قصه ی هشتم
از زبان مادر، وبه گریه های بی شایبه اش، وقتی در خلوت به یاد روزهای از کف گریخته اش زمزمه کنان این اشعار را می خواند واشک می ریخت. می خواند و اشک می ریزد.....
درزمان های قدیم آن وقت که دلهای مردم به قدر دریا بود و سینه هاشان به فراخی آسمان، در روستایی دور، عاشق و معشوقی می زیستند. دختر و پسری که خدا مهرشان را در دل هم انداخته بود و برای هم دلیل زندگی شده بودند. پسر حسینا نام داشت و دختر دلارام. دختر با مادر پیر و علیلش زندگی می کرد و کس و کار پسر همه شان مرده بودند و تنها در خانه ی پدری می زیست و به کار زراعت مشغول بود. همه چیزشان به همه چیزشان می آمد و منتظر این بودند که بخت بهشان رو کند و درهای زندگی را برایشان باز کند تا بتوانند به وصال هم برسند. در آن روستا جوان دیگری هم می زیست که سخت شیفته ی دلارام شده بود و بسیار تقلا می کرد تا بتواند مهر حسینا را از دل او بر کند و تخم مهر خودش را در دل او بنشاند. عشقی یکسویه که راه به جایی نمی برد. عشقی که فقط عاشق از وجودش خبرداشت و برای احدی آن را فاش نکرده بود. اما وقتی پای عشق در میان باشد مگر می شود عذر و بهانه ها را پذیرفت؟ باری جوان خام به هزار در می زند تا یکی به رویش باز شود. می بیند نه خیر. انگار سرنوشت نام حسینا و دلارام را به نام هم زده. تا این که از شدت علاقه ی به دختر درصدد دشمنی بر می آید و با خود می گوید: من باید به هر طریقی شده شرّ این پسره ی کنه را از سرم باز کنم. می نشیند و ششدانگ حواسش را جمع می کند و با سری پر از حیله به طراحی نقشه ای شوم برای دختر و پسر می پردازد. القصه طرح رفاقت با حسینا را می ریزد و شروع می کند با پسر گرم گرفتن. به طوری که پس از اندک زمانی آن دو، دو رفیق شفیق برای هم می شوند و دو یار موافق. دو دوستی که هیچ راز سر به مهری از یکدیگر نداشته اند. تا این که یک روز در یک موقعیت مناسب حسینا با دلی سوخته از عشقش با جوان صحبت می کند. جوان که مدت ها منتظر همچنین فرصتی بوده، نه می گذارد و نه بر می دارد و می گوید: کدام دختر را می گویی؟ دلارام؟ حسینا با تعجب می گوید: خب آره. مگر او چه اش است؟ و جوان می گوید: او که در ده به بدنامی شهره است. مگر تو نمی دانی؟ حسینا با عصبانیت می گوید: خجالت نمی کشی ندیده و ندانسته پشت سر دختر مردم حرف در می آوری؟ جوان می گوید: حرف در می آوری کدام است. من خودم همین امروز با او بودم. حسینا با حرص می گوید: یکبار دیگر پشت سر دلارام حرف بزنی دیگر نه من نه تو. جوان می گوید: باور نمی کنی برو ببین. دیشب که من باهاش در یک بستر سرگرم عیش و نوش بودم، خواستم رویش را ببوسم اما او نمی گذاشت و با دلبری هر چه تمام تر از کفم می گریخت تا این که من خواستم به زور صورتش را به سمت خودم بگردانم که او با تقلا سرش را برگرداند و جای ناخن هایم روی صورتش باقی ماند. حسینا که یکپارچه آتش شده بود با عصبانیت از جا بر می خیزد و تفی به روی زمین می اندازد و می گوید: من تا حالا فکر می کردم تو دوست نیکخواه منی و بهت اعتماد داشتم. حالا می بینم که چشمت مدام دمبال زن و دختر دیگران است و عین خاله شلخته ها پشت سر دختر و زن مردم حرف در می آوری. دیگر اگر پشت گوشت را دیدی مرا هم می بینی . و با عجله راهی خانه ی خود می شود. حالا بشنوید از جوان که با دلی که درش قند آب می کردند با عجله خود را می رساند خانه و یکدست لباس پاره پوره به تن می کند. جوالی بر سر می کشد و خورجین پاره ای به دوش می اندازد و در هیات یک گدا به در خانه ی دلارام می رود و دق الباب می کند. یکبار در می زند. کسی نمی آید. دوباره در می زند و دوباره و دوباره تا این که صدای دلارام را می شنود که از پشت درمی گوید: کیه؟ با صدایی لرزان و پشتی قوز کرده می گوید: فقیرم. عاجزم. درمانده ام. محض رضای خدا کمکی به من فقیر درمانده بکنید. دلارام از شدت رافت قلبی که داشته می گوید : صبر کن ببینم نانی ، چیزی در خانه داریم تا برایت بیاورم؛ و می گردد و از داخل سفره قرص نانی بیرون می آورد و در دستمالی می پیچد و می آورد دم در. اما همین که در را باز می کند پسرک جستی می زند و چهار چنگولی پنجولی روی صورتش می کشد و پا می گذارد به فرار. نا اهل بی صفت چنان چنگی روی صورت دختر می کشد که از رد ناخن هایش خون سرازیر می شود. دختر هم جیغ کشان و فریاد کنان به داخل خانه می گریزد و گریه کنان به مداوای زخم هایش می پردازد. از طرف دیگر حسینا که از حرف های جوان آتش به دلش افتاده بوده ، طاقت نمی آورد و برای این که از صحت و سقم ماجرا اطلاع بیابد شبانه می رود به در خانه ی دلارام. می بیند سر و صدایی از خانه ی او بلند است. شک برش می دارد که نکند اتفاق بدی افتاده باشد. کشیک می کشد می بیند صدای گریه از داخل خانه ی دلارام می آید. با ترس و لرز به در خانه می رود تا در بزند. لرزان لرزان از این که مبادا خبر بدی در انتظار او باشد، در می زند. ولی می بیند کسی در را به رویش باز نمی کند. دوباره در می زند. می بیند کسی جواب نمی دهد. دوباره دق الباب می کند. می شنود که مادر علیل دلارام از داخل خانه با صدایی لرزان می گوید: باز دیگه کیه؟ حسینا می گوید: منم. زن می گوید: چه می خواهی؟ حسینا می گوید: داشتم از اینجا رد می شدم دیدم صدای زاری از داخل خانه می آید. دلم لرزید گفتم بیایم ببینم چه اتفاقی افتاده. زن از این که نامزد دخترش فکر بدی نکند به حسینا می گوید: چیزی نشده. فقط گربه صورت دلارام را پنجول انداخته. دل حسینا از این گفته ی زن می لرزد و با اصرار می گوید: دررا باز کن که می خواهم ببینم صورت نامزدم چه شده. یا الله. در را باز کن. و با دست در را هل می دهد. زن با عصبانیت می گوید: پسر تو که هنوز به این خانه محرم نشده ای . برای چه در را می خواهی از پاشنه در بیاوری؟ نمی گویی مردم فردا برای این طفل معصوم حرف در می آورند. حسینا می گوید: گور پدر مردم. من باید امشب هر طوری شده دلارام را ببینم. زن با غرغر و ناراحتی به جوان می گوید: نمی شود این موقع شب بیایی داخل خانه. همین پشت در یک نظر دختر را ببین و برو؛ و دختر را صدا می زند و خودش کنار در، گوش می ایستد ببیند دو جوان به هم چه می گویند. دختر با چشمانی اشکبار به کنار در می آید و با سری افکنده و صورتی که زیر روسری پوشانده شده بوده سلامی به حسینا می کند. حسینا با چشمانی از حسد درخشان و وجودی سراپا آتش به دلارام می گوید: چه شده ؟چرا گریه می کنی؟ دختر می گوید: هیچ چی . گربه صورتم را چنگ انداخته. حسینا می گوید: ببینم و با سرعت روسری را از صورت دلارام کنار می زند و می بیند ای دل غافل جای چهار انگشت بزرگ روی صورت دختر است. همان جا فرو می ریزد و با زانوانی سست، کنار دیوار وا می رود و می گوید: گربه چنگ انداخته یا فاسقت؛ و های های گریه می کند. دختر که از حرف های حسینا سر در نمی آورده در صدد توجیه بر می آید و می گوید. این حرف ها چیست که می زنی. گدایی در خانه آمده بود کمک می خواست من رفتم برایش نان آوردم اما او یک دفعه پرید و چنگ زد به صورتم. حسینا با طعنه می گوید: گدا؟ دلارام می گوید: می گویی نه، برو از مادرم بپرس. حسینا می گوید: بعله دیگر به روباه می گویی شاهدت کیست می گوید دمبم. همین چند دقیقه ی پیش نبود او به من دروغ گفت؟ دلارام می گوید: او ترسید تو فکرهای بد بد نسبت به من بکنی. حسینا می گوید: فکرهای بد؟ چه فکرهایی؟ شاید گمان کرده من با خودم فکر می کنم این خطوط پنج انگشت می تواند مال مردی باشد؟! دلارام که معنی طعنه های او را فهمیده بوده می گوید: من نمی دانم منظور تو چیست. ولی بدان که من به تو راست گفتم. حسینا می گوید: باشد . پس بگذار من هم راست و پوست کنده به تو بگویم که من همین فردا از این شهر می روم تا دیگر چشمم به چشم تو نخورد. دختر که از این حرف انگار آسمان بر سرش خراب شده بوده با لحنی غمبار می گوید:
می خواهی تنهایم بگذاری؟ ای بی وفا! نمی گویی من هم دلی دارم و آرزویی. و حسینا خراب و خسته از جا بر می خیزد و بی آن که رو به سوی او بر گرداند می گوید: من فردا کله ی سحر راهی ام. من که به حرمت عشقمان حلالت کردم. تو هم مرا حلال کن؛ و می رود. مادر دختر که گوش ایستاده بوده به سرعت بیرون می جهد که مانع رفتن حسینا بشود. ولی حسینا وقعی به او نمی گذارد. زن گریه می کند و به پای او می افتد. ولی گوش حسینا به حرف های او بدهکار نبوده و با خواری او را می راند و با حالی خراب به سمت خانه روانه می شود. زن هم خراب و خاکی و غمگین روی زمین می ماند تا این که دلارام نزد او می آید. بلندش می کند. اشک هاش را پاک می کند و می برد داخل خانه و تا صبح سر در گریبان هم اشک می ریزند و زاری می کنند و صبح سپیده سر نزده با دو چشمان خونین از اشک به در خانه ی حسینا می روند. پیش از آن که از در خانه بزنند بیرون دلارام باز می گردد و از داخل خانه سبدی انار بر می دارد و به عنوان زادراه برای معشوقش می برد . وقتی به در خانه ی او می رسند، می بینند او دارد بار خورجین را روی اسبش می اندازد. دختر سبد انار را رو به او می گیرد و می گوید:
حسینا بار منداز، بار منداز
به هر جا می روی یک نار بنداز
به هر جا می روی یک نار شیرین
به یاد دلبر و دلدار بنداز
و حسینا در جوابش می گوید:
برو ای خانم تنبان دریده
حیا از هر دو چشمانت پریده
گمان کردم کسی رویت ندیده
هزاران گله در باغت چریده
و با عصبانیت سوار اسب می شود و اسب را هی می کند و راهی شیراز می شود. دختر می ماند و یک کوه غم و یک مادر علیل و زار . باری آن جوان نابکار که از دور تمام ماجرا را زیر نظر داشته و کشیک همچنین موقعیتی را می کشیده از فرصت سوءاستفاده می کند و در عدم حضور رقیب دیرینش دست بالا می زند و می آید خواستگاری دختر. دختر هم محض آبرو و برای این که دهان مردم را از حرف هایی که به علت رفتن حسینا از ده برایش در آورده بودند ببندد رضایت می دهد و زن آن جوان می شود. القصه جوان و دلارام به هر خوبی و بدی که بوده چند سالی با هم زندگی می کنند. اما در تمام این مدت مهر حسینا در دل دلارام بوده و هر از گاهی در لحظات تنهایی اش زیر لب به لحنی حزن آلود برای خود چنین زمزمه می کرده که:
کلاغ پرسیاه! دمبت علم کن
به شیراز می روی ما را خبر کن
به شیراز می روی با حال خسته
ببین محبوب من آنجا نشسته؟
بگو ای بی وفا ! ای بی مروّت!
مرا افکندی و رفتی به غربت؟
به غربت رفتی و یادم نکردی
به دو خط کاغذت شادم نکردی
تو رفتی و نگفتی چون کنم من
نگه تا کی بدین دالون کنم من
به قربان قدت گردم دوباره
نمی دانم تو ماهی یا ستاره
به قربان دو چشمان سیات شم
الهی گرد و خاک زیر پات شم
الهی و الهی و الهی
سر راهت نشینم گاهگاهی
سر راهت نشینم زار و خسته
گل ریحان بچینم دسته دسته
گل ریحان چرا بویی نداره
دل من طاقت دوری نداره
الهی و الهی و الهی
سر راهت شوم برگ گیاهی
و از آن سو حسینا با دل سوخته آه می کشیده و نی نوازان و با سوز برای دل خود می خوانده:
سیاهی دو چشمانت مرا کشت
سفیدی های دندانت مرا کشت
بَر و بالا و دستانت مرا کشت
همان لب های خندانت مرا کشت
کجا دل کندم از تو یار جانی!
برو شوهر بکن تنها نمانی
در آن خانه نگه بر یاسمن کن
رفیقان را چو دیدی یاد من کن
خداوندا سرم سودا گرفته
غم عالم مرا یکجا گرفته
باری چند سالی به این منوال می گذرد و جوان به بیماری سختی دچار می شود و دربستر بیماری می افتد و وقتی طبیبان از علاجش نا امید می شوند و خودش هم به مرگ زودرسش واقف می شود، معتمدین محل را به بالین فرا می خواند و قسمشان می دهد که رازی را که بهشان می گوید به گوش حسینا و دلارام همسرش برسانند و اگر توانستند حسینا را گیر بیاورند و ازش حلالیت بطلبند و به دلارام هم بگویند که این کارها را او همه از عشق وی انجام داده بوده و با چشمی گریان می میرد و دلارام تنها می شود و همین تنهایی دوباره آتش زیر خاکستر را فروزان می کند و هوای حسینا را در سرش می اندازد به طوری که هر غروب می رفته روی بام و چشم به جاده می دوخته و در هر سواری که از راه می آمده ردی از معشوق می جسته و هر از گاهی رو به سوی آسمان می کرده و از خدا می خواسته تا بتواند پیش از مرگ یکبار دیگر روی محبوبش را ببیند. باری به همت معتمدین محل و خواست خدا هوای شهر و دیار به سر حسینا می زند و دلش طلب خان و مان اجدادی را می کند. پس روزی از روزهای خوب خدا اسبش را زین می کند و توبره و خورجین را ترک اسبش می بندد و راهی دیار یار می شود و نزدیکی های غروب سواد روستا را می بیند. دختر که به عادت معمول هر روزه به پشت بام رفته بوده و به جاده خیره شده بوده از دور او را می بیند. اولش گمان می کند خیالاتی شده. اما وقتی گرد راه را در پس اسب او می بیند باورش می شود و سراسیمه از بام پایین می دود و به استقبالش می شتابد. از آن سو حسینا به میدان اصلی روستا می رسد توبره و خورجین و تفنگ را از پشت اسب بر می دارد و او را رها می کند تا از نهر جاری در کنار ده آبی بخورد و خستگی ای در کند و توبره به پشت و در یکدست تفنگ و در دست دیگر نی به سمت خانه ی اجدادی اش روانه می شود. دلارام که بی صبرانه منتظر دیدن یار بوده با عجله کوچه پس کوچه های ده را در می نوردد و با هرکس که مواجه می شود برایش می خواند:
حسینا را بدیدم توبره بر پشت
تفنگ در دست و نی در بند انگشت
و سرانجام در همان میدان با حسینا مواجه می شود. پس از سلام و احوالپرسی برای دوری از نگاه پرسشگر اهالی ده به حسینا رو می کند و می گوید:
حسینا ! دلبر یک دانه ی من!
بکن کفش و بیا در خانه ی من
بکن کفش و بیا بر روی قالی
بذار آرم برایت دست مالی
بده دسمال دستت را بشورم
اگر آبی نبود با اشک شورم
بیارم آبت از کوزه ی سفالی
و گر خوابت گرفته تخت خالی
اگر تشنه شده ای نوش و نعنا
و گر گشنه شدی مرغ و مسمّا
مردم و معتمدین ده هم که اشتیاق دختر را نسبت به محبوبش می بینند، دور حسینا جمع می شوند و راز آن جوان را برایش فاش می کنند و ازش می خواهند که سوءتفاهم های گذشته را فراموش کند و به خانه ی دختر برود که از فراق او گیسوانش سفید شده است. حسینا که اول باورش نمی شده، وقتی حرف ریش سفیدان ده را می شنود نرم می شود و می پذیرد که به خانه ی دختر برود. باری به خانه ی دختر می رود می بیند مادر او هم مرده و او دیگر تنها شده است. می نشیند و دختر با شوق بسیار از او پذیرایی می کند و با چشمانی از شوق گریان جویای احوالش می شود که می شنود صدای در می آید. دختر بلند می شود می رود در را باز می کند می بیند تمام مردم ده با عاقد و داریه و دمبک آمده اند تا دست این دو دلباخته را در دست هم بگذارند. حسینا اول منّ و مونّی می کند اما به اصرار مردم ده و وساطت پیران و ریش سفیدان می پذیرد و همان شب اهالی ده آن دو را دست به دست می دهند و می فرستند به حجله. موقع حجله گشایی تمام اهل ده به اتفاق عروس و داماد با هم دم گرفته بوده اند:
ستاره ی آسمون نقش زمینه
خودم انگشتر و یارم نگینه
خداوندا نگه دار نگین باش
که یار اوّل وآخر همینه
راوی صغرا چرخوگر( مادر)