تبليغاتX
سکوت محض
ادبی، هنری، فرهنگی، اجتماعی

 

قصه ی سیزدهم

 

در روزگاران قدیم دیوی بوده که راه بر مردمان می بسته و دمار از روزگارشان در می آورده. دست بر قضا روزی از روزها در جنگلی به دو برادر هیزم شکن بر می خورد و قصد جانشان می کند. مردان وقتی بانگ تنوره ی او را می شنوند، زودی می روند در غاری پناه می گیرند و بین خودشان مشورت می کنند که چه کنند، چه نکنند. خلاصه دست آخر یکی از آن دو که زیرکتر بوده به دیگری می گوید : تو کاریت نباشد که من راه چاره را پیدا کرده ام. به برادرش می گوید از خورجینت  طنابی را که برای جمع آوری هیزم آورده بودی در بیاور. او هم چنین می کند و مرد به برادرش می گوید: بیا زیر کپنک من و شروع می کند به بستن بدن خودش به بدن برادرش. و طوری این کار را می کند که هر که آن ها را می دیده گمان می کرده از یقه ی کپنک دو تا کله بیرون آمده است. بعد با نمد و خلاشه دو تا کلاه شاخدار درست می کند و به سر خود و برادرش می گذارد. باری دیو که در آن حول و حوش دنبال لقمه ی چرب و نرمش می گشته، بو کشان ردّ آن دو را تا در غار می گیرد و در آستانه ی در غار منتظرشان می ماند  پا بیرون بگذارند تا دخلشان را بیاورد. اما نه، خبری از آن دو نمی شود تا این که دیو خسته می شود و تصمیم می گیرد خودش داخل شود . از طرفی دو برادر که بانگ خرناس و تنوره ی دیو را شنیده بودند، می روند و پشت یک تخته سنگ بزرگ منتظر می مانند تا این که سر و کله ی دیو پیدا شود. دیو ناجنس همانطور بو می کشیده و رد آن ها را می جسته و آن دو برادر هم که همانجا منتظر مانده بودند تا دیو نزدیک تر شود، در یک فرصت مناسب می پرند بیرون و شروع می کنند به خرناس کشیدن و داد و هوار راه انداختن. دیو که در تمام عمرش موجودی با این هیبت و شکل و شمایل ندیده بوده، دو پا داشته دو پای دیگر قرض می کند و الفرار؛ و وقتی حسابی از آن مکان دور می شود، نجواکنان با خود می گوید:

در هزار و یکصد و سی وشیش درّه

هرگز ندیده ام آدم دو سره.

 

 

 

 راوی: فتاحی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 11:53  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

1977

 

بوئنوس آئرس

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

هم آوایان این تراژدی زنانی زاینده ی فرزندانی اند که تصاویر فرزندان ناپدید شده ی خویش را بر روی دست می افرازند و به گرد هِرَم جلوی مقر صورتی رنگ دولت با همان لجاجتی می گردند و می چرخند که به زیارت پادگان ها و کلانتری ها و کلیساها می روند. آن هم با چشمانی خشک از گریه ی بسیار و نومید از انتظار فراوان ِ کسانی که زمانی بودند و حال دیگر نیستند و کسی چه می داند شاید هنوز هم به هستی خویش ادامه دهند.

-          از خواب بر می خیزم و احساس می کنم زنده است- یکی شان می گوید.همه ی شان می گویند- صبح که می گذرد (امید من) متورم می شود. دوباره در نیمروز برای من می میرد و عصر از نو زنده می شود. باز دوباره ایمان می آورم که باز خواهد گشت و بشقابی برای او روی میز می گذارم. اما او دوباره می میرد و شب هنگام بی هیچ گونه امیدی روی تخت خواب می افتم. باز از خواب بر می خیزم و احساس می کنم زنده است.

 

 

دیوانه شان می خوانند و عموما ً سخنی از ایشان به میان نمی آید. با عادی شدن اوضاع دلار به قیمت متعادل می رسد و مردم هم دوباره اطمینان خاطر پیدا می کنند. شاعران دیوانه محکوم به مرگ می شوند و شاعران معمولی بوسه بر تیغ می زنند و مرتکب مداحی و خفقان می شوند. با همه ی این عادی سازی ها هنوز وزیر اقتصاد به شکار شیر و زرافه در افریقای وحشی مشغول است و ژنرال هایش به شکار کارگران در حومه ی بوئنوس آئرس سرگرم؛ و هنجارهای زبانی نو هم مردم را مجبور می کنند تا دیکتاتوری نظامی را " روند سازماندهی نوین ملی " نامگذاری کنند.

 

 

برگرفته از کتاب یادمان آتش

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 15:42  توسط مهدی فتوحی  | 

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

تو چنان سرزمینی هستی

که هرگزش هیچ کس یاد نکرده

و تو را هیچ اعتنایی نیست

مگر به واژه ای که

از ژرفنا به بیرون می جهد

چونان میوه ای در میان شاخساران

بادی هست که تو را در بر گیرد

اشیاء خشک و مرده

تو را می آکنند و به باد می روند

کالبد و واژگان عتیق،

تو به تابستان لرزانی.

 

29 اکتبر 1945

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 10:32  توسط مهدی فتوحی  | 

 

1967

بولیوی

 

ترجمه مهدی فتوحی

 

گلوله ساق پایش را متلاشی می کند. با این حال او همانطور نشسته جنگ را پی می گیرد تا بدان هنگام که تفنگ را از چنگش بیرون می آورند. سربازان بر سر تصاحب ساعت، قمقمه، کمربند و پیپش با هم مشاجره می کنند. افسرهای بسیاری از او بازجویی می کنند. یکی پس از دیگری. " چه " ساکت است و خون از او می رود. دریاسالار " اوگارته چه" ، گرگ بی باک نیروی زمینی و فرمانده ی نیروی دریایی کشوری بدون دریا ، به او دشنام می دهد و او را تهدید می کند. " چه " بر چهره ی او تف می اندازد.

از " لا پاز" فرمان حذف زندانی می رسد. بوران او را می آزارد. " چه " تیرباران می شود. او از خیانت می میرد. کمی پیش از آن که چهل سالش پر شود. دقیقا ً در همان سنی که " زاپاتا " و" ساندینو " می میرند؛ و هر دو نیز به تیرباران و از خیانت.  در دهکده ی " ایگه راس "، ژنرال " بارّینتوس " غنیمت خود را به روزنامه نگاران نمایش می دهد. " چه " دراز کشیده است بر روی یک سکوی رختشویی. پس از رگبار گلوله ها ، این بار فلاش ها او را سوراخ سوراخ می کنند و آخرین چهره ی او را لبخنده ای غمگنانه است و چشمانی که متهم می کنند .

 

 

 

برگرفته از کتاب یادمان آتش

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 10:53  توسط مهدی فتوحی  | 

 

۱۳۸۵. تهران.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 16:20  توسط مهدی فتوحی  | 

 

قصه ی دوازدهم

 

روزی از روزها عزرائیل به خدا گفت: بارپروردگارا! من می خواهم با آدمیزاد دوست شوم. خداوند بهش گفت: تو نمی توانی با او دوست شوی. چون او زیرک است و سر تو را کلاه می گذارد. عزرائیل عزّ و التماس کرد که خدایا من از این که آدمیزاد از من وحشت داشته باشد خسته شده ام و دوست دارم با او رفیق شوم. خدا گفت: نمی شود .اما عزرائیل از پا ننشست و اصرار کرد و کرد تا دل خدا به رحم آمد و پذیرفت تا او با آدمیزاد دوست شود. اما حتا لحظه ی آخر هم از پا ننشست و گفت: ولی مطمئن باش که او سر تو را کلاه خواهد گذاشت. باری خداوند خواست او را اجابت کرد و وی را به شکل مرد جوان و زیبایی در آورد که سوار بر یک اسب زیبایی بود و در بیابانی فرودش آورد تا بتواند با یکی از بنی آدم رفیق شود. از قضا خارکن پیری در آن حوالی مشغول خارکنی بود. عزرائیل همین که چشمش به پیر خارکن افتاد با عجله به سراغ او رفت و آشنائیت داد و گفت: فلانی! من عزرائیل هستم و آمده ام سراغت.پیرمرد اول اعتنایی نکرد و فکر کرد یکی از اهل آبادی است و آمده با او شوخی کند. زیرلب به او گفت تو اگر عزرائیلی آن مار را که آنجا زیر آن بوته چنبره زده بکش تا من یقین کنم تو عزرائیلی. باری عزرائیل نگاه خصمانه ای به مار کرد و مار در جا خشک شد و چرخید و دمر دراز به دراز افتاد و مرد. پیرمرد همین که جسد مار را دید با وحشت برگشت و به چشمان غضبناک عزرائیل نگاهی کرد و از ترس دراز به دراز افتاد و غش کرد. عزرائیل که هول شده بود از توی خورجین خارکن کوزه آبی در آورد چند قطره ای به صورتش پاشید و به هوشش آورد و با لحن دوستانه ای به او گفت: نترس. من نیامده ام جانت را بگیرم. بلکه آمده ام با تو دوست شوم. پیرمرد که قدری حالش جا آمده بود به او گفت: تو جان آدم ها را از ایشان می ستانی. پس چطور توقع داری من اجازه بدهم با من دوست شوی. باید تضمینی به من بدهی که با من کاری نداشته باشی  تا من بتوانم به تو اعتماد کنم.عزرائیل دست کرد پر شال لباسش و کوزه ی کوچکی بیرون آورد و گفت: این کوزه را می بینی؟ این آب حیات و شفا تویش است. اگر قطره ای از این آب به لب بیمار رو به موت برسد بلافاصله شفا می یابد و سُر و مُر و گنده بر می خیزد و به زندگی اش ادامه می دهد. اما به این شرط که من بالای سر او ایستاده باشم. اگر پایین پای او ایستاده باشم او درمان ناشدنی است و حتا اگر کل محتویات کوزه را هم به او بدهی او بدون شک خواهد مرد. باری پیرمرد پذیرفت و کوزه را از دست عزرائیل گرفت و او را به زیر سایه ی خاری کشاند و از کوزه آب خودش جرعه ای به او داد و از قرص نانش هم لقمه ای و با او گفت و خندید و خلاصه با او دوست شد. عزرائیل هم در عوض این دوستی و مهمان نوازی در جمع آوری خار کمکش کرد. غروب که شد پیرمرد با پشته ی خاربزرگی که به کمک عزرائیل کنده بود راهی آبادی خودش شد و عزرائیل هم کمکش کرد و خارها را تا نزذیک آبادی برایش حمل کرد و پس از قربان صدقه و روبوسی از هم خداحافظی کردند و هر یک رفتند سی زندگی خودشان. عزرائیل با دلی پر از شعف از این که بالاخره توانسته در بین آدمیان دوستی بیابد و پیرمرد با کوزه ی آب حیات که می تواند هر بیماری را شفا بدهد و از مرض رهایش کند. همانطور که داشت در کوچه پس کوچه های آبادی به سمت خانه ی خود پیش می رفت ، نرسیده به خانه ی خود از دور بانگ شیون و زاری به گوشش خورد و دید مردم آبادی جلو خانه ی او ازدحام کرده اند. مردم همین که دیدند او دارد به خانه باز می گردد با بغضی در گلو و سری افکنده کوچه دادند تا او بتواند به خانه ی خودش درآید. پیرمرد که این حالت مردم آبادی را دید شستش خبردار شد که اتفاق ناگواری افتاده و خارها را از دوش افکند و با عجله دوید به داخل خانه و دید زنهای ده شیون کنان دم گرفته اند و گریه زاری کنان دارند ذکر می خوانند. پیرمرد با عجله به اتاق رفت و دید روی زنش را با پارچه ی ترمه ای پوشانده اند. بلافاصله همه ی مردم را از اتاق بیمار بیرون کرد و در رابست و با صدای بلندی گفت: سلام عزرائیل! دوست عزیز من! به منزل خودت خوش آمده ای. چرا خودت را به من نشان نمی دهی تا برایت چیزی مهیا کنم و ازت پذیرایی کنم. عزرائیل که گمان کرده بود مرد دارد صادقانه از او دعوت می کند خود را به او نشان داد و مرد دید که او بالای سر زنش ایستاده او را به کناری کشاند و سفره نانی باز کرد و کاسه ی شیری پیشش نهاد و خلاصه سرش را گرم کرد تا بتواند در یک فرصت مناسب قطره ای از آن مایع شفا بخش را در گلوی زنش بچکاند. باری عزرائیل که از خوردن آسوده شده بود پیرمرد آفتابه لگنی پیش آورد و گفت : بیا در این پستو من برایت آفتابه لگن گذاشته ام که دست و رویت را بشویی. عزرائیل هم خام شد و به پستو رفت و مرد از همین فرصت استفاده کرد و آب حیات را در حلق زنش چکاند. همین که آن قطره ی آب به کام زن رسید زن تکانی خورد و پلکی زد وسری تکان داد و از جا برخاست . عزرائیل که از شستشو فارغ شده بود ، پرده را کناری زد و دید زن حالش جا آمده و در آغوش خارکن است . خارکن مثل ابر بهار دارد در آغوش زنش اشک می ریزد. شستش خبردار شد و فهمید قضایا از چه قرار است با سری افکنده و صورتی از غضب سرخ ناپدید شد و رفت تا جایی دیگر جانی دیگر را بستاند. باری مردم ده که پشت در جمع شده بودند ببینند پیرمرد با زنش چه می کند، همین که صدای زن را از داخل اتاق شنیدند با عجله وارد شدند و دیدند بعله زن خارکن سر و مر و گنده در رختخواب نشسته و دارد اشک شوق می ریزد. باری خبر در کوه و دشت پیچید و باعث شهرت پیرمرد و زنش شد. تا این که دخترپادشاه مرض لاعلاجی گرفت. به طوری که اطبا و پزشکان از درمانش عاجز ماندند و به پادشاه خبردادند که دخترت دیگر زنده نخواهد ماند. پادشاه که همین یک دختر را داشت و جانش را هم برایش می داد به در و دیوار می زد تا بتواند او را زنده نگه دارد. هر کار کرد نتیجه ای نداد. تا این که از یکی از مستخدمین دربارش شنید که پیرمردی در فلان روستا هست که زن مرده اش را زنده کرده. فورا ً دستور داد تا او را بیاورند. سربازان شاه هم بلافاصله رفتند سراغ پیرمرد خارکن و او را کت بسته نزد شاه آوردند. شاه به او گفت: پیرمرد ! شنیده ایم تو زن مرده ات را زنده کرده ای؟ پیرمرد گفت: این طور می گویند قربان. شاه گفت: اگر بتوانی دختر مرا هم زنده کنی هر چه بخواهی به تو می دهم.پیرمرد گفت: توکل به خدا. سعی ام را می کنم؛ و شاه دستور داد بلافاصله او را به بالین بیمار ببرند. پیرمرد همین که به بالین بیمار رفت دید که او دارد نفس های آخر را می کشد. تدبیری اندیشید و گفت: اتاق را خلوت کنید. همه اتاق را ترک کردند و پیرمرد نشست روی زمین و شروع کرد به گریه و زاری. حالا اشک نریز کی بریز. مدام هم با خودش نجوا می کرد: مرا ببخش . دوست عزیزم! من به تو خیانت کردم. حالا آمده ام عذرخواهی. این رسم رفاقت نیست. آدم نمک را بخورد نمکدان را بشکند. تو به من خوبی کردی و من در عوض به تو از پشت خنجر زدم. خداشاهد است که همه ی این ها به خاطر عشق من به همسرم بوده است.... و آنقدر گفت و گفت تا دل عزرائیل به رحم آمد و خود را به او نشان داد و گفت : بس است اینقدر زاری نکن. من می دانستم تو به من خیانت می کنی. چون خدا خواسته بود این طور شود و خواست خدا را نمی توان تغییر داد. مرد با دقت نگریست و دید عزراییل پایین پای بیمار ایستاده و فهمید دیگر کاری نخواهد توانست برای بیمار بکند. با خودش اندیشید چه کنم چه نکنم که جرقه ای در ذهنش زد و با صدای بلند داد زد: چهار سرباز را بگویید بیایند داخل. بلافاصله چهار سرباز آمدند داخل. پیرمرد گفت چهار سر تخت را بگیرید و آرام آرام بچرخانید و کم کم تند و تند تر کنید و هر چند وقت یکبار جهت خودتان را هم تغییر دهید تا من ببینم چه کار می توانم بکنم. سربازها به دستور او عمل کردند و گفته هایش را موبه مو اجرا کردند پیرمرد هم کوزه ی آب شفا به دست همراهشان می دوید ومنتظر فرصت مناسب بود. عزرائیل که در تمام این مدت شاهد ماجرا بود از تعجب داشت شاخ در می آورد و سعی می کرد در هر حالتی که تخت قرار می گرفت پایین پای بیمار قرار گیرد. باری سربازان آنقدر تخت بیمار را چرخاندند و چرخاندند که عزرائیل لحظه ای بالای سر بیمار واماند و پیرمرد از همین غفلت استفاده کرد و قطره ای آب شفا در حلق مریض چکاند. عزرائیل که دهانش از این همه هوش وا مانده بود ناخودآگاه زمزمه کرد: فتبارک الله احسن الخالقین وبا دلی چرکین از خیانت آدمیزاد از نظر غایب شد. از طرفی همین که قطره ی آب شفا به حلق بیمار رسید، بیمار تکانی خورد و پلکی جنباند وسری چرخاند و بلند شد و نشست. پیرمرد با عجله در را باز کرد و به خدم و حشم کاخ گفت: شاه را خبر کنید. شاه همین که خبر بهبود دخترش را شنید سراسیمه به خوابگاه دختر شتافت و او را در آغوش کشید و حالا اشک نریز کی بریز. پس از این که یک گریه ی حسابی کرد رو کرد به پیرمرد و گفت بگو چه می خواهی تا من آن را به تو بدهم. پیرمرد هم شرط کرد: اعلیحضرت به من قول دادند تا در صورت بهبود دختر هر چه بخواهم به من بدهند. شاه گفت: ما قول داده ایم و بر سر قولمان نیز هستیم.پیرمرد گفت: جسارت است قربان من خود دختر را می خواهم.اگر شاه اجازه بفرمایند مایلم داماد شاه شوم. شاه که از این خواسته ی پیرمرد غافلگیر شده بود منّ و منّی کرد و گفت: به این شرط می پذیرم که به همه بگویی تو از تخم پادشاهانی و این زیرکی را از آن ها به ارث برده ای. پیرمرد پذیرفت و شاه فرمان داد بساط عروسی را بچینند و هفت شب و هفت روز بابت بهبود و عروسی دختر شاه جشن و پاکوبی بر پا کنند........

از طرفی عزرائیل که از رفتار پیرمرد حسابی دلچرکین شده بود، منتظر فرصت می گشت تا بتواند تلافی کند. باری سالهای سال گذشت و پیرمرد و دخترپادشاه و زنش که دیگر شده بود کنیزدختر پادشاه در کمال شادی و خوشی زندگی می کردند تا این که یک روز پیرمرد که داشت چپقی می کشید از دود غلیظ به سرفه افتا د خِرخِر . عزرائیل فورا ً به سر وقت او آمد و گفت:دیگر وقتش رسید که تلافی آن بی وفایی ها را سرت در بیاورم و جانت را بگیرم. پیرمردبا زبان بی زبانی گفت: عیبی ندارد فقط اجازه بده قبل از مرگ این چپق را تا ته بکشم. عزرائیل این بار نیز خام شد و پذیرفت. پیرمرد هم همین که رضایت او را دید ، دسته چپق را با فشار زانو شکست و انداخت توی آتش و دیگر لب به چپق نزد. عزرائیل سرافکنده نزد خدا رفت و گفت: بارپروردگارا! حق با تو بوده و هست و خواهد بود. من خام این آدمیزاد شیرپاک خورده شدم و فریبش را خوردم.خدا به او گفت: نگفتم تو از پس او بر نمی آیی. حالا برو منتظر باش. چون آدمیزاد موجود فراموشکاری است و چیزها را زود فراموش می کند. اتفاقا ً همین طور هم شد. یک روز پیرمرد که در خانه اش با همسرش حرفش شده بود برای شکایت به نزد شاه رفت. شاه داشت چپق می کشید وقتی عصبانیت دامادش را دید چپقش را به او تعارف کرد که او پکی به آن بزند و تسکین اعصاب بیابد. پیرمرد که اعصابش از بابت رفتار زنش خرد بود ناخودآگاهانه چپق را از دست شاه گرفت و پک عمیقی به آن زد. پک زدن همان و جان به جان آفرین تسلیم کردن همان.

 

 

راوی فتاحی

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 0:58  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

 mayakovsky[1]

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

 

1-

 

خویشتن داری می کنم

چنانچون در همایشی

تا واپسین دلضربه

گوش می خوابانم:

عشق دوباره شروع به وزوز کرده است

انسان

ساده

آتش

کولاک

وآب

با غرغری نامفهوم خویش را به پیش می برند.

که را توان تسلط بر خویش هست؟

شما می توانید؟

بیازماییدش.

 

 

2-

 

عشق

بهشت زمینی نیست.

برای ما

عشق

وزوزکنان اعلام می کند

که از نو

به حرکت واداشته شده

موتور ِ

سرمازده ی قلب

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 0:0  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

evtusenko[1]

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

مرا دوست خواهید داشت امّا نه بی درنگ

مرا دوست خواهید داشت بی که نشانش دهید

مرا دوست خواهید داشت با لرزشی در تن

همان گونه که وقتی از پنجره ی خانه تان پرنده ای می پرد

مرا دوست خواهید داشت - خالص و آلوده

مرا دوست خواهید داشت - حتا عفن

مرا دوست خواهید داشت بلندآوازه

مرا دوست خواهید داشت زخمی و خون آلوده

مرا دوست خواهید داشت پیر و فرسوده

مرا دوست خواهید داشت حتا مرده

مرا دوست خواهید داشت و دست ها را در هم گره خواهیم زد.

ممکن نیست که ما روی زمین از هم جدا شویم.

مرا دوست خواهید داشت ؟ عقلتان کجاست؟

از عشق ورزی به من دست بشویید امّا نه بی درنگ.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 0:7  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 Nazım Hikmet, 1950

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

 

1-

 

زیباترین دریاها

آنی است

که در آن نرانده ایم.

زیباترین فرزندانمان

هنوز

زاده نشده اند.

زیباترین روزها را هنوز

نزیسته ایم

و زیباتر کلامی

که می خواهم با تو بگویم را

هنوز بر زبان نرانده ام.

 

2-

 

در خواب دیدم

محبوب زیبای خویش را

که بر فراز شاخه ها  آشکاره بود و

چون ماه می گذشت

از پاره ابری به پاره ای دیگر

او می رفت و من به دنبالش...

من می ایستادم

و او می ایستاد.

من می نگریستمش

و او می نگریستم.

و همه چیز بدین سان

به پایان می رسید.

 

3-

 

جانان من!

چشم فروبند

آرام آرام

و بدانسانی که در آب فرو می روند

در رویا غوطه ور شو.

برهنه و سپیدپوش.

زیباترین رویاها

تو را به پیشباز خواهد آمد.

جانان من!

چشم فروبند

آرام آرام

و خود را در کمان بازوان من

رها کن.

لیکن در رویای خویشم

از یاد مبر

آرام آرام

چشم فروبند،

دیدگان قهوه ای رنگت را

که در آن، شعله ای سبز رنگ

جان مرا می سوزاند.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 22:10  توسط مهدی فتوحی  | 

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

34- سعادت حقیقی

 

مردی ثروتمند از سن گای خواست تا برای تداوم سعادت خانواده اش جملاتی بنویسد که ایشان بتوانند آنها را چون گنجی نسلانسل نگهداری کنند. باری کاغذ بزرگی به سن گای دادند و او روی آن نوشت: پدر می میرد، فرزند می میرد و نوه هم می میرد. مرد ثروتمند خشمگین شد (وگفت): من از تو خواستم چیزی برای خوشبختی خانواده ام بنویسی. چرا با من چنین شوخی ای می کنی؟ سن گای توضیح داد: من اصلا ً شوخی نمی کنم. اگر پیش از مرگ تو فرزندت بمیرد، این درد بزرگی برای تو خواهد بود و اگر نوه ات پیش از فرزندت بمیرد قلب هردویتان جریحه دار خواهد شد. اما اگر خانواده ات نسل به نسل و به قاعده ای که گفتم بمیرند، این روند طبیعی زندگی خواهد بود و این به گمان من سعادت حقیقی است.

 

35- برخوانی سوترا

 

دهقانی از کاهنی از پیروان تن دای خواست تا برای همسر تازه در گذشته اش سوترا بخواند. وقتی برخوانی به پایان رسید، دهقان پرسید: تو گمان می کنی همسر من هم از این برخوانی سودی خواهد برد؟ کاهن پاسخ داد: قرائت سوترا ( نوعی ) خیرات است و فقط از آن همسر تو نیست و به همه ی موجودات ذی شعور خواهد رسید. دهقان دوباره گفت: گرچه تو می گویی که این برخوانی خیرات و از آن همه ی موجودات است اما بدان که همسر من خیلی ضعیف است و ممکن است دیگران سوء استفاده کنند و سودی را که سهم او می شود از او بربایند. پس آیاتی را تنها برای او بخوان. آفرین! زودتر . کاهن توضیح داد: وقتی یک بودایی می خواهد صدقه بدهد، تبرک ها و خیرات را به همه ی موجودات زنده هبه می کند. دهقان سخن کوتاه کرد: این یک رسم زیباست اما این بار را استثناء قایل شو لطفا ً. چون من یک همسایه دارم که ملاک است و همیشه در حق من گستاخی می کند. برای من فقط همین کافی است که تو او را هم داخل همه ی موجودات ذی شعور بکنی.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 22:3  توسط مهدی فتوحی  | 

 

سردرخانه ای در محله ی شاپور. در خیابان وحدت یا به عبارتی حافظ.۱۳۸۵.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 10:37  توسط مهدی فتوحی  | 

 

قصه ی یازدهم

 

در زمان های قدیم، پیرمرد حلاجی بوده که برای پنبه زنی به در خانه ی مردم می رفته وبرای کسب نان حلال عرق جبین می ریخته. روزی از روزها از در خانه ی زنی می گذرد. زن صاحبخانه که صدای او را از کوچه می شنود، صدایش می زند و می گوید: پنبه زن آی پنبه زن! بیا و پنبه ام رو بزن. پیرمرد کمانش را بر می دارد و تشک زیر اندازش را می اندازد روی کولش و وارد خانه ی زن می شود. باری تشک را می اندازد زیرش و می نشیند و شروع می کند به زدن پنبه و پشم لحاف ها و دشک های خانه ی زن و اول با چوبش می افتد به جان پشم و پنبه های زبان بسته و حالا نزن کی بزن و بعد شروع می کند به کمان زدن و حلاجی. همانطور هم که داشته برای زن حلاجی می کرده همانطور هم مدام و زیر لب با رِنگ کمان می خوانده:

هر چه دارم به زیر دارم، پیناپین.

هر چه دارم به زیر دارم، پیناپین.  

زنک که از آن چکّه های روزگار بوده و مو را از ماست می کشیده بلافاصله در می یابد که این پیرمرد بی خود و بی جهت این رنگ را از خودش در نیاورده. دوباره در گفته ی او دقیق می شود و خوب گوش  می کند ببیند پیرمرد دقیقا ً چه می گوید. می بیند پیرمرد دارد مدام با خودش زمزمه می کند:

هر چه دارم به زیر دارم، پیناپین.

هر چه دارم به زیر دارم، پیناپین.

با خودش می گوید: باید کاسه ای زیر نیم کاسه باشد که این مرد دارد این رنگ را مدام تکرار می کند. حتما ً چیزی در زیر لباس یا تشک یا شلوارش قایم کرده و نمی خواهد کسی از آن سردربیاورد. من باید ته و توی کار را در بیاورم. پس تصمیم می گیرد آنقدر کار سر مرد بریزد تا  بتواند فرصتی گیر بیاورد  و سر از کارش در بیاورد. پس می رود هر چه لحاف و تشک و نعلیچه و لحاف کرسی و پتو و نمدپاره داشته می آورد می ریزد سر مرد و می گوید این ها را هم باید برایم بزنی و رفو و تعمیر کنی. باری مرد که از خدا می خواسته، وقتی می بیند که بختش گفته و قرار است یک پول قلمبه گیرش بیاید با دمش گردو می شکند و شروع می کند به کار و حالا نزن کی بزن. حالا ندوز کی بدوز. حالا نگو زنک از دور زاغ سیاهش را چوب می زند ببیند او کی غفلت می کند و از بساطش دور می شود تا بتواند برود سراغ جل و پلاسش. هر چه منتظر می نشیند می بیند نه مرده از بساطش دور بشو نیست . پس فکری می کند و دست به کار می شود و تا می تواند آب وچایی و مایعات می بندد به ناف پیرمرد مادرمرده. استکان پشت استکان برایش چایی می ریزد و آنقدر بهش شربت و آب میوه می دهد که طاقت مرد طاق می شود و طلب قضای حاجت می کند. زن که منتظر این لحظه بوده او را می فرستد به مبال وخودش می رود سروقت بساط پیرمرد. اول درون خورجینش را می گردد . می بیند جز چند تکه نان خشک و ابزار لحاف دوزی چیز دیگری درش نیست. بعد می رود سراغ دشک پیرمرد همین که دست می کشد روی دشک می بیند: ای که هی! یک چیز سفتی توی دشک هست. شستش خبردار می شود که پیرمرد پولهایش را توی دشکش قایم کرده و به خاطر همین است که مدام می خواند: هر چه دارم به زیر دارم، پیناپین. اما همین که می آید دشک را باز کند و پول ها را از توش در بیاورد پیرمرد یاالله گویان وارد می شود. زنک زودی خودش را در چادرنمازش می پیچد و ظروف چایی و شربت را از کنار بساط پیرمرد جمع می کند تا ایز گم کند. اما تو دلش غوغایی به پا بوده که مسلمان نشنود کافر نبیند. هی با خودش فکر و خیال می کرده که چه کند چی کار کند که بتواند پول ها را از دشک پیریه در بیاورد . خلاصه می رود و از در و همسایه هم هر چه لحاف و دشک داشته اند می گیرد و می آورد و می ریزد سر  پیرمرد و ازش می خواهد که پشم همه ی لحاف و دشک ها را برایش بزند و دوباره بدوزدشان. پیرمرد هم از خداخواسته شروع می کند و حالا ندوز کی بدوز. باری شب می شود و پیرمرد به زن می گوید : من امروز نرسیدم همه ی این لحاف و دشک ها را برایت بزنم و بدوزم. بقیه اش باشد برای فردا. زن قبول می کند اما همین که مرد دولّا می شود تا بساطش را جمع کند زن بهش می گوید: حالا واسه چی دیگه بساطتو جمع می کنی؟ یه کمون بی قواره ی حلاجی و یه دشکچه ی چرک چی ئه که می خوای ببری؟ بذار همین گوشه افتاده باشه تا فردا. کی می یاد به اینا دست بزنه؟ پیرمرد اول منّ و مونّی می کند ولی با اصرار زن خام می شود و وا می دهد و دست خالی راه می افتد به طرف خانه. حالا بشنوید از طرف زنک که از صبح تا حالا کشیک می کشیده که غروب بشود و او به هر نحوی شده شر این پیرمرد کنه را از سرش کم کند و برود سراغ دشک. باری همین که پیرمرد پایش را از در خانه بیرون می گذارد به دو خودش را می رساند به سر وقت دشکچه و با بشکاف تمام درز و دورز دشکه را از هم وا می کند و پشم و پیله هایش را بیرون می ریزد و می بیند: به به! یک هنبان توی دشک است . زودی در هنبان را باز می کند و می بیند پر است از اسکناس های هزار تومنی. آنوقت ها هزار تومن برای خودش پولی بود نه مثل حالا که نیم مثقال عدس هم بهت نمی دهند. می شمارد می بیند صد تا اسکناس هزار تومنی است. طمع برش می دارد و همه ی اسکناس ها را  بر می دارد و جایشان کاغذ پاره می گذارد و در هنبان می گذارد و درش را می بندد و می تپاند توی دشک و با دقت شروع می کند به دوختن درز دشک و با هزار امید و آرزو می رود و کَپه ی مرگش را می گذارد. اما بشنوید از پیرمرد حلاج که شب را با یک کوله بار خستگی کار طاقت فرسا به صبح رسانده بوده و صبح را با امید گرفتن دستمزد دو روز کار از در خانه خارج می شود و راه می افتد به طرف خانه ی زن. در می زند و با یالله و سلام و صبح به خیر و چاق سلامتی و تعارف می رود سر بساط و شروع می کند به کار . اولش متوجه تغییر حالت دشک نمی شود. چون داشته از تو خورجینش دوک و نخ و سوزن لحاف دوزی و چوبدستی اش را در می آورده. اما همین که می آید و می نشیند روی دشک احساس می کند توی دشک دست خورده. آخر خودش لحاف دوز بوده و از هفت فرسخی می توانسته تشخیص بدهد کدام لحاف دست خورده است و کدام لحاف دست نخورده. زودی به درز لحاف خیره می شود می بیند بعله. نخ های درز تازه و نو هستند. بو می برد که زنک از سِرّ او سَر در آورده و پولهایش را به یغما برده. به خودش می گوید: چه کنم چه نکنم که بتوانم پول ها را از چنگ این زنکه در بیاورم که فکری به سرش می زند و دست به کار می شود. اولش کمی خودش را مشغول می کند تا زنک حواسش متوجه او بشود و بعد می رود سراغ کمان حلاجی و همچنان که دوک را بر زه کمان می کوبیده با رنگ کمان دم می گیرد:

تو چرا نذاشتی پُر کُنم ، پیناپین.

تو چرا نذاشتی پر کنم ، پیناپین.

زنک  اول به زمزمه های او محل نمی گذارد اما به مرور دقیق می شود و می بیند : ای دل غافل! این دارد می گوید تو چرا نذاشتی پر کنم پیناپین. وقتی پر نشده ی هنبان صدهزار تومان توش پول هست پر بشود چقدر می شود. خلاصه طمع ورش می دارد و وسوسه می شود بقیه ی پول ها را از چنگ پیرمرده در بیاورد . پس می رود و از قوم و خویشش هر چه لحاف دشک داشته اند می گیرد و می ریزد سر پیرمرد و دوباره همان آش و همان کاسه. پیرمرده لحاف ها را می زند و شب می شود و می خواهد بساطش را ببرد و از مرده اصرار و از زنه انکار که نباید ببری و فردا هم باید بیایی و بقیه ی لحاف ها را بزنی. خلاصه مرده می رود و زنک دوباره می آید سر وقت دشک یارو و هنبان را در می آورد و پول را سر جاش می گذارد و در هنبان را می بندد و می گذارد داخل دشک  و درز دشک را هم می دوزد و می گیرد می کپد. پیرمرد هم که منتظر همچین اتفاقی بوده دوباره به خانه می رود و منتظر می نشیند که صبح شود و دوباره بیاید سراغ بساطش و ببیند پول ها هست یا نه تا اگر نیست فکر دیگری بکند. القصه صبح می شود و دوباره روز از نو روزی از نو. پیرمرد با لب و لوچه ی آویزان راهی خانه ی زن می شود و در می زند و با یک یالله خشک وخالی یک راست می رود سراغ دشک و همین که دست می کشد روی دشک می بیند بعله انگار پول ها سر جایشان هستند. باز هم برای این که مطمئن بشود از زنک می خواهد برود برایش کمی نخ کوک بگیرد و می فرستدش دمبال نخود سیاه  و  درز دشک را وا می کند و هنبان را بیرون می آورد و می بیند : بعله پول ها سر جایشان هستند  و نفسی به راحتی می کشد و نیشش تا بنا گوش باز می شود و با دل و دماغ تر شروع می کند به کار و در عرض یکی دو ساعت قال همه ی لحاف دشک ها را می کند. زنک همین که از در خانه پا می گذارد به درون می بیند پیرمرد همه ی کارها را کرده و چپقش را چاق کرده و تکیه داده به دیوار و دارد در کمال آرامش چپق می کشد. بهش می گوید: کارهات تمام شد؟ مگه نگفتی نخ کوکم تمام شده؟ پیرمرد می گوید: زیر لحاف ها افتاده بود پیداش کردم و باهاش لحاف ها را دوختم. حالا اگه مزد ما را بدهی می رویم پی زار و زندگی مان. زنک که هنوز از نیت پیرمرد باخبر نشده بوده می گوید مزدت را می خواهی؟ یه دقیقه صبر کن ببینم دیگه لحاف و دشکی برایم نمانده که بزنی ؟ و هر چه فکر می کند می بیند نه لحافی برای خودش مانده که بدوزد نه برای همسایه ها. پیرمرد هم هی از آن طرف اصرار می کرده که اگه کاری نداری پولم را بده، بگذار من بروم پی زندگیم که یک سر دارم و هزار سودا. زنک می بیند بهانه ای ندارد پس می گوید لااقل ناهار را پیش من بمان با هم غذا بخوریم. مرد می گوید: اگه زحمت بکشی برایم لقمه پیچ کنی با خودم می برم. خلاصه پیرمرد آنقدر پاپیچ زنه می شود که زنه مجبور می شود پولش را تمام و کمال بهش بدهد. مرد که تا شاهی آخر را از زنک گرفته بوده با نیش تا بناگوش باز بساطش را جمع می کند که برود. اما در همین لحظه چیزی به نظرش می رسد. دوک و کمان حلاجی اش را بر می دارد و می زند و با همان رنگ تکراری و همیشگی  دم می گیرد:

ریش خام طمع بر کون مفلس پیناپین

ریش خام طمع بر کون مفلس پیناپین.

 

 

راوی صغرا چرخوگر

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 10:30  توسط مهدی فتوحی  | 

 

بخشی از سر در خانه ای در محله ی جامی تهران.۱۳۸۵.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 17:18  توسط مهدی فتوحی  | 

 

قصه ی دهم

 

چله بزرگه و چله کوچیکه که با هم سر قوز افتاده بودند شروع کرده بودند به دری وری گفتن تو روی همدیگر و یکی این بگو یکی آن بگو حالا نگو کی بگو. هی این از خودش تعریف می کرد و هی آن از خودش. چله کوچیکه می گفت:

منم پهلوان سر دیگ آش

به کفگیر کنم آش را پاش پاش

من آن ده منی  بهمنم بهمنم

درخت کدو را ز جا بر کنم

 

و چله بزرگه جواب می داد:

 

من آن پهلوان نخود کشمشم

به ضرب دو ناخن شپش می کشم

عروس را ز حجله برون می کشم

و بچه به گهواره را می کشم

 

حالا شما بگویید زور کدام یک بیشتر بوده؟

 

راوی صغرا چرخوگر

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 17:12  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

1-

 

اتفاقی نیست

که بامداد روز نو

با خروش خروسی می آغازد

که از زمان های کهن

خیانتی را

افشا می کند.

 

2- هالیوود

 

هر بامداد

برای در آوردن خرج زندگی

به بازار می روم.

جایی که در آن دروغ را می خرند

و با هزار امید

خودم را برای فروش می گذارم.

 

3-

 

خانه ی کوچکی

در زیر درختان دریاچه

که از سقفش دودی بر می خیزد

که اگر نباشد

چقدر متروک می نمایند

خانه، درختان و دریاچه.

 

4-

 

روی دیوار

با گچ نوشته بودند

جنگ می خواهند...

آن که نوشته بودش

پیشتر فرو افتاده بود.

 

5-

 

این بار نخست نیست

پیش از این نیز جنگ های دیگری بوده اند.

در پایان واپسین جنگ

برنده و بازندگانی بوده اند

در میان بازندگان

مردم بیچاره گرسنگی می کشیدند

و در میان برندگان نیز

مردم فقیر به همان گونه گرسنگی می کشیدند