تبليغاتX
سکوت محض

سکوت محض

ادبی، هنری، فرهنگی، اجتماعی

 

قصه ی سیزدهم

 

در روزگاران قدیم دیوی بوده که راه بر مردمان می بسته و دمار از روزگارشان در می آورده. دست بر قضا روزی از روزها در جنگلی به دو برادر هیزم شکن بر می خورد و قصد جانشان می کند. مردان وقتی بانگ تنوره ی او را می شنوند، زودی می روند در غاری پناه می گیرند و بین خودشان مشورت می کنند که چه کنند، چه نکنند. خلاصه دست آخر یکی از آن دو که زیرکتر بوده به دیگری می گوید : تو کاریت نباشد که من راه چاره را پیدا کرده ام. به برادرش می گوید از خورجینت  طنابی را که برای جمع آوری هیزم آورده بودی در بیاور. او هم چنین می کند و مرد به برادرش می گوید: بیا زیر کپنک من و شروع می کند به بستن بدن خودش به بدن برادرش. و طوری این کار را می کند که هر که آن ها را می دیده گمان می کرده از یقه ی کپنک دو تا کله بیرون آمده است. بعد با نمد و خلاشه دو تا کلاه شاخدار درست می کند و به سر خود و برادرش می گذارد. باری دیو که در آن حول و حوش دنبال لقمه ی چرب و نرمش می گشته، بو کشان ردّ آن دو را تا در غار می گیرد و در آستانه ی در غار منتظرشان می ماند  پا بیرون بگذارند تا دخلشان را بیاورد. اما نه، خبری از آن دو نمی شود تا این که دیو خسته می شود و تصمیم می گیرد خودش داخل شود . از طرفی دو برادر که بانگ خرناس و تنوره ی دیو را شنیده بودند، می روند و پشت یک تخته سنگ بزرگ منتظر می مانند تا این که سر و کله ی دیو پیدا شود. دیو ناجنس همانطور بو می کشیده و رد آن ها را می جسته و آن دو برادر هم که همانجا منتظر مانده بودند تا دیو نزدیک تر شود، در یک فرصت مناسب می پرند بیرون و شروع می کنند به خرناس کشیدن و داد و هوار راه انداختن. دیو که در تمام عمرش موجودی با این هیبت و شکل و شمایل ندیده بوده، دو پا داشته دو پای دیگر قرض می کند و الفرار؛ و وقتی حسابی از آن مکان دور می شود، نجواکنان با خود می گوید:

در هزار و یکصد و سی وشیش درّه

هرگز ندیده ام آدم دو سره.

 

 

 

 راوی: فتاحی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 11:53  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

1977

 

بوئنوس آئرس

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

هم آوایان این تراژدی زنانی زاینده ی فرزندانی اند که تصاویر فرزندان ناپدید شده ی خویش را بر روی دست می افرازند و به گرد هِرَم جلوی مقر صورتی رنگ دولت با همان لجاجتی می گردند و می چرخند که به زیارت پادگان ها و کلانتری ها و کلیساها می روند. آن هم با چشمانی خشک از گریه ی بسیار و نومید از انتظار فراوان ِ کسانی که زمانی بودند و حال دیگر نیستند و کسی چه می داند شاید هنوز هم به هستی خویش ادامه دهند.

-          از خواب بر می خیزم و احساس می کنم زنده است- یکی شان می گوید.همه ی شان می گویند- صبح که می گذرد (امید من) متورم می شود. دوباره در نیمروز برای من می میرد و عصر از نو زنده می شود. باز دوباره ایمان می آورم که باز خواهد گشت و بشقابی برای او روی میز می گذارم. اما او دوباره می میرد و شب هنگام بی هیچ گونه امیدی روی تخت خواب می افتم. باز از خواب بر می خیزم و احساس می کنم زنده است.

 

 

دیوانه شان می خوانند و عموما ً سخنی از ایشان به میان نمی آید. با عادی شدن اوضاع دلار به قیمت متعادل می رسد و مردم هم دوباره اطمینان خاطر پیدا می کنند. شاعران دیوانه محکوم به مرگ می شوند و شاعران معمولی بوسه بر تیغ می زنند و مرتکب مداحی و خفقان می شوند. با همه ی این عادی سازی ها هنوز وزیر اقتصاد به شکار شیر و زرافه در افریقای وحشی مشغول است و ژنرال هایش به شکار کارگران در حومه ی بوئنوس آئرس سرگرم؛ و هنجارهای زبانی نو هم مردم را مجبور می کنند تا دیکتاتوری نظامی را " روند سازماندهی نوین ملی " نامگذاری کنند.

 

 

برگرفته از کتاب یادمان آتش

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 15:42  توسط مهدی فتوحی  | 

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

تو چنان سرزمینی هستی

که هرگزش هیچ کس یاد نکرده

و تو را هیچ اعتنایی نیست

مگر به واژه ای که

از ژرفنا به بیرون می جهد

چونان میوه ای در میان شاخساران

بادی هست که تو را در بر گیرد

اشیاء خشک و مرده

تو را می آکنند و به باد می روند

کالبد و واژگان عتیق،

تو به تابستان لرزانی.

 

29 اکتبر 1945

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 10:32  توسط مهدی فتوحی  | 

 

1967

بولیوی

 

ترجمه مهدی فتوحی

 

گلوله ساق پایش را متلاشی می کند. با این حال او همانطور نشسته جنگ را پی می گیرد تا بدان هنگام که تفنگ را از چنگش بیرون می آورند. سربازان بر سر تصاحب ساعت، قمقمه، کمربند و پیپش با هم مشاجره می کنند. افسرهای بسیاری از او بازجویی می کنند. یکی پس از دیگری. " چه " ساکت است و خون از او می رود. دریاسالار " اوگارته چه" ، گرگ بی باک نیروی زمینی و فرمانده ی نیروی دریایی کشوری بدون دریا ، به او دشنام می دهد و او را تهدید می کند. " چه " بر چهره ی او تف می اندازد.

از " لا پاز" فرمان حذف زندانی می رسد. بوران او را می آزارد. " چه " تیرباران می شود. او از خیانت می میرد. کمی پیش از آن که چهل سالش پر شود. دقیقا ً در همان سنی که " زاپاتا " و" ساندینو " می میرند؛ و هر دو نیز به تیرباران و از خیانت.  در دهکده ی " ایگه راس "، ژنرال " بارّینتوس " غنیمت خود را به روزنامه نگاران نمایش می دهد. " چه " دراز کشیده است بر روی یک سکوی رختشویی. پس از رگبار گلوله ها ، این بار فلاش ها او را سوراخ سوراخ می کنند و آخرین چهره ی او را لبخنده ای غمگنانه است و چشمانی که متهم می کنند .

 

 

 

برگرفته از کتاب یادمان آتش

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 10:53  توسط مهدی فتوحی  | 

 

۱۳۸۵. تهران.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 16:20  توسط مهدی فتوحی  | 

 

قصه ی دوازدهم

 

روزی از روزها عزرائیل به خدا گفت: بارپروردگارا! من می خواهم با آدمیزاد دوست شوم. خداوند بهش گفت: تو نمی توانی با او دوست شوی. چون او زیرک است و سر تو را کلاه می گذارد. عزرائیل عزّ و التماس کرد که خدایا من از این که آدمیزاد از من وحشت داشته باشد خسته شده ام و دوست دارم با او رفیق شوم. خدا گفت: نمی شود .اما عزرائیل از پا ننشست و اصرار کرد و کرد تا دل خدا به رحم آمد و پذیرفت تا او با آدمیزاد دوست شود. اما حتا لحظه ی آخر هم از پا ننشست و گفت: ولی مطمئن باش که او سر تو را کلاه خواهد گذاشت. باری خداوند خواست او را اجابت کرد و وی را به شکل مرد جوان و زیبایی در آورد که سوار بر یک اسب زیبایی بود و در بیابانی فرودش آورد تا بتواند با یکی از بنی آدم رفیق شود. از قضا خارکن پیری در آن حوالی مشغول خارکنی بود. عزرائیل همین که چشمش به پیر خارکن افتاد با عجله به سراغ او رفت و آشنائیت داد و گفت: فلانی! من عزرائیل هستم و آمده ام سراغت.پیرمرد اول اعتنایی نکرد و فکر کرد یکی از اهل آبادی است و آمده با او شوخی کند. زیرلب به او گفت تو اگر عزرائیلی آن مار را که آنجا زیر آن بوته چنبره زده بکش تا من یقین کنم تو عزرائیلی. باری عزرائیل نگاه خصمانه ای به مار کرد و مار در جا خشک شد و چرخید و دمر دراز به دراز افتاد و مرد. پیرمرد همین که جسد مار را دید با وحشت برگشت و به چشمان غضبناک عزرائیل نگاهی کرد و از ترس دراز به دراز افتاد و غش کرد. عزرائیل که هول شده بود از توی خورجین خارکن کوزه آبی در آورد چند قطره ای به صورتش پاشید و به هوشش آورد و با لحن دوستانه ای به او گفت: نترس. من نیامده ام جانت را بگیرم. بلکه آمده ام با تو دوست شوم. پیرمرد که قدری حالش جا آمده بود به او گفت: تو جان آدم ها را از ایشان می ستانی. پس چطور توقع داری من اجازه بدهم با من دوست شوی. باید تضمینی به من بدهی که با من کاری نداشته باشی  تا من بتوانم به تو اعتماد کنم.عزرائیل دست کرد پر شال لباسش و کوزه ی کوچکی بیرون آورد و گفت: این کوزه را می بینی؟ این آب حیات و شفا تویش است. اگر قطره ای از این آب به لب بیمار رو به موت برسد بلافاصله شفا می یابد و سُر و مُر و گنده بر می خیزد و به زندگی اش ادامه می دهد. اما به این شرط که من بالای سر او ایستاده باشم. اگر پایین پای او ایستاده باشم او درمان ناشدنی است و حتا اگر کل محتویات کوزه را هم به او بدهی او بدون شک خواهد مرد. باری پیرمرد پذیرفت و کوزه را از دست عزرائیل گرفت و او را به زیر سایه ی خاری کشاند و از کوزه آب خودش جرعه ای به او داد و از قرص نانش هم لقمه ای و با او گفت و خندید و خلاصه با او دوست شد. عزرائیل هم در عوض این دوستی و مهمان نوازی در جمع آوری خار کمکش کرد. غروب که شد پیرمرد با پشته ی خاربزرگی که به کمک عزرائیل کنده بود راهی آبادی خودش شد و عزرائیل هم کمکش کرد و خارها را تا نزذیک آبادی برایش حمل کرد و پس از قربان صدقه و روبوسی از هم خداحافظی کردند و هر یک رفتند سی زندگی خودشان. عزرائیل با دلی پر از شعف از این که بالاخره توانسته در بین آدمیان دوستی بیابد و پیرمرد با کوزه ی آب حیات که می تواند هر بیماری را شفا بدهد و از مرض رهایش کند. همانطور که داشت در کوچه پس کوچه های آبادی به سمت خانه ی خود پیش می رفت ، نرسیده به خانه ی خود از دور بانگ شیون و زاری به گوشش خورد و دید مردم آبادی جلو خانه ی او ازدحام کرده اند. مردم همین که دیدند او دارد به خانه باز می گردد با بغضی در گلو و سری افکنده کوچه دادند تا او بتواند به خانه ی خودش درآید. پیرمرد که این حالت مردم آبادی را دید شستش خبردار شد که اتفاق ناگواری افتاده و خارها را از دوش افکند و با عجله دوید به داخل خانه و دید زنهای ده شیون کنان دم گرفته اند و گریه زاری کنان دارند ذکر می خوانند. پیرمرد با عجله به اتاق رفت و دید روی زنش را با پارچه ی ترمه ای پوشانده اند. بلافاصله همه ی مردم را از اتاق بیمار بیرون کرد و در رابست و با صدای بلندی گفت: سلام عزرائیل! دوست عزیز من! به منزل خودت خوش آمده ای. چرا خودت را به من نشان نمی دهی تا برایت چیزی مهیا کنم و ازت پذیرایی کنم. عزرائیل که گمان کرده بود مرد دارد صادقانه از او دعوت می کند خود را به او نشان داد و مرد دید که او بالای سر زنش ایستاده او را به کناری کشاند و سفره نانی باز کرد و کاسه ی شیری پیشش نهاد و خلاصه سرش را گرم کرد تا بتواند در یک فرصت مناسب قطره ای از آن مایع شفا بخش را در گلوی زنش بچکاند. باری عزرائیل که از خوردن آسوده شده بود پیرمرد آفتابه لگنی پیش آورد و گفت : بیا در این پستو من برایت آفتابه لگن گذاشته ام که دست و رویت را بشویی. عزرائیل هم خام شد و به پستو رفت و مرد از همین فرصت استفاده کرد و آب حیات را در حلق زنش چکاند. همین که آن قطره ی آب به کام زن رسید زن تکانی خورد و پلکی زد وسری تکان داد و از جا برخاست . عزرائیل که از شستشو فارغ شده بود ، پرده را کناری زد و دید زن حالش جا آمده و در آغوش خارکن است . خارکن مثل ابر بهار دارد در آغوش زنش اشک می ریزد. شستش خبردار شد و فهمید قضایا از چه قرار است با سری افکنده و صورتی از غضب سرخ ناپدید شد و رفت تا جایی دیگر جانی دیگر را بستاند. باری مردم ده که پشت در جمع شده بودند ببینند پیرمرد با زنش چه می کند، همین که صدای زن را از داخل اتاق شنیدند با عجله وارد شدند و دیدند بعله زن خارکن سر و مر و گنده در رختخواب نشسته و دارد اشک شوق می ریزد. باری خبر در کوه و دشت پیچید و باعث شهرت پیرمرد و زنش شد. تا این که دخترپادشاه مرض لاعلاجی گرفت. به طوری که اطبا و پزشکان از درمانش عاجز ماندند و به پادشاه خبردادند که دخترت دیگر زنده نخواهد ماند. پادشاه که همین یک دختر را داشت و جانش را هم برایش می داد به در و دیوار می زد تا بتواند او را زنده نگه دارد. هر کار کرد نتیجه ای نداد. تا این که از یکی از مستخدمین دربارش شنید که پیرمردی در فلان روستا هست که زن مرده اش را زنده کرده. فورا ً دستور داد تا او را بیاورند. سربازان شاه هم بلافاصله رفتند سراغ پیرمرد خارکن و او را کت بسته نزد شاه آوردند. شاه به او گفت: پیرمرد ! شنیده ایم تو زن مرده ات را زنده کرده ای؟ پیرمرد گفت: این طور می گویند قربان. شاه گفت: اگر بتوانی دختر مرا هم زنده کنی هر چه بخواهی به تو می دهم.پیرمرد گفت: توکل به خدا. سعی ام را می کنم؛ و شاه دستور داد بلافاصله او را به بالین بیمار ببرند. پیرمرد همین که به بالین بیمار رفت دید که او دارد نفس های آخر را می کشد. تدبیری اندیشید و گفت: اتاق را خلوت کنید. همه اتاق را ترک کردند و پیرمرد نشست روی زمین و شروع کرد به گریه و زاری. حالا اشک نریز کی بریز. مدام هم با خودش نجوا می کرد: مرا ببخش . دوست عزیزم! من به تو خیانت کردم. حالا آمده ام عذرخواهی. این رسم رفاقت نیست. آدم نمک را بخورد نمکدان را بشکند. تو به من خوبی کردی و من در عوض به تو از پشت خنجر زدم. خداشاهد است که همه ی این ها به خاطر عشق من به همسرم بوده است.... و آنقدر گفت و گفت تا دل عزرائیل به رحم آمد و خود را به او نشان داد و گفت : بس است اینقدر زاری نکن. من می دانستم تو به من خیانت می کنی. چون خدا خواسته بود این طور شود و خواست خدا را نمی توان تغییر داد. مرد با دقت نگریست و دید عزراییل پایین پای بیمار ایستاده و فهمید دیگر کاری نخواهد توانست برای بیمار بکند. با خودش اندیشید چه کنم چه نکنم که جرقه ای در ذهنش زد و با صدای بلند داد زد: چهار سرباز را بگویید بیایند داخل. بلافاصله چهار سرباز آمدند داخل. پیرمرد گفت چهار سر تخت را بگیرید و آرام آرام بچرخانید و کم کم تند و تند تر کنید و هر چند وقت یکبار جهت خودتان را هم تغییر دهید تا من ببینم چه کار می توانم بکنم. سربازها به دستور او عمل کردند و گفته هایش را موبه مو اجرا کردند پیرمرد هم کوزه ی آب شفا به دست همراهشان می دوید ومنتظر فرصت مناسب بود. عزرائیل که در تمام این مدت شاهد ماجرا بود از تعجب داشت شاخ در می آورد و سعی می کرد در هر حالتی که تخت قرار می گرفت پایین پای بیمار قرار گیرد. باری سربازان آنقدر تخت بیمار را چرخاندند و چرخاندند که عزرائیل لحظه ای بالای سر بیمار واماند و پیرمرد از همین غفلت استفاده کرد و قطره ای آب شفا در حلق مریض چکاند. عزرائیل که دهانش از این همه هوش وا مانده بود ناخودآگاه زمزمه کرد: فتبارک الله احسن الخالقین وبا دلی چرکین از خیانت آدمیزاد از نظر غایب شد. از طرفی همین که قطره ی آب شفا به حلق بیمار رسید، بیمار تکانی خورد و پلکی جنباند وسری چرخاند و بلند شد و نشست. پیرمرد با عجله در را باز کرد و به خدم و حشم کاخ گفت: شاه را خبر کنید. شاه همین که خبر بهبود دخترش را شنید سراسیمه به خوابگاه دختر شتافت و او را در آغوش کشید و حالا اشک نریز کی بریز. پس از این که یک گریه ی حسابی کرد رو کرد به پیرمرد و گفت بگو چه می خواهی تا من آن را به تو بدهم. پیرمرد هم شرط کرد: اعلیحضرت به من قول دادند تا در صورت بهبود دختر هر چه بخواهم به من بدهند. شاه گفت: ما قول داده ایم و بر سر قولمان نیز هستیم.پیرمرد گفت: جسارت است قربان من خود دختر را می خواهم.اگر شاه اجازه بفرمایند مایلم داماد شاه شوم. شاه که از این خواسته ی پیرمرد غافلگیر شده بود منّ و منّی کرد و گفت: به این شرط می پذیرم که به همه بگویی تو از تخم پادشاهانی و این زیرکی را از آن ها به ارث برده ای. پیرمرد پذیرفت و شاه فرمان داد بساط عروسی را بچینند و هفت شب و هفت روز بابت بهبود و عروسی دختر شاه جشن و پاکوبی بر پا کنند........

از طرفی عزرائیل که از رفتار پیرمرد حسابی دلچرکین شده بود، منتظر فرصت می گشت تا بتواند تلافی کند. باری سالهای سال گذشت و پیرمرد و دخترپادشاه و زنش که دیگر شده بود کنیزدختر پادشاه در کمال شادی و خوشی زندگی می کردند تا این که یک روز پیرمرد که داشت چپقی می کشید از دود غلیظ به سرفه افتا د خِرخِر . عزرائیل فورا ً به سر وقت او آمد و گفت:دیگر وقتش رسید که تلافی آن بی وفایی ها را سرت در بیاورم و جانت را بگیرم. پیرمردبا زبان بی زبانی گفت: عیبی ندارد فقط اجازه بده قبل از مرگ این چپق را تا ته بکشم. عزرائیل این بار نیز خام شد و پذیرفت. پیرمرد هم همین که رضایت او را دید ، دسته چپق را با فشار زانو شکست و انداخت توی آتش و دیگر لب به چپق نزد. عزرائیل سرافکنده نزد خدا رفت و گفت: بارپروردگارا! حق با تو بوده و هست و خواهد بود. من خام این آدمیزاد شیرپاک خورده شدم و فریبش را خوردم.خدا به او گفت: نگفتم تو از پس او بر نمی آیی. حالا برو منتظر باش. چون آدمیزاد موجود فراموشکاری است و چیزها را زود فراموش می کند. اتفاقا ً همین طور هم شد. یک روز پیرمرد که در خانه اش با همسرش حرفش شده بود برای شکایت به نزد شاه رفت. شاه داشت چپق می کشید وقتی عصبانیت دامادش را دید چپقش را به او تعارف کرد که او پکی به آن بزند و تسکین اعصاب بیابد. پیرمرد که اعصابش از بابت رفتار زنش خرد بود ناخودآگاهانه چپق را از دست شاه گرفت و پک عمیقی به آن زد. پک زدن همان و جان به جان آفرین تسلیم کردن همان.

 

 

راوی فتاحی

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 0:58  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

 mayakovsky[1]

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

 

1-

 

خویشتن داری می کنم

چنانچون در همایشی

تا واپسین دلضربه

گوش می خوابانم:

عشق دوباره شروع به وزوز کرده است

انسان

ساده

آتش

کولاک

وآب

با غرغری نامفهوم خویش را به پیش می برند.

که را توان تسلط بر خویش هست؟

شما می توانید؟

بیازماییدش.

 

 

2-

 

عشق

بهشت زمینی نیست.

برای ما

عشق

وزوزکنان اعلام می کند

که از نو

به حرکت واداشته شده

موتور ِ

سرمازده ی قلب

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 0:0  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

evtusenko[1]

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

مرا دوست خواهید داشت امّا نه بی درنگ

مرا دوست خواهید داشت بی که نشانش دهید

مرا دوست خواهید داشت با لرزشی در تن

همان گونه که وقتی از پنجره ی خانه تان پرنده ای می پرد

مرا دوست خواهید داشت - خالص و آلوده

مرا دوست خواهید داشت - حتا عفن

مرا دوست خواهید داشت بلندآوازه

مرا دوست خواهید داشت زخمی و خون آلوده

مرا دوست خواهید داشت پیر و فرسوده

مرا دوست خواهید داشت حتا مرده

مرا دوست خواهید داشت و دست ها را در هم گره خواهیم زد.

ممکن نیست که ما روی زمین از هم جدا شویم.

مرا دوست خواهید داشت ؟ عقلتان کجاست؟

از عشق ورزی به من دست بشویید امّا نه بی درنگ.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 0:7  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 Nazım Hikmet, 1950

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

 

1-

 

زیباترین دریاها

آنی است

که در آن نرانده ایم.

زیباترین فرزندانمان

هنوز

زاده نشده اند.

زیباترین روزها را هنوز

نزیسته ایم

و زیباتر کلامی

که می خواهم با تو بگویم را

هنوز بر زبان نرانده ام.

 

2-

 

در خواب دیدم

محبوب زیبای خویش را

که بر فراز شاخه ها  آشکاره بود و

چون ماه می گذشت

از پاره ابری به پاره ای دیگر

او می رفت و من به دنبالش...

من می ایستادم

و او می ایستاد.

من می نگریستمش

و او می نگریستم.

و همه چیز بدین سان

به پایان می رسید.

 

3-

 

جانان من!

چشم فروبند

آرام آرام

و بدانسانی که در آب فرو می روند

در رویا غوطه ور شو.

برهنه و سپیدپوش.

زیباترین رویاها

تو را به پیشباز خواهد آمد.

جانان من!

چشم فروبند

آرام آرام

و خود را در کمان بازوان من

رها کن.

لیکن در رویای خویشم

از یاد مبر

آرام آرام

چشم فروبند،

دیدگان قهوه ای رنگت را

که در آن، شعله ای سبز رنگ

جان مرا می سوزاند.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 22:10  توسط مهدی فتوحی  | 

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

34- سعادت حقیقی

 

مردی ثروتمند از سن گای خواست تا برای تداوم سعادت خانواده اش جملاتی بنویسد که ایشان بتوانند آنها را چون گنجی نسلانسل نگهداری کنند. باری کاغذ بزرگی به سن گای دادند و او روی آن نوشت: پدر می میرد، فرزند می میرد و نوه هم می میرد. مرد ثروتمند خشمگین شد (وگفت): من از تو خواستم چیزی برای خوشبختی خانواده ام بنویسی. چرا با من چنین شوخی ای می کنی؟ سن گای توضیح داد: من اصلا ً شوخی نمی کنم. اگر پیش از مرگ تو فرزندت بمیرد، این درد بزرگی برای تو خواهد بود و اگر نوه ات پیش از فرزندت بمیرد قلب هردویتان جریحه دار خواهد شد. اما اگر خانواده ات نسل به نسل و به قاعده ای که گفتم بمیرند، این روند طبیعی زندگی خواهد بود و این به گمان من سعادت حقیقی است.

 

35- برخوانی سوترا

 

دهقانی از کاهنی از پیروان تن دای خواست تا برای همسر تازه در گذشته اش سوترا بخواند. وقتی برخوانی به پایان رسید، دهقان پرسید: تو گمان می کنی همسر من هم از این برخوانی سودی خواهد برد؟ کاهن پاسخ داد: قرائت سوترا ( نوعی ) خیرات است و فقط از آن همسر تو نیست و به همه ی موجودات ذی شعور خواهد رسید. دهقان دوباره گفت: گرچه تو می گویی که این برخوانی خیرات و از آن همه ی موجودات است اما بدان که همسر من خیلی ضعیف است و ممکن است دیگران سوء استفاده کنند و سودی را که سهم او می شود از او بربایند. پس آیاتی را تنها برای او بخوان. آفرین! زودتر . کاهن توضیح داد: وقتی یک بودایی می خواهد صدقه بدهد، تبرک ها و خیرات را به همه ی موجودات زنده هبه می کند. دهقان سخن کوتاه کرد: این یک رسم زیباست اما این بار را استثناء قایل شو لطفا ً. چون من یک همسایه دارم که ملاک است و همیشه در حق من گستاخی می کند. برای من فقط همین کافی است که تو او را هم داخل همه ی موجودات ذی شعور بکنی.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 22:3  توسط مهدی فتوحی  | 

 

سردرخانه ای در محله ی شاپور. در خیابان وحدت یا به عبارتی حافظ.۱۳۸۵.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 10:37  توسط مهدی فتوحی  | 

 

قصه ی یازدهم

 

در زمان های قدیم، پیرمرد حلاجی بوده که برای پنبه زنی به در خانه ی مردم می رفته وبرای کسب نان حلال عرق جبین می ریخته. روزی از روزها از در خانه ی زنی می گذرد. زن صاحبخانه که صدای او را از کوچه می شنود، صدایش می زند و می گوید: پنبه زن آی پنبه زن! بیا و پنبه ام رو بزن. پیرمرد کمانش را بر می دارد و تشک زیر اندازش را می اندازد روی کولش و وارد خانه ی زن می شود. باری تشک را می اندازد زیرش و می نشیند و شروع می کند به زدن پنبه و پشم لحاف ها و دشک های خانه ی زن و اول با چوبش می افتد به جان پشم و پنبه های زبان بسته و حالا نزن کی بزن و بعد شروع می کند به کمان زدن و حلاجی. همانطور هم که داشته برای زن حلاجی می کرده همانطور هم مدام و زیر لب با رِنگ کمان می خوانده:

هر چه دارم به زیر دارم، پیناپین.

هر چه دارم به زیر دارم، پیناپین.  

زنک که از آن چکّه های روزگار بوده و مو را از ماست می کشیده بلافاصله در می یابد که این پیرمرد بی خود و بی جهت این رنگ را از خودش در نیاورده. دوباره در گفته ی او دقیق می شود و خوب گوش  می کند ببیند پیرمرد دقیقا ً چه می گوید. می بیند پیرمرد دارد مدام با خودش زمزمه می کند:

هر چه دارم به زیر دارم، پیناپین.

هر چه دارم به زیر دارم، پیناپین.

با خودش می گوید: باید کاسه ای زیر نیم کاسه باشد که این مرد دارد این رنگ را مدام تکرار می کند. حتما ً چیزی در زیر لباس یا تشک یا شلوارش قایم کرده و نمی خواهد کسی از آن سردربیاورد. من باید ته و توی کار را در بیاورم. پس تصمیم می گیرد آنقدر کار سر مرد بریزد تا  بتواند فرصتی گیر بیاورد  و سر از کارش در بیاورد. پس می رود هر چه لحاف و تشک و نعلیچه و لحاف کرسی و پتو و نمدپاره داشته می آورد می ریزد سر مرد و می گوید این ها را هم باید برایم بزنی و رفو و تعمیر کنی. باری مرد که از خدا می خواسته، وقتی می بیند که بختش گفته و قرار است یک پول قلمبه گیرش بیاید با دمش گردو می شکند و شروع می کند به کار و حالا نزن کی بزن. حالا ندوز کی بدوز. حالا نگو زنک از دور زاغ سیاهش را چوب می زند ببیند او کی غفلت می کند و از بساطش دور می شود تا بتواند برود سراغ جل و پلاسش. هر چه منتظر می نشیند می بیند نه مرده از بساطش دور بشو نیست . پس فکری می کند و دست به کار می شود و تا می تواند آب وچایی و مایعات می بندد به ناف پیرمرد مادرمرده. استکان پشت استکان برایش چایی می ریزد و آنقدر بهش شربت و آب میوه می دهد که طاقت مرد طاق می شود و طلب قضای حاجت می کند. زن که منتظر این لحظه بوده او را می فرستد به مبال وخودش می رود سروقت بساط پیرمرد. اول درون خورجینش را می گردد . می بیند جز چند تکه نان خشک و ابزار لحاف دوزی چیز دیگری درش نیست. بعد می رود سراغ دشک پیرمرد همین که دست می کشد روی دشک می بیند: ای که هی! یک چیز سفتی توی دشک هست. شستش خبردار می شود که پیرمرد پولهایش را توی دشکش قایم کرده و به خاطر همین است که مدام می خواند: هر چه دارم به زیر دارم، پیناپین. اما همین که می آید دشک را باز کند و پول ها را از توش در بیاورد پیرمرد یاالله گویان وارد می شود. زنک زودی خودش را در چادرنمازش می پیچد و ظروف چایی و شربت را از کنار بساط پیرمرد جمع می کند تا ایز گم کند. اما تو دلش غوغایی به پا بوده که مسلمان نشنود کافر نبیند. هی با خودش فکر و خیال می کرده که چه کند چی کار کند که بتواند پول ها را از دشک پیریه در بیاورد . خلاصه می رود و از در و همسایه هم هر چه لحاف و دشک داشته اند می گیرد و می آورد و می ریزد سر  پیرمرد و ازش می خواهد که پشم همه ی لحاف و دشک ها را برایش بزند و دوباره بدوزدشان. پیرمرد هم از خداخواسته شروع می کند و حالا ندوز کی بدوز. باری شب می شود و پیرمرد به زن می گوید : من امروز نرسیدم همه ی این لحاف و دشک ها را برایت بزنم و بدوزم. بقیه اش باشد برای فردا. زن قبول می کند اما همین که مرد دولّا می شود تا بساطش را جمع کند زن بهش می گوید: حالا واسه چی دیگه بساطتو جمع می کنی؟ یه کمون بی قواره ی حلاجی و یه دشکچه ی چرک چی ئه که می خوای ببری؟ بذار همین گوشه افتاده باشه تا فردا. کی می یاد به اینا دست بزنه؟ پیرمرد اول منّ و مونّی می کند ولی با اصرار زن خام می شود و وا می دهد و دست خالی راه می افتد به طرف خانه. حالا بشنوید از طرف زنک که از صبح تا حالا کشیک می کشیده که غروب بشود و او به هر نحوی شده شر این پیرمرد کنه را از سرش کم کند و برود سراغ دشک. باری همین که پیرمرد پایش را از در خانه بیرون می گذارد به دو خودش را می رساند به سر وقت دشکچه و با بشکاف تمام درز و دورز دشکه را از هم وا می کند و پشم و پیله هایش را بیرون می ریزد و می بیند: به به! یک هنبان توی دشک است . زودی در هنبان را باز می کند و می بیند پر است از اسکناس های هزار تومنی. آنوقت ها هزار تومن برای خودش پولی بود نه مثل حالا که نیم مثقال عدس هم بهت نمی دهند. می شمارد می بیند صد تا اسکناس هزار تومنی است. طمع برش می دارد و همه ی اسکناس ها را  بر می دارد و جایشان کاغذ پاره می گذارد و در هنبان می گذارد و درش را می بندد و می تپاند توی دشک و با دقت شروع می کند به دوختن درز دشک و با هزار امید و آرزو می رود و کَپه ی مرگش را می گذارد. اما بشنوید از پیرمرد حلاج که شب را با یک کوله بار خستگی کار طاقت فرسا به صبح رسانده بوده و صبح را با امید گرفتن دستمزد دو روز کار از در خانه خارج می شود و راه می افتد به طرف خانه ی زن. در می زند و با یالله و سلام و صبح به خیر و چاق سلامتی و تعارف می رود سر بساط و شروع می کند به کار . اولش متوجه تغییر حالت دشک نمی شود. چون داشته از تو خورجینش دوک و نخ و سوزن لحاف دوزی و چوبدستی اش را در می آورده. اما همین که می آید و می نشیند روی دشک احساس می کند توی دشک دست خورده. آخر خودش لحاف دوز بوده و از هفت فرسخی می توانسته تشخیص بدهد کدام لحاف دست خورده است و کدام لحاف دست نخورده. زودی به درز لحاف خیره می شود می بیند بعله. نخ های درز تازه و نو هستند. بو می برد که زنک از سِرّ او سَر در آورده و پولهایش را به یغما برده. به خودش می گوید: چه کنم چه نکنم که بتوانم پول ها را از چنگ این زنکه در بیاورم که فکری به سرش می زند و دست به کار می شود. اولش کمی خودش را مشغول می کند تا زنک حواسش متوجه او بشود و بعد می رود سراغ کمان حلاجی و همچنان که دوک را بر زه کمان می کوبیده با رنگ کمان دم می گیرد:

تو چرا نذاشتی پُر کُنم ، پیناپین.

تو چرا نذاشتی پر کنم ، پیناپین.

زنک  اول به زمزمه های او محل نمی گذارد اما به مرور دقیق می شود و می بیند : ای دل غافل! این دارد می گوید تو چرا نذاشتی پر کنم پیناپین. وقتی پر نشده ی هنبان صدهزار تومان توش پول هست پر بشود چقدر می شود. خلاصه طمع ورش می دارد و وسوسه می شود بقیه ی پول ها را از چنگ پیرمرده در بیاورد . پس می رود و از قوم و خویشش هر چه لحاف دشک داشته اند می گیرد و می ریزد سر پیرمرد و دوباره همان آش و همان کاسه. پیرمرده لحاف ها را می زند و شب می شود و می خواهد بساطش را ببرد و از مرده اصرار و از زنه انکار که نباید ببری و فردا هم باید بیایی و بقیه ی لحاف ها را بزنی. خلاصه مرده می رود و زنک دوباره می آید سر وقت دشک یارو و هنبان را در می آورد و پول را سر جاش می گذارد و در هنبان را می بندد و می گذارد داخل دشک  و درز دشک را هم می دوزد و می گیرد می کپد. پیرمرد هم که منتظر همچین اتفاقی بوده دوباره به خانه می رود و منتظر می نشیند که صبح شود و دوباره بیاید سراغ بساطش و ببیند پول ها هست یا نه تا اگر نیست فکر دیگری بکند. القصه صبح می شود و دوباره روز از نو روزی از نو. پیرمرد با لب و لوچه ی آویزان راهی خانه ی زن می شود و در می زند و با یک یالله خشک وخالی یک راست می رود سراغ دشک و همین که دست می کشد روی دشک می بیند بعله انگار پول ها سر جایشان هستند. باز هم برای این که مطمئن بشود از زنک می خواهد برود برایش کمی نخ کوک بگیرد و می فرستدش دمبال نخود سیاه  و  درز دشک را وا می کند و هنبان را بیرون می آورد و می بیند : بعله پول ها سر جایشان هستند  و نفسی به راحتی می کشد و نیشش تا بنا گوش باز می شود و با دل و دماغ تر شروع می کند به کار و در عرض یکی دو ساعت قال همه ی لحاف دشک ها را می کند. زنک همین که از در خانه پا می گذارد به درون می بیند پیرمرد همه ی کارها را کرده و چپقش را چاق کرده و تکیه داده به دیوار و دارد در کمال آرامش چپق می کشد. بهش می گوید: کارهات تمام شد؟ مگه نگفتی نخ کوکم تمام شده؟ پیرمرد می گوید: زیر لحاف ها افتاده بود پیداش کردم و باهاش لحاف ها را دوختم. حالا اگه مزد ما را بدهی می رویم پی زار و زندگی مان. زنک که هنوز از نیت پیرمرد باخبر نشده بوده می گوید مزدت را می خواهی؟ یه دقیقه صبر کن ببینم دیگه لحاف و دشکی برایم نمانده که بزنی ؟ و هر چه فکر می کند می بیند نه لحافی برای خودش مانده که بدوزد نه برای همسایه ها. پیرمرد هم هی از آن طرف اصرار می کرده که اگه کاری نداری پولم را بده، بگذار من بروم پی زندگیم که یک سر دارم و هزار سودا. زنک می بیند بهانه ای ندارد پس می گوید لااقل ناهار را پیش من بمان با هم غذا بخوریم. مرد می گوید: اگه زحمت بکشی برایم لقمه پیچ کنی با خودم می برم. خلاصه پیرمرد آنقدر پاپیچ زنه می شود که زنه مجبور می شود پولش را تمام و کمال بهش بدهد. مرد که تا شاهی آخر را از زنک گرفته بوده با نیش تا بناگوش باز بساطش را جمع می کند که برود. اما در همین لحظه چیزی به نظرش می رسد. دوک و کمان حلاجی اش را بر می دارد و می زند و با همان رنگ تکراری و همیشگی  دم می گیرد:

ریش خام طمع بر کون مفلس پیناپین

ریش خام طمع بر کون مفلس پیناپین.

 

 

راوی صغرا چرخوگر

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 10:30  توسط مهدی فتوحی  | 

 

بخشی از سر در خانه ای در محله ی جامی تهران.۱۳۸۵.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 17:18  توسط مهدی فتوحی  | 

 

قصه ی دهم

 

چله بزرگه و چله کوچیکه که با هم سر قوز افتاده بودند شروع کرده بودند به دری وری گفتن تو روی همدیگر و یکی این بگو یکی آن بگو حالا نگو کی بگو. هی این از خودش تعریف می کرد و هی آن از خودش. چله کوچیکه می گفت:

منم پهلوان سر دیگ آش

به کفگیر کنم آش را پاش پاش

من آن ده منی  بهمنم بهمنم

درخت کدو را ز جا بر کنم

 

و چله بزرگه جواب می داد:

 

من آن پهلوان نخود کشمشم

به ضرب دو ناخن شپش می کشم

عروس را ز حجله برون می کشم

و بچه به گهواره را می کشم

 

حالا شما بگویید زور کدام یک بیشتر بوده؟

 

راوی صغرا چرخوگر

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 17:12  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

1-

 

اتفاقی نیست

که بامداد روز نو

با خروش خروسی می آغازد

که از زمان های کهن

خیانتی را

افشا می کند.

 

2- هالیوود

 

هر بامداد

برای در آوردن خرج زندگی

به بازار می روم.

جایی که در آن دروغ را می خرند

و با هزار امید

خودم را برای فروش می گذارم.

 

3-

 

خانه ی کوچکی

در زیر درختان دریاچه

که از سقفش دودی بر می خیزد

که اگر نباشد

چقدر متروک می نمایند

خانه، درختان و دریاچه.

 

4-

 

روی دیوار

با گچ نوشته بودند

جنگ می خواهند...

آن که نوشته بودش

پیشتر فرو افتاده بود.

 

5-

 

این بار نخست نیست

پیش از این نیز جنگ های دیگری بوده اند.

در پایان واپسین جنگ

برنده و بازندگانی بوده اند

در میان بازندگان

مردم بیچاره گرسنگی می کشیدند

و در میان برندگان نیز

مردم فقیر به همان گونه گرسنگی می کشیدند.

 

6-

 

اگر در جاودانگی بپاییم

همه چیز دگرگون خواهد شد

و تا هنگامی که میرائیم

همه چیز چون قبل خواهد ماند.

 

7-

 

بر جدول حاشیه ی خیابان نشسته ام.

راننده دارد چرخ ماشین را تعویض می کند.

من به میل خود جایی که از آن می آیم ، نیستم

و به میل خود هم جایی که بدان می روم نیستم.

پس چرا باید تعویض یک چرخ را

با بی صبری تماشا کنم؟

 

8-

 

امروز در آستانه ی میلاد مسیح نشسته ایم.

ما مردم بدبخت

در اتاقکی سرد.

باد به بیرون می دود.

باد به درون می خزد.

باز آی حضرت آقای مسیح!

به نزد ما.....نگاهی به ما بینداز.

اما به راستی

به تو چه نیازی هست؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 11:48  توسط مهدی فتوحی  | 

 

سردر خانه ای در محله ی منوچهری تهران. ۱۳۸۵.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 12:44  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 قصه ی نهم

 

در روزگاران قدیم در یک جایی زیر همین آسمان خدا،پیرزن خسیسی بوده که یک پسر جوان و رشید داشته. پیرزن که از آن چُسخورهای به تمام معنا بوده، آب از دستش نمی چکیده و هیچ کمکی به فقرا و بینوایان نمی کرده. روزی از روزها زن فقیری در خانه ی او را می زند که به من عاجز علیل مستمند کمک کنید. پیرزن اولش هیچ توجهی به او نمی کند. فقیر دوباره در می زند واصرار می کند که نانی، آبی، پنیری، چیزی بدهید که محتاجم و نیازمند. پیرزن وقتی اصرار فقیر را می بیند عصبانی می شود و بنا می گذارد به داد و هوار که گورتو گم کن زنیکه! مگه مردم مالشونو از سر راه پیدا کرده ن. گردن کلفت کردی واسه چی؟ برو کار کن منت خلق خدا رو نکشی. اما فقیر از رو نمی رود و باز اصرار می کند که شما رو به خدا منو از در خونه تون نرونین. محتاجم. مریض دارم. آبرو دارم ونیازمند. اگه یه کمکی بهم بکنین تا دنیا دنیاست مدیونتون خواهم بود. پیرزن که می بیند زنک دست وردار نیست می گوید وایستا تا بیام و می رود در خانه می گردد لنگه کفش پاره و کهنه ای را پیدا می کند و می آورد و پرت می کند به طرف فقیر که بیا اینم کمک و در را به شدت می بندد و می رود. باری فقیر که این رفتار پیرزن را می بیندبه ناراحتی از در خانه ی او دور می شود و می رود و می رود تا می رسد به سر یک چاه و می بیند پسر همان پیرزن سر چاه نشسته و دارد از چاه آب می کشد. دست به آسمان بر می دارد که خدایا! خداوندگارا! مرا به فرشته ای بدل کن که از این آدم بودن خیری نصیب ما نشد. حالا نگو این زن فقیر خودش فرشته ای بوده که خدا خواسته بوده به آدم تبدیلش کند تا پیرزن خسیس را باهاش امتحان کند. باری دعایش مستجاب می شود و در دم تبدیل می شود به یک فرشته ی زیبا با چهره ای به قشنگی قرص قمر. اما خدا بال به او نمی دهد. از خدا می پرسد بارپروردگارا! مگر کار من با این پیرزن تمام نشده که بال به من ندادی؟ و خدا به او می گوید: نه. تو باید آنقدر روی زمین بمانی که هرچه تخم حرص و خست هست در تخم و ترکه ی این زنک ریشه کن بشود. القصه! پسر پیرزن که مشغول آب کشیدن از چاه بوده متوجه حضور فرشته که حالا دیگر به یک دختر جوان تبدیل شده بوده نمی شود و دختر به امر خدا آرام آرام به او نزدیک می شود. پسرک که خیال می کند زن یکی از همان زنان دهات خودشان است قعی بهش نمی گذارد . آنقدر که فرشته مجبور می شود بیاید سرچاه تا پسر عکس او را در آب دلو ببیند. باری همین که چشم پسر به عکس او در آب دلو می افتد، بلافاصله سر بر می دارد تا ببیند درست دیده یا خیال کرده. می بیند نه. دختری پیش رویش ایستاده مثل پنجه ی آفتاب:

سرخ و سفید و قد بلند.

خوشگل و زیبا و لوند.

ابرو داره عین کمون

گیسو داره قد کمند.

خلاصه پسرک بیچاره که تا قبل از این چشمش به دیدن زنهای دهات عادت کرده بوده، دست و پاش را گم می کند واز دست پاچگی دلو آب را می اندازد زمین.خب دیگر همان یک نگاه کار خودش را کرده بود دیگر. بند پسرک به آب داده می شود و بند عشق به گردنش می افتد  و پسرک یک دل نه صد دل عاشق فرشته می شود. فرشته به امر خدا ازش می خواهد تا کمی آب به او بدهد. پسرک هم از خدا خواسته برای آن که بتواند خودی به دختر نشان بدهد آستین ها را بالا می زند و یه دلو آب برایش از چاه می کشد و می گذارد جلو روش. دخترک دست و صورتی در آب می شوید و لبی تر می کند و شکر خدا را می گوید و از پسرک هم تشکری می کند و یا علی است و مدد، راه می افتد به سمت جاده ی بیرونی ده. پسرک که هاج و واج ایستاده بوده به تماشای او وقتی می بیند دخترک دارد از ده خارج می شود با عجله خودش را می رساند خانه و مادرش را کول می گیرد که بجنب که بخت به خانه مان رو کرده . دختری دیده ام که لنگه اش را درهفت پارچه آبادی اطراف پیدا نمی کنی. زیبا، مودب، متین، آرام، صبور و سر به زیر. خلاصه یا همین الان می روی ته و توی کار را در می آوری که کیست و اهل کجاست یا همین الان جل و پلاسم را جمع می کنم و می روم شهر فعله گری. پیرزن که هیچ توقع نداشته دختری این قدر بتواند قاپ پسرش را بدزدد، هم یکه می خورد و هم کنجکاو می شود که این چه دختری است که توانسته افسار این  لوک مست را بگیرد و هش! به زمینش بنشاند و او را که به هر نوعی بوده از زیر بار ازدواج شانه خالی می کرده به جایی رسانده که بیاید به مادر عزیز تر از جانش بگوید یا این دختر یا مرگ. خلاصه از روی کنجکاوی هم که شده راضی می شود و روی کول پسرک به تاخت می رود به سوی دخترکی که تا چند ساعت قبل از در خانه با خواری رانده بودش. پسرک در طول راه مادره را می پزد که چه بگو و چه بپرس و چه بکن و مادره هم رضایت می دهد که هر چه در چنته دارد برای پسرش رو کند. آخر هر مادری آرزویش است که دامادی پسرش را ببیند. القصه! آن دو به سرعت خود را به دختره می رسانند و پسر مادرش را زمین می گذارد تا بقیه ی کار را او درست کند. خب دیگر وقتی همچین کاری را به دست زنان بسپارید خودشان می دانند که چه جوری جوشش بدهند که نه سیخ بسوزد نه کباب. پیرزن با چند کلمه صحبت با دختر ته و توی قضیه را در می آورد که کیست و اهل کجاست و چرا تنها در بیابان سفر می کند و پدر و مادرش کی اند و ازدواج کرده و چند تا برادر خواهر دارد و کجا زندگی می کنند و دوست دارد ازدواج کند و پسر او را می پسندد و چه و چه . دختر هم به امر خدا می گوید که من دختر پیرزن فقیری هستم که فلان جا با فلان کسک زندگی می کند و پدر علیلی دارم و الان دارم برای کمک گرفتن از اقوام و خویشان راهی می شوم به فلان روستا تا کمکی ازشان بخواهم تا مادرم اینقدر خفت و خواری خلق خدا را نکشد. پیرزن می پرسد مادرت کیست و او مشخصات خودش را می دهد وقتی به امر خدا به شکل زن فقیری در آمده بوده . پیرزن که می فهمد چه کسی منظور نظر اوست  به او می گوید لازم نیست بروی خانه ی اقوام و بلافاصله ازش نشانی می پرسد و با پسرش راهی می شود خانه و کلی جنس و خوراکی و پوشاکی و پول و جنس بر می دارد و به بهانه ی عیادت از پیرمرد راهی خانه ی زن می شود. از طرفی به امر خدا دوباره دختر به شکل همان زن فقیر در می آید و در خانه ای کاه گلی بر بالین یک غلمان دیگر که شبیه پیرمرد مریض شده بوده می نشیند به مریض داری. خلاصه پیرمرد به خانه ی زن می رود و با سری افکنده و رویی زرد و نزار از او دلجویی می کند که من با تو بد کردم و نمی بایست از در خانه می راندمت و حالا آمده ام جبران کنم و اگر قابل بدانی اصلا ً پسرم را که وارث تمام ثروت من است ، غلام خانه ات می کنم و چه و چه تا این که بالاخره زن راضی و بساط عروسی به پا می شود. روز عروسی به امر خدا چندین و چند فرشته و غلمان که از میانشان یکی به شکل مادر دختر در آمده بوده و بقیه به شکل اقوام دخترک ، جمع می شوند و با پول وثروت زن یک سور حسابی راه می اندازند و حسابی بریز و بپاش می کنند به طوری که تا مدت ها در دهان ها می چرخیده. باری چند سالی می گذرد و دختر، به امر خدا چند فرزند برای مرد می زاید و خرده خرده تمام ثروت پیرزن را با خام کردن شوهرش از چنگ او بیرون می کشد و به فقرا می بخشد تا این که پیرزن به احتضار می افتد و پسر و عروس بر بالینش می آیند تا دم مرگ تسلی خاطرش شوند. پسر که طاقت دیدن قبض روح مادرش را نداشته گریه کنان از اتاق خارج می شود و دختر بر بالین او می نشیند. باری روح پیرزن قبض می شود و فرشته شاهد قبض روح او می ماند و به چشم خودش می بیند که موقع قبض روح خون تمام اتاق را فرا می گیرد. بلافاصله پسر پیرزن را صدا می کند و از مرگ مادرش به او خبر می دهد. پسر هم شیون کنان خودش را می اندازد روی جنازه ی مادرش. فرشته می فهمد که این خون از چشم پسر پنهان است. همان دم از خدا ندایی به گوش دختر می رسد که ماموریت تو دیگر تمام شد و دوباره به شکل یک فرشته ی معمولی در می آید و بال در می آورد. دختر برای این که بالهایش آلوده ی خون جاری در اتاق نشوند می پرد می رود روی تاقچه می نشیند. اما خون همانطور بالا می آید. پس می پرد می رود روی رف می نشیند. پسر پیرزن که متوجه حرکات زنش شده بوده عصبانی می شود و می گوید زنک هرزه! مادر من مرده آنوقت تو بازیت گرفته؟ که یک دفعه متوجه بال های فرشته می شود. می گوید: اینها دیگه چی اند؟ و فرشته می زند زیر خنده و حالا نخند کی بخند. پسر از این رفتار دختر عصبانی می شود و چوب دستی اش را بر می دارد او را بزند که چرا بر بالین جنازه ی مادرش دارد غش غش می خندد. اما چوب به فرشته اثر نمی کند. مرد هر چه می کند که بتواند او را بزند نمی تواند تا این که خسته و کوفته می افتد و بی حال می شود. حالا در تمام این مدت فرشته به ریش پیرزن و پسرش می خندیده. فرشته وقتی می بیند پسرک دیگر تاب تقلا کردن ندارد می آید بالای سرش و به او می گوید: من دارم به رفتار مادرت می خندم. می دانی؟ من یک فرشته ام. بال هایم را ببین. من به امر خدا مامور بودم تا همه ی ثروت مادرت را از چنگ او خارج کنم و به دست فقرا و نیازمندان برسانم. من چند بار به مادرت گوشزد کردم . اما او بس که حریص بود و پول دوست این حرف ها درش هیچ اثر نمی کرد. من هم به امر خدا همه ی ثروتش را در راه فقرا انفاق کردم. و دوباره می زند زیر خنده و غش و ریسه می رود. مرد می پرسد دیگر این خنده ات برای چیست؟ فرشته می گوید: چون همین الان ملکه های عذاب دور روحش را گرفته اند و یکی شان یک لنگه کفش کهنه و پاره را سر چوب کرده و به زور دارند می برند و او تقلا می کند و نمی خواهد برود. خب دیگر وظیفه ی من انجام شد. من دیگر باید بروم. تو هم برو تا می توانی در راهش خیرات و مبرّات بده تا خدا از سر تقصیراتش بگذرد. مرد از او می پرسد پس بچه های ما چه می شوند؟ فرشته می گوید: آن ها را خدا به تو عطا کرده آنها نیمی از وجودشان فرشته است و نیم دیگر آدم. سعی کن آنها را فرشته بار بیاوری نه آدمیانی مثل مادرت؛ و از چشم مرد غیب می شود و به آسمان پر می کشد.

 

 

راوی: صغرا چرخوگر

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 12:39  توسط مهدی فتوحی  | 

 

فابریتزیو د ِ آندره

 

ترانه ی عشقی گمشده

 

به یاد می آوری آیا زمانی را

که بنفشه ها می شکفتند با واژگان ما؟

هرگزشان رها نخواهیم کرد. هرگز و نیز هرگز....

 

می خواهمت بگویم اینک همان واژگان را

اما چه زود می پژمرند ای محبوب من! سوری بنان ما را

 

عشقی که چنگ در گیسوان می زند

دیگر گم است و جز چند نوازش بی میلانه

و اندکی ملایمت

چیزی بر جای نمی ماند.

 

و وقتی تو

آن گلهای پژمرده در آفتاب ِ بهاری دور از دست را

در دستان خود می گیری

برایشان اشک خواهی ریخت.

 

اما این برای بار نخست خواهد بود

که تو در یابی

دیگرباره زراندود خواهی کرد

بوسه ای داده نشده

به عشقی تازه را

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 12:34  توسط مهدی فتوحی  | 

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

در وسط آشفتگی، در خانه ی خرد شده از ضربه های تبرش، نرودا دراز کشیده است. مرده از بیماری سرطان و مرده از رنج. مرگ او بسنده ی نرودا بودن نبود. مردی که خیلی جان به در برد و نظامیان اینک اینان  را کشته اند. چیزهایش را. آنها تخت خواب خوشبخت او را پاره کرده اند. میز خوشبختش را شکسته اند. تشکش را دریده اند و کتاب هایش را سوزانده اند. شبخوابش را خرد کرده اند و بطری های رنگارنگش را و ظرفهایش را و قاب هایش را و نیز صدفهایش را. از ساعت دیواری هم پاندول و عقربه هایش را کنده اند و یک چشم از پرتره ی همسرش را هم به ضرب سرنیزه سوراخ کرده اند.

از خانه ی ویرانش که در موج آب و گل غوطه می خورد، شاعر می رود به سوی گورستان. او را گروهی از دوستان صمیمی اش مشایعت می کنند که در راس آنها " ماتیلده اورّوتیا" قرار دارد که شاعر خطاب به او گفته بود: زندگانی آنگاه که تو می زیستی اینسان زیبا بود. مردم از همه سو به گروه اضافه می شوند. گروهی که به رغم کامیونهای نظامی پر از مسلسل چی و نیروهای شهربانی و سربازانی که با موتورسیکلت ها و ماشین هایی ضد گلوله می آیند و می روند ، تا وحشت  و سرسام ایجاد کنند، دیگر شروع کرده به حرکت. از پس هر پنجره دستی بدرودش می کند. از فراز هر مهتابی دستمالی موج می خورد. امروز دوازده روز از کودتا می گذرد. دوازده روز از خفقان و مرگ؛ و برای نخستین بار آواز اینترناسیونال در شیلی به گوش می رسد. آواز اینترناسیونالی بیشتر زیرلبی، به ناله و به هق هق؛ تا این که گروه مشایعت کننده حرکت را می آغازد و حرکت به تظاهرات بدل می شود و مردم که بی واهمه قدم بر می دارند در کوچه های سانتیاگو نعره به آواز می کشند. با تمام وجود خویش و با صدایی رسا. برای مشایعتی شایسته ی نرودا ی شاعر. شاعر آنها. در واپسین سفرش.

 برگرفته از کتاب یادمان آتش.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 13:44  توسط مهدی فتوحی  | 

 

تهران.۱۳۸۵.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 12:22  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 قصه ی هشتم

 

از زبان مادر، وبه گریه های بی شایبه اش، وقتی در خلوت به یاد روزهای از کف گریخته اش زمزمه کنان این اشعار را می خواند واشک می ریخت. می خواند و اشک می ریزد.....

 

درزمان های قدیم آن وقت که دلهای مردم به قدر دریا بود و سینه هاشان به فراخی آسمان، در روستایی دور، عاشق و معشوقی می زیستند. دختر و پسری که خدا مهرشان را در دل هم انداخته بود و برای هم دلیل زندگی شده بودند. پسر حسینا نام داشت و دختر دلارام. دختر با مادر پیر و علیلش زندگی می کرد و کس و کار پسر همه شان مرده بودند و تنها در خانه ی پدری می زیست و به کار زراعت مشغول بود. همه چیزشان به همه چیزشان می آمد و منتظر این بودند که بخت بهشان رو کند و درهای زندگی را برایشان باز کند تا بتوانند به وصال هم برسند. در آن روستا جوان دیگری هم می زیست که سخت شیفته ی دلارام شده بود و بسیار تقلا می کرد تا بتواند مهر حسینا را از دل او بر کند و تخم مهر خودش را در دل او بنشاند. عشقی یکسویه که راه به جایی نمی برد. عشقی که فقط عاشق از وجودش خبرداشت و برای احدی آن را فاش نکرده بود. اما وقتی پای عشق در میان باشد مگر می شود عذر و بهانه ها را پذیرفت؟ باری جوان خام به هزار در می زند تا یکی به رویش باز شود. می بیند نه خیر. انگار سرنوشت نام حسینا و دلارام را به نام هم زده. تا این که از شدت علاقه ی به دختر درصدد دشمنی بر می آید و با خود می گوید: من باید به هر طریقی شده شرّ این پسره ی کنه را از سرم باز کنم. می نشیند و ششدانگ حواسش را جمع می کند و با سری پر از حیله به طراحی  نقشه ای شوم برای دختر و پسر می پردازد. القصه طرح رفاقت با حسینا را می ریزد و شروع می کند با پسر گرم گرفتن. به طوری که پس از اندک زمانی آن دو، دو رفیق شفیق برای هم می شوند و دو یار موافق. دو دوستی که هیچ راز سر به مهری از یکدیگر نداشته اند. تا این که یک روز در یک موقعیت مناسب حسینا با دلی سوخته از عشقش با جوان صحبت می کند. جوان که مدت ها منتظر همچنین فرصتی بوده، نه می گذارد و نه بر می دارد و می گوید: کدام دختر را می گویی؟ دلارام؟ حسینا با تعجب می گوید: خب آره. مگر او چه اش است؟ و جوان می گوید: او که در ده به بدنامی شهره است. مگر تو نمی دانی؟ حسینا با عصبانیت می گوید: خجالت نمی کشی ندیده و ندانسته پشت سر دختر مردم حرف در می آوری؟ جوان می گوید: حرف در می آوری کدام است. من خودم همین امروز با او بودم. حسینا با حرص می گوید: یکبار دیگر پشت سر دلارام حرف بزنی دیگر نه من نه تو. جوان می گوید: باور نمی کنی برو ببین. دیشب که من باهاش در یک بستر سرگرم عیش و نوش بودم، خواستم رویش را ببوسم اما او نمی گذاشت و با دلبری هر چه تمام تر از کفم می گریخت تا این که من خواستم به زور صورتش را به سمت خودم بگردانم که او با تقلا سرش را برگرداند و جای ناخن هایم روی صورتش باقی ماند. حسینا که یکپارچه آتش شده بود با عصبانیت از جا بر می خیزد و تفی به روی زمین می اندازد و می گوید: من تا حالا فکر می کردم تو دوست نیکخواه منی و بهت اعتماد داشتم. حالا می بینم که چشمت مدام دمبال زن و دختر دیگران است و عین خاله شلخته ها پشت سر دختر و زن مردم حرف در می آوری. دیگر اگر پشت گوشت را دیدی مرا هم می بینی . و با عجله راهی خانه ی خود می شود. حالا بشنوید از جوان که با دلی که درش قند آب می کردند با عجله خود را می رساند خانه و یکدست لباس پاره پوره به تن می کند. جوالی بر سر می کشد و خورجین پاره ای به دوش می اندازد و در هیات یک گدا به در خانه ی دلارام می رود و دق الباب می کند. یکبار در می زند. کسی نمی آید. دوباره در می زند و دوباره و دوباره تا این که صدای دلارام را می شنود که از پشت درمی گوید: کیه؟ با صدایی لرزان و پشتی قوز کرده می گوید: فقیرم. عاجزم. درمانده ام. محض رضای خدا کمکی به من فقیر درمانده بکنید. دلارام از شدت رافت قلبی که داشته می گوید : صبر کن ببینم نانی ، چیزی در خانه داریم تا برایت بیاورم؛ و می گردد و از داخل سفره قرص نانی بیرون می آورد و در دستمالی می پیچد و می آورد دم در. اما همین که در را باز می کند پسرک جستی می زند و چهار چنگولی پنجولی روی صورتش می کشد و پا می گذارد به فرار. نا اهل بی صفت چنان چنگی روی صورت دختر می کشد که از رد ناخن هایش خون سرازیر می شود. دختر هم جیغ کشان و فریاد کنان به داخل خانه می گریزد و گریه کنان به مداوای زخم هایش می پردازد. از طرف دیگر حسینا که از حرف های جوان آتش به دلش افتاده بوده ، طاقت نمی آورد و برای این که از صحت و سقم ماجرا اطلاع بیابد شبانه می رود به در خانه ی دلارام. می بیند سر و صدایی از خانه ی او بلند است. شک برش می دارد که نکند اتفاق بدی افتاده باشد. کشیک می کشد می بیند صدای گریه از داخل خانه ی دلارام می آید. با ترس و لرز به در خانه می رود تا در بزند. لرزان لرزان از این که مبادا خبر بدی در انتظار او باشد، در می زند. ولی می بیند کسی در را به رویش باز نمی کند. دوباره در می زند. می بیند کسی جواب نمی دهد. دوباره دق الباب می کند. می شنود که مادر علیل دلارام از داخل خانه با صدایی لرزان می گوید: باز دیگه کیه؟ حسینا می گوید: منم. زن می گوید: چه می خواهی؟ حسینا می گوید: داشتم از اینجا رد می شدم دیدم صدای زاری از داخل خانه می آید. دلم لرزید گفتم بیایم ببینم چه اتفاقی افتاده. زن از این که نامزد دخترش فکر بدی نکند به حسینا می گوید: چیزی نشده. فقط گربه صورت دلارام را پنجول انداخته. دل حسینا از این گفته ی زن می لرزد و با اصرار می گوید: دررا باز کن که می خواهم ببینم صورت نامزدم چه شده. یا الله. در را باز کن. و با دست در را هل می دهد. زن با عصبانیت می گوید: پسر تو که هنوز به این خانه محرم نشده ای . برای چه در را می خواهی از پاشنه در بیاوری؟ نمی گویی  مردم فردا برای این طفل معصوم حرف در می آورند. حسینا می گوید: گور پدر مردم. من باید امشب هر طوری شده دلارام را ببینم. زن با غرغر و ناراحتی به جوان می گوید: نمی شود این موقع شب بیایی داخل خانه. همین پشت در یک نظر دختر را ببین و برو؛ و دختر را صدا می زند و خودش کنار در، گوش می ایستد ببیند دو جوان به هم چه می گویند. دختر با چشمانی اشکبار به کنار در می آید و با سری افکنده و صورتی که زیر روسری پوشانده شده بوده سلامی به حسینا می کند. حسینا با چشمانی از حسد درخشان و وجودی سراپا آتش به دلارام می گوید: چه شده ؟چرا گریه می کنی؟ دختر می گوید: هیچ چی . گربه صورتم را چنگ انداخته. حسینا می گوید: ببینم و با سرعت روسری را از صورت دلارام کنار می زند و می بیند ای دل غافل جای چهار انگشت بزرگ روی صورت دختر است. همان جا فرو می ریزد و با زانوانی سست، کنار دیوار وا می رود و می گوید: گربه چنگ انداخته یا فاسقت؛ و های های گریه می کند. دختر که از حرف های حسینا سر در نمی آورده در صدد توجیه بر می آید و می گوید. این حرف ها چیست که می زنی. گدایی در خانه آمده بود کمک می خواست من رفتم برایش نان آوردم اما او یک دفعه پرید و چنگ زد به صورتم. حسینا با طعنه می گوید: گدا؟ دلارام می گوید: می گویی نه، برو از مادرم بپرس. حسینا می گوید: بعله دیگر به روباه می گویی شاهدت کیست می گوید دمبم. همین چند دقیقه ی پیش نبود او به من دروغ گفت؟ دلارام می گوید: او ترسید تو فکرهای بد بد نسبت به من بکنی. حسینا می گوید: فکرهای بد؟ چه فکرهایی؟ شاید گمان کرده من با خودم فکر می کنم این خطوط پنج انگشت می تواند مال مردی باشد؟! دلارام که معنی طعنه های او را فهمیده بوده می گوید: من نمی دانم منظور تو چیست. ولی بدان که من به تو راست گفتم. حسینا می گوید: باشد . پس بگذار من هم راست و پوست کنده به تو بگویم که من همین فردا از این شهر می روم تا دیگر چشمم به چشم تو نخورد. دختر که از این حرف انگار آسمان بر سرش خراب شده بوده با لحنی غمبار می گوید:

می خواهی تنهایم بگذاری؟ ای بی وفا! نمی گویی من هم دلی دارم و آرزویی. و حسینا خراب و خسته از جا بر می خیزد و بی آن که رو به سوی او بر گرداند می گوید: من فردا کله ی سحر راهی ام. من که به حرمت عشقمان حلالت کردم. تو هم مرا حلال کن؛ و می رود. مادر دختر که گوش ایستاده بوده به سرعت بیرون می جهد که مانع رفتن حسینا بشود. ولی حسینا وقعی به او نمی گذارد. زن گریه می کند و به پای او می افتد. ولی گوش حسینا به حرف های او بدهکار نبوده و با خواری او را می راند و با حالی خراب به سمت خانه روانه می شود. زن هم خراب و خاکی و غمگین روی زمین می ماند تا این که دلارام نزد او می آید. بلندش می کند. اشک هاش را پاک می کند و می برد داخل خانه و تا صبح سر در گریبان هم اشک می ریزند و زاری می کنند و صبح سپیده سر نزده با دو چشمان خونین از اشک به در خانه ی حسینا می روند. پیش از آن که از در خانه بزنند بیرون دلارام باز می گردد و از داخل خانه سبدی انار بر می دارد و به عنوان زادراه برای معشوقش می برد . وقتی به در خانه ی او می رسند، می بینند او دارد بار خورجین را روی اسبش می اندازد. دختر سبد انار را رو به او می گیرد  و می گوید:

حسینا بار منداز، بار منداز

به هر جا می روی یک نار بنداز

به هر جا می روی یک نار شیرین

به یاد دلبر و دلدار بنداز

و حسینا در جوابش می گوید:

برو ای خانم تنبان دریده

حیا از هر دو چشمانت پریده

گمان کردم کسی رویت ندیده

هزاران گله در باغت چریده

و با عصبانیت سوار اسب می شود و اسب را هی می کند و راهی شیراز می شود. دختر می ماند و یک کوه غم و یک مادر علیل و زار . باری آن جوان نابکار که از دور تمام ماجرا را زیر نظر داشته و کشیک همچنین موقعیتی را می کشیده از فرصت سوءاستفاده می کند و در عدم حضور رقیب دیرینش دست بالا می زند و می آید خواستگاری دختر. دختر هم محض آبرو و برای این که دهان مردم را از حرف هایی که به علت رفتن حسینا از ده برایش در آورده بودند ببندد رضایت می دهد و زن آن جوان می شود. القصه جوان و دلارام به هر خوبی و بدی که بوده چند  سالی با هم زندگی می کنند. اما در تمام این مدت مهر حسینا در دل دلارام بوده و هر از گاهی در لحظات تنهایی اش زیر لب به لحنی حزن آلود برای خود چنین زمزمه می کرده که:

کلاغ پرسیاه! دمبت علم کن

به شیراز می روی ما را خبر کن

به شیراز می روی با حال خسته

ببین محبوب من آنجا نشسته؟

بگو ای بی وفا ! ای بی مروّت!

مرا افکندی و رفتی به غربت؟

به غربت رفتی و یادم نکردی

به دو خط کاغذت شادم نکردی

تو رفتی و نگفتی چون کنم من

نگه تا کی بدین دالون کنم من

به قربان قدت گردم دوباره

نمی دانم تو ماهی یا ستاره

به قربان دو چشمان سیات شم

الهی گرد و خاک زیر پات شم

الهی و الهی و الهی

سر راهت نشینم گاهگاهی

سر راهت نشینم زار و خسته

گل ریحان بچینم دسته دسته

گل ریحان چرا بویی نداره

دل من طاقت دوری نداره

الهی و الهی و الهی

سر راهت شوم برگ گیاهی

و از آن سو حسینا با دل سوخته آه می کشیده و نی نوازان و با سوز برای دل خود می خوانده:

سیاهی دو چشمانت مرا کشت

سفیدی های دندانت مرا کشت

بَر و بالا و دستانت مرا کشت

همان لب های خندانت مرا کشت

کجا دل کندم از تو یار جانی!

برو شوهر بکن تنها نمانی

در آن خانه نگه بر یاسمن کن

رفیقان را چو دیدی یاد من کن

خداوندا سرم سودا گرفته

غم عالم مرا یکجا گرفته

باری چند سالی به این منوال می گذرد و جوان به بیماری سختی دچار می شود و دربستر بیماری می افتد و وقتی طبیبان از علاجش نا امید می شوند و خودش هم به مرگ زودرسش واقف می شود، معتمدین محل را به بالین فرا می خواند و قسمشان می دهد که رازی را که بهشان می گوید به گوش حسینا و دلارام همسرش برسانند و اگر توانستند حسینا را گیر بیاورند و ازش حلالیت بطلبند و به دلارام هم بگویند که این کارها را او همه از عشق وی انجام داده بوده و با چشمی گریان می میرد و دلارام تنها می شود و همین تنهایی دوباره آتش زیر خاکستر را فروزان می کند و هوای حسینا را در سرش می اندازد به طوری که هر غروب می رفته روی بام و چشم به جاده می دوخته و در هر سواری که از راه می آمده ردی از معشوق می جسته و هر از گاهی رو به سوی آسمان می کرده و از خدا می خواسته تا بتواند پیش از مرگ یکبار دیگر روی محبوبش را ببیند. باری به همت معتمدین محل و خواست خدا هوای شهر و دیار به سر حسینا می زند و دلش طلب خان و مان اجدادی را می کند. پس روزی از روزهای خوب خدا اسبش را زین می کند و توبره و خورجین را ترک اسبش می بندد و راهی دیار یار می شود و نزدیکی های غروب سواد روستا را می بیند. دختر که به عادت معمول هر روزه به پشت بام رفته بوده و به جاده خیره شده بوده از دور او را می بیند. اولش گمان می کند خیالاتی شده. اما وقتی گرد راه را در پس اسب او می بیند باورش می شود و سراسیمه از بام پایین می دود و به استقبالش می شتابد. از آن سو حسینا به میدان اصلی روستا می رسد توبره و خورجین و تفنگ را از پشت اسب بر می دارد و او را رها می کند تا از نهر جاری در کنار ده آبی بخورد و خستگی ای در کند و توبره به پشت و در یکدست تفنگ و در دست دیگر نی به سمت خانه ی اجدادی اش روانه می شود. دلارام که بی صبرانه منتظر دیدن یار بوده با عجله کوچه پس کوچه های ده را در می نوردد و با هرکس که مواجه می شود برایش می خواند:

حسینا را بدیدم توبره بر پشت

تفنگ در دست و نی در بند انگشت

و سرانجام در همان میدان با حسینا مواجه می شود. پس از سلام و احوالپرسی  برای دوری از نگاه پرسشگر اهالی ده به حسینا رو می کند و می گوید:

حسینا ! دلبر یک دانه ی من!

بکن کفش و بیا در خانه ی من

بکن کفش و بیا بر روی قالی

بذار آرم برایت دست مالی

بده دسمال دستت را بشورم

اگر آبی نبود با اشک شورم

بیارم آبت از کوزه ی سفالی

و گر خوابت گرفته تخت خالی

اگر تشنه شده ای نوش و نعنا

و گر گشنه شدی مرغ و مسمّا

مردم و معتمدین ده هم که اشتیاق دختر را نسبت به محبوبش می بینند، دور حسینا جمع می شوند و راز آن جوان را برایش فاش می کنند و ازش می خواهند که سوءتفاهم های گذشته را فراموش کند و به خانه ی دختر برود که از فراق او گیسوانش سفید شده است. حسینا که اول باورش نمی شده، وقتی حرف ریش سفیدان ده را می شنود نرم می شود و می پذیرد که به خانه ی دختر برود. باری به خانه ی دختر می رود می بیند مادر او هم مرده و او دیگر تنها شده است. می نشیند و دختر با شوق بسیار از او پذیرایی می کند و با چشمانی از شوق گریان جویای احوالش می شود که می شنود صدای در می آید. دختر بلند می شود می رود در را باز می کند می بیند تمام مردم ده با عاقد و داریه و دمبک آمده اند تا دست این دو دلباخته را در دست هم بگذارند. حسینا اول منّ و مونّی می کند اما به اصرار مردم ده و وساطت پیران و ریش سفیدان  می پذیرد و همان شب اهالی ده آن دو را دست به دست می دهند و می فرستند به  حجله. موقع حجله گشایی تمام اهل ده به اتفاق عروس و داماد با هم دم گرفته بوده اند:

ستاره ی آسمون نقش زمینه

خودم انگشتر و یارم نگینه

خداوندا نگه دار نگین باش

که یار اوّل وآخر همینه

 

 

راوی صغرا چرخوگر( مادر)

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 12:22  توسط مهدی فتوحی  | 

 

تهران. ۱۳۸۵.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 12:11  توسط مهدی فتوحی  | 

 

۱-

 

 

            گل    رويايي    نور 

از دل خاك شب آهسته برون مي رويد

            صبحدم نزديك است

 

۲-

 

مرغابي نگاه تو               با بالهاي خيس

           از آبگير گريه به آفاق

                    مي پرد

۳-

 

                       از

                      لباني

          كه  سراسر شادي  ست

          يك سبد معجزه ي خنده

                       فرو

                       مي

                       ريزد

             و من افسون شده و

           خيس گل  بوسه ي  شعر

    چتري از خاطره بر آينه ها مي گيرم

۴-

 

من

دست

روي

دست

و تو

دست

بالاي

دست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 12:5  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

تر جمه ی مهدی فتوحی

 

من پا پس نخواهم گذاشت. ایستاده در یک لحظه ی تاریخی، زندگی ام را در قبال وفاداری به خلق خواهم پرداخت و بدیشان خواهم گفت یقین دارم که اینان قطعا ً نخواهند توانست دانه ای را که ما در وجدان آگاه هزاران هزار شیلیایی می کاریم ، درود. ایشان قدرت را به دست خواهند گرفت و بر ما چیره خواهند شد. اما روند حرکت اجتماع را نخواهند توانست بازایستانید. نه با جنایت و نه با قدرت. تاریخ از آن ماست؛ که مردمانش می سازند.

زحمتکشان میهن من! من به شیلی ایمان دارم و به سرنوشت آن. مردان دیگری این لحظه ی تیره و تار را پشت سر خواهند گذاشت. جایی را که خیانت خواهان رام کردن آنهاست و ایشان در زمانی نه چندان دور، آگاهانه مسیر را پی خواهند گرفت و راه های بزرگی را از نو خواهند گشود که انسان آزاد برای ساختن جامعه ای بهتر در پیش می گیرد.

زنده باد شیلی! زنده باد خلق! زنده باد زحمتکشان! اینها واپسین واژگان من اند. من یقین دارم که جانفشانی من بیهوده نخواهد بود.

 

 برگرفته از کتاب یادمان آتش.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 13:56  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 قصه ی هفتم

 

روزی بود و روزگاری بود. آن زمان های قدیم، در شهری توی این زمین گسترده ی خدا، پیرمرد خیّری زندگی می کرد که چشم و گوشش به آیات خدا بود و پول حلالی را که از راه مشروع به دست آورده بود بدون نزول و ربا به مردم  درمانده قرض می داد و گره از کار فروبسته ی شان می گشود. روزی از روزها، مردی که کارش در بازار گره خورده بود و بخت بهش پشت کرده بود، برای این که بتواند خنس را از کارش پاک کند، به در خانه ی او آمد و ازش خواست تا او در حقش لطفی بکند و زیر بال و پرش را بگیرد و نگذارد طلبکاران مال و آبروی او را تاراج کنند. پیرمرد که خودش کاسب بود و از جیک ّ و بوکّ مرد خبر داشت، بی برو برگرد قبول کرد و ازش پرسید: چقدر پول می تواند آبروی تو را در بازار بخرد؟ مرد جواب داد: پنجاه سکّه ی طلا. پیرمرد او را به داخل خانه برد و ازش پذیرایی کرد و ناهار هم مهمانش کرد و بعد بهش گفت: برو آنجا، در آن پستو، صندوقی هست. در ِ آن را باز کن. هرچقدر پول نیازت را بر طرف می کند بردار و برو به امان خدا. اما یادت نرود که حتما ً پس از این که نیازت را رفع کردی، پول را پس بیاوری و بگذاری سر جایش. مرد پذیرفت و رفت در پستو در ِ صندوق را باز کرد و دید: الله! صندوق پر است از کیسه های زر و سیم. یک خدا برکتی گفت و پنجاه سکّه ی زر از صندوق بر داشت و با هزار تشکّر و امتنان راهی خانه ی طلبکارها شد تا پول را بهشان بدهد و آبروی گروی اش را باز پس بخرد. باری مرد با آن پول نه تنها توانست چاله چوله های زندگی اش را صاف کند ، بلکه در بازار هم دوباره اعتباری پیدا کرد و توانست از نو کمر راست کند و رونقی به کسبش بدهد. خدا هم درهای رحمتش را به روی او باز کرد و کسبش گرفت و کارش سکّه شد. اما در تمام این مدت مدام با خودش کلنجار می رفت که امروز می روم قرضم را به پیرمرد می دهم، فردا می روم. خلاصه آنقدر امروز و فردا کرد که دیو طمع بر او غالب شد که: اصلا ً مگر آن پیرمرد چه احتیاجی دارد به این پنجاه سکّه؟ او که آفتاب لب بام است و منتظر ملک الموت که کی بیاید و روحش را قبض کند. تازه بر فرض هم که یک چند سالی بیشتر عمر کند، آنقدر سکّه ی زر و سیم در آن صندوق هست که تا هفت پشتش هم که صبح و ظهر و شام به جای خوراک، پول بخورند، باز هم یک چیزی تهش می ماند. اما من با هزار خفّت و خواری همین چس مثقال سرمایه را فراهم کرده ام. برای من یک سکّه هم یک سکّه است. القصه آنقدر پیش خودش آسمان و ریسمان به هم بافت که دیو طمع برش غالب شد و از پس دادن پول منصرفش کرد. باری چند سالی گذشت و دوباره چرخ روزگار به خلاف اراده ی مرد گشت و بخت بد بهش رو کرد و گره در کارش افتاد و روزگارش سیاه شد و دستش پیش خلق خدا دراز. دوباره کاسه ی چه کنم به دست گرفت و شروع کرد در این خانه و آن خانه را زدن برای قرض و قوله. اما هیچ کس زیر بال و پرش را نمی گرفت. دلش هم رضا نمی داد برود در خانه ی پیرمرد و دوباره ازش پول بخواهد. آخر به چه رویی می توانست برود ؟ او که پول پیرمرد را پس نداده بود. تا این که کارد به استخوانش رسید و طلبکارها تهدیدش کردند که ما تو را ال می کنیم و بل و چه و چه ؛ تا سرانجام دل را به دریا زد و با عرقی از شرم بر پیشانی و گردنی کج و دستانی به ادب در پیش گره، به در خانه ی پیرمرد رفت. خواست در بزند ولی دستش به طرف کلون نمی رفت. برگشت. خواست برگردد خانه اما همین که آمد بپیچد به طرف خانه اش دید یکی از طلبکارهایش دارد از دور به سمت او می آید. زودی راهش را به طرف خانه ی پیرمرد کج کرد وبالاخره با هزار تردید در زد. پیرمرد دوباره با همان خلق خوش قدیم خود به پشت در آمد و با روی گرم ازش استقبال کرد و به داخل خانه فراخواندش و ازش پذیرایی کرد و جویای احوال خود و خانواده اش شد و با این که از ته و توی کار و کاسبی اش خبر داشت ، باز هم از کسب و کارش پرسید تا مرد بتواند بدون رودربایستی خواسته اش را با او در میان بگذارد. مرد هم که منتظر همچنین فرصتی بود، سفره ی دلش را گشود و هر چه می خواست به او بگوید گفت و دست آخر ازش خواست تا اگر مثل دفعه ی قبل لطفی در حقش بکند و زیر بال و پرش را بگیرد تا ابدالدهر او را مدیون خود کرده. مرد قبول کرد و مثل دفعه ی قبل بهش گفت: باشد. برو توی همان پستو. در همان صندوق را باز کن و از تویش هر چه می خواهی بردار. اما یادت نرود که بعد از این که مشکلت حل شد، پول را بیاوری سر جایش بگذاری. مرد با هزار تشکر و امتنان برخاست و به پستو رفت و در صندوق را گشود و دید: اَی دل غافل! مگس داخل صندوق پر نمی زند. فقط چند تکّه پارچه مخصوص همیان و مقداری نخ داخل صندوق هست. هی پارچه ها را زیر و رو کرد دید نه خیر اثری از پول در صندوق نیست. با عصبانیت به اتاق آمد و گفت: حاج آقا! داخل صندوق که چیزی نیست. پیرمرد با تعجب گفت:امکان ندارد. باید باشد. باید پنجاه سکّه در صندوق باشد . بگذار ببینم و خودش رفت به پستو و در صندوق را گشود و گفت: دیدی گفتم هست. بیا. تو خوب نگشته بودی. مرد با عجله دوید به طرف پستو و به داخل صندوق نظری انداخت. ولی باز هم چیزی ندید. گفت: کو؟ پس چرا من چیزی نمی بینم؟ پیرمرد گفت: ایناهاش. این همیان را نمی بینی؟ این همان همیانی است که آن دفعه وقتی می خواستی قرضت را ادا کنی خودت آوردی و گذاشتی در صندوق؛ وهمیانی خالی را کف دست او گذاشت. مرد که تازه به عمق حرف پیرمرد پی برده بود با صورتی از غضب سرخ و سری افکنده و پر سودا راهی خانه شد تا منتظر فروریختن بنیاد خانه اش توسط طلبکارها بشود.

 

راوی ملکه( ملیحه) مهدی زاده

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 13:50  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

 

چند روز پیش ، صبح ، تازه از خواب برخاسته بودم که دیدم پتو طرح پیکر زنی را به خود گرفته. همسرم را صدا کردم و گفتم دوربین را برایم بیاورد. آورد و کلیک.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 10:59  توسط مهدی فتوحی  | 

 

به دوستانی که به اینترنت پرسرعت دسترسی دارند توصیه می کنم قطعه ی زیر را از دست ندهند. این قطعه، همان قطعه ی معروف رقص مجار برامس است با ویولون یهودی منوهین. شاید بهتر باشد نشانی دیگری بدهم. همان قطعه ای که چارلی چاپلین در فیلم دیکتاتور بزرگ با آن ریش مشتری خود را می تراشد. امیدوارم بتوانید ببینیدش.

http://www.youtube.com/watch?v=IG05yLlt_FA&mode=related&search=

برای این که زیبایی قطعه دو چندان شود کلیپ فیلم دیکتاتور بزرگ را هم در ادامه می گذارم . شاید بخواهید یادی از نابغه ی عالم سینما بکنید.

http://www.youtube.com/watch?v=J7_0rUZyuos

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 2:20  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

 جانّی روداری

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

اگر آرلکینو فرمانروای آسمان ها شود

می دانی آن را چگونه خواهد ساخت؟

وصله پینه شده و به صد رنگ

که با پرتوی از نور خورشید

به هم دوخته شده اند.

 

اگر جاندویا وزیر دولت شود

همه چیز را از شکر خواهد ساخت

و درهایی شکلاتی برایشان خواهد گذاشت

 

و اگر پولچینلّا دادفرما شود

چنین چیزی روی خواهد داد

به آن که اندیشه های پلید در سر دارد

یک سر جدید داده خواهد شد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 10:33  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

 

 

کتی از پوست مار بر تن

با چشمانی بادامی ( سرخپوستی)

و گیسوانی درخشان.

او در هوای ناگوار حشرات نیل

می جنبد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 10:31  توسط مهدی فتوحی  | 

 

امروز می خواهم گل سرسبد نوشته هایم را به شما معرفی کنم. ترانه هایم که بیش از نوشته های دیگرم دوستشان دارم. لینک زیر مجموعه ی ترانه های مرا در بر می گیرد. برخی را هنوز حروفچینی نکرده ام. بعد از حروفچینی در همان سایت شعر نو می گذارم . یعنی همین لینک زیر. با یک کلیک می توانید بخوانیدشان. بخوانید و قضاوت کنید.

http://www.shereno.com/show.php?op=showfile&id=1565

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 17:40  توسط مهدی فتوحی  | 

 

صندلی چرخدار و پیرمردی در چهارراه گلوبندک تهران .۱۳۸۵.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 11:55  توسط مهدی فتوحی  | 

 

قصه ی ششم

 

نوعروسی که تازه به خانه ی بخت رفته بود و گمان می کرد آسمان شکاف برداشته و از زیرگنبد کبود فقط یک حوری بلوری پایین افتاده و آن هم او، مورد سرزنش مادرشوهر و خواهرشوهرهایش قرار گرفته بود که:"ببین دختره چه جوری قاپ داداشمونو دزدیده ؟ دس به سیاه و سفید نمی زنه که هیچّی ، بازم داداشمون هواخواهی شو می کنه. خدا به آدم بخت بده". شوهرش هم که مثل گربه ای شده بود که تازه به گوشت رسیده باشد مدام طرف او را می گرفت و حق را به جانب او می داد و در برابر گله و شکایت های مادر و خواهرانش با آن ها در می افتاد که:" شماها حتا نمی تونین سایه ی خودتونو هم تحمل کنین. توقع دارین من حرفاتونو باور کنم؟ کور خوندین. کی تا حالا شنفته مادرشوهر، خواهرشوهر با عروس خوب باشن که من دومیش باشم. برین. برین تا اون روی سگم بالا نیومده پی کارتون که به قدر کافی خودم اعصابم خورد هست" و با اوقات تلخ از آن ها کناره می گرفت. نوعروس هم که انگار نه انگار. از این گوش می گرفت و از آن گوش به در می کرد و ککش هم از این حرفها نمی گزید و روز از پس روز برای این که مادرشوهر و خواهرشوهرهایش را بیشتر بچزاند بیشتر کاهلی می کرد. به طوری که اگر آن اوایل هر چند هفته یک بار غذا می پخت و ظرف و ظروف غذا را می شست، از آن به بعد دیگر طرف مطبخ هم نمی رفت وبعد از صرف غذا ظرف ها را  همانطور نشسته می ریخت و یا علی است و مدد. می رفت پی یللی تللی اش. باری مادرشوهر و خواهرشوهرها که دیدند از طریق پسرشان نمی توانند دخترک را ادب کنند ترفندی اندیشیدند تا ببینند آیا دخترک حیا می کند و گوشه ای از کار خانه راهم او به دوش می کشد یا نه.  پس تصمیم گرفتند یک روز بعد از صرف ناهار وقتی همه غذایشان را خوردند یک جنگ زرگری بین خودشان راه بیندازند که کی برود ظرف ها را بشوید، تا ببینند آیا او از رو می رود و خجالت می کشد یا نه. خلاصه یک روز بساط ناهار که جمع شد و ظرف ها را که بردند مطبخ، همین که مادرشوهر خواست برود طرف ظرف ها خواهرشوهر پرید جلو که : امکان نداره من بذارم شما بشورین. کی تا حالا دیده زن جوون تو خونه باشه و یه کامله زن بره بشینه ظرف بشوره. و آن یکی می گفت: اصلآ و ابدآ . از قدیم گفتند کار را که کرد آن که تمام کرد. کسی که غذا رو می پزه از شستن دو تا تیکه ظرف نمی ترسه. باز آن یکی در می آمد که : نمی شه که، همیشه شعبون یه بارم رمضون. این همه شما کار می کنین یه بارم باید بذارین بقیه بارا رو به دوش بکشن. خلاصه آنقدر در حق هم تعارف کردند که کم کم جنجالشان بالا گرفت و نمایشی زدند به تیپ و توپ هم ویکی این بگو و یکی آن بگو آهسته آهسته صدایشان بالا رفت و داد و هوارشان به عرش رسید که: من الان یه ماه تمامه که هر روز بعد از ناهار دارم ظرف و ظروفا رو می شورم و ککم هم نمی گزه  ، فکر کردی از این چند تا تیکه می ترسم؟ و آن یکی می غرّید : همینه دیگه این دستا که همین جوری فی سبیل الله ترک ترک نشده که، از بس دیگ سابیده اینجوری شده . آدم اگه چشم بصیرت داشته باشه خودش می فهمه که باید بعضی وختا اونم آستیناشو بالا بزنه. خلاصه یکی این بگو یکی آن بگو حالا نگو کی بگو. آنقدر جرّ و بحث کردند که دختر که از سر کنجکاوی آمده بود ببیند چه شده تصمیم گرفت میانجی آن ها بشود و غائله را ختم کند. پس رو کرد به آنها و گفت: اوووَه . این همه تعارف و جنگ و دعوا واسه خاطر این یه چس ظرفه. کاری نداره که، بین خودتون قرار بذارین که از این به بعد یه روز تو ظرفا روبشوری یه روز اون ؛ و دستانش را تاب داد و از مهلکه دور شد.

 

 

راویان صغرا چرخوگر- حشمت و عزّت حاج موسا بروجردی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 11:51  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

sulla  porta di una casa ho visto un segnale di pericolo che dondolava nel vento e  su cui era stato scritto cosi : attenti al gatto, attenti al cane, attenti al padrone.

l’altra volta che sono andato alla propria casa , avevo un pennarello in tasca e con cui ho aggiunto  un sacco dei nomi in seguito delle parole precedenti , che secondo me mancavano , come:

attenti ai vicini di casa, attenti al presidente dell’edificio, attenti al sindaco , attenti al parlamento, attenti alla camera dei deputati, attenti al presidente della repubblica, attenti al presidente del consiglio, attenti al primo ministro, attenti al senato della repubblica, attenti al corte costituzionale, attenti alla legge, attenti alla religione, attenti alla bibbia, attenti alla mafia, attenti ai partiti politici, attenti ai compagni, attenti agli angeli, attenti ai santi,attenti ai diavoli,  attenti ai miracoli, attenti a dio,attenti al lucifero, …ma purtroppo il segnale era pieno e non aveva niente posto libero per scrivere qualcos’altro.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 11:49  توسط مهدی فتوحی  | 

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

32- عصبانیت

 

دانش آموزی از پیروان مکتب ذن رفت پیش بان که ئی و یکی از مشکلات خود را برای او رازگشایی کرد: استاد من قدری خشم مهارناشدنی در وجودم دارم. چگونه می توانم درمانش کنم. بان که ئی گفت: واقعا ً چیز بسیار شگفتی داری. به من نشان بده ببینم چگونه است. شاگرد پاسخ داد: خب... همین طوری که نمی توانم به تو نشانش بدهم. بان که ئی پرسید: کی می توانی به من نشانش بدهی؟ دانش آموز پاسخ داد: زمانی که اصلا ً انتظارش را ندارم بیرون می ریزد. بان که ئی نتیجه گیری کرد: خب پس نباید از فطرت حقیقی تو ناشی شده باشد که اگر بود می توانستی آن را در همه وقت به من بنمایانی. وقتی به دنیا می آمدی آن را نداشتی و والدین تو هم آن را به تو نداده اند. کمی بیشتر بدان بیندیش.

 

33- گودو و امپراتور

 

امپراتور گویوزه ئی، که ذن را در مکتب گودو می آموخت، (روزی) از او پرسید: در ذن، همین ذهن من بوداست. مگر نه؟ گودو پاسخ داد: اگر به تو بگویم آری، تو گمان خواهی کرد فهمیده ای، بی که فهمیده باشی. اگر به تو بگویم نه، کنشی را نفی خواهم کرد که بسیاری آن را به خوبی درک می کنند. روزی دیگر امپراتور از گودو پرسید: انسان روشنایی یافته، پس از مرگ به کجا می رود؟ گودو پاسخ داد: نمی دانم. امپراتور پرسید: چرا نمی دانی؟ گودو پاسخ داد: چون هنوز نمرده ام.  امپراتور پرسش های دیگری در همین زمینه پرسید. سوالاتی که  نمی توانست درکشان کند. اما گودو دستش را به زمین کوفت. گویی بخواهد او را از خواب بیدار کند و امپراتور اینگونه روشنایی یافت. پس از رسیدن به روشنگری، امپراتور احترامی دوچندان به ذن و استاد پیر خود می گذاشت. احترامی که هرگز بدو نگذاشته بود. به طوری که حتا به او اجازه می داد زمستانها در قصر کلاه بر سر بگذارد و وقتی سن او دیگر بیش از هشتاد شده بود و عادت کرده بود در میانه ی درس بخوابد، امپراتور در سکوت به اتاق دیگر می رفت تا استاد محبوبش بتواند از استراحتی که بدنش بدان نیاز داشت لذت ببرد.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 11:19  توسط مهدی فتوحی  | 

 

خانه ای در پسکوچه های خیابان ابوسعید تهران. ۱۳۸۵. یاد صادق غفوریان هم به خیر. این عکس را با او گرفتم. چقدر با هم به خانه های قدیمی تهران سرک کشیدیم خدا می داند. بی وفاها حالا دارند تک خوری می کنند. می گویید نه به لینک زیر سر بزنید و عکس های نابش را از ایران زیبا ببینید. فراموش نکنید صفحات دیگرش را هم ببینید. پایین صفحه شماره دارد. ورق بزنید. نترسید.

 

http://www.flickr.com/photos/sadeghkhan/page1/

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 1:53  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

 

il soldato ferito

sta ballando Tango,

sul palcoscenico di fango

 

سرباز مجروح

بر صحنه ی گلین

تانگو می رقصد.

توضیح: شعرهای ایتالیایی من بیشتر تمرین نوشتن است تا شعر. بیشتر سعی می کنم ظرایف یک زبان دیگر را کشف کنم. با این وجود گاهی حس می کنم شعر نوشتن به زبان لاتین ساده تر از زبان فارسی است. در زبان فارسی واژگان بیش از اندازه فرسوده شده اند و نمی توانند حس موسیقایی واژه را منتقل کنند. شاید اگر زبان ادب فارسی به زبان سبک خراسانی می ماند ما به حس واژگان نزدیکتر بودیم. نمیتوانم درست توضیح بدهم. شاید به خاطر موسیقی کلام زبان های لاتین است. باید در این زمینه به تفصیل چیز بنویسم.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 10:40  توسط مهدی فتوحی  | 

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

تیلی

 

مرد رویاهای من

 

 

آیا اینها سحر اند جملگی   

یا رویای موری

که دربند خرده کیهان خویش

سازگاری تامی می یابد

با قالب های بزرگ زمان؟

 

 

ماسیمو الیا

 

زمان

 

خانه ی یک مرد کهنسال

که گوش فرا می دهد

و آهسته سخن می گوید

که زمان را می آزماید

و به سویی نمی رود،

روی امواج گیسوان سپیدی

آونگ می خورد

که گرچه آب را چنگ زده اند

اما خاک را لمس می کنند.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 10:32  توسط مهدی فتوحی  | 

 

پست دوم آثار نویسندگان معاصر ایران را اختصاص می دهم به بهرام صادقی داستان نویس . در زیر لینک داستان های کوتاه این نویسنده ی بزرگ معاصر را برای علاقمندان می گذارم. امیدوارم بتوانید بازش کنید.

۱- مجموعه ی داستان های کوتاه

http://www.haftawrang.com/sher.php?groupid=36&grouptype=4

۲- ملکوت

http://www.shafighi.com/forum/showthread.php?t=1129

۳- یک داستان کوتاه

http://www.rezaghassemi.org/davat_das15.htm

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 3:2  توسط مهدی فتوحی  | 

 

۱۳۸۵. تهران.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 10:47  توسط مهدی فتوحی  | 

 

شاید از این که من چنین قصه ای را در وب می گذارم. شگفت زده شوید. اصلا جای تعجب نیست. این هم بخشی از فرهنگ ماست. قصه های ایرانی پرند از این قبیل واژگان و اصطلاحات. البته این دلیل نمی شود که من به این قبیل یاوه ها باور داشته باشم. نه . مبادم. من بیشتر شیفته ی فن روایت قصه های عامیانه ام. زین پس باز هم از این دست قصه ها چیزکی در وب می گذارم. اگر واژه ای دلناپسند درشان دیدید. به دل نگیرید. زبان ما آکنده است از این واژگان. بگذاریم لااقل گوشه ای از ضمیر پنهان ما از لابه لای این واژگان بروز پیدا کند تا ما بتوانیم کمی با من نه چندان آراسته و مودب خودمان آشنا شویم. در ضمن همین جا بگویم من به شدت با مردسالاری و زن سالاری و کودک سالاری و .... مخالفم. بی  خود مرا به این برچسب ها مزین نکنید. برای من یک حقیقت معنا دارد: انسان.

 

قصه ی پنجم

 

می گویند شبی زنی ازهمین زنهای پاسوخته ی خانه نشین که از هر انگشتشان هزار هنر می ریزد و از بچگی یاد گرفته بوده بپزد و بدوزد و بشورد و بمالد، سر دلش سنگین شده بوده و در حین پذیرایی از خانواده ی شوهرش – حاجی میرزا نامی- که از آن بازاری های صاحب منصب هم بوده پاشنه اش را از دم لاشنه اش بر می دارد و ناخودآگاه بادی خیرسر خودش و شوهرش در می کند. به طوری که همه ی اهل فامیل یکدفعه شروع می کنند به غشّ وغش خندیدن و حالا نخند کی بخند. شوهره که از آن مردهای وسواسی خشک و متعصب بوده  که به کونشان می گویند دمبال من نیا تو بو می دهی حسابی بهش بر می خورد و با عصبانیت به زنه چشم غرّه می رود که زنه همان جا ماست هایش را کیسه می کند و از شرم و خجالت می رود داخل مطبخ و تا آخر مجلس پایش را از آنجا بیرون نمی گذارد. باری مهمان ها که می روند مرده با دیگ آتش بر سر می رود سراغ زنه که: این چه غلطی بود تو کردی؟ تو مثل این که روت خیلی زیاد شده. بس که بهت رسیدن هار شدی. چه معنی داره زن جلوی فامیل شوهرش بگوزه. بی تربیت بی حیا. آبروی من برات مهم نیست؟. پاشو جل و پلاست رو جمع کن که باس راهی شی خونه ی بابات. زنه که باورش نمی شده شوهرش محض خاطر یک باد روده بخواهد بفرستدش خانه ی پدرش از تعجب دهنش باز می ماند که : شوخی می کنی؟ مرده در عوض دو تا کشیده ی جانانه می خواباند زیر گوش او که : آره  شوخی من این جوری ئه . حالا منتظر بقیه ش هم باش و چادر زنه را  پرت می کند به سر او و کشان کشان و با چشمان اشکبار  می بردش خانه ی پدر ِ زنه. به طوری که تمام اهل محل باخبر می شوند و می فهمند که مردک محض خاطر یک باد روده ، با چه خفّت و بی آبرویی زنه را دارد از خانه بیرون می اندازد. باری زنه که از خجالت نمی توانسته سرش را بلند کند رام و خام راهی می شود و می رود خانه ی پدره و مرده هم با توپ پر به پدر دختره می غرّد که : هر وقت به دخترتون یاد دادین خلا با اتاق نشیمن فرق داره بگین می یام می برمش؛ و با عصبانیت  در را به هم می کوبد و می رود. خانواده ی دختره که روحشان هم از هیچ چیز و هیچ جا  خبر نداشته به دخترشان می گویند که چه شده؟ چه شده؟ چرا شوهرت اینقدر عصبانی بود ؟ چی کار کردی که آوردت خونه ی بابات؟ و سوال پشت سوال . دختر بدبخت هم که اعصابش به قدر کافی خرد بوده چادرش را می کشد جلوی صورتش و حالا گریه نکن کی گریه کن. باری یکی از اهالی محل که از چند و چون ماجرا خبردار شده بوده می رود و سیر تا پیاز ماجرا را برای خانواده ی زنه تعریف می کند که چه بوده و چه شده. مادر ِ دختر که از آن زنان چکّه بوده و مو را از ماست می کشیده می گوید: اصلا ً نمی خواد نگران باشی دخترم. خودم فردا درستش می کنم. فعلا ً برو بخواب تا فردا خودم ترتیب کارها رو می دم. باری فردای آن روز مادر دختره قاصد می فرستد پیش یکی از دوستان خودش که خانه اش نزدیک حجره ی حاج میرزا یعنی همان شوهر دختره بوده و ماجرا را بهش می گوید و ازش می خواهد که خانه اش را یکروز در اختیار او بگذارد تا او تمام فک و فامیل حاج میرزا را دعوت کند و قضیه را ختم به خیر کند.  او هم قبول می کند و قرار می گذارند فردای آن روز همه ی خانواده و همسایه هایی را که از ماجرا با خبر بوده اند دعوت کنند و یک مراسم روحوضی زنانه اجرا کنند و خبرکش می فرستند در ِ خانه ی فک و فامیل وبهشان می گویند که فردا خانه ی فلان کس روحوضی زنانه است. مردم هم که تا حالا روحوضی زنانه ندیده بوده اند کنجکاو می شوند و زود خودشان را به مجلس می رسانند و می بینند بعله بساط مطرب و ساز و آواز و تخته ی حوض به راه است ولی از مطربان تخته حوضی خبری نیست. خلاصه پس از کمی پذیرایی می بینند که مادر دختره می آید وسط معرکه و همان ترانه های معروف بازی های زنانه را دم می گیرد . زنها هم که همه این ترانه ها را سینه به سینه از هم یاد گرفته بودند شاد و خندان جواب می دهند و حسابی خوش می گذرانند تا این که نزدیک ظهر که می شود مادر دختر که آدم فرستاده بوده ببیند حاج میرزا کی در حجره اش را می بندد و می رود خانه ناهارش را بخورد همین که با خبر می شود حاجی دارد به آن خانه نزدیک می شود می گوید درها و پنجره های خانه را همه باز کنند و خودش بلند و با صدای رسا رو می کند به مادر حاج میرزا و می گوید: حاج خانوم می گن زن حاج میرزا گوزیده. و مادر پسر هم می گوید: زنا همّه شون همینن و می زند زیر خنده و حالا نخند کی بخند. پسر که صدای مادرش را از داخل خانه می شنود کنجکاو می شود و به در گوش می چسباند و می شنود دوباره مادرزنش می پرسد: آبجی خانوم ! و این دفعه از خواهر پسر می پرسد : آبجی خانوم ! می گن زن حاج میرزا گوزیده؟ و او هم مثل مادرش جواب می دهد: مگه مادرم نگفت؟ زنا همّه شون همینن . باری  مادر دختر بلند و رسا دم می گیرد: زن حاج میرزا گوزیده. و همه ی حضار با تمام وجود جواب می دهند: زنا همّه شون همینن. حاجی میرزا که صدای مادر و خواهرش را تشخیص می دهد  بو می برد که همه ی این ماجرا برای تنبّه او بوده. پس سر به زیر می اندازد و با روی خجلت زده راهی خانه می شود و در را باز می کند و می بیند زنش مثل پنجه ی ماه توی اتاق نشسته و غذا را برایش آماده کرده و با روی باز، نشسته تا شوهرش بیاید تا با هم غذا بخورند. مرد از زنش می پرسد: تو نرفتی خونه ی این زنیکه ؟ زن می گوید: نه. مرده می گوید: چرا و زنه جواب می دهد: همه ی زنها که پا به راه و پا به جنگ نیستن که. مرده می گوید: زنا همّه شون همینن.

 

 

راوی: عبدالحسین باروتی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 10:42  توسط مهدی فتوحی  | 

 

سرنا نواز . ۱۳۸۵. موزه ی فرش ایران. همایش راین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 15:6  توسط مهدی فتوحی  | 

 

قصه ی چهارم

 

روزی شاه عباس به وزیرش دستور می دهد تا همه ی خیاطان شهر را جمع کند تا ببیند کدامیک از همه ماهرترند تا برای او یک دست قبای شاهانه بدوزد. باری وزیر هم دستور می دهد جارچی در شهر جار بزند تا خیاطان شهر و کسانی که دست به دوخت و دوز دارند فلان روز و فلان ساعت در میدان شهر جمع شوند که شاه به همه شان بار عام داده و باهاشان کار دارد. باری روز موعود فرا می رسد وهمه ی خیاطان و پینه دوزان و شلواردوزان و قبا دوزان  در میدان شهر جمع می شوند و منتظر می مانند ببینند شاه چه فرمایشی باهاشان دارد. این وسط یک تعدادی پالان دوز هم  که گمان کرده بودند چیزی بهشان می ماسد خودشان را میان آن ها بر می زنند. خلاصه شاه با خدم و حشم و یساول و قراول هایش می آید و بر تخت می نشیند و دستور می دهد که هر گروه از کسبه بیایند و خودشان را معرفی کنند و از کارهای خودشان بگویند . باری هر گروهی می آیند و از خودشان و کارشان و خدماتی که کرده اند اسم می برند تا این که نوبت می رسد به پالاندوزها. آنها هم که گمان کرده بودند می توانند دمی بجمبانند و سفره شان را رنگین تر کنند می آیند و خودشان و شغلشان را معرفی می کنند . شاه که اصلا ً انتظار همچنین چیزی را نداشته می پرسد: شما دیگر برای چه آمده اید اینجا؟ و آنها در جواب می گویند: چه فرق می کند قربان! ما هم به هر حال اهل بخیه ایم دیگر.

 

راوی عبدالحسین باروتی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 10:33  توسط مهدی فتوحی  | 

 

32- ماریّا لوئیزا اتّوگالّی

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

 

به مادرم

 

در میان بحر غرّان حیات و

در دل خیزابه های مست و طوفانی ّساعات

این تویی

همواره تو! مادر!

چو لنگرگاه امن دلهره هامان

و یا فانوس روحانی لنگرگاه

پر از مهر و خضوع و خویشتن داری.

تویی

همواره تو مادر!

هماهنگی ّ اعضاء پراکنده

که روزی از پس روز دگر

با صبر

به گرد هم فرامی خوانی ایشان را

و از نو بازمی سازی تو

قاب زندگی مان را

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 10:32  توسط مهدی فتوحی  | 

 

سر در خانه ای در محله ی منیریه تهران. ۱۳۸۵.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 11:20  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 Rodari che firma autografi

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جانّی روداری

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

یادداشت

 

کارهایی هست که باید روزها انجامشان داد. مثل حمام کردن، درس خواندن، بازی کردن و آماده کردن میز غذا برای ناهار.

کارهایی هست که باید شبها انجامشان داد. مثل بستن چشمها، خوابیدن، داشتن رویا هنگام خواب و گوشهایی برای نشنیدن.

کارهایی هم هست که هرگز نباید انجامشان داد. نه شب و نه روز. نه در دریا و نه در خشکی. مثل جنگ.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 11:14  توسط مهدی فتوحی  |