ترجمه ی مهدی فتوحی
(1)
- نام تو چیست؟
- نام من ایتالو کالوینو است.
- کجا به دنیا آمده ای؟
- در سن رمو به دنیا آمده ام. من پیش از آن که به امریکا بروم در سن رمو زاده شده ام. زیرا اهالی سن رمو بسیار مهاجرت می کردند و بیش از همه می رفتند به امریکای جنوبی.
- برای چه ؟
- برای انجام کارهای گوناگون. پدرم هم که در امریکا بود متعلق به همین دسته از اهالی سن رمو است که بازگشتند و کمی پس از بازگشت او من متولد شدم. من 25 سال نخست زندگی ام را بی وقفه در سن رمو زیسته ام.
- الان به چه کاری مشغولی؟
- من نویسنده ام.
- یعنی چه؟
- من چیزهایی می نویسم که گاهی تبدیل به کتاب و منتشر و در کتاب فروشی های بزرگ فروخته می شوند.
- تو تا چه سنی کودک بوده ای ؟
- من مدت مدیدی کودک بوده ام.
- وقتی کودک بودی با چه و که بازی می کردی؟
- من با فضاها و محیط بازی می کردم. بازی ها به دو دسته تقسیم می شوند. بازی هایی که در یک محیط معیّن بازی می شوند. مثل یک زمین فوتبال؛ و آن هایی که خارج از یک محیط بازی می شوند. مثل راه رفتن در یک مسیر. اولین بازی ای که یک کودک در سه یا چهارسالگی انجام می دهد چیست؟ وقتی که او را برای سرگرمی به گردش می برند؟ یک دیوار کوتاه می بیند و می خواهد از آن بالا برود. حتا با استفاده از دست. این ماجرای گذر از دیوار عمیقا ً در وجود من باقی مانده است.
- کمی شبیه تام سایر؟
- مثلا ً تا انتهای موج شکن پیش می رفتم و از تخته سنگی می پریدم روی یک تخته سنگ دیگر. یا بازی گذر از یک جریان آب می کردم بی آنکه بخواهی از کناره ها بگذری و مدام از یک تخته سنگ در وسط آن آب بپری روی یک تخته سنگ دیگر و نقاط دشوار و دریاچه های بسیار کوچک را پشت سر بگذاری.
- بازی های تو بیشتر انفرادی بودند یا گروهی؟
- بخش نخست کودکی من بیشتر در تنهایی گذشت. امّا این ماجرای پیمودن مسیر عمیقا ً در من باقی مانده است. در تمام کارهایی که می کنم هست. گذر از یک چیز به چیز دیگر با پشت سر گذاشتن دشواری های معیّن، و این بیشتر در تنهایی انجام می شود.
(2)
- پادروانشناسی؟
- برای نویسندگانی که مثل من روانشناسی برایشان اهمیت ندارد و نیز تجزیه و تحلیل احساسات و درون کاوی، افق هایی باز می شوند که کم هم وسعت ندارند از آن دسته که زیر سیطره ی فردیت شخصیت های تراش خورده قرار گرفته اند یا آن دسته که خود را برای کسانی که کاشف درونیات و نفسانیات آدمی اند آشکار می کنند. آنچه برای من جالب است کاشی کاری ای است که در آن انسان خود را شکسته باز می یابد. همان بازی ارتباطات و حالات کشف ارتباط میان نقش و نگارهای یک فرش را می گویم. پیشاپیش می دانم که از انسان گریزم نیست. حتا اگر هیچ نیرویی برای استخراج انسانیت از میان این خلل و فرج صرف نکنم.
- تو یک رمان با نام ویکنت شقه شده نوشته ای. در این رمان شخصیتی هست که دو نیم می شود. نیمه ی خیر و نیمه ی شر. آیا این کتاب تو متاثر از کتاب " استاد بالّانترائه" نیست؟ این درونمایه ی خیر و شر یکی از علایق و گره های روایی توست.
- غالبا ً از من می خواهند که درباره ی استیونسن و کتاب او "استاد بالّانترائه" صحبت کنم. آن هم در رابطه با همین کتابی که من سی سال پیش نوشته ام. در آن کتاب هم یک خیر و یک شر وجود دارد. ولی آنجا دو نیمه از آن ِهمان شخصیت اند. می توان نیمه ی شر را کمی خشن تر تصور کرد. نیمه ی خیر داستان ، یک شخصیت بسیار کسالت آور است. یک خوب وسواسی است.
- تو این شخصیت های خوب را دوست نداری؟
- نه. درواقع صراحت اخلاقی این کتاب در این است که شخصیت مثبت می تواند فقط یک انسان کامل باشد و نه یکی از دو نیمه.
- پس همیشه کمی خیر و شر برای یکپارچگی با هم لازم اند. مثل یک شیرقهوه؟
- لازم نیستند. این گونه اند. این یک ارزیابی است و من در مقامی نیستم که باید و نباید وضع کنم. ولی بیشتر با شخصیت های شر احساس همدلی می کنم تا شخصیت های خیر.
- امّا آیا تو یک بچه ی خوب بودی؟
- گرچه این باعث دلزدگی تو می شود ولی من هنوز هم فکر می کنم که یک بچه ی خوبم.
- پالومار شخصیتی است که گویا با نامی که دارد در تضاد است.
- راستش " مون پالومار" نام یک رصدخانه ی مربوط به ستاره شناسی است. جایی که در آن یکی از بزرگترین تلسکوپ های جهان قرار دارد. این شخصیت امّا بیشتر چیزهای نزدیک را زیر نظر می گیرد. می توان گفت پالومار شخصیتی است که چیزهای نزدیک را مثل چیزهای دوردست می بیند و چیزهای دور را مثل چیزهای نزدیک.
- می گویند که در این شخصیت یک مفهوم اتوبیوگرافیک پنهان است؟
- بگوییم بخشی از خود من. این کتاب کتابی است درباره ی سکوت و این که در سکوت، چقدر کلمه می تواند زاده شود.
- پالومار بعلاوه می خواهد اشاره ای هم داشته باشد به عدم تعهد تو( به زمان).
- قطعا ً کتابی است که به سالهایی که ما در آن می زی ایم اشاره دارد.
(3)
- در " اگر شبی از شب های زمستان مسافری" در همان صفحات نخست شما پیشاپیش کلید قرائت متن و راهنمای استفاده از کتاب را می دهید
- البته تا یک نقطه ی خاص این چنین است. من در همان صفحات نخست تدارک یگ قرائت گسترده و آرام و مداوم را برای خواننده می دهم. در حالی که او نباید به آن اطمینان کند. کتاب در خود ، شگفتی ها و پرش ها و لحظات عجیب و غریبی دارد که آنها را حفظ کرده است.
- در همان صفحات نخست، شما یک گفتگوی از بالا را خطاب به خواننده آن هم با حرف L آغاز می کنید که تبدیل به شخصیت مرکزی داستان می شود و دلقک نخست.
- خواننده، شخصیت اصلی کتاب است و انتظار ِاو برای قرائت متن ست که می باید به کتاب ضرباهنگ بدهد.
- شاید این یک ترفند ادبی است که شما به کار می گیرید. زیرا برخلاف نویسندگان دیگر شما از خودتان هم صحبت می کنید و می گویید که هر رمان یک سبک نو است و این یک بیان بوتیقایی است.اما این تغییر سبک برای چیست ؟ آیا یک علاقه ی ادبی است یا بازتاب نسیمی است در هوای ادبیات؟
- رها شدن از یک تعریف و نماندن در زندان یک قرارداد ادبی که آدمی برای خودش بر می گزیند، آرزوی من است و همین طور نسبت به کلید نوشتار که گهگاه نویسنده در اثر خود به کار می گیرد. این رفتار من است در هنگام نوشتن همه ی کتابهایم. من، نوعی کاتالوگ برای بهره وری از امکانات رمان نویسی به دست خواننده داده ام.
- در این کاتالوگ آیا سلایق ادبی شما هم دخیل است؟
- آرزوی قرائت متن در آن هست. من سعی کرده ام تا شیوه ی نگارش رمانی را که دوست دارم بخوانم ، تکانی بدهم، یا آنچه که خواننده دوست دارد بخواند. برای من خواننده همیشه در مرکز است.
- همان عنوان " شبی از شب های زمستان مسافری" به نوع خاصی از ادبیات اشاره می کند. مثل رمان مردمی و ما را به اندیشه ی به " سه تفنگدار" و ملودرام های وردی وا می دارد.
- بله. عنوان اثر من می خواهد آغازی از یک رمان مردمی باشد. از یک رمان سنتی. همان رمان هایی که می گفتند: اگر مسافری از آن راه می گذشت، می دید......؛ به همین دلیل است که تمام کتاب من بر اساس دلتنگی ام نسبت به متنی به این شیوه بنیاد گذاشته شده است و پیشاپیش، عنوان کتاب چنین اقلیمی را ایجاد می کند.
- در این کاتالوگ متون آرمانی، می توانیم بگوییم کتاب ما را وادار به اندیشه ی به ساحل رودخانه ای می کند که بر روی آن رسوبات ذهن یک غرقه ی در ادبیات انباشته شده است. مثل صورت برداری از کتاب های نیمسوخته ی اسکندریه.
- عصر ما در زمان خودش عصری است که در آن ادبیات سنتی و به خصوص رمان آن گونه که قبلا ً در قرن 19 تهیه و تدارک شد، قطعه قطعه شده و به بحران رسیده است. کتاب من ، آغاز یک گفتمان است و هدیه ای نثار این بنای بزرگ رمان نویسی که گویا دیگر به غروبش رسیده.
- می گویند ما تا وقتی روایتمان می کنند هستیم؛ و زندگی می کنیم تا وقتی که صفحه ی حوادث روزنامه ها و تلویزیون و کتاب های تاریخ؛ و در تجزیه و تحلیل نهایی، رمان روایتمان کند. بیرون از برگ کاغذ هیچ چیزی نخواهد بود.
- سعی من در بزرگنمایی نقاب ها، سبک ها و رفتارها نسبت به جهان، سعیی بوده برای پی گیری بزرگنمایی زندگی.
(4)
- ارزش ها دشوار منتقل می شوند و جوانان نیاز دارند همان اشتباهات پیران را تکرار بکنند. بهتر است یک پیر زشت روی بشوی تا زنجیر شده در واکنش های سالم زیبایی و پاکی. کسی چه می داند. شاید من تا 20 سال دیگر انبانی از خرد و تجربه ای شوم که امروز باید اقرار کنم نتوانسته ام کنارشان بگذارم و اگر موفق شوم آن وقت چگونه تغییرشان دهم؟ ارتباط میان پیران و جوانان بسیار دشوار است. از یک طرف یک فرد پیر با خودش انبوهی از اشتباهات را دارد که مرتکبشان شده و بخش منفی تجربیات اوست که می خواهد به جوانان انتقالشان بدهد. اما جوانان گوششان بدهکار نیست. زیرا نیاز دارند اشتباهات خودشان را بکنند. حتا اگر همان اشتباهات پیران باشند. در سوی دیگر ارزش های مثبت قرار دارند که هر نسلی آن ها را دارد و گمان می کند که فقط او آن ها را دارد. هم پیران و هم جوانان. حتا انتقال آنها هم دشوار است. زیرا یکی با این لحن می گوید که ما از جوانی، بله، از جوانی مدام سرپا بوده ایم و بلافاصله خود را به یک مزاحم ترسناک بدل می کند و پس زده می شود. به خاطر همین هم مثبت بودن آن تجربیات قابل انتقال نیست و در مورد جوانان هم همین طور، وقتی یک فرد سالخورده شروع می کند به گفتن این که : شما جوان و سرپائید. این طراوت شما چقدر باارزش است. همه چیز را جعل می کند و تقلبی می شود.
- به نظر شما چه کسی امانت دار خردورزی فرداست؟
- که می داند؟ شاید شیوه های جدیدی برای خردورزی ایجاد شوند و یا برای خردناورزی یا به عکس" پادخردورزی" که در برخی حالات معنی دار هم هستند. من یقین دارم آن چه بیش از همه نسل ها را با هم یکسان می کند، مجموعه ی اشتباهات است. یعنی آن چه نمی تواند منتقل شود. زیرا هر نسل باید اشتباهات خودش را بکند. آنچه آنها را از هم متمایز می کند بخش مثبت آن هاست که هر نسلی دارد و هست تا تعریفی از عدم ارتباط کلامی ایجاد کند.
- بنابراین تضاد و همین طور اتفاق نظر بیشتری میان پیران و جوانان فرداست؟
- که می داند؟ شاید راه حل بهتر این باشد که ما یک پیرمرد از خود گریزاننده بشویم. به گمان من ما می توانیم بدون صرف نیروی زیادی موفق به انجام این کار شویم. البته با تاکید بر روی ویژگی های دافعه ی آدمی. آن هم با بدل شدن به یک پیرمرد کمی کریه المنظر و تار و مبهم. در این حالت است که من واکنش زیبایی و پاکی و خلوص را که می توانند مثبت تلقی شوند از هم مجزا می کنم.
- شما گمان می کنید که پیران در آینده قدرت بیشتری خواهند داشت؟
- کشورهایی هستند که توسط پیران هدایت می شوند. این کندی روند نوشدگی مربوط به گرههای هدایتگر مملکتی است که به بخش مسن جمعیت تعلق دارند. همان ها که قدرت را در دست دارند. گمان می کنم اگر قدرت بخواهد از لحاظ جذابیت، بیش از پیش در انحصاراشخاص نیک قرار گیرد، بهتر خواهد شد اگر در دست پیران رها شود.
(5)
- در هزاره ی بعدی آیا انسانیت همچنان ظرفیت خیال پردازی را خواهد داشت؟
- چندسال پیش می گفتند: " تخیل قدرت"؛ که به نظر یک شعار زیبا می رسید. امّا با اندیشه ی دوباره ی بدان به این راز پی بردند که خیال، هرگز قدرت را در خود نخواهد گرفت. یعنی نمی تواند واژه ی فرمان و برنامه ی اجباری بشود. تخیل ، فانتزی و خلاقیت را که از آن بسیار صحبت می شود باید در تقابل با یک عنصر معمولی و محدود و قابل پیش بینی فرض کرد که زندگی را قابل زیست می کند. کاش قابل پیش بینی بود! اما اگر هم همه اش فانتزی بود هیچ چیز دست نمی خورد. هیچ چیز به وقوع نمی پیوست. بر فرض اگر ما یک صحنه ی خاکستری متوازی السطوح داشته باشیم،می توانیم آن را با یک پرچم یا تزیینات جشنی بزرگ یا بال های یک پروانه آذین ببندیم. امّا اگر در اطرافمان صحنه ای داشته باشیم آکنده از بالهای پروانه، هیچ چیز از آن حاصل نخواهد شد. برای همین چندان قابل اعتماد نیست اگر به عامل خلاقیت همچون پایان مرحله ی آموزش و پرورش بنگریم و اصل را بر این بگذاریم که کار باید خلاقانه باشد. نه. کار باید دقیق باشد و قاعده مند که عامل دوم مربوط به برخی قوانین است و روی آن است که خلاقیت زاده می شود. در غیر این صورت کار ما مثل گونه ای از مربا است که قوام خود را نیافته باشد.
- نسبت به فردا ، امروز ما بیشتر داریم در چه چیزی اشتباه می کنیم؟
- در بها ندادن به آن چه جایگزین و دگرگون ناشدنی است. به گمان من مثلا ً دشوار می توان به این که باید میزان مصرف بی رویه ی انرژی را کاهش داد اندیشید. پس ما در دیدی واقعگرایانه با مشکل انرژی مواجهیم. ما نباید از طبیعت یک اسطوره بسازیم . امروز می توانیم از آن لذت ببریم چون بر شانه های ما بار یک تمدن فن آورانه سنگینی می کند که خیلی چیزها را برای ما تضمین می کند. بنابراین از طبیعتی که از آن بهره می بریم لذتی نبرده ایم. مثل همان اتفاقی که برای پدران و نیاکان ما روی داد و برایشان طبیعت همچون دشمنی بود که می بایست با او جنگید.
- آقای کالوینو سه کلیدواژه برای سال 2000 بدهید.
- یادگرفتن و به حافظه سپردن انبوهی شعر توسط کودکان و جوانان و پیران که مشترکا ً با هم یکی می شوند اگر در ذهن تکرار شوند.از سویی دیگر تقویت حافظه بسیار مهم است. همچنین مردم باید چیزهایی شبیه تقسیم و ریشه ی چهارم گیری و معادلات پیچیده تر را با دست حساب کنند و همین طور مقابله با تجرید زبانی که با چیزهای دقیق وارد زندگی می شود و دانستن این که آن چه داریم می تواند از یک دقیقه تا دقیقه ای بعد از ما گرفته شود و از آن لذت ببریم. من هرگز نمی گویم از چیزی باید صرفنظر کرد بلکه باید بدانیم از این دقیقه تا دقیقه ی بعد همه چیزمان می تواند در ابری از دود گم و ناپدید شود.
ترجمه ی این مقاله پیش کشی است به دوست و استاد ارجمندم دکترحسن اصانلو، به پاس قدردانی از اعتماد ایشان
محراب
ایتالو کالوینو
ترجمه ی مهدی فتوحی
قابی برجسته ، بالا رفته از محوری افقی با کتیبه ای متخلخل همچون تور؛ و در داخل آن کتیبه ای کنده کاری شده که روی ستون ها بالا می رود، با نقوش برجسته ی اسلیمی بر فراز آن که در بالا، روی کناره ی افقی، خطی از نوشته های روان همچون درنگی از آن مجزا می شود که همه به رنگ روشن اند و جنس آن هم از گچ است. در زیر آن طبل گوشی شش گوش پیش می آید که در قابی از طاق ضربی شیار دار محصور شده و با ستون ظریفی افراشته شده که انباشته است از انواع کنده کاری ها. در حاشیه ها نیز هر تکه از سطح، پوشیده شده است از انواع تزئینات درخور و مقرنس کاری های پر و خالی پر منفذ. درست مانند یک اسفنج. ستون ها و طاق رومی های ساده در راستای طبل گوش در پس زمینه ای حفر شده و با دقت تمام کنده شده محصور شده اند که ضد قوس شش گوش است که از محوری افقی بالا رفته که آن نیز پر از منفذ است. اینجا لازم است باز گردیم به استفاده ی از همه ی واژگان قبل برای توصیف جزئیات مشابه در طبقه ی کوچک شده ، با جلوه های متفاوت فشرده و انبوه. امّا درون این قوس و درون همه ی این قوس ها چه دیده می شود؟ هیچ. یک دیوار لخت.
دارم سعی می کنم محرابی را توصیف کنم مربوط به قرن پانزدهم میلادی در جامع عتیق اصفهان . محراب، درگاهی است که در مساجد، جهت مکّه را نشان می دهد. هر بار که از مسجدی بازدید می کنم مقابل محراب می ایستم و از تماشای آن خسته نمی شوم. آن چه مرا مجذوب می کند انگاره ی دری است که همه کار می کند تا کارکرد در بودن خود را به رخ بکشد امّا رو به هیچ کجا باز نمی شود. انگاره ی قابی درخشان برای نگاهداری چیزی بسیار قیمتی. حال آن که در داخل آن هیچ نیست[1].
در مسجد شیخ لطف الله محرابی است مربوط به قرن 17 میلادی در دیواره ای سراسر پوشیده از معرّق نیلی و لاجوردی که در زیر فضای یک طاق رومی با مرکزیت یک پنجره ی مصنوعی در دل طاق رومی پوشیده از کاشی های روشن و مملو از خطوط هندسی شکوفان و حلزونی قرار گرفته ، به همراه حفره ای همچون طاق های گوتیک که به ضخامت دیوار باز می شود و از معرق های آبی و طلایی درخشان پوشیده شده است و در تمام سطح مزین است به طرح های قوسی که خود شش گوش اند و با سطحی مرکب از چند حبابچه ی شش خانه ی کندو وار و یاخته هایی بی کف پوش که روی چینه ها بالا می روند. این گونه است که محراب با تقسیم فضای خاص و محدود خود و تجمع قطعات کوچک و خرد خویش در یک تکثّر ، تنها راه ممکن را برای رسیدن به نامتناهی می گشاید.
در اطراف، کتیبه ، به صورت یک سپیدی در دل کاشی های آبی می دود و فضا را با خطوطی که به صورت دو میله ی موازی ، آهنگین شد اند، نوار پیچ می کند. قوسهایی مارپیچ و مواج همچون شلاق، با ضرباتی کج و کانونی که آیات قرآن را به سوی بالا و پایین بر جای می گذارند. به سمت مستقیم و واژگون. به سمت پس و پیش و در طول تمام ابعاد مرئی و نامرئی.
پس از مدت مدیدی که به تماشای محراب می ایستم احساس می کنم باید به نتیجه ای برسم که می تواند این باشد: انگاره ی کمال که هنر در پی آن است، فرزانگی انباشته در نوشته ها و رویای وصال و دست یابی به هر آرزویی که در شکوه زینت ها به بیان می آید، همگی به یک معنای واحد اشاره می کنند: جشنی برای اصلی واحد و بنیادی که تنها واپسین شیئ را رخصت ورود می دهد و این شیئی است که وجود ندارد و کیفیت بی همتایش همان ناموجود بودن آن است. نمی توان حتا نامی هم به آن داد.
خالی، هیچ، غیبت و سکوت، همگی نام هایی حامل معناهایی بسیار جاگیر برای چیزی اند که نمی خواهد هیچ یک از این ها باشد. نمی توان آن را با واژگان تعریف کرد. تنها نمادی که آن را عرضه می کند همین محراب است و اگر بخواهیم دقیق باشیم همان آنی است که ناموجود بودن را در ژرفای محراب به انسان الهام می دهد.
من در سفر طولانی ام به اصفهان به این درک رسیدم که چیزی که در جهان بسیار اهمیت دارد همان فضاهای خالی است. طاق لانه زنبوری در گنبد محراب شاه عباس. گنبد قهوه ای رنگ مسجد جامع که ما را به سوی توالی قوس هایی با اندازه های کاهنده رهنمون می شود که بر اساس محاسبه ای حیله گرانه برای پیوند دادن بنیاد چهارضلعی به دایره که به گنبد منتهی می شود ، طراحی شده اند. ایوان ها. دالان های چهارگوشه با طاق ضربی . همه ی این ها تاییدی بر این نکته اند که جوهر واقعی جهان از فرم کاو گرفته شده است.
خلاء هم بازی ها و خیال آفرینی های خود را دارد. تالار موسیقی کاخ عالی قاپو که دیوارهایش پوشیده شده اند از پوششی از جنس گچ مقرنس کاری شده ی اخرایی رنگ و درآن قالب بطری شکل یا کاسه ربابی به صورت معکوس تراشیده شده وهمچون مجموعه ای از اشیاء کاهنده به سایه های شان نمود می یابند یا به همان انگاره ی بی جسم.
برخی از اشکال زمان ساخته شده اند تا با برخی از اشکال فضا توافق حاصل کنند . مثلا ً ساعت غروب در فصل بهار با مدرسه ی موسوم به مادرشاه با باغچه ی کوچک و محدودش که مربوط است به قرن 18 میلادی ، به رنگ سفید لعاب چینی و سبز گیاهان و حوض، که بر رویشان اتاق های افراشته خم شده اند که خالی و مزین به گروهی از کاشی هایند که در درونشان چابکی خطوط با آرامش لعاب ها ترکیب می شود و من در هنگام بازدید از مدرسه ، با مشاهده ی آرامش خانوادگی که در حضور آن ، ساکنان اصفهان با هم در این مکان و این زمان می زیند، با خود می اندیشم که من نیز خوش دارم حجره ای داشته باشم، یکی از این طاقچه های جادار را. مثل همان مردی که آن جا چهارزانو نشسته و مطالعه می کند و یا بقیه ای که دارند بحث می کنند یا آن که دراز کشیده و خوابیده یا آن که دارد نان باریک و نرم با سالاد می خورد و حسادت می کنم به گروهی که دارند به سخنان یک ملّا گوش می کنند. درست همان طور که مریدان سقراط رفتار می کردند. همه حلقه زده بر گرد او و برروی یک فرش؛ یا پسرانی که به محض خروج از مدرسه روی فرشی دیگر کتاب ها را می گشایند و دفترهای مشق را.
شاید شهری که از در پی هم آمدن اختیار در گزینش پر و خالی ها ساخته شده از تو بخواهد که در آن، حتا در دوران استبداد دست و دلبازهم با اختیار تمام و با خیالی آسوده زندگی کنی. این اندیشه ای بود که در طول گذر از تصاویر متحرک شبی در میدان مشهور اصفهان و در حین تماشای مساجدی با گنبد های آبی و مسی رنگ و خانه هایی هم قد و مهتابی هایی مرتبط و طاق های وسیع کاخ شاه عباس کبیر و بازار به ذهن من خطور می کرد.
سالها از این ماجرا گذشته و آن چه اکنون از ایران در ذهن من می نشیند تصاویری کاملا ً متفاوت است. بدون آن فضاهای خالی؛ و انباشته از جمعیت، فریاد و حالات شلوغ ؛ و تاریک از سیاهی مانتوها که همه جا گسترده شده و حامل یک فشار تعصب آلود و بی هیچ تسامح و تنفس اند و من هیچ یک از این ها را در مداقه ی خود در محراب ندیدم.
پی نویس مترجم:
محراب بی همتای " اولجایتو" یا محراب " ساوی" در سال 710 هجری قمری در دوران حکومت سلطان محمد خدابنده (الجایتو) در سایه ی پشتیبانی های وزیر ایرانی او " محمد ساوی" و به دست استاد " حیدر گچبر اصفهانی" در شبستان مسجد اولجایتو واقع در شمال ایوان " استاد" ساخته شده است.
[1] - عطار نیشابوری در بیتی این مضمون را چنین می سراید:
بی یار چه گویم بودم روی به دیوار- تا مدعیان از پس دیوار ندانند