تبليغاتX
سکوت محض

سکوت محض

ادبی، هنری، فرهنگی، اجتماعی

 

 

نوشته ی استفانو بنّی

ترجمه ی مهدی فتوحی

به افتخار وزیر دفاع تازه جناب " پره ویتی" ِ زرّاد

 

وارد همان میخانه ی همیشگی شدم. تلویزیون داشت تصاویر خشنی را از کشتاری دسته جمعی در کشوری دور پخش می کرد. پیکرهای مثله شده، توده های اجساد، خانه های فروریخته و بیش از همه جریان پیاپی انفجارها، ترکیدن بمب ها و شلیک گلوله هایی که صدای مفسّر خبر را می پوشاندند.

در میان این هیاهوی جنگی، ناله ای ضعیف به گوشم رسید. هق هقی دردناک از مردی که مقابل صفحه ی تلویزیون قرار داشت و داشت دستمالی خیس از اشک را گاز می زد و با بغضی شکسته دم گرفته بود: نارنجک ها و موشک های زمین به هوا و بیش از ده هزار مین در هر کیلومتر مربع.

با همدردی تمام نظری به سویش افکندم. تلویزیون همچنان داشت تصاویر اجساد باد کرده و کودکان سوخته و شهری آتش گرفته را نمایش می داد.

مرد فریاد کشید: هزاران کیلو سلاح شیمیایی. هزاران کیلو نارنجک و بارانی از گلوله های کشنده به تعداد دویست پوکه در هر دقیقه. می فهمید یعنی چه؟

گفتم: یقینا ً. این یک کشتار واقعی است.

هرّست انفجار از صفحه ی تلویزیون به گوش می رسید و آسمان آن شهر دور، روشن از گلوله های رسّام و بمب های هوایی شده بود. همچون تار عنکبوتی از جنس گلوله و آتش بازی مردگان.

مرد از شدّت گریه بی حال شد و من با کنیاکی به یاریش شتافتم.

به او گفتم: دلیر باش. دلیر باش. تاثر تو مایه ی افتخار است.

امّا او در حالی که با تشنّج بازویم را گرفته بود و می فشرد به من گفت: سه هزار بمب در هر دقیقه، آن وقت من این وسط چه کاره ام؟

-         پشت آدم می لرزد. شما عضو این سازمان های بشردوستانه هستید؟

مرد جواب داد: خواب دیدی خیر باشد. من یک تاجر اسلحه ام ؛ و با اشاره به صفحه ی تلویزیون با ترشرویی دردناکی گفت:آنجا، آنجا ، آن اسلحه ها را من به آن ها نفروخته ام؛ و هق هق کنان دوباره از حال رفت.

 

(26 مه 1994 روزنامه ی مانیفستو)

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 13:7  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

قضا را با دوستی گذرمان به ورزشگاه آزادی افتاد. غوغایی به پا بود که غوغای بازار شام در پیشش پچ پچ لشکر مور بود در مواجهه با نعره ی خیل پیل دمان. از هر طرف فریاد و غوغا و ناسزا و جملگی کش دار. زبان به کام تو نیست وقتی قدم به مرتبت ورزشگاه می گذاری. آن دوست را عنان اختیار از کف رفت و زبان ِ در کام کشیده را چون شمشیری از نیام برکشید و عربده جست. من اما سر به گریبان حیرت فروبرده در خلسه ی خجلت غوطه ور؛ درونت به جوش می آید و زبانت به خروش. ناسزا می گویی و ناروا. آزادی مطلق بیان است. مطلق ، به حق و نا به حق؛

بیت:

فحش می گویم و از گفته ی خو دلشادم

بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم

و هیچ کس را هم پروای آن نیست که چه اش پیش خواهد آمد؛ که روح قبیله ی ورزش دوست یاور توست، و عجیب این روح بدزبان است و بد دهان. باری سر به جیب مراقبت فرو می برم و از خویشتن می پرسم : چه برسر درون خفته ی روح قبیله ی ما آمده که وقتی زبان می گشاید جز دشنامش در چنته نیست؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 12:6  توسط مهدی فتوحی  | 

 

می گه: پینوکیو آدم شد، تو نشدی.

می گم: بابا پینوکیو لااقل یه فرشته ی مهربون داشت که هر چن وقت یه بار یه دستی سر و گوشش بکشه.

می گه: آخه من چه گناهی کردم که باید با یه گربه نره ی پیر و غرغرو سر کنم.

می گم: برو روباه مکار! برو نذار دهنم واز شه، بگم اون چه رو که نباید بگم رو...

می گه: شما اصلا ً همه تون اینجوری این. اون از ننه ی نهنگت که پدر ژپتوی بدبختتو قورتش داده یه آبم روش، این از تو که می خوای ما رو هم بکشونی تو کام اون نهنگ.

می گم: اوه اوه جینا لولوی ما رو نیگاه چه زبونی واز کرده. فقط به جای جیک جیک می گه عر عر عر.

می گه تو اصلا ً ذاتت گربه صفته. بی چشم و رویی. هر کی بهت خوبی کنه چشمتو می بندی نبینیش. بی خود نیس اسمتو گذاشتم گربه نره.

می گم: حیف مادرمن که هرجامی شینه و بلند می شه. می گه خداخیرت بده دختر. خدا عزتت بده پسر.

می گه: دروغ نگو یه هو دیدی دماغت که دراز هست درازتر هم شد.

می گم: تو روباه مکاری. من که مث تو نیستم هر ده تا حرفم یکیش دروغ باشه. من احمق رو بگو می خواستم امروز ببرمت بازار واسه ت طلا بخرم.....

می گه: خیال کردی من پینوکیو ام که ببریم بازار و تفریح سرمو گرم و بعدشم خرم کنی؟

می گم: بس کن دیگه. شما زنارو باید مثل خر ازتون کار کشید تا بفهمین وقتی یه نفر خسته و مرده می یاد خونه انقد باهاش یکی به دو نکنین.

می گه: اوه اوه انگار فیل هوا می کنه. صب تا شب پشت یه میز نشسته چایی پررنگ هورت می کشه ورق سیاه می کنه بهش می گه کار.

می گم: نمکم کورت کنه.

می گه: بابا چرا دست از سرم ور نمی داری. بذار به زندگیم برسم. من خونه ی شما بیا نیستم . والسلام.

می گم: اینجوری ئه؟ باشه. پس بگرد تا بگردیم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 11:48  توسط مهدی فتوحی  | 

 

فابریتزیو د ِ آندره

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

 

برای آن دیدگان درشتت

تنها برای آن دیدگان درشت و شفافت

که هرگز اشک نمی ریزند

که هرگز اشک نمی ریزند

 

امّا چرا

جز بدرودی بسیار مختصر

چیزی به من نبخشیدی

و چرا پس پشت چشمانت

دلی از برف می تپد؟

 

به تو می گویم که هرگز

خاطره ای که در من برجای خواهی گذاشت

با برهانی عاشقانه به قلبم چنگ نخواهد زد

 

بدان میندیش زیرا

همه ی آنچه که از تو به یاد می آورم

از آن لحظه های تلخ

تنها چشمان شفاف تو اند

 

دیدگان درشتت

که دور می ماندند

حتا وقتی که رویا می بافتم

حتا وقتی که دوستت می داشتم

 

و وقتی که باز گردی

دوستت خواهم داشت به همان گونه که همیشه داشتم

همچون رویای زیبای بیهوده ای

که بامدادان از یاد می رود

 

امّا دیدگان درشتت

چشمان درشت و شفاف تو را

حتا اگر باز نگردی هم

از یاد نخواهم برد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 9:59  توسط مهدی فتوحی  | 

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 ۱

 

6 فوریه 1957

 

پالادزسکی عزیز!

از شما بسیار سپاسگذار و شرمنده ام . زیرا ارسال یکی از کتاب ها برای شما برای من در حکم یک وظیفه و افتخار است. نمی دانم آیا مقبول طبع شما قرار گرفته است؟ به هرحال بسیار خشنود شدم که شما دو جلد از کتاب هایتان را به خط خود تقدیم به من کرده بودید که برایم بسیار گرامی خواهند بود." په ره لا" و " جانوران"  که داستان پرتره ی شهبانو هم در آن است که یکی از داستان های مورد پسند من است. با تقدیم حق شناسی و محبت از شما خداحافظی می کنم.

ایتالو کالوینو ی شما

 

 ۲

 

9 جولای 1966

 

پالادزسکی عزیز!

آنچه مرا شیفته ی داستان های شما می کند طرح هندسی آثار شماست که در زیر نمونه های بشری پنهان می شود و من هنگام خواندن کشفشان می کنم و آرمان زیبایی شناسانه ی من هم دقیقا ً همین است.

بسیار سپاسگذارم از تقدیم کتاب و خوشوقتی خواندن آن ها.

با اشتیاق

ایتالو کالوینوی شما

 

 ۳

 

تورین 9 می 1973

 

پاریزه ی عزیز!

من اینجا کتاب هجاهای تو را در دست می گرفتم . گهگاه بخشی از آن را می خواندم و حال که تمام آن را خوانده ام، قلم برداشته ام تا به تو بنویسم که بوتیقای تو و دقت ات در ترسیم چهره ها و غذاها و روزها خیلی خوب از کار درآمده.هر بار نوشته های تو را در ستون های " کورّیه ره " می خواندم و اینک می توانم بگویم: آری. تنها چیزهایی که گهگاه به زبان می آیند در حکم همان حرکت در سربالایی روشنفکری است  که ما نمی توانیم خودمان را از آن رها کنیم. مدام تاسف می خوریم از شیوه ای از فن روایت که دیگر کارآمد نیست. برای هیچ کس.  زیرا با نویسندگان روس قرن 19 به پایان خود رسیده. امّا تو به عکس موفق شده ای کاری متفاوت از آنچه دیروز انجام می شده و امروز می شود، بکنی. به خصوص در شیوه ی ساختمان روایت که از آن توست و بسیار به درد آن چه تو می خواهی بگویی می خورد و در مجموع یک سبک است و همه ی گزینه هایی که برای کاربرد بوتیقای خودت باقی می گذاری همان ردّ حوادث است . امروز نوشته ای که در حین نوشتن، تو یک عمل جرّاحی ادبی می کنی( یک اعتراض ناب) و معنای آن کاری که می کنی هم همان جاست. مثلا ً از میان داستانهایی که من می پسندم ( چون من از همه به یک اندازه خوشم نمی آید) از"رفاقت" اسم می برم و از آن هایی که به شیوه ای غیرمستقیم تر و با حرکت هایی در زمان روایت شده اند.

با درود گرم بسیار

ایتالو کالوینوی تو

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 11:10  توسط مهدی فتوحی  | 

 

گزینش و ترجمه ی مهدی فتوحی

 

ذکر این نکته الزامی است که عبارت ارمتیسم مربوط می شود به شاخه ای از ادبیات ایتالیا که به جریانهای غیر عقلایی  و افولگرایانه ی فرهنگی و همین طور روح و سلیقه ی اروپایی ، خصوصا ً بین دو جریان اصلی سمبولیسم و سوررئالیسم گره خورده و اهم دیدگاههای خود را در حوزه های شعر و نقد بازیافته است.

می توان گفت عبارت ارمتیسم از حدود سال 1930 در تعریف شعر ناب و خودجوش به کار رفته  و پس از جووانّی پاسکولی و گابریه له دانونتزیو، مصرانه بر آن تاکید ورزیده شده است. درست به همان شیوه ای که در فرانسه پس از مالارمه و رمبو و از آن به بعد رواج عام یافت. البته ویژگی خاص آن از نظر منتقدان، علاوه بر فقدان طنز، دشواری درک و پذیرشش از سوی مخاطبان بود که آن را از دیگر جریانها متمایز می کرد.

همانطور که می دانید شعر غنایی بیش از هرچیز بر تلفیق آواهای واژگان تاکید دارد و نه بر معنا و محتوا؛ و بیشتر بر بازیهای جادویی و فریاد و سکوتها و مکث ها و تداوم ها و نقاط سفید و کور و همین طور آرایش تصویری ابیات و قافیه ها و نغمه های گوشنواز استوار گردیده تا بر الهام که همگی ارتباط عمیقی دارند با نقد متاخر و روز و همکاری های تکنیکی آن.

با این حساب جریان پیچیده ی ارمتیسم بسیار دیر اقبال عام یافت( حدود سال 1938). خصوصا ً با دفاعیات و جانبداری های نویسندگان نسل بعد که نخستین شاعران و منتقدان ارمتیک نیز بودند و شیوه و قالب واحدی را از نقد سیاه  عرضه می کردند که محتاج درک بالاتری از خصوصیات و ویژگی های عام این پدیده بود و وقتی اقبال یافت همچون شیوه ای نو انگاشته شد و به همین خاطر منتقدان مجبور شدند آن را چون جریانی تازه بپذیرند. زیرا سلیقه ها از قبل در احاطه و سیطره ی شعر ارمتیک درآمده بود و نحله ای شده بود از فوران حرکت های پویای ربع قرن. با این حال ارمتیسم در غایت وصف ناپذیر خود و نیز در زیبایی شناسی راز آمیزش متعلق بود به شاعران پس از دانونتزیو. از کامپانا گرفته تا اونگارتی ؛ و وسیله ای شده بود برای بازسازی ساختار عقلایی و دگرگون سازی فن بیان خطابی که دیگر به سنت معمول بوتیقای ادب ایتالیا بدل شده بود و تحولی بود در گفتمان به جا مانده از شاعران شامگاهی و بورژواها و دم غنیمت شمارها و این گونه به نونوایی کامل زبان ادبی شعر خدمتی شایان کرد و در حد توان خود و به نوبه ی خویش ، آرمان شعر مدرن را جامه ی عمل پوشاند. آرمانی که تکیه داشت بر تعادل میان قالب و محتوا و فرهنگ متداول اما سرشار از توان ِ شعر غنایی، که خود میراثی بود زنده  از رمانتیسیسم؛ و با خرد کردن اشعار به قطعات کوچکتر کاربرد و تکثر یافت و طیف های گوناگونی را در بر گرفت.

در نثر نیز ارمتیسم فقط در همان نمونه های درخشانش متوقف نشد و با نثر پر و پیمان و با طراوت خود، اندک اندک نیاز و امکانی را برای گفتمان شاعرانه و ترانه سرایی فراهم آورد و بر صحنه حضور دایمی داشت. اما تنها در مقالات؛ و به رغم واکنشش در قبال شعر کلاسیک ، عشقی پایا و تازه نیز نسبت به آثار کلاسیک در او نطفه بست و بیش از همه نسبت به لئوپاردی و پترارکا ؛ و آمیزه ای شد از دروس خارجی و ارمتیک های دیگر و شاعرانی از این دست ؛ از پل الوار گرفته تا تی اس الیوت. بدین گونه شاعران بزرگ بین دو جنگ ، از سکوندو گرفته تا اونگارتی، از مونتاله تا کوازیمودو، از د ِ لیبه رو تا گاتّو و سینسی گالّی، همگی بر مفهوم مشترک تعادل میان فرم و محتوا تاکید ورزیدند.

امّا نقد ارمتیک نیز به همان نسبت، ذاتی غیر عقلایی داشت و در تضاد با نقد فلسفی کروچه بود و مروّج روشنگری و توجیه گر متون شاعران مدرن و گره خورده به آن.  آن هم با اشکالی بسیار گوناگون؛ و تجربیات خردورزی معاصر از برگسونیسم تا تفکرات جنتیله، از فرویدیسم تا تفکر برتری جویانه ی کاتولیک را در بر می گرفت و مانند سبک ادبی خود که پیشتر از او پا به عرصه ی وجود گذاشته بود، با متون نقادانه ی موجز و سلیقه ای و احساسی خود، که بین سالهای میان دو جریان ادبی رایج در مجلات VOCE و RONDA نوشته شدند، در فضای فلسفی متاثر از تفکرات بندتّو کروچه اغتشاشات و سلایق ادبی جدیدی را ایجاد کرد.

نقد ارمتیک به کلام و سبک ارزش ظهور می دهد و فضایی جادویی و متاثر از ثنویت کیهانی بدان می بخشد. با این حال جایگاهش همواره در مقام مخالف خوانی باقی ماند و به علت پیچیدگی های مفهومی خود، در این میان دچار اغتشاش گردید. زیرا فاقد اندیشه ی پیشرفته ، نظیر آنچه که با آن سر ناسازگاری داشت، بود. امّا با این وجود رنج مستور در آن ، مقدمه ای بود بر بحران های نه تنها زیبایی شناسانه که معنوی معاصر. هر چند شعر غنایی نیز چون شعر ارمتیک ، وجدان شاعرانه ی روز را در خود هضم کرد. با این همه برخی از ملزومات شعر ارمتیک در ادب و نقد، جذب انبوهی از جریان های نقد و فلسفه و ادب معاصر ( همچون اگزیستانسیالیسم ) شدند و حتا جذب برخی جریان ها که نیت شان تخریب و نقد آن بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 9:36  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 تفرج کنان با دوستی در بوستانی گام می زدم . قضا را آن دوست را هوس کشیدن سیگار در سر افتاد. گفتمش تو را دل آید تا عیش این هوای پاک را به دود ناپاک منقص کنی . بی درنگ  پاسخم گفت: چه گویی؟ مگر عیشی افزونتر از دود در گیتی پدید آمده؟ بیت:

من بنده ی آن دمم که ساقی گوید

یک کام دگر بگیر و من نتوانم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 11:48  توسط مهدی فتوحی  | 

 

سنت سفرنامه نویسی و شجره نامچه نویسی اصلا ً در میان ما ایرانی ها مرسوم نیست. کدام یک از ما از اصل و نسب خود تا پیش از پدر پدربزرگانمان اطلاع داریم؟ به راستی گذشته ی ما چیست و کجاست؟ خانه های دوران رضا شاه و احمدشاه قاجار چگونه بوده اند؟ مردم در دوران پیش از محمدشاه قاجار چگونه لباس می پوشیده اند؟ چرا ما هیچ از گذشته ی خود و خانواده و فرهنگ و تاریخ خود نمی دانیم؟ این ها به گمان من تمام پرسش هایی اند که از ننوشتن و توصیف نکردن محیط پیرامونمان بر کاغذ ناشی می شوند. نوشتن تاثیر و تاثری که یک مخاطب از یک شیئ یا ابژه می گیرد اهمیت به سزایی در شناخت آن شیئ از زوایای متفاوت دارد. حکایت قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود است و شاید همین باعث شود جرقه ای در ذهن یک متخصص در شناخت بهتر یک ابژه بزند. شاید بهتر باشد حالا که اینترنت هم هست و هر کس برای خودش وبلاگی دارد هر کس خاطرات خود را از سفرهای گوناگونی که رفته به تحریر در آورد. حتا شده چند صفحه. مهم فقط نشان دادن زاویه ی دید ماست نسبت به محیطی که بدان پا نهاده ایم. این تجربه ای است که من خودم عملا ً بدان دست پیدا کردم. مثلا ً رانندگان خودرو در ایران هرگز حقوق عابران را رعایت نمی کنند و حتا اگر تو از خطوط عابر پیاده هم عبور کنی باز احتمال خطر برایت هست. زیرا هر آن ممکن است یک خودرو خط را بشکند یا چراغ را رد کند و به تو بزند. اما در اروپا چنین نیست. حتا اگر چراغی هم نباشد رانندگان خودروها برای پیاده ها توقف می کنند تا از خیابان عبور کنند. خب این احترام به حقوق اقلیت می تواند در ساختارهای سیاسی هم معنای خود را به همین نسبت داشته باشد. زیرا به گمان من ساختارهای کلان سیاسی ریشه در ساختارهای خرد فرهنگی و اجتماعی یک مملکت دارند. این تاثیری بود که یک توقف ساده ی خودرو پشت خط عابر پیاده بر من گذاشت تا من به یک درک سیاسی و اجتماعی از جامعه ی اروپا برسم. خب برای من لازم بود تا این را جایی بنویسم. زیرا چشم اسفندیاری بود که جامعه ی من از آن داشت به شدت آسیب می دید. به همین دلیل است که می گویم هرکس باید حتا چند خط هم که شده تاثر خود را از جایی که حتا با خانه ی خودش تفاوت دارد و بدانجا پا گذاشته بر صفحه بنگارد. بعلاوه ما با این کار به میزان زیادی تاریخ و فرهنگ و سیاست و اجتماع جامعه مان و دیگران را ثبت می کنیم. اگر سفرنامه نویسان دوران صفوی نبودند، ما از آن دوران چه می دانستیم؟ هیچ. اطلاعات ما از آن دوران به شدت ناقص بود. البته این در اروپا سابقه ای دیرین دارد. شما فقط مارکو پولو را به یاد بیاورید. همین نمونه برای ما کفایت می کند. از سفرنامه نویسانی که فقط ایران را توصیف کرده اند چه تعدادشان اروپایی اند، خدا می داند؟ از شاردن و تاورنیه و مادام دولا فوا و غیره و غیره .... همه با دقت و جزیی نگری جامعه ی ما را توصیف کرده اند و برخی حتا طرح هم زده اند و عکس هم گرفته اند وحتا برخی شان فیلم هم از ایران و زندگی مردمان عشایر ساخته اند. به گمان من سفرنامه یعنی حال و گذشته ی یک ملک. سفرنامه یعنی توصیف زندگی.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 11:11  توسط مهدی فتوحی  | 

 

دعای حلول ماه شوال:

بارالها دست نیاز به درگاه تو می گشاییم تا ماه عید فکر را هم  بر ما بنمایی:

بارالها:

از بشر بودن پشیمان گشته ایم

مرحمت فرموده ما را خر کنید....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 11:10  توسط مهدی فتوحی  | 

 

۱

 

Sulla foglia di una ninfea

cantando, si e’ sdraiata con due suoi figli morti

una dea,

Medea

 

۲

 

volando sulle verdi foglie

scioglie nel sole

il sorriso di mia moglie

 

۳

 

la rabbia impedisce

e il rapporto tra noi due

finisce

 

۴

 

nel buio della bugia

crescono i funghi della morte

della nostalgia

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 11:42  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 قصه ی بیست و چهارم

 

در روزگاران قدیم، در شهری کوچک، دیوانه ای می زیسته. روزی از روزها مرد مکّاری قصد او می کند و برای همین با زحمت بسیار گنجشک کوچکی را صید می کند تا بتواند به وسیله ی آن، دیوانه را رام خود بکند. باری گنجشک به دست به نزد دیوانه می رود و می گویدش: اگر بگذاری به عیش با تو مشغول شوم این گنجشک را به عنوان دستلاف به تو خواهم داد. خلاصه به هر حیله دیوانه را خام می کند و به عیش با او مشغول می شود. دیوانه گنجشک را در میان دستان خود گرفته بوده و آرام آرام او را نوازش می کرده. امّا همین که مرد می خواهد دخول انجام دهد از شدت درد گنجشک را رها می کند و گنجشک بال زنان از میان دستان او می گریزد. دیوانه رو به مرد می کند و خطاب به او می گوید:

دیدی؟ دیگه نه کون واسه م موند و نه گنجشک.

 

 

راوی: صغرا چرخوگر

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 11:5  توسط مهدی فتوحی  | 

 

54- یکی را باد کردند، ترکید. رفیقش را باد کردند، تلنگش در رفت. دوست هر دوشان را باد کردند، سبکبال شد، پرید. امّا آشنای این هر سه را هر چه باد می کردند پر نمی شد، نمی دانستند چه کنند . آخرش گشتند دیدند تهش باد می دهد.

55- انجمن هزاردستان با تشکل هزارپایان اعتلاف کردند و حزب خرچنگ را تشکیل دادند.

56- مردی که لکنت زبان داشت را خیال خودکشی به سر افتاد. رفت تا دودودو.....رها خودش را دادادا....ر بزند. پشیمان شد. همه جا داداردودور زد.

57- بخت برگشته ای در میانه ی چهارسوق ایستاده، از بی وفایی دنیا و ظلم ارباب و روزگار نامراد ناله سر داده بود و پیاله پیاله اشک تمساح می ریخت تا دل مردم را به در آورد و قاتقی بهر نان شب خویش و خویشانش فراهم آورد. مردم را دل بر او نسوخت. مرد بر آتش سخنانش فزود تا کلام خویش را نافذتر از پیش کند و زبان به دشنام و ناسزا به اساس هستی و ملک گشود. ناگاه جوان مردی از میانه ی جمع با چشم خونبار دست در جیب خویش کرده و به رسم مروت دستبندی بیرون کشید نقره فام و در حضور حاضران بر دستان مرد زد.

58- آجر به دیوار گفت: بدون من تو هیچی. این منم که تو را بر پای داشته ام. دیوار را این سخن سخت آمد و هضم آن نتوانست کرد. بدانسان که آجر را از خویش بیرون فکند و خویشتن رمبید.

59- دوستی از دوستان در خاک سفید خانه گرفت و به خاک سیاه نشست.

59- از سر کسی دود بر می خواست. تمام پیکرش را جوریدند و دیدند که ماتحتش سوخته.

60- سیاهکاران کسی را که از او بدشان می آمد، سیاه کردند و به ماشین زمانش نشاندند و به گذشته اش فرستادند. به گذشته ی امریکا و در میانه ی کوکلوکس کلان ها.

61- وضع دوستی توپ شده بود، دوستان به توپ بسته بودندش.

62- نفس کشی هوار می کشید. به تیر بستندش. باز هوار می کشید. بستندش به گلوله.

63- قضا را دوستی از دوستان را گذر به حواشی خطوط قرمز افتاده بود ؛ وقتی داشت از آن وادی باز می گشت رد خونی کفش هایش بر زمین پیدا بود.

64- سر بی سر و سامانی بر تنش زیادی می کرد، دستش را از زندگی کوتاه کردند.

65- گاوها انقلاب کردند و نیتشان دگرگونی شرایط کار بود ولی چون گاو بودند آدم ها را به خویش بستند.

67- دوستی از دوستان از دست زنان شکار بود و می نالید که چرا صیدش نمی کنند.

68- فلان کسکی با دوستی داشتند فیلم های پورنوگرافیک نگاه می کردند. فلان به دوست خود می گفت: به چشم خواهری، این زنان عجب تن و بدن های تمیزی دارند.

69- بار یکنفر کج بود، زایید و راحت شد.

70- کلّه پوکی مغز خر خورد، کلّه خر شد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 10:11  توسط مهدی فتوحی  | 

 

درمورد رابطه ی میان شاه و اسیران نکته ی جالبی در گرشاسبنامه آمده که سخت قابل تامل است و در شناخت خرد سیاسی پیشینیان ما را یاری خواهد کرد و آن این که در گرشاسبنامه، پس از پیروزی بر شاه چین یعنی فغفور( که خود از دو واژه ی بغ یعنی خدا و پور یعنی پسر تشکیل یافته و به معنی پسر خداست)، گرشاسب، او را نمی کشد و چنین استدلال می کند که او چون شاه است نباید به بندش کشید.

مگر شاه فغفور، کش نیست بند

که شه بود و بندش ندیدم پسند

مگر شاه با مهر پیش آیدش

نگیرد گناه و ببخشایدش

و رفتار فریدون هم با او جالب است:

ببردند( یعنی فغفور را) زی کاخ شاه بلند

نهادند بر پایش از زر ّ ، بند

فریدون نیاورد از او هیچ یاد

نه پرسیدش از بُن، نه امّید داد

برش نیز یک هفته نگذاشت کس

به پادافرهش بد همین کرد، بس

و تازه در نتیجه ی شفاعت خواهی نریمان او را می بخشد هم.

ببخشود شه زان سخن ها و گفت

بزرگی فغفور نتوان نهفت

نریمان شد و برد خلعت پگاه

بپوشید و شد شاد، فغفور شاه

گرفت آفرین پشت را داد خم

ز شادی به چشم اندر آورد نم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 10:27  توسط مهدی فتوحی  | 

 

در گرشاسبنامه در بخشی از داستان که در آن شاه قیروان از رسیدن گرشاسب آگاهی می یابد ما به نکته ی جالبی بر می خوریم که پیشتر هم در شاهنامه نمونه ی دیگرش را دیده ایم. حکیم توس در شاهنامه، در داستان بی نظیر رستم و اسفندیارش می آورد:

ببینیم تا اسب اسفندیار

سوی آخور آید همی بی سوار

و یا باره ی رستم جنگجوی

سوی خوان کند بی خداوند، روی

که کاملا ً پیداست فردوسی جانب رستم را گرفته و در بافت کلامی ابیات هم به خواننده پیش آگاهی داده می شود که این رستم است که در جنگ پیروز خواهد شد. قیاس کنید واژگان  ِ اسب را با  باره ؛ آخور را با خوان و اسفندیار را با ترکیب رستم جنگجوی تا ببینید چگونه فردوسی  جانب رستم را گرفته.

امّا در گرشاسبنامه در جایی از داستان، گرشاسب، فرستاده ی برگشته بخت شاه قیروان را خوار می کند و در پاسخ، شاه قیروان نیز با فرستاده ی شوربخت او رفتاری مشابه می کند. ولی اسدی در یک برائت استهلال کم نظیر جانب گرشاسب را می گیرد و از فرجام کار به خواننده پیش آگهی می دهد. خودتان بخوانید تا تفاوت بافت کلامی ابیات را  با هم دریابید.

 

رفتار گرشاسب با فرستاده ی شاه قیروان:

 

چو بشنید از این سان سپهدار گرد

فرستاده را دست، دشنام برد

به خنجر زبانش ز بُن پست کرد

ز مویش زنخ، چون کف دست کرد

 

و رفتار شاه قیروان با فرستاده ی گرشاسب:

 

درودش سمن برگ ِ پیری ز بُن

برید از دهانش درخت سَخُن

کاملا ً پیداست که اسدی حتا در بیان شکنجه ی دو پیک هم که از لحاظ اجتماعی هر دو پایگاه یکسانی دارند، باز جانب ایرانیان را گرفته.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 9:41  توسط مهدی فتوحی  | 

 

کشور ما یک کشور کم باران است و در ناحیه ی نسبتا ًخشک کره ی زمین واقع شده. به همین سبب آب در آن از اهمیت به سزایی برخوردار بوده و هست. به گونه ای که ذهن انسان ایرانی بغبانویی برای حمایت از آب های روان آفریده و به تاسی از آن آیین های گوناگونی را در ایران گذشته و حال برساخته که تحت تاثیر این عنصر مهم در زندگانی آدمی قرار داشته اند و رفته رفته جامه دیگر کرده اند و قالبی کاملا ً متفاوت یافته اند. مگر در تعزیه موافق خوانان همه سبز پوش نیستند و تشنه لب؟ مگر مهر فاطمه ی زهرا همه ی آبهای زمین نیست؟ مگر سقاخانه ها به تصویر عباس علی زینت نمی یابند که خود یادآور پهلوان- شیر میترایی در آیین های پیش از اسلام است که حامی آناهیتا، ایزبانوی باروری و کشت و آبهای روان است؟ یکی دیگر از این آیین ها ، آیین طلب باران است که به رغم موقعیت جغرافیایی در تمامی نواحی خشک و کم آب کره ی زمین به گونه های متفاوتی اجرا می شده و می شود و گهگاه ادبیات قوم را زیر نفوذ خود می گرفته و متاثر می کرده. گاه شاعران در طلب باران شعر می سروده اند و گاه برای بندآمدنش قافیه ردیف می کرده اند. ما در ادب فارسی ابیات بسیاری داریم در طلب باران از خدای تعالا و در طلب پایانش. در این که این ابیات موزون چقدر از ذهنیت امروزی ما از مفهوم شعر به دور هستند شکی و بحثی نیست. مهم تاثیری است که آب و باران در ذهن ایرانی گذاشته اند. از این نمونه می توان به سه رباعی از مجموعه ی رباعیات ابوسعید ابوالخیر اشاره کرد. امیدوارم روزی بتوانم مجموعه ای از این ابیات و دعاهای منظوم را گرد بیاورم تا دریچه ای شود به سوی روشنایی تاثیر ادبیات هر قوم از طبیعت و زیستگاه شاعر.

در طلب باران:

 

ای دوست دوا فرست بیماران را

روزی ده، جن ّ و انس و هم یاران را

ما تشنه لبان وادی حرمانیم

بر کشت امید ما بده باران را

یا

خلقان همه بر درگهت ای خالق پاک

هستند پی قطره ی آبی غمناک

سقای سحاب را بفرما از لطف

تا آب زند بر سر این مشتی خاک

 

و در طلب بندآمدن باران:

 

ای باد به خاک مصطفایت سوگند

باران به علی مرتضایت سوگند

افتاده به گریه خلق، بس کن. بس کن.

دریا! به شهید کربلایت سوگند

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 11:12  توسط مهدی فتوحی  | 

 

دهاتی

 

نوشته ی مهدی فتوحی

 

دکتر برایش سونا تجویز کرد. گفت باید وزن کم کنی و دوای دردت ورزش و سوناست. برای حمدالله که تا حالا سونا نرفته بود خیلی جالب بود که برای یک بار هم که شده برود و از نزدیک تجربه اش بکند. چون بارها از دوستانش شنیده بود که سونا برای بدن بسیار مفید است و تعرق ناشی از حرارت زیاد، زهر بدن را می کشد و این تغییر دمای ناگهانی بدن در نتیجه ی رفتن ناگهانی از سونای خشک و بخار به داخل استخر آب سرد، اعصاب آدم را حسابی آرام می کند و چه و چه.... خلاصه یکبار دل را به دریا زد و عزمش را جزم کرد و رفت به یک سونا. چه می دانست آن داخل چه خبر است. پیش خودش گمان می کرد چیزی شبیه به همان حمام های عمومی قدیم است که در بچگی اش با پدر و پدربزرگش به آنجا رفته بود و صابون های قالبی دست ساز زرد رنگ توش می فروختند و دلاکش موقع کیسه کشیدن پوست تنت را قلفتی می کند و موقع لیف زدن با آن کیسه ی کف آلود که مدام توش فوت می کرد چشم و چارت را می سوزاند و کاسه های مسی سنگین و بزرگی توی حوضش بود تا بتوانی راحت آب به سرت بریزی و دستت می شکست که بتوانی آن را با حجم آب داخلش بلند کنی . باری یکبار دلش را به دریا زد و رفت به یک سونا و از همان اول تمام تصوراتش باد هوا شد و بر باد رفت. از در رختکن که وارد شد دید چند تا جوان لخت روبروی یک تلویزیون روشن و روی یک مبل راحتی دراز کشیده اند و دارند چیپس و ماست موسیر می خورند و فوتبال تماشا می کنند. این اولین غافلگیری او بود. بهش گفته بودند در سونا یک اتاق به نام سونای خشک هست و یک اتاق به نام سونای بخار و یک حوض آب که وقتی از هر دو می آیی بیرون باید بپری توش و دوباره برگردی توی سونای خشک و بخار و دوباره بروی توی حوض و خلاصه چند بار این کار را تکرار کنی تا حسابی خستگی ات در برود و حالت جا بیاید . بعدش یک دوش می گیری و می آیی خودت را خشک می کنی و پولت را می پردازی و خداحافظ شما. دومین غافلگیری وقتی به او رو کرد که یکی از همان جوان های لخت بلند شد آمد پشت پیشخوان که این سوی رختکن بود و گفت : بفرمایید. خوش آمدید. ده هزار تومن می شه و بدون این که صبر کند ببیند آیا او می پذیرد بیاید داخل از مجموعه ی قبض های آماده ی کنار دستش یکی کند و داد دست حمدالله. ده هزار تومن؟ برای یک سونای چسکی؟ دست و دل حمدالله لرزید. حقوق یک هفته اش را بدهد برای یک سونا؟ ولی دیگر دیر شده بود. نمی توانست جلوی یک مشت بچه مزلف که داشتند بر و بر نگاهش می کردند کم بیاورد. نمی خواست خیال کنند او دهاتی است و از مدنیت بویی نبرده.  دست کرد و از جیب عقب شلوار لی آبی رنگش کیف پول چرمی مشکیش را در آورد و از داخل آن ده تا اسکناس سبز رنگ هزاری بیرون کشید و گذاشت روی پیشخوان. جوان پول را برداشت و در دخل گذاشت و در کشوی دخل را بست و از همان راهی که آمده بود بازگشت و دوباره نشست روی همان مبل و دست دراز کرد و یک پر چیپس برداشت و به ماست موسیر آغشت و در دهان گذاشت و غرق فوتبال شد. خب . او باید چه کار بکند؟ چه می دانست. کمی معطل ماند و به این طرف و آن طرف نظر انداخت تا ببیند چیزی دستگیرش می شود یا نه. یک دفعه چشمش افتاد به کمدهای رختکن. آهسته آهسته برای این که دیگران به او شک نکنند و خودش هم بهانه دست کسی ندهد که یارو دهاتی است و هیچ چیز حالیش نمی شود نزدیک کمدها شد . در حالی که چشمش جاهای دیگری را می جست تا بتواند بفهمد کجا باید برود. در همان حالت چشمش به علامت پلاستیکی سفید رنگی افتاد با نشان یک دست که انگشت اشاره اش داشت جهت سونای خشک را نشان می داد. جلدی لباس هایش را کند و تپاند داخل ساک دستی اش و ساک را سراند داخل قفسه و در را بست و کلید را که کشی به آن وصل بود مثل مچبند به دور مچش بست و همانطور لخت راهی شد به طرفی که دست اشاره گر نشان می داد. برو.... برو... خوش آمدید. اینها کلماتی بودند که روی دست های دیگری که جهات گوناگونی را از یک دالان نشان می دادند، نوشته شده بودند. عبارت آخر روی یک در چوبی نوشته شده بود که نیمه بسته بود. قدمی به جلو برداشت و دستش را روی در گذاشت و هل داد. هرم حرارت توی صورتش خورد. آنقدر هوا داغ بود که احساس کرد تخم چشمانش دارد می سوزد. چشمانش را یک لحظه روی هم گذاشت تا از حرارت مصون بمانند. عرق همین جور از سر و رویش می ریخت. چشمانش را باز کرد تا نگاهی به اطراف بیندازد. حس کرد یک قطره عرق لغزیده توی چشمانش. دوباره چشمانش را بست و با دست رد عرق را از پیشانی اش پاک کرد. چشم که باز کرد از داخل امواج گرما در خروجی را دید که در سوی مقابل در ورودی قرار داشت. به اطراف نگریست. اتاقک سونای خشک دو ردیف سکو داشت برای نشستن و هیچ کس هم آنجا نبود. چند دقیقه ای آنجا نشست. امّا  دید نمی تواند تحمل کند. در خروجی را هل داد و زد بیرون. حوضچه ی آب سرد را دید و بی اختیار پرید توی حوضچه. آب مثل یخ سرد بود. داشت پس می افتاد. زود آمد بیرون و با دست شانه هایش را مالاند تا کمی گرمش شود. دو نفر را دید که با هم از در اتاقکی که رویش نوشته بود سونای بخار بیرون آمدند و پریدند توی حوضچه. با عجله دوید به سمت اتاقک سونای بخار و در را هل داد. هیچ چیز دیده نمی شد. فقط ابری از بخار بود که به چشم می آمد. حرارت بخار سرمای آب را از تنش کم کرد. همانجا کورمال کورمال جایی را پیدا کرد و نشست. کمی که نشست چشمش به بخار عادت کرد و توانست چیزهایی را تشخیص دهد. دوباره تمام وجودش سرشار از عرق شده بود. هر چند وقت یکبار لوله ای فس فس بخار آب سوزان را هل می داد داخل و دید آدم را کور می کرد. یکنفر را دید که حوله ای روی سرش انداخته و به دیوار تکیه داده و خوابیده . به او نزدیک شد و کنارش نشست. می خواست سر صحبت را با او باز کند که یک هو چشمش به پاهای مرد خورد و با تعجب دید سیاه شده اند. سیاه سیاه . ترسید. حوله را از روی مرد برداشت صورت مرد سیاه سیاه بود.با عجله از اتاقک زد بیرون و فریاد کشید. کمک..... کمک.... یه نفر این تو خوابش برده سوخته. کمک کنین.... کمک ....خودش هم نفهمید از کجا اینهمه آدم بیرون ریختند ولی فقط مردسیاهپوستی را دید که در حالی که با حوله ی سفیدرنگش عرق را از سر و رویش پاک می کرد از در اتاقک سونای بخار بیرون آمد و غرغرکنان گفت: WHAT’S THE MATER? . شستش خبردار شد که حسابی گندزده. نفهمید چه جوری با آن سر افکنده و وجود سرشار از عرق شرم سونا را ترک کرد ولی تنها چیزی که یادش مانده بود همان قهقهه و خنده ی حضار بود که مثل آوار بر سرش می ریخت. آخر آنها فهمیده بودند او یک دهاتی است.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 9:33  توسط مهدی فتوحی  | 

  

1- نعش

 نوشته ی مهدی فتوحی

 

خودروی نعش کش خراب شده بود. آن هم توی این گرمای موذی. راننده همانطور با پای روی ترمز مانده، پشت فرمان نشسته بود و عرق می ریخت. نمی دانست چه کار باید بکند. در این بیابان بی آب و علف با یک جسد رو به تلاشی آخر چه کار می توانست بکند؟ همانطور نشسته بود و به امواج سراب خیره می نگریست. باد زوزه کشان از لای درز پنجره به درون می خزید. یکهو حس کرد کسی به شیشه می کوبد. از ترس نزدیک بود قبض روح شود.  صدای ضربه  از شیشه ی حایل کابین و اتاق بود. در آینه نگاه کرد . جسد بود. کفن پیچ و طیب و طاهر. با وحشت برگشت . خودش بود. فریاد کشید: آاااای. جسد که خودش هم از ترسیدن راننده ترسیده بود با وحشت گفت: نترس. بابا. نترس. صدای قلب راننده در تمام اتاقک ماشین می پیچید. چی شده؟ ماشینت خراب شده؟ و راننده که دیگر تمام پیکرش از عرق سرد خیس خیس شده بود به علامت تایید سر تکان داد. نترس بابا. می تونم کاری برات بکنم؟ راننده هیچ نگفت. فقط تاییدکنان سر تکان داد. هول نکن. من هم آدمم بابا . عین تو. از چی می ترسی؟ آدم که ترس نداره. نیگاه من هم عین توام یه آدم. راننده که کمی به خود آمده و بر ترسش غبله کرده بود با خود گفت: پیش می آید دیگر. بعضی ها یکدفعه و ناغافل ایست قلبی می کنند ولی نمی میرند که! و ممکن است دوباره زنده شوند. شاید این یکی هم در اثر تکان های ماشین قلبش دوباره به کار افتاده. می گویند: اجل گشته میرد نه بیمار سخت. و اینطوری خودش را قانع کرد. " ش..ش..شما زنده ای؟" " می گم چی شده؟"" گ..گمونم از برقش باشه" "کاپوتتو بزن بالا یه نگاهی بندازم". راننده سریع ترمز دستی را کشید و جلدی پایین پرید  و کاپوت را بالا زد و زودی دوید پشت و در کابین را باز کرد. جسد همانطور کفن پیچ از ماشین پیاده شد و دستانش را از کفن آزاد کرد وآمد و سر درون موتور کرد و مشغول شد. برو بشین پشت فرمون یه استارت بزن ببینم.خی خی خی خی ...صدای استارت مثل صدای خنده ی آدمی بود که دارد تو را مسخره می کند. خی خی خی خی شو ..شو ...ش... وصدا قطع شد. باطریت خالی کرده. باس هلش بدیم. تو بشین پشت فرمون من هلش می دم و کاپوت را بست و خودش رفت پشت و شروع کرد به هل دادن. هر وقت گفتم بزن، بزن. بذار دور بگیره. یادت نره. نشستی؟ و راننده پشت فرمان نشست. بزنم؟ نه. بذار دور بگیره. بزنم؟ نه. آهان حالا بزن. خُشی خشی خشی خشی هِن هن هن ..هن ..هن... و دوباره خاموش شد. جسد هن هن کنان آمد جلوی پنجره و به راننده گفت: هر.. وقت... دور گ.. رفت... پا... تو... از... رو... کلاج... بر...دار و دوباره رفت پشت و شروع کرد به هل دادن. بزنم؟ نه. بزنم؟ نه..... بزن بزن.... خُشی خشی خشی خشی هن هِنِک هِنِک ..هِنِک ..هن..هن...و دوباره سکوت. تو چه جور راننده ای هستی می گم هر وقت دور ورداشت پاتو از رو کلاج بردار. نفسم برید. می خوای خودت بشینی پشت فرمون؟ بذار من یه خورده هل بدمپ نفست جا بیاد. انگار نه انگارهمین چند دقیقه ی پیش از ترس همین جسد نزدیک بود قبض روح بشود حالا داشت بر او دل می سوزاند. برو. برو بشین پشت فرمون. من یه خورده هل می دم. برو بذار نفست یه کم جا بیاد . و جسد پشت فرمان نشست و مرد رفت پشت ماشین و دو دستش را روی در پشتی کابین گذاشت و یا علی. هن ّن ن ن ن . یا علی. هن ن ن ن ن .....یا علی. هن ن ن ن ن ن ن ن خشی خشی خشی خش هنک هنک هنک هوووووووووووووووووووون. یا علی . هوووووووون هوووون هوووون. و جسد دستش را از پنجره بیرون آورد و بای بای کنان گفت: علی یارت و پایش را روی گاز گذاشت و دور شد. راننده همانطور با دهان باز به ماشین که داشت دور می شد می نگریست.

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 10:29  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

(8)

 

یکپارچه کردن

 

چه دشوار است

یکی کردن زمان برداشت

با وقت کاشت

 

( جهان می چرخد و می چرخد

چرخه هایی که هیچ گاه

یکی نمی شوند)

 

روزی تنها،

زندگی، روزی تمام و کمال

که هرگزش پایان نیست.

 

(9)

 

صور فلکی

 

برون نور نقره فام

درون آتش سرخ

چونان

پیکره های خاکی  ِ گنج جاودان.

  

(10)

 

نور و ظلمت

 

چه گوهری است

کز نور من می تابد

این گنج درون تاریکنا!

 

سایه ای برفراز آسمان

سایه ای در میانه ی خاک

سایه ای در زیر دریا

 

و زر در پیشانی من

به طلای قلب سرشارم  

در می پیچد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 10:22  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

قصه ی بیست و سوم

 

روزی از روزها دختری خاطرخواه و دلباخته ی پسری می شود و قصد می کند تا به هر نحوی شده با او ازدواج کند. امّا نمی دانسته چه باید بکند تا پسر را از این موضوع مطلع کند. به همین خاطر قضیّه را با خاله ی خود که تازه از سر مزرعه آمده و حسابی درب و داغان بوده در میان می گذارد و از او می خواهد تا پا پیش بگذارد و به خواستگاری پسر برود . خاله در جواب او می گوید:

ای خاله ! ببین با حال خسته

هیچ هونگ می ره دمبال دسته؟!

 

 

 

راوی: صغرا چرخوگر

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 10:32  توسط مهدی فتوحی  | 

 

درباره ی میرنوروزی در ادب فارسی منابع چندانی در دست نیست. مگر بیتی چند. آرزو دارم بتوانم در مجموعه ای این ابیات را گرد آورم تا بتوانیم به اتفاق هم از لابه لای این ابیات و واژگان پراکنده، میراثی باستانی از فرهنگ گذشته ی خویش را هویدا و احیا کنیم و به چند و چون آن پی ببریم. "

به نظر کارشناسان هنرهای نمایشی مهم ترین گونه نمایش نوروز، میرنوروزی بود که هنوز هم در برخی از مناطق کشور رواج دارد. میر نوروزی حاکم موقتی بود که در مدت سیزده روز( شاید هم پنج روز؟) بر تخت می نشست و حکم می راند." درباره این که این هنر از کی و در کجا آغاز شده است اطلاع چندانی وجود ندارد و از همین روست که می گویم باید متون گذشته را اعم از نثر و نظم برای کشف این آیین یک بازخوانی دقیق کرد.

حافظ در چند جا می گوید:

 

دور گردون گذشت و نوبت ماست

هر کسی پنج روزه مهلت اوست

یا

سخن در پرده می گویم چو گل از غنچه بیرون آی

که غیر از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

یا

پنج روزی که در این مرحله مهلت داری

خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست

یا

به صدر مصطبه ام می نشاند اکنون دوست

گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد.

 

و سعدی در چند جا به طور غیر مستقیم می نویسد:

 

این پنج روزه مهلت ایام آدمی

آزار مردمان نکند جز مغفّلی

یا

هرگز به پنج روزه حیات گذشتنی

خرّم کسی شود مگر از مرگ غافلی؟

 

از این چند بیت بر می آید که میرنوروزی گویا پنج روز در جایگاه شاه یا امیر وقت می نشسته و آزادانه هر حکمی را که می خواسته می داده و پس از آن از کاربرکنار یا به روایت دکتر مهرداد بهار در کتاب از اسطوره تا تاریخ، کشته یا مضروب می شده است.

اینها همه مشتی از خروارند. از همین روست که ما باید با دیدی موی شکاف متون گذشته را وارسی کنیم تا شاید بتوانیم آیین های باستانی خود را درست و بی حذف و اضافاتی حفظ  و نگهداری کنیم تا بلایی که امروز دارد سر آیینی مثل چهارشنبه سوری می آید سر اینها نیاید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 10:49  توسط مهدی فتوحی  | 

 

میکل آنجلو  بواُناروتّی

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

دیگر نز برای هیچ کس دیگر

که تنها

محض خاطر خویش

بار امانت این عشق را

بر دوش می کشم

کز بد حادثه و بخت شور

دوستان تو اش

محض خاطرعلایق خطیر و پوچ خویش

از جهان زدودند.

بارپروردگارا!

تنها تویی

که قادری تا

برهنه کنی

و باز به خون خویش

بپوشانی

همه

جان های پاک و سلیم را

از خطاهای انسانی و

از گناهان ابدی.

 

 2-

 

هم اوست

آفریننده ی کائنات و صانع هر جزء و خرد

و اوست

کز میان این بسیار

زیباترین را گزین می کند

تا شگفتی خویش را

به تجلّی درآورد

که چگونه شان

به هنر جاودانی خویش

آفریده

این همه را.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 10:47  توسط مهدی فتوحی  | 

 

قصه ی بیست و دوم

بز ماده ای که یک لشکر بزغاله از پس و پیش خود روان داشته توبه می کند که دیگر به میان بزهای نر نرود و بزغاله نزاید. باری چندی از بزان نر کناره می گیرد. امّا روزی همانطور که نشسته و مشغول نشخوار بوده، چشمش به بزغاله های قد و نیم قد همقطارانش می خورد که ورجه ورجه کنان مشغول بازی بوده اند. القصه هوس می کند و به جمع بزهای نر می پیوندد. یک بز نر پیر که  حرف های پیشتر او در خاطرش مانده بوده رو به او می کند و می گوید: مگر تو توبه نکرده بودی که دیگر بزغاله نزایی؟! بز ماده در جواب او می گوید: برو ببینم.

توبه به شاخم

بیا بزن به سوراخم.

 

 

راوی: صغرا چرخوگر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 11:50  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

تر جمه ی مهدی فتوحی

(3)

 

فلز روی

 

چه فضای درربوده ای ست

از آسمان تهی

که نه چیزی به روح می بخشد

ونه چیزی از کالبد می ستاند.

 

  

(4)

 

انگاره ی تابستانی

 

سینه ی فوقانی

 

چه سپیدایی ( چه نوری)؟

سپیدتر ( و رخشان تر)

بی که سپید باشد( و درخشان )

از آن چه که سپید است ( و تابان)؟

 

 

(5)

 

زندگانی ، سپاس ، مرگ

 

 

سپاس ، زندگانی،

که راه ورود به سر ّ روح را

دانستم

 

 

( سپاس که خواستم

تا به ابدیت

دست یابم )

 

سپاس ، مرگ،

که توانستم خویش را

در دریای آرمانگرایی

نگاه دارم.

 

(6)

 

بر خرسنگ

 

چه تنهایی و چه خلوتی؟

مگر تو آب نیستی و من باد؟

 

کدام اندوه و چه ظلمتی ؟

مگر تو سوسن نیستی و من پرتو؟

 

کدام جزیره و کدامین خلاء؟

مگر تو روح نیستی و من حیات؟

 

  

(7)

 

برنده ی پنهان

 

دارم می زیم

 

دارم می زیم و

خون من دارد از زیبایی

تغذیه می کند

 

می زیم و خون مکرر من دارد

از عشق به جوش می آید

 

دارم می زیم و خونم دارد

وجدانم را می گدازد

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 10:50  توسط مهدی فتوحی  | 

 

قصه ی بیست و یکم

روزی مش حسن و زنش بر سر خرج خانه با هم دعوایشان می شود. مشهدی خطاب به زنش می گوید: من دیگر خسته شده ام بس که رفتم پیش هر ننه قمری برای کسب یک لقمه نان حلال کمر خم کردم و گردن کج. من دیگر به سر کار نمی روم. زن اعتراض می کند و می گوید: اگر تو به سر کار نروی ما چگونه از پس خرج خانه بر آییم؟ مشهدی می گوید: خب تو برو کار کن. زن غر می زند که: خدا منو ماده کرده، نونمو آماده کرده. خدا تو رو نر کرده، تو رو دربه در کرده. مشهدی عصبانی می شود و می گوید: حالا که این طور است من دیگر اصلا ً به سر کار نمی روم. زن می گوید: پس آنوقت ما چه باید بخوریم؟ مشهدی می گوید: آب رودخونه. و زن در حالی که با جارو او را می زند و از خانه بیرون می اندازد فی البداهه می خواند: کونتو بفروش و نون بیار خونه.

 

 

راوی: صغرا چرخوگر

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 10:57  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

(برای شروین صارمی عزیز با همه ی ارادتم به او)

 

 

به وقت مرگم

 

وقت مرگم

نمی خوام هیشکی واسه م گریه کنه

همه ی چیزی که من ازتون می خوام

همینه که نعشمو ببرین خونه

آره، آره، اینجوریه که من آروم می میرم.

خدا خودش واسه م آماده می کنه

خدا خودش واسه م آماده می کنه

بستر مرگمو

آی خداجونم بیا پیشم

بیا پیشم وسط آسمون

آقاجون! اگه احیانا ً این بالها کم بیارن،

مگه تو با یه جفت بال دیگه نمی یای پیشم ؟

آقا جون! وقت مرگ من

نمی خوام هیشکی واسه م گریه کنه

همه ی چیزی که من ازت می خوام

همینه که وقتی مُردم

ببریم به آسمون.

 

جیم زنان

 

بازواتو حلقه کن دورم

مث هاله ی گرد خورشید

باهام بمون عزیزکم

همونطور که خیابونیا می مونن

اگه باورت نمی شه که من دارم فرو می رم

نیگا کن به سوراخی که من توشم.

دارم در می رم عزیزکم دارم در می رم.

سرزنشت دیگه چیه؟

دارم در می رم و بر می گردم

به همون دنیای همیشگیم

زنی که دوسش دارم

قد بلنده مث من

عروسی کرده آره، ولی یه وقتایی می یاد سراغم

آره زنی که دوسش دارم خیلی ازم دوره

ولی زنی رو که ازش بدم می یاد

دارم هر روز اینجا می بینم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 10:58  توسط مهدی فتوحی  | 

 

حافظ در ابیات

شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد

بنده ی طلعت آن باش که آنی دارد

شیوه ی حور و پری گرچه لطیف است ولی

خوبی آن است و لطافت که فلانی دارد.

نکته ی مهمی را انگشت می گذارد و آن برجسته کردن یک چیز یا کس با نشان ندادن و حاشیه رفتن از نشان دادن او است. تمام واژگان در یک صف برای گفتن نام معشوق حافظ خط می کشند ولی او نامی از وی نمی برد و می گوید فلان و همه چیز دست به دست هم می دهند تا تو بدانی معشوق او چه چیزی بیش از دیگران دارد و او می گوید آن. این سبک از بیان هنری را ما در هنرهای گونه گون هم می توانیم بینیم و لمس و حس کنیم. مثلا ً در معماری محراب که به تعبیر کالوینو از کتاب مجموعه های شنی:

دری است که همه کار می کند تا کارکرد در بودن خود را به رخ بکشد امّا رو به هیچ کجا باز نمی شود." و باز به بیان او محراب انگاره ی قابی درخشان را تداعی می کند برای نگاهداری چیزی بسیار قیمتی. حال آن که در داخل آن هیچ نیست....." یا در جایی دیگر از همین مقاله او می گوید:

".....و درون این قوس و درون همه ی این قوس ها چه دیده می شود؟ هیچ. یک دیوار لخت." که عجیب یاد آور این بیت از عطار نیشابوری است:

بی یار چه گویم بودم روی به دیوار

تا مدعیان از پس دیوار ندانند.

او در مقاله ی خود بحثی را پیش می کشد درباره ی فضاهای خالی و خلاء و آن را با کهن الگوی تهی گاه زن پیوند می زند. او می گوید:"همه ی این ها تاییدی بر این نکته اند که جوهر واقعی جهان از فرم کاو گرفته شده است." و این نکته مرا به تردید وا می دارد که این نداشتن ها و نبودن ها و نشان ندادن ها چرا گاه چنین مرموز می نمایند و آهسته به کودکی خود می خزم. به زمانی که برای بار نخست کشف کردم که آلت تناسلی زن از یک خلاء ساخته شده و به عکس مرد هیچ برجستگی و نمود عینی از خود ندارد و با این حال برای من نوجوان کِشنده و جذاب است و از خود می پرسم چرا خلاء همیشه پذیرنده است؟ خواه این خلاء ناشی از نبود هوا باشد و خواه از نبود ذَکَر.  او در جایی دیگر از مقاله ی خود می گوید:

"فرزانگی انباشته در این کتیبه و رویای وصال و دست یابی به هر آرزویی که در شکوه زینت ها به بیان می آید، همگی به یک معنای واحد اشاره می کنند: جشنی برای اصلی واحد و ژرف که تنها واپسین شیئ را رخصت ورود می دهد و این شیئی است که وجود ندارد و کیفیت بی همتایش همان ناموجود بودن آن است. نمی توان حتا نامی هم به آن داد. خالی، هیچ، غیبت و سکوت، همگی نام هایی حامل معناهایی بسیار جاگیر برای چیزی اند که نمی خواهد هیچ یک از این ها باشد. نمی توان آن را با واژگان تعریف کرد. تنها نمادی که آن را عرضه می کند همین محراب است و اگر بخواهیم دقیق باشیم همان آنی است که ناموجود بودن را در ژرفای محراب به انسان الهام می دهد. من در سفر طولانی ام به اصفهان به این درک رسیدم که  چیزی که در جهان بسیار اهمیت دارد همان فضاهای خالی است." و این باز تو را به یاد مردگزینی زنها می برد که همواره در پی مردی کاملند. مردی که خلاء روحی و جسمی را هردو به یکباره پر کند. مرد تمام. آدمی زاده ای به کمال. اسطوره. ابرمرد. و این ذات زنانه ی گیتی است. برخاسته از ثنویت پرو خالی. پرو خالی. پر و خالی. که هیچ گاه از آنچه پرش می کند راضی نیست و همواره در پی چیز تازه ای است پرکننده تر؛ و این انتظار آری برای آن انسان کامل چه کشنده است.   سالها پیش رضا براهنی ترکیب " به تعویق افکندن لذت " را در ادب پارسی رواج داد. من هم از بیان او بهره می گیرم. این به تعویق افکندن  واقعیت برای خیال آفرینی ، شگفت ترفندی است که ریشه در کالبد آدمی دارد و ترفندی است که امروزه دیگر در سینما یک چیز پیش پا افتاده به حساب می آید زیرا این نگفتن ها و نشان ندادن ها باعث اهمیت و برجسته تر شدن  حادثه و تاثیرگذاری بیشتر آن بر مخاطب می شوند مثل صحنه ی قتل در فیلمهای هیچکاک. در مجموعه پژوهش هایم درباره ی فرهنگ کوچه یک چند بیتی جالب یافتم که دور از این مبحث نیست.

شنیدم که رستم فلان کاره بود

فلان جای او هم کمی پاره بود

فلان چیز را در فلان می نهید

سوار فلان می شد و می دوید

فلان چیش هم تا نوک پاش بود

فلان چیز دیگر فلان جاش بود.

به رغم ایرادهای نحوی و کلامی، این نظم مضحک سرشار است از آنچه که من می خواهم بگویم. خیال آفرینی با نشان ندادن یک ابژه. همان گونه که خود خدا این گونه است. ما خدا را نمی بینیم و هرکدام از او تصوری داریم. حتا می توان گفت فرق خدای اسلام با مسیحیت در همین است که خدای مسیحیت جلوه ای از خود را در قالب مسیح به آدمی می نماید ولی در اسلام بی پرده گفته می شود که محمد یک آدمی زاده ی عامی است مانند شما مردم( قل انما انا بشر مثلکم ).

 سعدی در این باره بیتی دارد ظریف:

ترسم نماز صوفی با صحبت خیالت

باطل بود که صورت بر قبله می نگاری

که گویای این اندیشه است که به عکس محراب کلیسا که در آن مجسمه ی مسیح یا مریم و مسیح حضوری عینی دارند ، در محراب های مساجد اسلامی ترسیم صورت یا نصب مجسمه گناه محسوب و باعث ابطال نماز می شده است. از طرفی خود واژه ی محراب مرکب است از دو بخش مهر و آبه یعنی :گنبد میترا. این که کهن الگوی محراب ایرانی چیست و از کجا می آید خود مبحث مهم دیگری است. اما آنچه مرا مجذوب می کند این است که به گمان من بنمایه ی معماری ایرانی اسلامی یک بن مایه ی ذهنی است و نه عینی زیرا کاربرد در آن در اولویت دوم قرار می گیرد. بعلاوه معماری ایرانی اسلامی متاثر از فلسفه ی افلاطون و به خصوص مُثُل اوست. حکایت غار و آتش کتاب جمهوری او را همه می دانند. افلاطون در این باره چنین آورده:

" مردمی را تصور کن که در غاری زیرزمینی زندگی می کنند که دارای مدخل درازی است که تمام درازای آن به سوی روشنایی باز می شود. بپندار که پای و گردن آن ها از کودکی به زنجیر بسته است به گونه ای که در همانجا باقی مانده اند و فقط می توانند به پیش روی خود بنگرند و نمی توانند سر خود را بگردانند. تصور کن روشنایی آتشی را که از مسافتی دور از پس آن ها افروخته است و میان آتش و زندانیان راهی است که در طول آن دیوار کوتاهی ساخته شده است مانند حصاری که نمایشگران خیمه شب بازی جلوی مردم و خود بر پا می دارند و بر بالای آن عروسک های خود را به نمایش می آورند( که چقدر یادآور شعر خیام است: ما لعبتکانیم و فلک لعبتباز... از روی حقیقتی نه از روی مجاز... یکچند در این بساط بازی کردیم... رفتیم به صندوق عدم یک یک باز...)گفت هر آنچه گفتی به تصور می آورم.

سپس مردمانی را تصور کن که در آن دیوار آلاتی از هر نوع و تصویرهای انسان و شکل حیوانات را که از سنگ و چوب ساخته شده اند از فراز دیوار برافراخته اند و آن ها را می برند. برخی از آن ها سخن می گویند و برخی ساکت اند.

گفت از منظره ی شگفت انگیزی سخن می گویی و از زندانیان شگفت آوری

گفتم آری اینان مانند خود ما هستند. آیا فکر می کنی که این مردم غارنشین غیر از سایه ی آن اشیاء که بر اثر آتش بر دیوار جلوی غار افتاده است چیزی از خود یا از دیگری می بینند؟ گفت اگر مجبور باشند سر خود را در تمام طول زندگی بی حرکت نگاه دارند چطور می توانند چیز دیگری را ببینند؟"

داستان دریچه ی بالای محراب مسجد شاه اصفهان را هم می توان به همین نکته پیوند زد که گویا معمار، خود در کنار دریچه می نشسته و  دیگران را می فریفته که من از این دریچه کعبه را می بینم و دیگران به قول او اعتماد می کرده اند و حتا کار به جایی می رسیده که در ذهن خود کعبه را می ساخته اند و ذهنیت خود را عینیت می بخشیده اند و به دیگران نیز تلقین می کرده اند. از سویی محراب در مساجد اسلامی به چیزی ذهنی اشاره می کند حال آن که در کلیسا ما حضور عینی مسیح و مریم را در قالب تندیس می بینیم. تازه در محراب ایرانی حرکت خطوط هماره به سمت بالا است و همه اشاره دارند به عالم بالا و تمرکز هم همه در یک نقطه است. درست مثل گنبد و مناره که اتفاقا ً آن نقطه بالایی ترین نقطه ی محراب نیز هست. مانند یک پیکان که تمام پیکره ابزاری است برای نوک تیزش که باید در دل دشمن فرو رود یا بهتر بگویم یک فلش جهت نما که جهت را به تو می نماید. آری محراب یک جهت نماست. یک قبله نماست. هم سوی کعبه را می نمایاند و هم سوی عالم بالا را. هم به سوی مکه اشاره می کند هم به سوی آسمان و این پیوندی است که به گمان من بیهوده معنا نیافته. ترکیب دو جهت است با یک ابزار  و هر دو جهت هم ذهنی و تازه با اینهمه فضاهای  پر و خالی که به شدت یادآور ثنویت تاریخی این بوم اند. اهورا و اهریمن. ظلمت و نور. خیر و شر و به این همه باید اضافه کرد چاله ای را در پایین پای تو است؛ که تو را هم سطح مردم کوی و گذر می کند و فروتر از نمازگزارانت جای می دهد که فراموش نکنی که از خاکی و به خاک برخواهی گشت؛  و چه خوش گفته استاد سخن سعدی این درونمایه را:

گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من

از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم.

آری از خاک کمتریم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 10:32  توسط مهدی فتوحی  | 

 

گاهی که  گذرم به میان بچه محلهای قدیمی خودمان می افتد و پای صحبت شان می نشینم و دروغ هایشان را می شنوم و در لاف زدنهایشان و الدرم بلدرم ها و فحشهایشان شریک می شوم، پیش خودم فکر می کنم که ریشه ی داستان سرایی در دروغگویی است و نمایش در غیبت کردن و شعر در هذیان گویی. زیرا دروغگو موظف است برای باورپذیرکردن سخنانش از ابزار واقعیت استفاده کند تا واقعیتی جعلی را باورپذیرتر کند . از طرفی ما موقع غیبت کردن سخت حس بازیگری به خود می گیریم و سعی می کنیم شخصیت فردی را که داریم درباره ی او حرف می زنیم ، در درون خود و با ابزار بدن و صدا و حرکات خود بازآفرینی کنیم تا حرفمان باورپذیرتر شود. بعلاوه وقتی هم که هذیان می گوییم خط ارتباطی واژگانیمان با واقعیت گفتاری روزمره پاره می شود. این قطع ارتباط می تواند نتیجه ی همنشینی واژگان غیر منتظره در کنار هم باشد یا کشف موسیقی کلام به صورت ناخودآگاه که به سمت مخاطب پرتاب می شود که البته در هر دو صورت مخاطب از لحاظ شنیداری غافلگیر می شود و این سخت به فرایند شعر گفتن نزدیک است. شاید به زبان امروزی تر بتوانیم بگوییم انسان موقع هذیان گویی از زبان روزمره، تجاوز نحوی، معنایی و واژگانی می کند که هر سه باعث آشنایی زدایی زبانی می شوند.  بله می گفتم دوستان ما با چنان هیجان و استادی ای همه ی این فنون را به کار می گرفتند که دهان آدم از تعجب باز می ماند.  ماشاءالله دوستان ما همه  ی این فنون را یکجا دارند. فن روایت گری که می گویند این است دیگر. یاد شعری از برشت می افتم که خطاب به بازیگران پر فیس و افاده ی جهان نوشته و خودم هم ترجمه اش کرده ام و در همین وبلاگ هم هست. او در آن شعر بازیگران را سرزنش می کند که بروید بازیگری را از مردم کوچه و بازار بیاموزید که چقدر در این فن شریف ماهرند. البته ما به در می زنیم دیوار گوش کند. باقی بقایتان. جانم فدایتان.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 10:12  توسط مهدی فتوحی  | 

 

عرضم به حضورتان..... شما حتما ً چیستان بسیار زیبای :

یکی رفت و یکی موند

یکی به حسرت سر ( یا کلّه شو) جمبوند

را از مجموعه پژوهش های کوچه ی احمد شاملو خوانده اید که اشاره دارد به آب و باد و درخت بید. بنده هم  به همان وزن و قافیه سه قطعه ی طنز نوشته ام که تقدیمتان می کنم.  البته خواندنشان خالی از لطف نیست. امیدوارم بپسندید.

(1)

یکی رفت و یکی موند

یکی لقمه رو لمبوند

یکی خواس نشه غارت

سر چشمه رو خشکوند

(2)

یکی آب شد و وا رفت

یکی پیش خدا رفت

یکی وایساد و شخ شد

دو لنگش به هوا رفت

(3)

یکی خشکید و پژمرد

یکی تو دهنی خورد

یکی راحت و آروم

زد و قافله رو برد.

 

شاید اگر حسش بود ادامه اش هم می دادم....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 10:3  توسط مهدی فتوحی  | 

 

بهرام بیضایی در کتاب افرا واژه ی پارمان را معادل آپارتمان پیشنهاد کرده. به گمان من پیشنهاد بسیار سنجیده و مناسبی است. زیرا مان خود به معنای خانه است و از مصدر ماندن هم ریشه می گیرد. اسدی در گرشاسب نامه آورده:

چو آمد بر میهن و مان خویش

ببردش به صد لابه مهمان خویش
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 9:47  توسط مهدی فتوحی  | 

 

یکی از معدود جاهایی در ادبیات فارسی  که در آن به آدمخواری اشاره شده گرشاسبنامه ی اسدی طوسی است:

اسدی در توصیف سگساران می گوید:

چو غولانشان چهره، چون سگ دهن

به سان بزان موی پوشیده تن

ربایند مرد از بر ِ زین ، چو دود

خورندش هم اندر زمان زنده، زود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 9:46  توسط مهدی فتوحی  |