم

شعرم را

بی خون می کند.

 

ژاله ی رخشان

 

زمین ِ لرزان از شوق

به زیر آفتابی از

خشونت های مهربانانه

 

به مردگان جنبش مقاومت

 

اینجا برای همیشه خواهند زیست

دیدگانی که

در برابر نور بسته بودند

که همه ی مردم

آنها را

برای همیشه

در برابر نور گشوده بودند.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 13:37  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 ترجمه ی مهدی فتوحی

 

(11)

 

قلمرو من

 

تنها

در جاودانگی می توانم

رنج این زیبایی تام را

جان ببخشم

 

در جاودانگی،

جایی که

طنین و نوری نیست

و نه طعمی

که دیگرانش گویند: بس.

بر کرانه ی زندگانی من.

 

جایی که

رود مکرر ِزندگانی و رویای من

آبی و طلایی شود.

  

(12)

 

خدای نخستین

 

روزهای پوچ

همچون

روزان بی اعتنایی  ِ راکد ِ

خدای ِ پیش از آفرینش

 

( همه چیز قرص و همه چیز تمام

در توده ای از قواعد سیاه

چون من، آری، تنها من)

 

ناگهان روزی از جنس لطف

همه چیز، مرا با چشمان من می نگرد

و من به گیتی عشق رهسپار می شوم.

 

(13)

 

گِردی

 

نوازش شانه

نوازش موج

نوازش ابر

نوازش صخره

 

دستی و نور

بر روی روح و شکیل

 

نغمه ی تماس

جاودانگی گِرد

 

(14)

 

آب بانو

 

چه چیز مرا

در خویش

باز می تابانی

که مادامی که

تصویر قلّه

در من زایل می شود

می دوم

تا در تو

به خود نشانش دهم

 

(15)

 

اندک است

 

پس پشت برگی سبز

توکای سیاه

خاموش است

بارش باران است

و پرچین باد

 

نه، آری است؛

و اندک،

آدمی.

و روز

تکبر آسمانی بدساخت.

 

 (16)

 

زیبایی برتر

 

سوری بن و افتخار

 

بوسه ی تو گل سرخی است

فسادناپذیر

که در هوای آرمانی هماهنگی من

پروازکنان

ریشه ی در میانه ی بالها را

همراهی می کند

و به عکس بهار سبز خنک

از تصاویری

که آواز می خوانند

می انبارد

نگاه خیره ،

خوشبخت

و شفاف ِ طلای سیاه مرا

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 12:33  توسط مهدی فتوحی  | 

 

1-  واژه ی شکیب را هزاران بار شنیده ایم و صفت شکیبا را نیز، اما هرگز ندانسته ایم که این واژه بن مضارع از مصدر شکیفتن است.

سعدی در بوستان آورده:

مرا پنج روز این پسر دل فریفت

ز مهرش چنانم که نتوان شکیفت.

2- برخی واج های زبان پارسی و نیز بعضی از آواها در عمر طولانی زبان تغییر یافته و به واج دیگر یا آوای دیگر تبدیل شده اند. مثال در این زمینه آنقدر زیاد است که ناگفتنش به. اما من نمی دانستم که واج ( ز) می تواند تغییر یافته ی ( ش) هم باشد. سعدی در بوستان آورده:

مرا خود دلی دردمند است ریش

تو نیزم نمک بر جراحت مریش( به معنای مریز)

3- سعدی که گویا خودش جهانگرد بوده ، در بوستانش درباره ی جهانگردی ابیاتی دارد که خواندنشان خالی از لطف نیست:

غریب آشنا باش و سیاح دوست

که سیاح جلّاب نام نکوست

نکو دار ضیف و مسافر عزیر

وز آسیبشان بر حذرباش نیز.

4- در زبان سمنانی سوزن را دَرزُن می گویند که با واژه ی درز هم ریشه است و اصطلاح " درز و دوز" و درزی( یعنی خیاط)  هم همخانواده اند با این واژه. این واژه در ادب فارسی هم نمونه دارد. سعدی در بوستان ذکر کرده:

کس از مرد در شهر و از زن نماند

در آن بتکده جای درزَن نماند

(یعنی جای سوزن انداختن نماند.) سعدی این واژه را با ( ز) مفتوح نوشته . حالا من نمی دانم اصل این درزن ، به صورت درزان بوده ، یعنی با ( ان ) که شناسه ی فاعلی است و در واژه های نظیر تابان و درخشان و غیره دیده می شود و به معنای درزنده یا دوزنده است یا نه.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 12:24  توسط مهدی فتوحی  | 

 

ما بیش از هزاران بار واژه ی گرمابه را از دهان مردم و در مطبوعات و کتاب ها و اشعار شاعران شنیده و خوانده ایم وبارهای بار به اشتباه انگاشته ایم که گرمابه به معنای آب گرم است و به تبع آن سرداب هم به معنای آب سرد. اما چنانکه دکتر محمد جعفر محجوب در سلسله سخنرانی های خود پیرامون شاهنامه آورده گرمابه در اصل مرکب از دو واژه ی گرم و آوه به معنای گنبد گرم است و سرداب هم به همین صورت به معنای گنبد سرد است. او حتا نام ساوه را مثال می زند و می گوید در اصل سه آوه به معنای سه گنبدان بوده و به مرور تغییر یافته و ساوه شده. در هنگام خوانش بوستان من نمونه هایی از کلام سعدی یافتم که موید نظر دکتر محجوب بود. سعدی در بوستان آورده:

شنیدم که وقتی سحرگاه عید

ز گرماوه آمد برون بایزید....

یا درجایی دیگر گفته:

اگر ناطقی طبل پر یاوه ای

وگر خامشی نقش گرماوه ای

که هم قافیه بودن یاوه با گرماوه خود سندی است بر تلفظ صحیح این واژه. از طرفی در این مصراع نکته ای نهفته است که سالهاست دیگر در ایران فراموش شده و آن نقش سر در حمام هاست. حتما شما اصطلاح فلانی مثل رستم سر در حمام می ماند را شنیده اید؟ که کنایه است از آدم لاف زن. این بیت سعدی می رساند که از قدیم رسم بوده در حمام ها و بر سر در آنها نقش هایی را از صورت مردم و داستان های شاهنامه و نظامی و غیره بر دیوار می کشیده اند. هنوز هم نقش های سر در حمام گنجعلی خان کرمان قابل دیدن است . حمامی سنتی که بایستی از دید جامعه شناسی به دقت بررسی و تحلیل شود. زیرا در آن، جای رختکن و سربینه ی هر یک از طبقات اجتماعی متفاوت است. به گونه ای که به ترتیب اهمیت هر یک از صنوف و طبقات نشیمنگاهشان نیز فرق می کند. شاه نشین روبروی جایگاه مردان مذهبی قرارگرفته و مکان نظامیان روبروی پیشه وران است. سنتی که دیگر با از میان رفتن حمام های عمومی دارد از این بوم رخت می بندد. اگر حمام ها را یکی از مراکز تجمع خلق الله در دوران های گذشته بدانیم  و فراموش نکنیم که حمام ها یکی از مکان های مهم اجتماع از لحاظ فعالیت های سیاسی و اجتماعی و مذهبی و حتا ازدواج ها بوده اند( یادمان نرود که مادربزرگانمان دخترهای جوان را در حمام برای فرزندان ذکور خانواده نشان می کردند) در می یابیم که جامعه ی مدرن حتا در نوع شستشوی افراد نیز دست برده و با خلق شستشوی انفرادی به صورت حمام های نمره و بعد حمام های داخل خانه ها، ما را از شناخت بخش مهمی از جامعه مان محروم داشته.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 13:25  توسط مهدی فتوحی  | 

 

نقش رستم. ۱۳۸۶

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 13:12  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

امان از دست بچه های این دوره زمانه! دست هر چه آدم بزرگ را در حاضر جوابی از پشت بسته اند. در پارک نشسته بودم و به گیاهان زرد و رنگ و رو رفته ی دور و برم خیره شده بودم که دیدم بچه ی کوچک چهار پنج ساله ای  آمد و روی صندلی ، کنارم، نشست. به قصد باز کردن سر صحبت، با او همبازی شدم و شروع کردیم به گپ زدن با هم. از اسمش پرسیدم و از کس و کارش و این که خانه شان کجاست و چندتا خواهر و برادر دارد. بد مسّب نم پس نمی داد و لام تا کام حرف نمی زد و هی قمیش می آمد. تصمیم گرفتم کمی با او مزاح کنم و بازی زبانی. بهش گفتم: بابا جان! بگو دوچرخه. من ّ و مونّی کرد که یعنی نمی خواهم. می خواستم مثل قدیم ها وقتی گفت دوچرخه بلافاصله بهش بگویم: سیبیل بابات می چرخه. باز اصرار کردم: بگو باباجان. بگو دوچرخه. دوباره شانه بالا انداخت و ناز کرد. باز هم پافشاری کردم و گفتم: بگو دیگه. بگو دوچرخه. یکدفعه نه گذاشت و نه برداشت و با سری کج و انگشتی در بینی و پایی لگد زن گفت: سیبیل بابات دماغو.....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 11:50  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 ۱

حروفچین مجلّه یک اشتباه لپّی کرده و روشنفکر را روشنکُفر نوشته بود. بین خودمان بماند، من موقع تصحیح متن، غلط را دیدم ولی به روی خودم نیاوردم. چون به نظرم پرهم بیراه نمی آمد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 13:27  توسط مهدی فتوحی  | 

 

و امّا.... راویان اخبار و ناقلان آثار و طوطیان شکّرشکن شیرین گفتار و خوشه چینان خرمن سخندانی و صرّافان بازار معانی وغوّاصان بحر کلام   و سیّاحان چهاراقلیم چین و هند و روم و شام و نوازندگان ارغنون ساز و صاحب خبران فسانه پردازو طغرا کشان امثله ی مشهور و نویسندگان هزاران رقعه و منشور و خداوندان اشارت و الهگان کتابت ، آورده اند..... به بارافتضاحی که مپرس. 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 20:36  توسط مهدی فتوحی  | 

 

"Bob Dylan" Poster

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

به آبها بزنید.

 

به آبها بزنید. فرزندان!

به آب ها بزنید.

خداوند آبها را بر خواهد آشفت.

کیستند این مردان سرخپوش؟

خداوند آبها را بر خواهد آشفت.

باید مردمی باشند

که موسایشان هدایت می کند.

خداوند آبها را بر خواهد آشفت.

از کوههای بلند

آتشی بر می خیزد و دودی

خداوند آبها را بر خواهد آشفت.

و هیچ کس هم جز یوآب (1)

به او نخواهد گفت

که خداوند آبها را بر خواهد آشفت.

در خیابان پرسه می زنم

و آبها فرو می ریزند

خداوند آبها را بر خواهد آشفت.

در خیابان پرسه می زنم

بی که بخواهم به جایی بروم

خداوند آبها را بر خواهد آشفت.

 

(1)   در سفر سوم فرمانده ی سربازان شاه داوود است.

 

دسامبر 1961

 

آخر ِ گه گیجه

 

 

این گه گیجه داره منو می کشه

آخه خیلی آدم هست و سخته بتونی همه شونو راضی کنی.

کلاهم تو دستمه، عزیزکم!

و دارم تو خیابون چرخ می زنم

دمبال زنی ام که اونم سرش مث من گیج بره

کلّه م پر سواله و دیگه دارم داغ می کنم

دمبال جواب می گردم

ولی هیشکی رو نمی شناسم که بتونه جوابمو بده

ولی پرسه مو ادامه می دم و پرسشمو از خودم

و پاهای بدبختم هیچ وقت وا نمی مونن.

سایه مو می بینم

مث چوب خشک شده م.

میخکوب و افتاده تو دام.

 

1963

 

 

زندگی با بلوز

 

از وقتی تو رفتی

من هی قدم زده م و قدم زده م

با سر خمیده رو  پاهام 

و بی تو هر شب با بلوز سر کرده م

احتیاجی ندارم برم دوردورا

تا بفهمم کجایی

گری گوری ها خبرتو برام می یارن

من بی تو هر شب با بلوز سر کرده م

الان دیگه فکر کنم بهتر باشه یه کم بخوابم

و فراموش کنم ساعتمو

ولی نمی تونم چیزی رو که حس می کنم

از خاطرم پاک کنم

چیزی رو که واسه خاطر تو فرومی دمش.

اگه الان ببینیم

بر می گردی پیشم و دیگه ولم نمی کنی

آخه چطور می تونی ردم کنی

من که بی تو هر شبو با بلوز سر کرده م .

 

ژوئن 1970  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 13:0  توسط مهدی فتوحی  | 

 

یکی پرید به این ور

یکی پرید به اون ور

یکی رو آشیونه ی یه بوف کور کشید پر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 18:18  توسط مهدی فتوحی  | 

 

نقش رستم. تابستان ۱۳۸۶.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 18:9  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

(برای مسعود پور احمد با عرض ارادت)

 

چه

 

خولیو کورتاسار

 

برادری داشتم

که هرگز، یکدیگر را ندیدیم

امّا مهم نبود.

برادری داشتم

که از کوهها بالا می رفت،

وقتی که من خواب بودم.

او را به شیوه ی خود

دوست می داشتم.

صدایش را،

آسوده چون آب،

می نوشیدم.

گهگاه در سایه اش

پرسه می زدم.

ولی هرگز

یکدگر را ندیدیم

اما مهم نبود

برادرم بیدار بود

وقتی من خوابیده بودم

برادرم از پشت شب

ستاره ی برگزیده اش را

نشانم می داد

 

 

برای همیشه

 

کارلوس پوئِبلا

 

آموخته ایم دوستت بداریم

از بلندای تاریخ

جایی که آفتاب رشادت تواش

در جوار مرگ جای داده.

 

اینجا

شفافیت صمیمانه ی

حضور عاشقانه ی تو

آشکار می ماند

ای فرمانده چه گه وارا!

 

دست قوی و شکوهمند تو

به تاریخ شلیک می کرد

وقتی همه ی مردم سانتا کلارا

بر می خاستند تا تو را ببینند

 

اینجا

شفافیت صمیمانه ی

حضور عاشقانه ی تو

آشکار می ماند

ای فرمانده چه گه وارا!

 

می آیی

با آفتاب های بهاری 

و نسیم را

می سوزانی

برای برافراشتن پرچم خویش،

با نور لبخنده ات

 

اینجا

شفافیت صمیمانه ی

حضور عاشقانه ی تو

آشکار می ماند

ای فرمانده چه گه وارا!

 

عشق انقلابی ات

تو را به انجام کارهای تازه

ره می نماید

جایی که قدرت بازوی آزادیخواه تو را

انتظار می کشند

 

اینجا

شفافیت صمیمانه ی

حضور عاشقانه ی تو

آشکار می ماند

ای فرمانده چه گه وارا!

 

به پیش می رویم

و شانه به شانه ی تو

راه تو را

پی می گیریم

و با فیدل خطاب به تو

هم آواز می شویم که:

برای همیشه.... فرمانده!

 

( این هم لینک این ترانه ی زیبا با صدای ناتالی کاردونه)

 

http://youtube.com/watch?v=hqYHeX0i0NU

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 12:18  توسط مهدی فتوحی  | 

 

(اشاراتی گذرا بر رمان كافه نادری نوشته ی رضا قیصریه)

مهدی
فتوحی

ساختار رمان كافه نادری، شباهت غریبی دارد به فیلم رم ساخته فدریكو فلینی.
الف: هر دو اثر از سه بخش اصلی تشكیل شده‌اند كه بسته به نیاز مولف
،
گاه در هم تداخل می‌كنند و روند خطی داستان و ساختار اپیزودیك اثر را به هم می‌ریزند.
ب: هر دو اثر حاصل نوستالژی مولفان خود هستند از مكانی كه فی‌نفسه حضور عینی دارد.
ج: در هر دو اثر راوی اصلی داستان نه یك شخص خاص،كه یك مكان است .

د: در هر دو اثر، مولف به عنوان جزئی از ساختار كلی، در اثر حضور عینی‌ دارد. این نكته در فیلم رم فلینی بیش‌تر به چشم می‌آید. در كافه نادری حضور مولف تحت عنوان نویسنده در چند شخصیت متكثر است.
هـ: هر دو اثر روایت سه‌ دوره  ی اصلی تاریخی از تاریخ معاصر میهن مولفانشان هستند.
و:‌اگر در فیلم فلینی، دوربین گاهی از فراز شهر مردم را در ابعاد بسیار کوچك نشان می‌دهد و گاهی در ریزترین و جزئی‌ترین حالات و حركاتشان دقیق می‌شود. در رمان قیصریه نیز راوی دانای كل گاهی روند روایت اصلی را وا می‌نهد تا به بیان خرده روایت‌های درون متن بپردازد.
ز: رم فلینی و كافه نادری قیصریه هر دو مكان تجمع افراد گوناگونی هستند با افكار و سلایق گوناگون و گاهی متنافر
ح: هر دو اثر، در پایان خود با نوعی نوستالژی نسبت به گذشته به پایان می‌رسند. اگر در فیلم فلینی سازندگان مترو شهر رم، به هنگام زدن نقب در زیر شهر، آثار و نقاشی‌هایی از رم باستان را كشف می‌كنند كه در اثر نفوذ هوای آزاد آسیب می‌بینند، در كافه نادری نیز فرزاد مفتون – پروتاگونیست داستان، رجعتی به اصل خود  می‌كند و پس از كاتارسیس حضور در جبهه‌های جنگ، می‌میرد.
ط: هر دو اثر از حافظه جمعی مخاطبانشان برای پر كردن نقاط خالی و كور بهره می‌جویند.
ی: بخشی از هر دو اثر در ارتباط مستقیم با انقلاب دانشجویی 1968 است.
ك: در هر دو اثر سكانس‌های زمانی با برش‌هایی ناگهانی به هم مرتبط  شده اند به طوری که به گونه ای غیر منتظره  گذشته به آینده و حال به گذشته پیوند شده است و از این دست شباهت‌ها كه كم هم نیستند.


2- كافه نادری رمانی است در حد فاصل تاثیرپذیری از ادبیات مشرق و مغرب.
الف: شروع رمان به سبك داستان های همینگوی – در زمان ما – با خرده روایتی آغاز می‌شود كه ارتباط معنوی با كل اثر دارد (جنگ و روایت های مخدوش در ارتباط با آن)
ب: روایت‌های موجز و شخصیت‌پردازی دقیق، یادآور هنر نویسندگی موراویاست.
ج: زاویه دید دانای كل، كه البته با ایجاز در توصیف، تلطیف شده ، در جایجای رمان با تمركز بر حوادث و شخصیت‌ها از خط سیر كلاسیك و معمول خود خارج می‌شود. به صورتی كه گاه اثر را دچار آشفتگی می‌كند آشفتگی‌ای كه نه به مثابه ضعف كه به گونه ی روایت‌های پریشان آثار منظوم ادب فارسی، نظیر برخی اشعار حافظ عمل می‌كند. مثلاً در غزل معروف حافظ:
شاه شمشاد قدان خسرو شیرین دهنان
كه به مژگان شكند قلب همه صف‌شكنان
فرایند روایت به صورت روایت دانای كل از گذر معشوق از كنار عاشق آغاز می شود و با گفتگویی تداوم می‌یابد تا جایی كه به بیت:
پیر پیمانه‌كش من كه روانش خوش باد
گفت پرهیز كن از صحبت پیمان‌شكنان می‌رسد.
در این جا خط اصلی روایت از هم گسسته می‌شود و روایت تبدیل به راوی می‌شود. به طوری كه دیگر ما نه از زبان روایت كه از زبان راوی مطالب را می‌شنویم و این كار ادامه می‌یابد تا بیت آخر كه باز رجعتی است به فرآیند روایت اصلی؛ البته از این نمونه‌ها در ادبیات تغزلی فارسی فراوانند.
من گمان می‌كنم قیصریه این شیوه روایت را از ادبیات تغزلی فارسی وام گرفته و در رمان خود از آن سود جسته.
حافظ نام این سبك نوشتار را نظم پریشان می‌نامد.
حافظ آن ساعت كه این نظم پریشان می‌نوشت
طایر فكرش به دام اشتیاق افتاده بود
د: قیصریه در فضاسازی بسیار ماهر است. او تنها با چند كلمه و چند جمله، خواننده ی اثرش را پرتاب می‌كند به محیطی كه برایش بسیار ملموس و عینی است. اصلاً استفاده از موقعیت مكانی كافه نادری برای خلق فضاهای ذهنی شخصیت‌های داستانی، یكی از نكات موفقیت‌آمیز او در پیرنگ داستانی‌اش است.
هـ: شخصیت‌های رمان كافه نادری، علیرغم تلخ‌اندیشی‌شان و به رغم طنز جاری در جایجای داستان، چندان پیچیده نیستند و غیر از فرزاد مفتون – پروتاگونیست داستان – هیچ یك  حتا از حد تیپ هم فراتر نمی‌روند .البته شاید تعمدی در این شیوه شخصیت‌پردازی باشد. چرا كه با حركت رمان به سمت جلو شخصیت‌های حاشیه‌ای به مرور تیپیك‌تر می شوند. به طوری كه در انتهای داستان ما دیگر تنها كاریكاتورهایی از پدر و مادر و همسر فرزاد مفتون می‌بینیم.
اما نویسنده در پرداخت شخصیت اصلی داستانش گاهی بسیار استادانه عمل كرده. مفتون، نویسنده و رونامه‌نگار است و اهل اندیشه و فلسفه. اما با زنش اختلاف دارد و این اختلاف تا حدی است كه او ر وا می‌دارد تا همسرش را كتك بزند. او با دوستانش ارتباط عاطفی دارد اما این ارتباط چندان دوسویه نیست. حتی منصور فتاح هم علی‌رغم تاكید نویسنده بر شخصیت او در مواجهه با شخصیت مفتون بسیار كم‌رنگ پرداخت شده و حضور عاطفی او را پاسخی درخور نمی دهد. به گمان من اوج پرداخت شخصیتی مفتون كه نقطه اختتامی را بر حضور عینی او در پیش چشم مخاطب می‌گذارد، حضور اوست در جبهه جنگ كه حکم برائت استهلالی‌ست بر مرگ قریب الوقوع اش. ترس عریان او كه از لابه‌لای كلمات می‌توان آن را دید، عرقریزان روح و تزكیه ای است برای رجعتش به اصل. چیزی شبیه گذر از پل صراط در فرهنگ اسلامی، شیعی یا چینودپل در ادبیات زردشتی.
و: زبان داستان در همه ی رمان یكدست نیست. گاهی به صورت گزارش‌های موجز خبری نوشته شده كه اتفاقاً نقطه قوت زبانی اثر همین هم است و گاه به صورت جملات سست شاعرانه (نظیر صحنه عشقبازی فتاح با ماگرا)
ز: زبان راوی دانای كل در مجموع در حد فاصل زبان ژورنالیستی‌ست و زبان گفتار.
ح: كافه نادری یك رمان تاریخی نیست اما عمیقاً با تاریخ معاصر ما گره خورده از انقلاب 68 گرفته تا مهاجرت ایرانیان به خارج در دوره‌های گوناگون تاریخی معاصر. از جنگ گرفته تا گفتگوهای روشنفکری، از ضیافت‌های داخل خانه‌ها گرفته تا ترس از تبعید. همه را می‌توان در این رمان به عینه دید.
3- من نمی‌دانم این فرایند قاعده افزائی‌های نحوی و واژگانی كه در حوزه ی ادبیات معاصر ما چه در شعر، چه رمان و چه در نمایشنامه رخ می‌دهد، مزیت‌اند یا نقص. آیا روایت‌های مخدوش. سكته‌های دستوری و ایرادات نحوی را باید به حساب رواج تفكر نسبیت در فرآورده‌های ادبی بگذاریم یا سهل‌انگاری در ویرایش و پرداخت؟
وقتی بزرگانی نظیر حافظ مثلاُ در این بیت:
فی‌الجمله اعماد مكن بر ثبات دهر
كاین كارخانه‌ای است كه تغییر می‌كنند
بسته به تنگی فاقیه مجبور به شكستن قاعده‌ای دستور و نحوی می‌شود. یا هدایت در نسخه خطی بوف كورش كشنده را كشننده می‌نویسند، آیا ادامه این بحث رواست؟ چه اگر غزل حافظ این بیت را نمی‌داشت، همان یك رگه امیدواری هم از خواننده سلب می شد. اما آیا تقلیل زبان نوشتاری رمان به زبان ژورنالیستی – و نه زبان كوچه – باعث غنای ادبیات ماست؟
ولی به هر حال از دیدگاه سنتی هم كه به این رمان نظری بیفكنیم می‌بینیم كه در این رمان جملات بسیاری هستند كه از هنجار زبانی فارسی نوشتاری، تخطی می‌كنند، به
 طوری كه این ذهنیت به خواننده القا می‌شود كه نویسنده این رمان را با زبان ترجمه معاصر نوشته نه با زبان ادب معاصر كه در مسیر منطقی خود و در راستای زبان بزرگانی نظیر فردوسی، سعدی، بیهقی و غیره پیش می‌رود. اما آیا زبان ادبی معاصر ما، توان جذب و ارتباط مخاطب خود را دارد؟ یا باید چاره‌ای دیگر اندیشید؟ به هر حال:
از خلاف آمد عادت بطلب كام كه من
كسب جمعیت از آن زلف پریشان كردم

هنگام – ضمیمه – فرهنگی روزنامه عصر مردم – 9/7/8

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 0:37  توسط مهدی فتوحی  | 

 

قیصر هم رفت. پس از عمران و منزوی او سومین شوک بود. انگار به قول دوستش ساعد باقری شاعران دارند از ما دریغ می شوند. انگار ..... این روزها هیچ حوصله ندارم. آخر از شاعران دلخواهم هیچ یک زنده نمانده اند. هیچ یک..... کاش ..... چه فایده؟ بگذریم.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 19:11  توسط مهدی فتوحی  |