هنگام بازخوانی گرشاسبنامه به یک نکته ی بسیار جالب از لحاظ آیین های سوگواری در ایران باستان برخوردم و آن این که ایرانیان در هنگام سوگ یک بزرگ یا شاه یا یک فرمانده گرد، ( در اینجا در مرگ گرشاسب) دم اسب ها را می بریده اند و زین و ابزار آلات جنگی ای را که همراه اسب داشته اند واژگون می کرده اند و عقاب ها و بازها را رها می کرده اند و روی یوزپلنگان و فیل ها را هم خاک می پاشیده اند.
بریده دم اسب، بیش از هزار
نگون کرده زین وآلت کارزار
عقابان و بازان رها کرده پاک
بر ِ یوز و پیلان پر از گرد و خاک
این نکته ی ظریفی است. زیرا ما از آداب سوگواری پیشینیانمان چیز زیادی نمی دانیم. به خصوص جنگاوران و پهلوانانمان. به گمان من باید هنگام خوانش های پیاپی بخشی از این آیین ها را از زیر غبار فراموشی بیرون آورد و با هنر مدرن بازگویی کرد. هنرهای مدرنی مثل سینما و پویا نمایی.
به گفته ی دکتر محمد جعفر محجوب در مجموعه سخنرانی هایش پیرامون ادب پارسی ، یک نکته ی مهم در ارائه ی سبک اروتیسم در ادبیات، هنرمندانه گفتن رابطه ی جنسی است. او از نظامی مثال می آورد و سخت بر این نکته پای می فشرد که اروتیسم در ادبیات تنها توصیف بی پرده ی رابطه ی جنسی نیست. بلکه هنرمندانه گفتن آن است با استفاده از تمامی ابزارهای ادبی ( همچون تشبیه و استعاره و مجاز و مراعات نظیر و کنایه و .....) . به مثالی از این دست در گرشاسبنامه توجه کنید که دقیقا ً در راستای تایید سخنان دکتر محجوب است.
سرشک خِرد چون ز ابر ِ هنر
صدف یافت، آن در ّ شد مایه ور
فصل پاییز بود و داشتم با دوستی در بوستانی قدم می زدم که درختان چنار بزرگی داشت معرکه ، که برگهایشان با تمام طیف رنگهای زرد و قرمز وقهوه ای و نارنجی و ... رقصان از هوا فرو می افتادند و دانه دانه از رهگذران دل می بردند. درختان آنچنان در آن پاییز خود نمایی می کردند که ناخودآگاه این شعر سیاوش کسرایی بر زبانم رفت:
تو قامت بلند تمنایی ای درخت....
دوستم که اهل بخیه بود و نکته چین و دستی هم در طنز داشت، بلافاصله قلمی برداشت و شعر مرا که هنوز چندان هم از من دور نشده بود و داشت همان دور و برم در فضا می پلکید، توی هوا قاپید و کمی دستکاری اش کرد و در حالی که داشت روی پاکت سیگارش می نوشت، به من گفت: "چون فصل پاییز آمده، شعر را باید اینطور اصلاحش کرد ".
تو قامت بلوند تمنایی ای درخت.....
بله دیگر؛ فصل پاییز آمده بود.
به پیشانی خاک این جمله نقر است
سواد الوجه فی الدارین فقر است.
حافظ در این بیت:
بر ما بسی کمان ملامت کشیده اند
تا کار خود ز ابروی جانان گشاده ایم.
با ترکیب " کمان ملامت کشیدن" اشاره ی بسیار جالبی دارد به یک نکته ی ظریف تصویری. این یعنی چه؟ تصور کنید فرزند شما مرتکب اشتباهی شده و می خواهید او را سرزنش کنید تا مبادا او دیگرباره این کار را تکرار کند. اگر به حرکت دست خود در آن لحظه دقت کنید می بینید شما ناخودآگاه همه ی انگشت های دست خود را به جز انگشت اشاره مشت کرده اید و دارید درست به سمت مخاطب خود، آن هم در خطی فرضی که شما را به هم مرتبط می کند یا در خط فرضی قرینه ی قائم بین خودتان با او به صورت رفت و برگشتی تکان می دهید و کمانی فرضی در فضا رسم می کنید. شاید اصطلاح خط و نشان کشیدن که در زبان عوام رواج دارد را هم بتوانیم به این مضمون پیوند بزنیم و بگوییم این هم نوعی دیگر از خط و نشان کشیدن است. به گمان من این اصطلاح کمان ملامت کشیدن که حافظ در بیتش می گوید می تواند اشاره به نکته ای داشته باشد که امروزی ها به آن می گویند بادی لنگوییج یا زبان بدن.
یه پادشاهی بود و نبود. سه پسر داشت و نداشت. یکی هنگو، یکی خنگو، یکی هم کلّه نداشت. یه اسب داشت که پا نداشت . یه خورجین داشت که ته نداشت. یه تفنگ داشت که قنداق نداشت. پسری که کله نداشت و اسبش پا نداشت و خورجینش ته نداشت و تفنگش قنداق نداشت، می ره شکار شیر. به هفت تا شیر می رسه که همه مرده بودند جز یکی که نفس نداشت. با تفنگی که قنداق نداشت شیری رو می کشه که نفس نداشت و با اسبی که پا نداشت بلندش می کنه و می ره و می ره تا به هفت تا دیوار می رسه که همه خراب بودند جز یکی که سقف هم نداشت. از دیواری که سقف نداشت می گذره می رسه به هفت تا دیگ که همه سوراخ بودند الّا یکی که حتا ته هم نداشت. شیری رو که نفس نداشت می ندازه توی دیگی که ته نداشت و دیگ قُل می زنه و قُل می زنه تا همه ی گوشتاش می سوزه ولی کسی از استخوناش خبر نداشت. پسری که کلّه نداشت شیری رو که نفس نداشت می خوره و تشنه ش می شه و می ره و می ره تا می رسه به هفت تا چشمه که همه خشک بودند غیر از یکی که حتا نم هم نداشت. کلّه شو می کنه تو آب چشمه . ولی اون که کلّه نداشت؟!!
راوی: الهام کیوانفر
هنگام خوانش گرشاسبنامه به قسمتی بر خوردم که به نظرم جالب آمد و آن نبرد گرشاسب است با اژدهایی بزرگ با این خصوصیات:
بدانسان بزرگ اژدها کز دو میل
بیوباشتندی( یعنی می بلعیدند) به دم زنده پیل
ز زهرش همه کوه و هامون سیاه
دم و دودشان رفته بر چرخ ماه
چیزی که اسدی توصیف می کند به دایناسور بیشتر شبیه است تا اژدها. جالب این که این اژدهایان در سرزمین زنگ هستند. یعنی در افریقا:
ز خویشان پور بهو هر که بود
ببرد و ز دریا گذر کرد زود
ز هر سو چو بر وی جهان تنگ شد
به زنهار نزد شه زنگ شد...
در ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی درباره ی گوسان ها یا همان راویان و اجراکنندگان افسانه های قدیم سندی آمده که به گمان من دو نکته ی بسیار مهم در آن نهفته است.
نخست اینکه ما بنا برهمین بیت ها می توانیم استناد کنیم به این که سنت نقالی یا برخوانی ( به پیشنهاد استاد بهرام بیضایی) با سابقه ای بسیار دیر و دور خود گره خورده بوده به موسیقی و هرگز از آن جدا نبوده و نخواهد شد. زیرا نویسنده گوسان را نواگر دانسته. نواگر علاوه بر معنای آشکار خود یعنی آهنگسازی؛ خود به نام دستگاهی از موسیقی ایرانی نیز اشاره دارد. پس گوسان در این داستان در بزم موبد به سرودخوانی می پردازد و رامشگری و برخوانی. که یادآور شخصیت آناهیتا ، ایزدبانوی باروری ایرانی است که او نیز خنیاگر چمانی دستانساز است.
دوم این که مثل نمایشنامه ی هملت، اثر جاودان شکسپیر، در اینجا نیز گوسان برای آگاه کردن شاه از حال ویس و رامین به نواگری و برخوانی مشغول می شود و مولف از همین روی او را نوآیین می خواند یعنی آن کو رسمی نو در کار خویش درافکنده. پس گوسان ها بنا به اقتضای حال و مقام می توانسته اند به قول اهل موسیقی پرده گردانی کنند و از خود بالبداهه قصه ای بپردازند و اجرا کنند. این نکته سخت در خور تامل است زیرا از سنتی شفاهی سخن می گوید که هنوزاهنوز در تاریخ نمایش ایرانی مرسوم است و آن بداهه پردازی نمایشی است. هنوز بازیگران نمایش تقلید یا همان روحوضی می توانند ساعت های متمادی بدون هیچ متن مکتوب نمایشی تماشاچیان را سرگرم کنند و بخندانند.
به باغ اندر نشسته شاه شاهان
به نزدیکش نشسته ماه ماهان
به دست راست بر ، آزاده ویرو
به دست چپ، جهان آرای شهرو
نشسته گرد ، رامینش برابر
به پیش رام، گوسان نواگر
سرودی گفت گوسان نوآیین
درو پوشیده حال ویس و رامین:
درختی سبز دیدم بر سر کوه
که از دلها زداید زنگ اندوه
درختی سرکشیده تا به کیوان
فتاده سایه اش بر جمله گیهان
شکفته بر رخانش لاله و گل
بنفشه رسته و خیری و سنبل
چرنده گاو کیلی بر کنارش
گهی آبش خورد گه نو بهارش
بماناد این درخت سایه گستر
ز مینو باد وی را سایه خوشتر
همیشه آب این چشمه رونده
همیشه گاو کیلی زو چرنده.
بعلاوه این روایت سند دیگری است از ترفند نمایش در نمایش در اجرا های نمایشی ایرانی که بعدها در قالب های دیگری هم تکرار می شود مثلا ًبه صورت شعر در شعر( هزار بیت دقیقی در کتاب شاهنامه یا روایات سعدی و عبید از دیگران در گلستان و بوستان و آثار طنز عبید ) و داستان در داستان( کلیله و دمنه و هزار و یک شب) یا نمایش در نمایش( تعزیه ی عباس هندو)
باری گوسان از تمثیل درخت برای آگهانیدن شاه از ارتباط میان ویس و رامین سود می جوید و همچون عموی هملت که از نمایش بازیگران دوره گرد به خشم می آید او نیز خشمگین می شود:
شه شاهان به خشم از جای برجست
گرفتش حلق رامین را به یکدست
به دیگر دست زهرآلوده خنجر
بدو گفت: ای بداندیش و بداختر
بخور با من به مهر و ماه سوگند
که با ویست نباشد نیز پیوند.....
آنتونیو د ِ به نِه دتّی
ترجمه ی مهدی فتوحی
سردمدار رمان نو از فعالیت ها و دیون نسل خودش می گوید
رب گریه: من بالزاک را کشتم
ما همه فرزندان بکت، بارت و سارتر هستیم
رب گریه در18 آگوست سال 1922 در برست به دنیا آمد و در سال 1953 با رمان پاک کن ها کارش را آغاز کرد که بلافاصله با آثاری دیگر پی گرفته شد که از آن میان می توان VOYEUR (1955) ، حسادت(1957)، درهزارتو(1959) و خانه ی میعادگاه (1959) را نام برد. کتاب " راهی برای نگارش رمان در آینده" که در حکم مرامنامه ی رمان نو شناخته می شود را او پیش از فرانسه در ایتالیا منتشر کرد. او فیلمنامه نویس رنه در فیلم " سال گذشته در مارینباد" نیز بوده است و تعداد زیادی فیلم هم ساخته است به علاوه رناتو باریلّی هم در ایتالیا ، درباره ی کارهای او کتابی چاپ کرده به نام " رب گریه و رمان پست مدرن".
" من در رشته ی بیولوژی و ریاضیات درس خواندم. سپس مدرسه ی ملّی کشاوزی را گذراندم و در این زمینه کار و در گینه و آنتیله تحقیقاتی کردم و جذب فعالیت های خودم شدم. امّا به قدری که برای داشتن یک وجهه ی قطعی و همین طور برای پیش بردن یک موجود فعال لازم بود. ولی پس از حدود ده سال همه چیز را رها کردم تا رمان هایی بنویسم که هیچ کس نمی خواست بپذیردشان."
آلن رب گریه با حالت کسی که دارد به زندگی چشمک می زند ، شیطنت آمیز پیش خود گمان می کند: " سرانجام من برنده شدم."... سردمدار رمان نو به راحتی در جهانی که با او کاملا ً بیگانه است ودر رستورانی با بویی خوش از غذاهای معطر برای ما از خودش می گوید. کمی بی دقت به نظر می رسد و بسیار مهربان، و با اشتها پیش غذای ماهی و گوشت کبابی می خورد و نوشیدنی های سفید و سرخی که هنوز گازدارند.
" ناشران، نخستین کار مرا رد کردند. " یک شاه کشی" که در سال 1953 نوشته بودمش. بعد LES EDITIONS DE MINUIT ، " پاک کن ها" را چاپ کرد. آنوقت ها منتقدان بسیار سخت گیر بودند. از نظراین قاضیان من نمی توانستم رمانی شاخص بنویسم. زیرا خط سیر بالزاک را پی نگرفته بودم. امّا رمان دیگرمن با عنوان VOYEUR درآمده بود ودیگر دیر شده بود. چون موقعیت من نسبت به قبل بدتر شده بود و من از نمونه های رمان نویسی قرن نوزده دورتر شده بودم. ولی اصلا ً نگران هیچ چیز نبودم و می دانستم که واقعگرایی قرن نوزدهمی مربوط به بالزاک یا دیکنز، هیچ تطبیقی با آنچه داشت اتفاق می افتاد نداشت و لازم بود ادبیات نیمه ی دوم قرن بیستم نوشته شود."
گفتنی در خصوص این مبحث زیاد است که دستورالعمل او برای شیوه ی روایت نو، که در مقالاتش با عنوان " راهی برای رمان آینده "نظریه پردازی شده اند، خیلی سر و صدا به پا کرد. به گونه ای که از نیمه ی دوم سال های دهه ی پنجاه میلادی او بدل به سردمدار مکتبی شد که متشکل بود از گروهی از نویسندگان که جزء سنت عظیم ادبی فرانسه و انگلیس شناخته نمی شدند و به ناگاه و در اثر همین نافرمانی ، موفقیتشان فرا رسید. بعد چه پیش آمد آقای رب گریه؟
" یکدفعه من شدم مسوول ویراستاری و مشاور فرهنگی نشر MINUIT . یک انتشاراتی کوچک که در آن نگره های من درباره ی رمان به خوبی مورد پذیرش واقع شده بودند. بدین ترتیب من توانستم تعداد قابل توجهی از نویسندگان هم نسل خودم و حتا مسن ترها را یکپارچه کنم. " کلود سیمون" و" مارگریت دوراس" دو سالی از من مسن تر بودند. " ناتالی ساروت" جای مادر من بود. این نویسندگان قبلا ً هم آثارشان را چاپ کرده بودند امّا در موردشان کمتر از آنچه باید صحبت شده بود. امّا وقتی همگی شروع کردند به انتشار آثارشان در یک انتشاراتی خاص با طرح جلد یکسان سفید- آبی رنگ، منتقدان دچار نگرانی شدند. ما انقلابی نبودیم. بلکه گروهی بودیم و با دید تروریست هایی که می خواهند مسوولیت انفجار آکادمی فرانسه را به عهده بگیرند به خودمان می نگریستیم. نخستین مقالاتی که درباره ی ما منتشر شدند تلخ و منفی بودند. امّا یک تاثیر مثبت داشتند و آن خوشامدگویی به سطح انتشاراتی آثار ما بود. به گونه ای که ما را به سرعت مشهور کردند. خیلی مشهور. منتقدان فقط از ما حرف می زدند و مردم هم اندک اندک شروع کردند به خواندن آثار ما. کوکتو یک بار گفت: " در پاریس مهم این است که مد دوام بیاورد و زنده بماند." ما مد شده بودیم و مد قدیم دیگر از سکه افتاده بود. خب دیگر منظورم دقیقا ً دِمده شدن یک چیز است. بقیه هم کم کم خوانندگان خودشان را یافتند. به حدی که من اکنون می توانم با حق تالیف آثارم زندگی ام را بگذرانم."
من می دانم که شما علاوه بر نوشتن چند مقاله درباره ی آثار بکت، شخصاً هم او را می شناختید. او چگونه شخصیتی داشت؟ می خواهم بدانم این غول ادبیات قرن بیستم شخصا ً چگونه بود؟
" از لحاظ شخصیتی بکت، نفی حاد هرگونه گفتمان ادبی بود. وقتی به او بر می خوردی می شنیدی که دارد آخرین فیلم هیچکاک را برایت تعریف می کند. ولی باز هم تکرار می کنم: او هرگز نمی پذیرفت تا پشت یک میز بنشیند و درباره ی کتاب های خود و دوستانش صحبت کند. مثل این که ادبیات در نظر او یک چیز خیلی مرموز و بزرگ بود که نباید درباره ی آن وراجی کرد. بعد یکدفعه او عملا ً دست از خواندن کشید و در خودش فرورفت و درها را به روی خودش بست. گهگاه که به صورت اتفاقی به رفیقی بر می خورد همه کار می کرد تا خود را خندان و مهربان نشان دهد. همین منحنی روانی، به گمان من در آثار این نویسنده ی بزرگ هم ثبت شده است. بهترین رمان های بکت یا آنهایی که من ترجیحشان می دهم، همان آثار نخست اویند. یعنی " مورفی" ، "مولی"، "مالون می میرد" و "وات" که همگی جزء آثار رمان نو به حساب می آیند."
شما پیش از این که یک عصیانگر باشید، یک کتابخوان حرفه ای بودید. کدام آثار و نویسندگان بیشتر در شکل گیری شما موثر بودند؟
" گمان می کنم که من اگر آثار دو نویسنده که مرا سخت تکان دادند ، نخوانده بودم، هرگز دست به قلم نمی بردم. منظورم کافکا و فلوبر است. پس از آن من خودم را وقف خواندن آثار جویس و بورخس و فالکنر کردم. مطمئن بودم این نویسندگان راهی را گشوده اند که باید در این جاده پیش رفت."
همین نکته بود که شما می خواستید در مقاله ی مشهورتان درباره ی رمان که حتا قبل از انتشار در فرانسه ، در ایتالیا و نزد انتشارات ورّی منتشر شد، بدان اشاره کنید؟
" آثار من فقط مقالاتی تئوریک اند و نه تئوری رمان و در پاسخ به یک منتقد فرانسوی که باور داشت رمان پس از بالزاک هرگز دستخوش تغییر نشده، نوشته شدند. به عبارت دیگر، من از طریق این نوشته ها می خواستم نشان بدهم که نگره های ما درباره ی شخصیت ها، زمان و سبک بسیار تکامل یافته اند و می باید به هر حال نو شوند. من بابت توصیف نکردن شخصیت ها در صفحات کتابم سرزنش می شدم حال آن که کافکا هم پیش از من این کار را کرده بود. حتا در ادبیات فرانسه هم به نسبت جاهای دیگر دو رمان بودند که گونه های متفاوتی از ضمیر اشخاص را در قیاس با آنچه مثلا ً ما در دیکنز می بینیم، توصیف می کردند. البته من برای این که مدام نام بالزاک را تکرار نکنم می گویم دیکنز."
شما از سارتر نام بردید. وقتی شما جوان بودید، آیا مدیریت LES TEMPS MODERNES نوعی دیکتاتوری فرهنگی را در فرانسه اعمال می کرد؟
" من به وسیله ی نوشته های سارتر بود که فلسفه ی آلمان را شناختم. هگل، هایدگر و هوسرل را؛ و اینگونه با پدیدارشناسی آشنا شدم که این تاثیر بر من بسیار ژرف بود."
آیا سالهای پختگی هنری رب گریه مصادف بودند با دیکتاتوری فرهنگی تحت نفوذ نخست، سارتر و سپس بارت؟
" گمان نمی کنم هیچ یک از این دو دیکتاتور بوده باشند. سارتر روح بسیار پرتناقضی داشت. او برای این که دیکتاتور بشود کمی بیش از اندازه تغییرپذیر بود. به همان نسبت، بارت هم تغییر می کرد و حرکت ، یکی از نیازهای ضروری او بود. نه سارتر و نه بارت هیچ کدام دیکتاتور فرهنگی نبودند. درست است که تاثیر عمیقی بر فرهنگ فرانسه گذاشتند امّا این تاثیرها غالبا ً با ایجاد اوپوزیسیون نفی می شد."
چه ارتباطی میان فعالیت شما درمقام یک نویسنده هست با فعالیت کارگردانی تان؟
" هیچ. من یک رمان نویسم و یک سینماگر. امّا من رمان نویسی نیستم که فیلم می سازد . درضمن سینماگری هم نیستم که رمان می نویسد. وقتی داستانی را در ذهن دارم ، پیش خودم حساب می کنم که این داستان کتاب خواهد شد یا فیلم. سینما با واژگان حرکت نمی کند و به خاطر همین است که من علاقه ی زیادی به فیلمنامه نویسی ندارم. من فیلم هایم را بیشتر در طول بازبینی و مونتاژ می سازم . با این توصیف می توان گفت نوشتن فقط یک لحظه ابتکار است."
ترجمه ی مهدی فتوحی
(1)
برهنگی تو
سوری بنا!
برهنگی تو را ملاحت کرده اند
چشمه سارا!
برهنگی تو را آب کرده اند
اخترا!
برهنگی تو را جان کرده اند
(2)
زنی در گذشته
در نگذشته ای
پیشتر
با روانی و کالبدی یگانه
تو در میانه ی جهان بودی
وینک( در نگذشته ای)
با پیکری و روحی جدا
جهان در میانه ی توست.
ترجمه ی مهدی فتوحی
نو را بشنو پروردگارا!
که پژواک می یابد و می لرزد
پیغمبران می آیند تا بیدارش کنند.
هیچ گوشی آسوده نیست
از خشمش
اما ماشین ستایش خویش را می طلبد
ببین ماشین را
که چه سان می چرخد و جبران می کند.
ما را از ریخت می اندازد و تضعیف می کند
اگر نزد ما قدرتی دارید
بی رنجی
زور بزنید و خدمت کنید.