تبليغاتX
سکوت محض
ادبی، هنری، فرهنگی، اجتماعی

 

مصاحبه (2) با پیرپائولو پازولینی

 

Pier Paolo Pasolini

 

 

( درباره ی فیلم سالو یا صد و بیست روز سودوم)

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

مصاحبه ی حاضر را گیدئون باخمن در کاوریانا ( مانتوا ) در تاریخ دوم ماه مه 1975 در طول فیلمبرداری سالو انجام داده و در شماره ی ویژه ی پازولینی با عنوان سینمایی به شکل شعر زیر نظر ل. د ِ جوستی در نشریه ی سینما صفر در سال 1979 در پوردنون منتشر شده است.

 

-          آیا این فیلم یک تمثیل است و اگر آری تمثیل از چه چیزی است؟

-          بله هست. امّا نه یک دفاعیه ی خاص و واقعی، آن گونه که مثلا ً تئورما بود، این بار سکس یک کاربرد استعاری دارد. امّا فیلم یک افسانه نیست. یک استعاره ی بزرگ است. حداقل نیت من چنین بوده و همانطور که در خودانتقادی ام در کوریه ره دلّا سه را گفتم، سکس این بار استعاره ی ارتباط میان قدرت و کسی است که تحت حاکمیت قدرت است.

-          فکر می کنی آن چه ما اینک داریم زندگی اش می کنیم و آزادی جنسی خوانده می شود یا ساده انگاری یا هر چیز دیگر، آیا این هم شکلی از همان کالاشدگی ارتباط انسانی است؟

-          این پرسش را می کنی تا من آنچه را پیش از این تا حد تهوع آوری گفته ام تکرار کنم و گرچه می دانی امّا باز هم به تو پاسخ می دهم. بله و تازه به تو خواهم گفت: بیش از این. یک جمله هست که من در دهان یکی از شخصیت های فیلم می گذارم و آن این است: آنجا، یعنی جایی که همه چیز قدغن است، آن که عمیقا ً بخواهد، می تواند همه کار بکند. او امکان واقعی انجام همه کار را دارد. امّا جایی که چیزی مجاز باشد، او تنها امکان انجام همان کار را دارد ؛ و در مورد ایتالیای امروز :اینجا می توان کاری کرد. پیشتر هیچ چیز مجاز نبود. در واقع زنها مانند زنان در کشورهای عربی بودند، سکس کاملا  ً پنهانی بود. نمی شد حتا از آن صحبت کرد. نمی شد حتا نیمی از سینه ی برهنه ی زنی را در مجله ای نشان داد. یادت می آید؟ پیشتر همه چیز ممنوع بود. حالا اجازه ی چیزی را می دهند. مثل عکس برداری از زنان برهنه و آزادی بزرگ ارتباطات جفتی نا همجنسگرایانه را، امّا فقط یک آزادی برای شیوه ی بیان وجود دارد. امّا آخر چرا باید اینگونه باشد و تازه همان هم اجباری است چون همان اجازه اجباری شده است.

-          با ساخت فیلمی در این ژانر تو در وادی خطرناکی گام می گذاری. منظورم فقط درک ناشدگی نیست بلکه بد فهمیده شدن هم است. تو اینطور فکر نمی کنی؟

-          نه. چون اثر من یک آیین رازورزانه است. همان که بهش  mysteryمی گویند. آیین رازورزانه ی قرون وسطایی، یک نمایش مقدّس و بنابراین بسیار اسرارآمیز است که نباید فهمیده شود. مطمئنم که خطر بد فهمیده شدن و درک ناشدن را به جان خواهم خرید. امّا این ذات فیلم من است.

-          تو وقتی داری روایت می کنی چه استفاده ای از کلوسوفسکی یا بلانشو می کنی ؟

-          آنها را به همان اندازه ای که دوساد استفاده کرده، روایت می کنم. آنها بخشی از وجدانی را می سازند که شخصیت ها  از همه ی آن چه که دارند انجام می دهند، در خود نگه می دارند. من فقط وجدان دوسادی را به آنها نمی دهم بلکه وجدانی به ایشان می دهم از مجموعه ی تفاسیر دوساد. اینگونه خط اتصال با امروز آفریده می شود و دوساد بازخوانی می شود. با کلیدی مدرن و منطقی. اگر من می خواستم به وجدانی که دوساد به اشخاص می داد اعتماد کنم، آنها را در فراسوی روانکاوی رها می کردم؛ یعنی فراسوی دنیای مدرن.

-          گمان می کنی که قدرت بی پرده،  بوسیله ی همین اشخاص اندک، یعنی همان هایی که آن را اجرا می کنند همچون کشیش ها و قضات یا همان چهار شخصیت فیلم ، به بیان شدن ادامه خواهد داد؟ یعنی از طریق این ساختارهای نسبتا ً سنتی ؟ یا شاید قدرت واقعی همان مصرف گرایی است؟

-          به گمان من قدرت هم این و هم آن است. فقط شخصیتش عوض می شود. یعنی پیرو قدرت به جای این که ذخیره کننده باشد و مذهبی و غیره ، مصرف کننده است وغیرقابل پیش بینی و بی دین و لائیک و غیره. ویژگی های فرهنگی عوض می شوند امّا ارتباط همسان است.

-          خود رام سازی می کند....

-          بله آنها پیوسته خودرام سازی می کنند. زیرا پیش از آن خود را  با وجدان های خود تحت سلطه در می آورند. قبلا ً همان وجدان تسلیم مذهبی که یکی از گونه های وجدان بود، وجود داشت: جمله ی " من سرم را به نام خدا خم می کنم...."  یک جمله ی معروف است. در حالی که حالا مصرف کننده هیچ چیز درباره ی خم کردن سرش نمی داند و گمان می کند آن هم با حالتی احمقانه که سر خم نمی کند و حقوق خود را دارد.

-          امّا جوان چپ هم، شاید بیشتر گمان می کند که سر خم نمی کند... و برعکس....

-          بله. من ماههاست دارم این را تکرار می کنم. امّا چرا؟ چون او هم یک مصرف کننده است.

-          جوانان قربانی فیلم شورش نمی کنند؟

-          چرا. کسی هم هست که شورش می کند امّا درست، بله درست به گونه ای بی معنی. فقط یک نفر و آن ، نقطه ی اوج فیلم هم هست و او می میرد در حالتی که مشتش را گره کرده است. امّا من قربانیانی محض خاطر تو نیافریده ام . من رحمی به قربانیان نمی کنم. مگر ...مگر با حداکثر محافظه کاری. در واقع چون فیلم وحشتناک خواهد شد و غیرقابل تحمل، اگر من قربانیان دلنشینی می آفریدم که گریه می کردند و قلب آدم را چنگ می زدند، بعد از پنج دقیقه تو تالار سینما را ترک می کردی. تازه بیش از همه ی این ها من چنین کاری نمی کنم چون به آن اعتقادی ندارم.

-          از خطر سکس نجاست دوستانه چه ؟ که هرگز روی پرده ی سینما دیده نشده؟ نمی ترسی بعدها کسی بنویسد پازولینی همیشه چنین چیزهایی می سازد؟

-          هاه.. امّا این بار دیگر از حد و حدود فراتر است و آنها باید بی درنگ این حرف تکراری را که درباره ی من می زنند، با واژگان دیگری بیان کنند. زیرا این بار دیگر بسیار فراتر از حدود آنهاست.

-          فکر می کردم در نظر فروید، فرآورده های گوارشی معانی بسیار وسیعی داشته باشند. آیا این همانی نیست که تو در فیلم خودت به آن اندیشیده ای؟

-          این هم هست. می دانی در یک آیین رازورزانه همه چیز متراکم می شود. امّا ( در فیلم من) بیش از همه چیز اندیشه ای است که در آن تولیدکنندگان مصرف کنندگان را مجبور به گه خوری می کنند. سوپ " کنور" یا بیسکویت های " سایوا" گه اند. امّا این در فیلم به همین صورت نتیجه نخواهد داد. زیرا یک آیین رازورزانه است. بدیهی است که من وقتی بسازمش به آن فکر می کنم. نمی دانم در خواهد آمد یا نه. امّا اگر من بخواهم یک فیلم درباره ی صنعت شهر میلان بسازم که بیسکویت تولید می کند و آن را تبلیغ می کند و بعد آن را به برخی از مصرف کنندگان می خوراند، یک فیلم وحشتناک می سازم یا  مثلا ً درباره ی آلودگی هوا یا تقلب و غیره. امّا نمی توانم آنجا بمانم و یک صنعت میلانی را به نمایش بگذارم. شاید یکسال  برای اندیشه ی بدان لازم باشد و بعد کارگردانی اش کنم. این کار مرا خسته می کند و از آن متنفرم.

-          شاید استعاره سودمندتر باشد. فقط کافی است درک شود.

-          نه. چندان درک نخواهد شد. سودمندتر خواهد بود آن را همانطور که هست بسازیم. البته در معنایی مستقیم. من از واژگان استفاده می کنم. ولی چه کسی مرا مجبور به انجام آن می کند؟ شاید خودآسیب زنی. من یک فیلم رئالیستی به این معنا نمی توانم بسازم. زیرا از منظر فیزیکی نمی توانم بسازمش.

-          باج خور آیا رئالیستی نبود؟

-          نه. زیرا یک طبقه ی اجتماعی را نشان می داد که در واقع آرکاییک بود و به همین دلیل جهان خرده پرولتر نسبت به بورژوازی بی نهایت کهنه پرست بود و جهانی آرکاییک. برای من ساختن باج خور مثل بازگشتی به عقب بود به مدت یک قرن. حتا اگر آن قرن زمان معاصر بوده باشد.

-          آیا تو هنوز قبولش داری؟

-          بله. دارم. امّا آن شکوه ی اجتماعی کاملا ً فروریخته. ذهنا ً فروریخته. زیرا آن جهان حومه نشینان دیگر وجود ندارد. آن ریشخند ها، آن حالت صحبت، آن گونه ی بودن دیگر ناپدید شده. پس من دیگر چه چیز را متهم کنم؟ از چه چیز شکوه کنم؟ از فیلم باج خور تمام آن بخش اجتماعی اش فرو ریخته. آن بخش شکوه گونش و تنها یک تراژدی باقی مانده و به گمان من ، این، فیلم را زیباتر کرده.

-          بخش رویای باج خور گویا یک نگره ی رسمی را بروز می دهد که تو دیگر آن را تکرار نکردی...

-          چون اتفاقا ً هنوز هم معتبر است. امّا در دل یک تراژدی و خارج از زمان.

-          الان می خواهی فیلمت را درباره ی سن پائولو بسازی؟

-          نه. با ادواردو آنی را خواهم ساخت که نامش یا سینما خواهد بود یا  TA KAR TA  که در زبان یونانی به معنای این و آن است و در آن سن پائولو یک یونانی را روایت می کند. یا شاید نامش را CIRCENSES بگذارم. نمی دانم. شاید هم DROMENON LEGOMENON که از دیگر عنوان هایی است که هنوز در  ذهنم  در تلاطم است. یکی را انتخاب خواهم کرد.  

 

 برگرفته از سایت ِ http://www.pasolini.net/

 

از کتاب: پازولینی در سینما؛ زیر نظر والتر سیتی و فرانکو زابالی . جلد دوم. مریدیانی، موندادوری - 2001

 

یک چیز را فراموش کردم در این پست بنویسم و آن این که عکس جسدی را که در بالای این پست مشاهده می کنید عکس پیکر متلاشی شده ی پازولینی است . راستی چقدر این عکس به نقاشی های فرانسیس بیکن شباهت پیدا کرده . این طور نیست؟

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 11:51  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

 

داستانهای اخلاقی

 

نوشته ی استفانو بنّی

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

 

کرمی به قلّاب چسبیده بود. ماهیئی او را دید و گفت: اینک تو را می خورم. کرم گفت: اگر مرا بخوری به نوبه ی خویش خورده خواهی شد. ماهی وقعی ننهاد و او را خورد و خود خورده شد.

 

کرمی به قلّاب چسبیده بود. ماهیئی او را دید و گفت: اینک تو را می خورم. کرم گفت: اگر مرا بخوری به نوبه ی خویش خورده خواهی شد. ماهی حق شناسانه دور شد و دیگر هیچ گاه کرمی نخورد.

 

کرمی به قلّاب چسبیده بود. ماهیئی او را دید و گفت: اینک تو را می خورم. کرم سکوت اختیار کرد. ماهی او را خورد و خویش خورده شد.

 

کرمی به قلّاب چسبیده بود. ماهیئی او را دید و گفت: آه چه رنجی که تو راست! مرا از بهر تو کاری هست؟ کرم تمنا کرد: مرا بخور و این احتضار مرا پایان ده. ماهی گفت: نه. مرا سر خورده شدن نیست.

 

کرمی به قلّاب چسبیده بود. ماهیئی او را دید و گفت: آه چه رنجی که تو راست! مرا از بهر تو کاری هست؟

-          آری لیکنش اگر بکنی خویشتن عاقبت خورده خواهی شد.

-          فرقی نمی کند. تو را خواهم خورد. مرا توان دیدن رنج تو نیست.

 

کرمی که پیش از آن که خویشتن تله کند، نیکوکرداری بزرگ بود، به قلّاب چسبیده بود که ماهیئی که شهره ی رودخانه بود به بدکنشی از آن جا گذشت. آن دو مدت مدیدی به هم درنگریستند و بعد خطاب به ماهیگیر گفتند: شما در آن فراز آسوده چه می کنید وقتی اینجا در این فرود حوادثی رخ می دهند که گزینشهای سترگ اخلاقی و مسوولیت های دقیقی را در قبال اعتقاد جمع سبب می شوند؟ ماهیگیر به پاسخ این پرسش قلّاب را با تمام اسباب آن کشید و غرغرکنان دورشد: بفرما. یکی هم که می آید اینجا برای ماهیگیری، فورا ً می اندازندش وسط گود سیاست. 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 12:4  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

نوشته ی استفانو بنّی

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

 

شاه مورو وارد اصطبل شد. روی صورت آبنوسی اش، چشمان خشمناکی می درخشیدند که وحشت بسیاری را در طول جنگ به دشمنان سرایت می دادند. به دو اسب نگریست. یکی سفید و دیگری سیاه و هر دو اصیل و با زیبایی باورنکردنی؛ با دقت آنها را ارزیابی کرد و بعد تصمیمش را گرفت و حرکت کرد به طرف اسب سفید. موضوع از این قرار بود که پس از لحظه ای چند اسب با دو حرکت پرید روی شاه و او را خورد. آخر شاه مورو فراموش کرده بود که شاه شطرنج است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 10:52  توسط مهدی فتوحی  | 

 

قصه ی نوزدهم

 

در زمانهای قدیم پدر و پسری در دهی زندگی می کردند. پسر سر به هوا بوده و ولگرد و اصلا ً به فکر خانواده و خویشانش نبوده و آخوربین بوده و چشم آخر بین نداشته. روزی پدر به نصیحت او می نشیند که پسر این کار و کردار تو آخر و عاقبت خوشی ندارد. تا کی می خواهی ول بچرخی و بخوری و بخوابی و مست کنی و عربده بزنی و به آزار و اذیت خلق خدا بپردازی؟ قدری هم به عاقبت خودت بیندیش. قدری آدم باش و معرفت به خرج بده. پسر که از این سخنان پدر اصلا ً خوشش نیامده بوده ، لج می کند و شب بدتر از همیشه، مست و خراب و عربده کشان به خانه می آید و با اهالی کوچه هم درگیر می شود و خلاصه یک آبروریزی حسابی به راه می اندازد. به طوری که پدر برای حفظ آبروی خودش هم که شده مجبور می شود او را از خانه بیرون بیندازد. باری پدر او را از خانه بیرون می اندازد. ولی پسر در آستانه ی در خانه  می ایستد و عربده کشان رو به پدر می گوید: تو مرا از خانه بیرون انداختی، ولی من روزی جواب این کار را به تو می دهم . پدربه او پاسخ می دهد: برو که تو آدم بشو نیستی. پسر فریادکشان می گوید: باشد حالا می بینیم کی آدم بشو هست یا نیست. باری پسر از خانه می رود و راهی برّ و بیابان می شود. چندی در بیابان سختی می کشد با تشنگی و گرسنگی روزگار می گذراند تا این که از دور سواد شهری را می بیند. راهی آن شهر می شود و از دور می بیند که مردم آن شهر با ساز و دهل و نقاره در بیرون شهر گرد آمده اند و مشغول به کاری هستند. آرام آرام به آن ها نزدیک می شود و بین آن ها جایی برای خود پیدا می کند و به تماشا می نشیند و می بیند که مردم شهرقصد دارند آیین شاه یابی اجرا کنند. به این صورت که باز شکاری بزرگی را به هوا پر می  دهند و باز روی شانه ی هرکه بنشیند آن ها او را شاه خود می کنند. باری همان جا می نشیند و منتظر اجرای مراسم می ماند. تا این که مراسم آغاز می شود و وزیر دربار باز را به هوا پر می دهد و باز پر می زند و پر می زند و می آید و روی شانه های پسر می نشیند. مردم شهر که او را نمی شناخته اند، ابتدا او را از جمع می رانند و دوباره باز را به پرواز وا می دارند. اما این بار نیز باز می آید و روی شانه های پسر می نشیند. این بار مردم با چوب و چماق او را می زنند و از آنجا بیرون می کنند  و پسر خونین و مالین در حالی که کینه ی اهالی را به دل گرفته بوده، از ترس به خرابه ای پناه می برد . دوباره باز را به پرواز در می آورند . ولی این بار هم باز می چرخد و می چرخد و در خرابه جوان را می یابد و روی شانه های او می نشیند. این بار دیگر مردم رضایت می دهند و او را با جلال و شکوه پذیرا می شوند و لباس شاهانه می پوشانند و با تکریم و احترام به کاخ راهنمایی می کنند و شاهش می نامند و به افتخارش هفت شب و هفت روز جشن و پایکوبی به راه می اندازند. پسر که در ابتدا باورش نمی شده بتواند به این سادگی شاه شود تا مدتی بهت زده بوده. اما پس از مدتی به خود می آید و وزیر خودرا فرا می خواند و از او آداب شهریاری را می پرسد و راه و رسم مملکت داری را، تا بتواند به رتق و فتق امور مردم بپردازد. وزیر که آدم بد و مکاری بوده و مردم را به پشیزی نمی گرفته، اندک اندک بر پسر چیره می شود و روش ستمگری و ظلم به مردم را به او می آموزد و غلامبارگی و زنبارگی و بی عدالتی و ستمکاری را.  باری مدت زمانی می گذرد و شاه می آموزد که برای اداره ی امور مملکت باید به مردم سخت گرفت و از ظلم بهشان غافل نبود. اما روزی از روزها وقتی که با زنان حرمسرایش مشغول عیش و عشق بوده، یاد پدر و حرف او درباره ی خودش می افتد. بلافاصله به وزیرش دستور می دهد بروید و در فلان ده چنین کسی را با چنین مشخصاتی دستگیر کنید و تا می خورد بزنیدش و بعد برایم  بیاورید. وزیر اطاعت امر می کند و پس از چندی سربازان پیرمرد را کت بسته به دربار می آورند . شاه که بر تخت نشسته بوده دستور می دهد او را به حضورش بیاورند. سربازان پیرمرد را که از شدت کتک زخم و زیل شده بوده به حضورش می آورند. همین که شاه چشمش به چشم پدرش می خورد بر می خیزد و رو به او می گوید: یادت می آید پیرمرد وقتی مرا از خانه بیرون می انداختی چه بهم گفتی؟ پیرمرد سرش را پایین می اندازد و لام تا کام حرف نمی زند. ولی شاه می گوید: گفتی: پسر تو هرگز آدم نمی شوی. حالا دیدی، من آدم بزرگی شدم. شاه شدم . شاه یک مملکت. پدر مردم و بزرگ یک کشور و ارباب تو. حالا چه می گویی. اما پیرمرد در کمال آرامش می گوید: درست است که شاه شده ای، ولی آدم نشده ای. این، از رفتارت با مردم فقیر و زیر دستان فلک زده ای مثل من پیداست . قبول نداری برو از مردم ولایات و روستاییان بپرس که ازشدت ظلم تو پوستشان به استخوان چسبیده و نای حرف زدن هم ندارند.

 

 

راوی: ملکه( ملیحه) مهدی زاده

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 10:22  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

نوشته ی استفانو بنّی

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

مرد در رختخواب سلطنتی اش از خواب برخاست. عطر قهوه که مثل هر روز صبح ،خوانسالار برایش برده بود، او را از رویا بیرون آورده بود. کش و قوسی به تنش داد و پرده های پنجره را نگاه کرد که کیپ بسته شده بودند و گفت: " جوزپّه ! هوا چطور است امروز؟" خوانسالار با احترام تعظیمی کرد: "قربان! موافقید به یادتان بیاورم این میل شماست که تصمیم می گیرد هوا چطور باشد؟" مرد با حالتی حاکی از رنجش گفت:" آهان... دیگر گاهی حتا مسوولیتهای دولتی خودم را هم فراموش می کنم . بله... دستور می دهم امروز هوا.... آفتابی باشد". "فورا ً ترتیب مذاکره با مطبوعات را خواهم داد. قربان ! میل دارید پرده ها باز بشوند؟". " شاید کمی دیگر بخوابم. بعد می روم گلف بازی کنم." " به هر حال فراموش نکنید چتر......"،" چه چیزی را نباید فراموش کنم؟ هان جوزپّه؟" " کلاه را قربان، آفتاب آزاردهنده است". خوانسالار این را گفت و با تعظیمی دیگر خارج شد.

 

برگرفته از کتاب واپسین اشک. انتشارات فلترینلّی. چاپ چهاردهم.۲۰۰۷.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 10:32  توسط مهدی فتوحی  | 

 

یکی از گذر های فرعی خیابان مویدالسلطان تهران(اگر اشتباه نشنیده باشم).۱۳۸۵

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 10:46  توسط مهدی فتوحی  | 

 

قصه ی هیجدهم

 

آن زمان های قدیم در شهری مرد عمله ای زندگی می کرد که شهره بود به آجرچینی. دست خوبی داشت و آنقدر ماهرانه جفت آجر را تا سه طبقه با هم بالا می انداخت که دهان مردم وا می ماند از اینهمه توان و دقّت و مدام بین خود می گفتند او چه جوری می تواند این آجرها را تا این ارتفاع  با این دقّت و آن هم از کله ی سحر تا بوق سگ بالا بیندازد و از کت و کول نیفتد. هیچ کس هم نتوانسته بود از سرّ این کار خبردار شود. باری روزی از روزها شاه فرمان ساخت کوشکی را به وزیر خود داد و وزیر هم به نوکران خودش دستور داد بروید ماهرترین معماران وزرنگ ترین عمله ها را بیاورید که می خواهم فرمان شاه را اجرا کنم و آنها هم رفتند واین کار را کردند. از قضا در بین عمله بنا هایی که برای کار شاه خبر کرده بودند همین عمله ی زبل ما هم بود . باری شروع به کار کردند و در فرصت کوتاهی دیوار های کوشک را بالا بردند.روزی از روزها شاه هوس کرد بر کار ساخت کوشک نظارت کند. به وزیرش دستور داد تا تدارکات لازم را برای بازدید مهیا کند و وزیر هم حسب الامر مطاع این چنین کرد و به معماران و کارگران و بناها هم سفارشات لازم را کرد که در حضور حضرت سلطانی مبادا دست از پا خطا و اساعه ی ادب  کنند . آن بیچاره ها هم یک بله قربان جانانه گفتند و با تعظیمی به حضور وزیر دوباره مشغول به کار شدند.القصه وزیر به دربار بازگشت و شاه را آماده کرد و با خدم و حشم و سرباز و  همگی راهی شدند برای نظارت بر عملیات ساخت کوشک. همین که کالسکه ی شاه به جلوی ساختمان نیمه تمام کوشک رسید، شاه دید همه ی معماران وکارگران و عمله ها در یک صف ایستاده اند و چنا ن که وزیر دستور داده بود تعظیمی غرّا به حضور شاه کردند و منتظر اذن شاه بودند برای ادامه ی کار خود. شاه از دور براندازی کرد و به آن ها گفت بروید سرکارتان. آن ها هم فی الفور اطاعت امر کردند و مشغول به کار شدند. شاه هم به اتفاق نوکران و چاکران و زیردستان و خدم و حشم ایستاد به تماشا. چندی به گشت و گذار در گوشه کنار کوشک نیمه تمام پرداخت و یک به یک کار کارگران را بررسی کرد تا رسید به عمله ی معروف خودمان. با دقّت کار او را زیر نظر گرفت و حیرت کرد که او چگونه می تواند آجر را تا این ارتفاع بالا بیندازد و جفت آجر کنار هم از هم سوا نشوند و صاف هم بیفتند در دست استاد بنا. وزیر را خبر کرد و از او پرسید: وزیر این مرد چگونه می تواند این آجر ها را تا این ارتفاع بالا بیندازد و چه طور او می اندازد که جفت کنار هم از هم سوا نمی شود؟ وزیر در جواب گفت: اعلی حضرتا! تا به حال احدالناسی نتوانسته از راز کار این مرد آگاه شود. شاه بادی به غبغب انداخت و با صدایی از ته گلو گفت: رای ملوکانه ی ما بر این قرار گرفته که ازسرّ کار او آگاه شویم و دستی به کمر زد و دست دیگر را تاب داد و با جلال و شکوه شاهانه دور شد. وزیر هم  که مرد دانایی بود تعظیمی کرد و حرف سلطان را به گوش گرفت و بلافاصله سرعمله ها را صدا زد و از آن ها جویای حال آن مرد شد. یکی از سرعمله ها که قوم و خویش همان مرد بود به وزیر گفت: قربان او همسری دارد مثل پنجه ی ماه و یک دل نه صد دل شیفته ی زنش است و بی او حتا آب هم از گلویش پایین نمی رود. همین پارسال که همسرش برای دیدن اقوامش به مسافرت رفته بود از دوری زنش نتوانست تاب بیاورد و بیمار شد به طوری که مجبور شدیم زنش را خبر کنیم که به خانه بازگردد چون شوهرش دارد تلف می شود. وزیر شستش خبردار شد که قضایا از چه قرار است اما به روی مبارک خود نیاورد تا بتواند یک دستلاف کلان بابت کشف راز مرد از شاه بگیرد. چندی گذشت و کار کوشک تقریبا ً داشت به پایان می رسید که شاه هوس کرد دوباره سری به کوشک نیمه تمام خود بزند و ببیند زیردستانش چه گلی به سراو زده اند. از چند روز پیش به وزیر دستور داد تا تدارکات لازم را مهیا کند. وزیر هم چنین کرد اما از طرفی به داروغه و سربازان خودش هم دستور داد بروند و زن مرد کارگر را دستگیر و در گوشه ای حبس کنند به طوری که شست مردکارگر از این قضایا خبردار نشود. داروغه هم مامور و معذور یک روز صبح که مرد در خانه نبود به اتفاق چند سرباز به خانه ی او رفت و زنش را دستگیر کرد و برد در یک آسیاب کهنه حبس و اطاعت امر بالادست خود را کرد. روز موعود فرا رسید دوباره بساط چیده شد و شاه به همراه خدم و حشم راهی شدند رو به سوی کوشک نیمه تمام. این بار شاه به کارگران فرصت درنگ چندانی را نداد و زود راهی شان کرد به سر کار و خود به تماشای کوشک و کار کارگران ایستاد. ناغافل چشمش افتاد به مرد عمله که با چهره ای زرد و دستانی لرزان آجر ها را یکی یکی  آن هم با مشقّت بسیار حداکثر تا ارتفاع یک طبقه پرتاب می کند بلافاصله رو به وزیر کرد و گفت: وزیر! این مرد چرا دیگر مثل قبل کار نمی کند؟ وزیر در جواب تعظیمی کرد و گفت: اعلی حضرتا علت این کم کاری در راز او نهفته است که حضرت اشرف مایل بودند از آن آگاه شوند. شاه گفت: رازش چه بود؟ وزیر جواب داد: قربان! آن چه آدمی را از نیستی به هستی می کشاند. آنچه زاینده ی امید است. آن چه فروافتاده را به برخاستن و سرافکنده را به سرافرازی وا می دارد. همسر نیکو. این مرد همسری دارد بی نهایت مهربان و زیبا به گونه ای که درسختی ها و دشواری های زندگی یار و یاور اوست و برای شوهرش از هیچ چیز فرو گذار نمی کند. بیهوده او را نمی آزارد. با خویشان شوهرش مهربان است. هر شب به هنگام بازگشت او را می نوازد و غبار کار را از تن او می زداید و با سخنانی زیبا او را مهیای روزی تازه می کند. هر روز خود را برای او می آراید و هیچ روزی نیست که به استقباش نشتابد و سخنان فریبایش در پیشباز او یکسان باشند. او یک دل نه صد دل دلباخته ی شویش است و شویش نیز بی نهایت عاشق اوست. به فرمان من همسر او را چندی از او جدا کردند. تا شاه بر سر کار او آگاه شوند و علت این بی رمقی و ناتوانی بی شک فراق اوست از یار و یاورش . شاه دستور داد : پس بروید همسرش را بیاورید ببینیم آیا دیدن او تاثیری بر نوع کارکردنش می گذارد یا نه. سربازان فی الفور اطاعت کردند و به سرعت زن را به کوشک به حضور سلطان آوردند. سلطان به دقت به چهره و اندام زن نگریست و به او گفت: پس تو راز کار شوهر خویشی؟ زن جواب داد: بله قربان. و شاه دستور داد: برو و خودت را به شوهر خود بنما تا او توان دوباره بگیرد زیرا که از فراقت رنگ از چهره اش پریده و رمق از جانش رخت بسته و توان کار ندارد اما حواست باشد که تا مدتی از این قضایا چیزی به شویت نگویی. زن تعظیمی کرد و از حضور سلطان یک راست دوید به نزد شویش. مرد همین که چهره ی خندان همسرش را دید دست از کار کشید و به سویش دوید و او را در آغوش کشید و از او جویای امر شد. زن که به سلطان قول داده بود چیزی به شوهرش نگوید بر سر قولش ایستاد و دلیل دوریش را به گردن داروغه ی شهر انداخت و قضایا را فیصله داد. مرد که از دیدن زنش نیروی تازه گرفته بود از او خواست هر چه زودتر به خانه برود و خودش دوباره مثل قبل و با همان توان و دقت مشغول به کار شد. شاه و وزیر هم که از دور تمام این ماجرا را زیر نظر داشتند بر این عشق حقیقی آفرین گفتند و به عنوان پاداش هرکدام کیسه ای زر به این دو عاشق دلباخته بخشیدند.

 

 

راوی: صغرا چرخوگر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 10:39  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 (درباره ی فیلم سالو یا صد و بیست روز سودوم)

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

-          آیا این فیلم در میان آثار شما صبغه ای هم دارد؟

-          بله . از آن میان می توانم به خوکدانی اشاره کنم یا اورجا (همه آمیزی) که یک اثر تئاتری است که من خودم ( در تورین در سال 68) بر کارگردانی آن نظارت داشته ام و قبلا ً هم در سال 1963 به آن اندیشیده بودم و در میان سالهای 65 و 68 مثل بقیه ی خوکدانی که آن هم یک اثر تئاتری بود، نوشتمش . حتا تئورما هم می بایست در اصل یک اثر تئاتری می شد ( که در سال 68 منتشر شد.). اثر دوساد با تئاتر خشونت آرتو منطبق است و گرچه عجیب به نظر می رسد اما با برشت هم همینطور. نویسنده ای که تا آن لحظه من علاقه ی چندانی به آثارش نداشتم. اما به خاطر او من مجبور شدم یک بداهه پردازی بکنم. البته به رغم عشق جانکاهم درهمین سالهای قبل به تظاهرات . من نه از خوکدانی راضی بودم و نه از اورجا. زیرا بیگانگی و جدایی برای من منتج به خشونت نمی شوند.

-          و سالو؟

-          درست است. سالو یک فیلم خشن خواهد بود. به قدری خشن که گمان کنم باید هرچه زودتر خودم را از آن بیرون بکشم و وانمود کنم که بدان اعتقادی ندارم و کمی نسبت به آن سرد برخورد کنم. اما اجازه بدهید بحث صبغه را تمام کنم. در سال 70 من در والّه دلّا لویرا در حال مکان یابی برای دکامرون بودم و دعوت شدم به یک مناظره با دانشجویان دانشگاه تورس (TOURS) که فرانکو کانیه تّا در آن تدریس می کند. آنجا او کتابی درباره ی ژیل دو ره (GILLES DE RAIS) به من داد تا بخوانم به انضمام مدارک محاکمه ی او و گمان می کرد من می توام یک فیلم از آن بسازم. اما من به مدت چندین هفته جدا ً به آن فکر کردم ( اتفاقا ً همین ماه یک زندگینامه ی زیبا از ژیل دو ره زیر نظر ارنستو فرّارو به ایتالیایی درآمده). طبیعتا ً من از ساخت فیلم صرفنظر کردم زیرا در گیر ساخت سه گانه ی زندگی خودم بودم.

-          چرا؟

-          یک فیلم خشن می تواند مستقیما ً سیاسی باشد. ( طغیانگر و آنارشیستی و در آن واحد غیرصادقانه). شاید من کمی به شیوه ای پیغمبرانه حس کردم که صادق ترین چیز در درون من در آن لحظه ی خاص ساختن فیلمی بود درباره ی سکسی که شادی ناشی از آن جبران سرکوبی را بکند. همانگونه که در واقع هم چنین بود. پدیده ای که داشت برای همیشه پایان می پذیرفت. بردباری در آنجا هنوز کمی در سکس غمگنانه و وسوسه آمیز باقی مانده بود. من در سه گانه ام اشباح شخصیت های واقعی قبلی خودم را یادآوری کردم. آشکارا و بی هیچ شکوه ای و با عشقی اینچنین خشن برای زمانی از دست رفته. با شکوه ای نه تنها از شرایط ویژه ی انسانی بلکه از همه ی زمان حال ( سهل انگار). اینک ما در درون آن زمان حالیم در حالتی برگشت ناپذیر. ما دیگر خوگرفته ایم. حافظه ی ما دیگر برای همیشه بد شده. ما دیگر فقط آنچه را امروز دارد روی می دهد، می زی ایم. سرکوبی قدرت شکیبا از همه ی سرکوبی ها زشت تر است. دیگر هیچ چیز شادی انگیزی در رابطه ی جنسی نیست. جوانان یا زشت اند یا نومید. یا بد یا شکست خورده.

-          و این آن چیزی است که شما می خواهید  در سالو بیان کنید؟

-          نمی دانم. این زیست ماست. مطمئنم که نمی توانم آن را کنار بگذارم. یک حالت روحی است. همانی است که در افکارم تخم گذاشته و از آن شخصا ً رنج می کشم. شاید این همانی باشد که من می خواهم در سالو بیان کنم. ارتباط جنسی یک زبان است. ( و به نسبتی که به من مربوط می شود در تئورما صریح و آشکارش بیان شده است) حالا دیگر زبان ها و سامانه های نشانه شناختی دارند عوض می شوند. زبان یا سامانه ی نشانه های ارتباط جنسی در ایتالیا در عرض چند سال، پیشتازانه دگرگون شده.  من نمی توانم خارج از روند تکامل هنجارهای زبانی جامعه ام باشم که شامل رابطه ی جنسی هم می شود. سکس، امروزه دیگر رضایت از یک اجبار اجتماعی است و نه شادی ایستادن علیه اجبارهای جوامع؛ و از آن یک رفتار جنسی مشتق می شود که به گونه ای پیشتازانه متفاوت است با آنچه من بدان عادت کرده ام. برای من این شوک روحی همواره ناشکیبایانه بوده و هست.

-          در عمل چقدر به سالو مربوط می شود...

-          سکس در سالو یک نمایش است یا استعاره از موقعیتی که ما در عرض این چند سال داریم در آن زندگی می کنیم. یعنی سکس به معنای اجبار و پلشتی.

-          گمان کنم فهمیده باشم، که در شما تمایلات کمتر درونی هم وجود دارند. شاید، اما مستقیم تر...

-          بله و این همانی است که من می خواهم به آن برسم بعلاوه ی استعاره ی ارتباط جنسی ( در نوع اجباری و پلشت آن) که بردباری قدرت مصرفی، در عرض این چند سال در ما وادار به زیستن کرده. همه ی سکسی که در سالو هست ( و از لحاظ کمیتی کم هم نیست) استعاره ای است از ارتباط قدرت با کسانی که تحت سلطه ی اویند. به عبارت دیگر نمایشی است (شاید رویاگون) از آنچه مارکس کالاشدگی انسان می نامدش. کاهش بدن به شیء از طریق استثمار. پس سکس احضار شده تا در فیلم من نقش استعاری وحشتناکی را بازی کند. کاملا ً به عکس سه گانه ( گرچه در جوامع سرکوبگر سکس هم یک شوخی معصومانه ی قدرت بوده است).

-          امّا آیا این صد و بیست روز سودوم شما در سالو هم در سال 1944 اتفاق می افتند؟

-          بله. در سالو و در مارتزابوتّو . من آن قدرتی را که افراد را به شیء بدل می کند به عنوان نماد قدرت فاشیستی و در این خصوص قدرت جهوری کوچک گرفتم (همانطور که مثلا ً در بهترین فیلمهای (MIKELE’S JANKSO  ) ) هست که همچون یک نماد عمل می کند. زیرا آن قدرت باستانگرا نمایشش را راحت تر می کند. در واقع من برای سرتاسر فیلمم یک حاشیه ی سفید می گذارم که آن قدرت باستانگرایانه را بسط می دهد که خود نماد همه ی قدرت است و نمای نزدیک همه ی حالات ممکن آن است و تازه قدرتی است که آنارشیستی هم هست و در عمل هم هرگز قدرت به اندازه ی دوران جمهوری سالو آنارشیستی نبوده است.

-          پس دوساد چه دخلی به این موضوع دارد؟

-          دارد. دارد. زیرا دوساد، شاعر بزرگ آنارشی قدرت است.

-          چطور؟

-          در قدرت، هر قدرتی، قضائی یا مجریه، چیزی از سبعیت هست. در رمزگان آن و درراه و رسمش هم در واقع کاری جز تصویب و اجرای همین به روزسازی خشونت کورکورانه و بسیار باستانی قدرتمندان علیه ضعیفان انجام نمی شود و ما هنوز آن را به صورت قدرت استثمارگر علیه استثمار شونده  به کار می بریم. آنارشی استثمارشوندگان نومیدانه، آرامش بخش و سست بنیاد است و تا ابد غیر قابل تحقق. حال آن که آنارشی قدرت با سهولت تمام در مصوبات رمزگان و راه و رسمهای آن اعمال می شود. قدرتمندان دوساد کاری جز نوشتن مصوبات و اجرای مو به موی آن ها نمی کنند.

-          می بخشید که باز می گردم به اجرا. اما در عمل چگونه این همه در فیلم تحقق می یابد؟

-          ساده است. کم و بیش مثل آنچه در کتاب دوساد هست. چهار قدرتمند( یک دوک، یک بانکدار، یک مقام قضایی و یک کشیش) به گونه ای هستی شناسانه و داورانه قربانیان معصومی را به شی ء تنزل می دهند و این گونه ی نمایش مقدس که احتمالا ً همانی است که نیت ساد در آن راستا بوده، در خود نوعی سازماندهی رسمی دانته ای دارد . یک پاددوزخ و در سه روز. تصویر اصلی ( ویژگی کنایی آن) انباشتگی (جنایت ها)  و نیز اغراق در ارائه ی آن است( و من می خواهم در آن به حد بردباری برسم).

-          بازیگرانی که نقش این چهار دیو را بازی می کنند چه کسانی هستند؟

-          نمی دانم دیو خواهند بود یا نه؟ اما آنها هم چیزی دست کم از قربانیان نخواهند بود. در انتخاب بازیگران من تنها ایجاد آلودگی کردم . از گونه ای بازیگران که در بیش از بیست سال کارشان هرگز یک جمله ی زیبا نگفته اند، آلدو والّه تّی را گزین کردم، یکی از دوستان قدیمی من از محله های روستایی نشین رم که من از دوران باج خور می شناختمش، جورجو کاتالدی، یک نویسنده، اومبرتو پائولو کوئینتاوالّه و دست آخر یک بازیگر پائولو بوناچلّی.

-          و آن چهار لکاته ی راوی چه کسانی هستند؟

-          سه زن بسیار زیبا خواهند بود. چهارمی در فیلم من پیانیست است. زیرا روزها به تعداد همان سه روز هستند. هلن سرجر، کاترینا بوراتّو و الزا دِ جورجی. پیانیست هم سونیا ساویانژ است. دو بازیگر زن فرانسوی را من بعد از تماشای فیلم (FEMMES FEMMES ) اثر وکّیالی در ونیز انتخاب کردم. فیلم زیبایی که در آن دو بازیگر زن، ایستادگی در مقابل زبان فرانسوی را عالی بازی می کنند. جدا ً .

-          و قربانیان؟

-          همه شان پسران و دختران غیرحرفه ای خواهند بود. حداقل در بخش هایی من دختران را از روی مدل ها ی عکس برگزیدم. زیرا می بایست بدن هایی زیبا و مهمتر از همه این که نمی بایست ترسی از نشان داده شدن می داشتند.

-          کجا فیلمبرداری می کنید؟

-          بخش های خارجی را در سالو و بخش های داخلی و خارجی را که در آنها تجاوز ها و سلاخی ها صورت می گیرد در مانتوا. در بولونیا و اطراف آن هم ، دهکده ای هست روی رنو که جایگزین  مارتزابوتوی ویران خواهد شد.

-          می دانم دو هفته ای هست که کار را آغاز کرده اید. می توانید چیزی راجع به کارتان به ما بگویید؟

-          بگذارید نگهش دارم. هیچ چیز احساستی مآبانه تر از کارگردانی نیست که از کار در حال ساختش صحبت کند.

 

 

 

برگرفته از روزنامه ی کورّیه ره دلّا سه را مورخ 25 مارس 1975

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 10:36  توسط مهدی فتوحی  | 

 

قصه ی هفدهم

 

در زمان های قدیم پیرزنی با عروس و پسر و دختر و دامادش در خانه ای زندگی می کرده اند. پیرزن از آن مادرشوهرهای سخت گیر بوده و مدام فرق می گذاشته بین دختر و عروسش. سحرگاه یک شب تابستانی که همگی روی بام خوابیده بوده اند ، پیرزن که برای نماز صبح از خواب برخاسته بوده به این سوی بام نظری می افکند و می بیند عروس و پسرش تنگاتنگ و دست در گریبان یکدیگر به خواب رفته اند. نزدیک می رود و لگدی نثار عروس خود می کند و می گوید: اینقدر به پسرم نچسب گرمش می شود و خلاصه عروس را بدخواب می کند. بعد رو می کند به آنسوی بام و می بیند دخترش با فاصله ی بسیار از دامادش در رختخوابی دور از شوهرش غرق خواب است. به سر وقت او می رود و لگدی هم نثار او می کند و می گوید: دم صبحی می چایی . پاشو تنگ بغل شوهرت بکپ. و اینگونه او را هم بدخواب می کند. عروس که شاهد این ماجرا بوده رو به مادرشوهرش می کند و می گوید:

قربون برم خدا را

یک بوم و دو هوا را

این ور بوم گرما را

اون ور بوم سرما را.

 

راوی: صغرا چرخوگر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 10:42  توسط مهدی فتوحی  | 

 

قصه ی شانزدهم

 

زن اعیانی کلفتی برای نظافت و کار به خانه می آورد. شوهر زن که از آن مردان نابکار بوده، دندان تیز می کند برای کلفته و هر روز به بهانه ای او را به خلوت می کشاند. یک روز برای مالاندن پا، یک روز برای آوردن چای ، یک روز برای نظافت پستو، یک روز برای مرتب کردن انباری، خلاصه به هر بهانه ای او را به خلوت می کشانده، تا این که رشته ی کار از دست زن خانه بیرون می رود و زنک صیغه ی مَرده می شود و با دلبری و لوندی جایی برای خود در دل او  باز می کند. باری زن سابق مرد، برای مدتی قصد سفر می کند و چندی از خانه دور می ماند. وقتی از سفر باز می گردد، می بیند: بعله ،خانم به جای او نشسته و نظم تازه ای در خانه در افکنده و مشغول دستور و فرمان دادن به نوکر و کلفت های خانه است. اعتراض می کند که تو اینجا چه کاره ای که به این بدبخت ها امر و نهی می کنی. زن رو به او می کند و برایش می خواند:

ای هلهله بینی! همین است که می بینی.

شدم صیغه ی آقا،

گرفتم جای بی بی.

 

راوی: صغرا چرخوگر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 10:40  توسط مهدی فتوحی  | 

 

قصه ی پانزدهم

 

روزی روزگاری شاهی از کنار مزارع انگور سلطنتی خویش می گذشته  و می بیند که برای آبیاری، آب قوس را در مزارع انگور روانه کرده اند. همانطور با خدم و حشم از کنار جویبار جاری می گذشته که می بیند دسته ای کبک و تیهو مشغول بازی در میان دشت و مزارع انگورند. خلاصه دلش می رود و هوس شکار می کند ودستور می دهد ابزار شکار را بیاورند و  شروع می کند به کمان اندازی و تیر افکنی. اما هر چه تیر می اندازد تیرش به هدف نمی خورد وپرندگان از تیررسش می گریزند. خدم و حشم او که از این بابت حسابی کفری شده بوده اند، برای این که شاه از کوره در نرود به دروغ چند کبک مرده را که در بین دار و درختان افتاده بوده اند، گیر می آورند و با تیر سلطنتی زخم می زنند و با بوق و کرنا به حضور شاه می آورند که : مژدگانی که تیر خدایگانی بر تن کبک و تیهو فرودآمده ، و صله ای می ستانند و با این کلک، قال قضیه را می کنند. شاه هم که گمان می کرده آن پرندگان را خودش به تیر نیزه و کمان از پا انداخته ، شکارها را با تبختر تمام ترک اسب خود می اندازد و از کنار جویبار راهی کاخ خود می شود. در بین راه چشمش به دسته ای درویش می خورد که با سنگ راه آب را سد کرده اند و سر و تن در آب جوی، مشغول نوشیدن و  آبتنی اند. عصبانی می شود و رو به پیر درویشان می کند