تبليغاتX
سکوت محض

سکوت محض

ادبی، هنری، فرهنگی، اجتماعی

 

بهرام بیضایی به همراه دخترش نیلوفر بیضایی

 از این به بعد برای دوستانی که علاقمند به آثار مهم ادب معاصر هستند و نمی خواهند کتاب بخرند لینک چند کتاب را می گذارم. بد نیست حداقل این گونه میزان مطالعه مان را افزایش دهیم. پست نخست را اختصاص می دهم به فیلمساز و نمایشنامه نویس و پژوهشگر معاصر " بهرام بیضایی" . من خودم وقتی در ایران بودم برای به دست آوردن برخی از این متون تمام کتابفروشی های جلوی انقلاب را زیر و رو می کردم. هنوز هم در شگفتم که چرا جناب بیضایی مقاله های خودشان را چاپ دوباره نمی کنند؟ باری صحبت در این خصوص زیاد است . برویم سر اصل مطلب. لینک ها را با نام کتاب ها می گذارم. امیدوارم بتوانید داونلود  کنید.

۱- آرش:

http://www.shafighi.com/forum/showthread.php?t=638

۲- هدایت:

http://dibache.com/text.asp?cat=3&id=4

۳- مجلس قربانی سنمار

http://www.adabkade.com/library/beyzaee/sanmar/01.html

۴- مرگ یزدگرد

http://www.adabkade.com/library/beyzaee/marge-yazdgerd/01.html

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 18:7  توسط مهدی فتوحی  | 

 

میدان حسن آباد یا هشت گنبدان سابق در روز سیزده فروردین ۱۳۸۵.

گاهی اوقات با خودم فکر می کنم چه می شد در این میدان زیبا هم مثل میدان نقش جهان اصفهان خودمان یا تمام میدان های مهم ایتالیا و شهرهای اروپا رفت و آمد ماشین های سواری و باری ممنوع می شد؟ بورس پیچ و مهره را هم منتقل می کردند به یک جای دیگر تهران و صنایع دستی و چیزی شبیه به آن را در این میدان عرضه می کردند یا حتا قهوه خانه هایی و کافه هایی ایجاد می کردند برای اهل تهران و گردشگران و مسافران. کاری شبیه همانی که با بازار میوه و تره بار طاهری تهران کردند و منتقلش کردند به بازار بزرگ میوه ی تهران در بهشت زهرا برای این مکان لازم است. در همین ایتالیا چنین میدان هایی را از چهار طرف مسدود می کنند و در آنها مراسم های ملی و میهنی و مذهبی برگزار می کنند. خیلی هم به خودشان می بالند که ما چنین جاهایی را در شهرهایمان داریم. آنوقت ما داریم و قدرش را نمی دانیم. کاش اسمش را هم می گذاشتند همان اسم قدیم می ماند.  اگر دست من بود همان کاری را می کردم که شهرداران سابق با مجموعه ی باغ ملی کردند. مگر از آنجا هم ماشین رد نمی شد؟ خب چه کردند؟ چه ایرادی دارد با حسن آباد هم همان کار را بکنند؟ مگر ما نمی توانیم در تهران خودمان جایی داشته باشیم به نام مرکز تاریخی؟ مگر ما چه مان کمتر از این چشم آبی هاست؟ شما تصور کنید اگر این مکان از آنچه پیرامونش را گرفته پاک شود و مثل میدان نقش جهان اصفهان مردم قدرش را بدانند و چند کافه ی تمیز و قهوه خانه ی سنتی و رستوران معتبر و پاکیزه در آن ایجاد شود چه تفریحگاه و تفرجگاه دلنشینی خواهد بود؟ فعلا ً تصور کنید و خیالش را دهان به دهان بگردانید تا ببینیم چه کسی و چه وقت به آن جامه ی عمل می پوشاند؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 8:48  توسط مهدی فتوحی  | 

 

30- آموختن خاموشی

 

شاگردان مدرسه ی تن دای حتا پیش از آن که ذن وارد ژاپن شود نیز عادت به تمرین تمرکز داشتند. چهار تن از آنان که دوستانی صمیمی هم بودند، با هم قرار گذاشتند تا هفت روز مراقبه کنند. روز نخست هر چهار نفرشان خاموش ماندند. تمرین تمرکز آنها شروع خوب و امیدوار کننده ای داشت. امّا وقتی شب فرا رسید و چراغ های پیه سوز شروع کردند به پت پت کردن، یکی از شاگردان نتوانست خود را نگاه دارد و به یک خدمتکار گفت : سوی آن چراغ را میزان کن. شاگرد دوم همین که سخن او را شنید شگفت زده گفت: ما نباید حتا یک کلمه هم بر زبان بیاوریم . نفر سوم گفت: شما هر دو احمقید. چرا صحبت کردید؟ و چهارمی گفت: من تنها کسی هستم ( از شما) که ( هیچ) حرفی نزد.

 

31- خواب قیلوله

 

استاد سوئن شاکو، وقتی شصت و یکسال داشت این جهان را ترک گفت و با کاری که در طول زندگی خود کرد ، آموزه های عظیمی  بر جای گذاشت، بسیار غنی تر از همه ی آنچه که استادان ذن ( پیش از او ) بر جای گذاشته بودند. در تمام طول تابستان مریدان او می توانستند در طول روز بخوابند. اما او صبر می کرد تا بقیه بخوابند و حتا یک دقیقه از وقت خودش را هم تلف نمی کرد. وقتی دوازده سال داشت و داشت فلسفه ی تن دای را می آموخت، در یکی از روزهای تابستان، وقتی استادش نبود، هوای دم کرده چنان احساس خستگی اش را تشدید کرد که (بلافاصله) روز زمین دراز کشید و خوابش برد. سه ساعت گذشت و ناگهان از صدای ورود استاد به اتاق از خواب پرید. اما دیگر دیر شده بود. او آنجا در کنار درگاهی در دراز کشیده بود. اما استاد نجواکنان گفت: مرا ببخش. مرا ببخش. و با دقت از روی بدن سوئن رد شد. انگار بخواهد با یک مهمان محترم رفتار کند. از همان روز به بعد بود که دیگر سوئن عصرها را نخوابید.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 8:41  توسط مهدی فتوحی  | 

 

میدان حر تهران. ۱۳۸۵. خیلی از دوستان نمی دانند این تندیس چیست. خیلی ها هم می دانند. برای آنها که نمی دانند می گویم بروند یکبار سری به شاهنامه بزنند. به داستان ضحاک، تا بدانند چیست. به خدا گران هم نیست. بروید میدان انقلاب ، انتشارات امیر کبیر. از مجموعه ی داستانهای کهن ادب پارسی، داستان ضحاک را بگیرید. جلد طوسی رنگی دارد. یادم نمی آید چه کسی آن را گزینش و بازنویسی کرده. حدودا ً سی چهل صفحه است. واژگان دشوارش را هم زیرنویس گذاشته. سر جمع دویست تومان هم نمی شود. البته اگر قیمتش را تغییر نداده باشند. ولی وقتی خواندید یکی از پایه ای ترین داستان های شاهنامه را خوانده اید. آنجا متوجه می شوید که این تندیس مربوط می شود به جنگ میان گرشاسب و آژی دهاک در آخرالزمان. فکر نمی کنم کار سختی باشد. اصلا ً این مجموعه ای که انتشارات امیر کبیر منتشر کرده همه اش خواندنی است. گزیده هایی است از ادب کهن فارسی با پانویس و لغت های دشوار. اکثر کسانی هم که آن ها را گردآوری کرده اند ادیب بوده اند. این را به دوستانی می گویم که علاقمند ادب اند و دستی در نوشتن دارند. قطعا خواندن این متون به نوشتار شما ارج و اعتبار می بخشد. فراموش نکنید. 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 12:29  توسط مهدی فتوحی  | 

 

1

 

si diffonde

il profumo della sera

dalla bocca dell’edera

 

عطر شب

از دهان پیچک

گسترده می شود 

 

 

2

 

mi spolvero la mente

con una canzone crescente

che ancora  non si sente

 

ذهنم را

با موسیقی  رویانی

غبارروبی می کنم

که هنوزش نمی توان شنید

 

3

 

te lo faccio finta

che da un concetto profondo

la mia poesia e’ incinta.

 

به تو وانمود می کنم

که شعرم

از درونمایه ای ژرف

آبستن است

 

4

 

il cavallo, volando

mi si accorda,mi conferma, mi accorda,

ti capisco ti capisco ti capisco…..

 

اسب

پروازکنان مرا تصدیق می کند

تایید می کند و همنوایم می شود 

درکت می کنم . درکت می کنم. درکت می کنم

 توضیح: من از اصطلاح ایتالیایی درکت می کنم استفاده ی نام آوایی کرده ام. تا صدای سمضربه ی اسب تداعی شود. کاری که ناظم حکمت در زبان ترکی با صدای سمضربه ی اسبها کرده است. در ایتالیایی درکت می کنم تی کاپیسکو تلفظ می شود و تداعی گر سمضربه ی اسب است

 

5

 

scivola sulla faccia

la lacrima

ed

ondeggia

lo specchio della vita

 

اشک بر گونه می لغزد

و آینه ی زندگانی موج بر می دارد 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 12:11  توسط مهدی فتوحی  | 

 

۱۳۸۵. همایش راین. در موزه ی فرش ایران با بچه های انجمن فرآوران. نوازنده ی جنوبی در حین نواختن داشت می رقصید و من ازش عکس گرفتم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 17:36  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

فیلم کوتاه " ایرها چیستند؟" را پیرپائولو پازولینی حدودا ً سی سال پیش ساخته و جزء آثاری است که کمتر دیده و بحث شده. من وقتی ایران بودم خیلی دنبالش گشتم و نیافتمش. وقتی هم که ایتالیا آمدم باز هم دمبالش بودم و نمی یافتمش تا این که اتفاقا ً در اینترنت پیدایش کردم. چند روز بعدش هم اتفاقا ً یکی از شبکه های تلویزیون ایتالیا ( رته کواترو) آن را نشان داد. بازیگران این فیلم توتو، چیچو اینگراسیا، فرانکو فرانکی و نینو داولی هستد. ترانه ی این فیلم را دومنیکو مودونیو خوانده و خودش هم نقش خواننده را بازی کرده. فیلم را در سه لینک جداگانه برایتان می گذارم. امیدوارم بتوانید ببینید. خوانده ام که حدود دهه ی چهل شمسی بهرام بیضایی هم نمایشنامه هایی نوشته و اجرا کرده که در آنها عروسک های خیمه شب بازی را انسان ها جان می بخشیده اند. دقیقا ً همان کاری است که پازولینی در این فیلم کرده و داستان اتللو ی مغربی شکسپیر را به صورت خیمه شب بازی البته با بازیگران واقعی اجرا کرده. اگر توانستید که فیلم را ببینید خوشا به حالتان و اگر نه بروید و سه نمایشنامه ی عروسکی بیضایی را بخوانید که هیچ از این اثر پازولینی کم ندارد. ترجمه و اصل ترانه ی مودونیو را هم که شعرش را خود پازولینی سروده ، برایتان می گذارم و لینک صفحه ای را از سایت پازولینی که می توانید از آنجا آهنگ را داونلود کنید.

http://www.youtube.com/watch?v=ooRBxoN-dm8&mode=related&search=

http://www.youtube.com/watch?v=cSn2Ceh336k&mode=related&search=

http://www.youtube.com/watch?v=pjlTcL8gNnM&mode=related&search=

صفحه ی مربوط به داونلود ترانه ی فیلم

در پایان صفحه روی عبارت  versione originale که به رنگ قرمز نوشته شده کلیک کنید و با برنامه ی مدیا یا ریل پلیر می توانید آهنگ را داونلود کنید.

http://www.pasolini.net/cinema_cosasononuvole.htm

 Pasolini[1]

متن ترانه ی فیلم

 

اگر تو را دوست نمی دارم

لایق نفرینم

وگر اینگونه نباشد

دیگر

هیچ نخواهم فهمید.

همه ی عشق دیوانه ی مرا

آسمان بر باد می دهد

آری اینگونه است.

آه! اما چمن

از رایحه ای

که لرزه ای در دل من می افکند،

به طرز خوشایندی لطیف است.

آه! آه! تو هرگز زاده نشده ای

و همه ی عشق دیوانه ی مرا

آسمان بر باد می دهد.

دزدزده ای که می خندد

چیزی از دزد می رباید

اما دزدزده ای که می گرید

چیزی از خویشتن خویش می رباید

اما من به شما می گویم

همین که خنده به لب آورم

تو دیگر گم نخواهی شد.

لیک این ها تنها کلماتند

ومن هرگز حس نکرده ام

که قلبی

قلبی رنجور

با شنیدن

درمان شود

و همه ی عشق دیوانه ی مرا

آسمان بر باد می دهد.

 

 

Il testo originale di Pasolini
Pier Paolo Pasolini. Per il cinema, tomo secondo, I Meridiani, Mondadori 2001.

Ch'io possa esser dannato 
se non ti amo. 
E se così non fosse 
non capirei più niente. 
Tutto il mio folle amore 
lo soffia il cielo 
lo soffia il cielo... così.

Ah! Malerba soavemente delicata 
di un profumo che dà gli spasimi! 
Ah! ah! tu non fossi mai nata! 
Tutto il mio folle amore 
lo soffia il cielo 
lo soffia il cielo... così.

Il derubato che sorride 
ruba qualcosa al ladro, 
ma il derubato che piange 
ruba qualcosa a se stesso. 
Perciò io mi dico 
finché sorriderò 
tu non sarai perduta. 

Ma queste son parole 
e non ho mai sentito 
che un cuore, un cuore affranto 
si cura con l'udito.  
Tutto il mio folle amore 
lo soffia il cielo 
lo soffia il cielo... così

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 19:35  توسط مهدی فتوحی  | 

 

سر در پاساژی در خیابان ناصرخسرو تهران. ۱۳۸۵.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 12:34  توسط مهدی فتوحی  | 

 

قصه ی سوم

 

روزی روزگاری سه خواهر دم بخت با پدر و مادرفقیرشان در خانه خرابه ای زندگی می کردند و منتظر بودند بخت بهشان رو کند و گره شان وا شود و شوهری برایشان پیدا. باری گذشت و گذشت تا این که بالاخره روزی خواستگاری برای دختر اول خانه پیدا شد. مادر پسره به خانه شان آمد و با احترام و آبرو او را به خانه ی خود برد و به او گفت: ببین دخترجان! من تو را به عقد پسرم در می آورم امّا شرط دارد .اینجا، تو این خونه، مال و منال و کلفت و نوکر و خلاصه همه چی هست الّا شوهر. اگر راضی می شوی بیا اینجا زندگی کن. ولی باید دور پسرم و خانواده ی خودت را خیط بکشی. دختر که توقع چنین چیزی را نداشت با عصبانیت گفت: منو مسخره کردین؟ من هیچ کدوم اینا رو نمی خوام وقتی شوهر نباشه ؛ و با اوقات تلخ خانه ی مادرپسر را ترک کرد و رفت. مادر پسر که از رو نرفته بود، دوباره به خانه ی آنها آمد و این بار دختر دوم را از پدر و مادرشان خواستگاری کرد. دختر دوم هم که قضیه را از خواهر بزرگتر خود شنیده بود قبول نکرد و هنوز حرف مادرپسر تمام نشده یک نه ی جانانه کوبید توی دهن مادرپسر و دهنش را بست. تا این که مادر پسر رو کرد به خواهر کوچکتر و از او پرسید دخترجان! تو چطور؟ تو حاضری در عوض دوری از پسرم و قوم و خویشت، با مال و منال و کلفت و نوکر بسازی؟ من مثل ریگ پول می ریزم کف پات . دختر سوم که از آن چکه ها بود من ّ و منّی کرد و گفت: اختیار من دست بزرگترهام است. مادر و پدر که می دانستند اگر یکی از این دخترها را به یک آدم پولدار بدهند نانشان روغنی می شود با لحنی که نه رضایت است و نه نارضایی رو کردند به دختر و در جریان یک خرده جنگ زرگری از این قرار لب کلام را بهش گفتند :

پدر: دخترجان! تو باید خوب فکرهات را بکنی. آدم نباید بی گدار به آب بزند. اونجا شوهری در کار نخواهد بود ولی همه ی زندگی که شوهر نیست. آدم باید فردا برای گور و کفنش پس اندازی هم داشته باشه. از قدیم گفتن : بی مایه فطیره .

و مادر: مثلا همین بابات، تو این سی سال زندگی مشترک چه گلی به سر من زده؟ از وقتی پامو گذاشته م تو خونه ش همه ش بشور و بپز و بدوز و بروب و بمال. اگه مال و منالی می داشتم فکر کردی زن یکی مثل بابات می شدم؟ اصلآ . مگه عقلم کم بود؟ مشت مشت اشرفی خرج می کردم و به ریش هرچی مرده می خندیدم.

و پدر : زن! جلوی غریبه ها خجالت بکش. استغفرالله . خلاصه  بابا جان ! خود دانی. هر گلی زدی به سر خودت زدی. می بینی که ؟ ما آفتاب لب بومیم.

باری دختر که از لحن کلام پدر و مادر فهمیده بود آن ها به این وصلت تمایل دارند، سر به زیر انداخت و با گونه های از خجالت سرخ، گفت: بذارین فکرهامو بکنم بهتون خبر می دم.

مادرپسر که منتظر همین کلام بود آنی بُل گرفت و گفت: مبارکه ایشالله  و یک سینی نان برنجی را که خودش پخته بود از زیر چادرش بیرون کشید و گفت: بفرمایید دهنتونو شیرین کنید و پس از این که همه دهنشان را شیرین کردند، از گره گوشه ی چارقدش یک سینه ریز نقره درآورد و گفت: این هم پیش کشی مادردوماده به عروسش. باری مراسم را به دور از چشم داماد به صورت غیابی برگزار کردند و دختر به خانه ی بخت رفت بی آن که شوهرش را دیده باشد و بی آن که حتا کسی از اعضای خانواده اش اجازه ی دیدار او را داشته باشند. شب عروسی مادرپسر که نمی خواست عروسش در آن خانه احساس غریبگی کند آمد ودر گوش دختر گفت: به همه ی اون چیزهایی که اسم بردم یه شوهر هم اضافه کن. این یه امتحان بود ولی نباید به کسی بروز بدی و دست دختر را در دست پسرش گذاشت و فرستادشان داخل حجله. باری چند هفته ای گذشت و پدر و مادر دختر دیدند هیچ خبری از دختر و مادرشوهرش نشد. خلاصه دو خواهر بزرگتر را به در خانه ی او فرستادند تا او را به خانه بکشانند و ته و توی قضایا را بیرون بیاورند. آنها هم با کلک به مادرپسر گفتند ما رسم داریم بعد از عروسی عروس و داماد را پاگشا کنیم. حالا که دامادی در کار نیست لااقل دخترمان را که می توانیم پاگشا کنیم . مادرپسر که می خواست زرنگی عروسش را محکی بزند گفت: خود دانید. از دخترتان بپرسید آیا اصلا ً دلش می خواهد بیاید یا نه؟ و عروس را صدا زد. عروس هم که از حیله ی مادرشوهرش آگاه شده بود گفت: برو به خواهرهام بگو من از وقتی شوهر کرده ام اختیارم دیگر دست شوهرم است. بدون اجازه ی او آب هم نمی خورم. هر چه او بگوید. خواهرها که از شنیدن این جمله شاخ درآورده بودند گفتند اختیارت دست شوهرت است؟ کدام شوهر؟ و مادرشوهر که از زرنگی دختر که هم فرمان او را اجرا کرده بود و هم به خواهرانش فهمانده بود شوهر دارد خوشش آمده بود گفت: پسرم دیگر. شماها که انقدر خنگ نبودید. دخترها که از شدت حسادت و از این که می دیدند بخت هردوشان یک دفعه ازشان روگردانده و به خواهرشان رو کرده ؛  دیگ آب جوش به سر گذاشته بودند، گفتند حالا شما لطف کنین از این داماد اجازه بگیرین ببینین می ذارن ما خواهرمونو ببریم خونه ی باباش یا نه؟ مادرپسر هم گفت: باشد بعد . من خودم می رم بازار بهش می گم و اجازه ی خواهرتون رو ازش می گیرم. ولی پسرم خونه ی شما بیا نیست. گفته باشم. باری بعد از ظهر دوباره خواهرها به در خانه ی خواهرشان رفتند و دیدند شوهرش اجازه داده و او آماده شده و بقچه بندیل خودش را بسته که بیاید خانه ی پدری اش.

خلاصه دختره همراه خواهرهاش رفت و چند روزی در خانه ی پدر ماند و برایشان پول و غذا و پوشاک برد و گل گفتند و گل شنفتند تا این که دختره دلتنگ شوهرش شد و گفت من دیگر باید بروم. شوهرم عصبانی می شود. مادر و پدرهم دو خواهر را با او روانه کردند تا او تنها به خانه نرود تا دامادشان فردا بگوید زن من را تنها فرستاده اید خانه. در راه بازگشت از خانه ی پدری ، آنها کنار چشمه ای توقف کردند تا آبی بنوشند و نفسی تازه کنند. چوپانی آنجا داشت گوسفندانش را آب می داد. از آن مردهای قلچماق گردن کلفت زورگو بود. آمد طرف آنها و گفت: هر زنی بخواد از اینجا رد شه و آب برداره باید یه بوس به من بده. خواهر اولی و دومی که دلشان هم غنج می زد برای این کار بوس را دادند و آبی نوشیدند اما خواهر کوچکتر با عصبانیت گفت: بوس من صاحب دارد و مال هر ننه قمر پاچه ورمالیده ای نیست که بخواهد به زور از مردم بستاند. چوپان که از این کلفت گویی ها عصبانی شده بود جوش آورد و با چوبدست چوپانی ش کوبید به سر او و دختر ناغافل مرد. بله مرد. به همین سادگی. چوپان هم که انگار یک گرگ را با چوبدستش کشته راهش را کشید و رفت سراغ بز و گوسفندهاش. خواهرها که از ترس داشتند پس می افتادند گفتند چه کنیم چه نکنیم که خواهر بزرگتر گفت: لباس ها و طلاهاش رو بر می داریم و تنش را تکه تکه می کنیم و دفن می کنیم زیر یکی از این درختهایی که کنار چشمه ست و می گوییم ما تا شهر او را رساندیم و برگشتیم. باری وقتی داشتند تن دختر را تکه تکه کردند بوی خون شیری را به آنجا کشاند. دخترها که ترسشان چند برابر شده بود دل خواهرشان را از سینه بیرون آوردند و انداختند جلوی شیر و شیر آن را به دندان گرفت و دور شد و آنها با عجله بقیه ی بدن او را زیر درخت بیدی دفن کردند و برای این که نشان درخت را گم نکنند گیسوان دختر را بریدند و بستند به شاخه ی بید و رفتند. در راه به یک کاروان عرب برخوردند و لباس ها و طلاهای او را به کاروان عرب ها فروختند تا کسی از قتل خواهرشان باخبر نشود. خانواده ی پسر هم که گمان می کردند دخترشان خانه ی پدرش است، خیالشان جمع بود . اما بشنوید از این که دخترها وقتی داشتند تن خواهرشان را تکه تکه می کردند قطره ای از خون او چکید پای یک ساقه ی نی و نی قد کشید و بلند تر شد وسری در آورد میان نی های کنار چشمه. چند روز بعد همان چوپان که در همان حوالی سرش به گوسفندهاش گرم بود وقتی همچین نی خوبی را دید کارد را از پر شالش در آورد و نی را به اندازه ی هفت بند برید و با داغ و درفش یک شمشال خوب ازش ساخت. یک چند وقتی گذشت و  مادرشوهر دختر که از غیبت زن پسرش نگران شده بود آدم فرستاد سراغ عروسش که چرا نمی آیی خانه ی شوهرت؟ شوهرت نگران شده. اما آن کسی که آمده بود در خانه ی آنها با دو خواهر روبرو شد و آنها به او گفتند ما که فرستاده بودیمش. مگه نرسیده خانه؟ و پیک بدبخت با ناراحتی و نگرانی به خانه ی پسر آمد و خبر بد را به آن ها داد که خواهر های دختر می گویند ما تا شهر آوردیمش و آنجا او از ما خداحافظی کرد و رفت و ما دیگر ازش خبر نداریم. باری یک قشقرقی در خانه ی پسر به پا شد که نگو. پسر بدبخت از ترس بی آبرویی مریض شد و کار و کسب را بوسید و گذاشت کنار و ماند در خانه و خانه نشین شد ومادر پسر هم از بیم رسوایی راهی شهر و دیار خود شد. باری روزی همان چوپان که به غیر از کار چوپانی نی هم می ساخت و در شهر می فروخت اتفاقی به در خانه ی پسر رفت و دق الباب کرد و گفت: نی ، نی لبک، شمشال، نی جفتی نمی خوای صابخونه؟ پسر که یک سینه درد نگفته داشت برای این که بتواند درد خودش را در ناله ی نی خلاصه کند دست انداخت تو خورجین چوپان و همان نی را که از خون زنش سیراب شده بود برداشت و سکه ای کف دست چوپان گذاشت و در را بست و رفت در کنج خلوت خود نشست و نی را به لب گذاشت. اما همین که خواست انگشت بر سوراخ نی بگذارد شنید که صدایی می گوید:

بزن شوهر، بزن شوهر. چه نیکو می زنی شوهر.

دلم را بر اسد دادند و رختم را عرب پوشید.  

تنم را زیر گل کردند  و  مویم ماند بر آن بید .

بزن شوهر. بزن شوهر که نیکو می زنی شوهر.

مرد که از شنیدن این ناله از درون نی از تعجب شاخ در آورده بود. دوباره در آن دمید و دید دوباره همان ناله از درون آن بر می خیزد. بلند شد و با زانو نی را شکست و دختر تلپی از درون نی افتاد بیرون و سیر تا پیاز ماجرا را برای شوهرش تعریف کرد. شوهر که از کار چوپان و خواهرها حسابی کفری شده بود، اول رفت سراغ چوپان و دخل او را آورد و بعد فرستاد سراغ  خواهرها و گفت: من احتیاج دارم یکی بیاید کارهای خانه ام را سر و سامان بدهد. ما دیگر با هم قوم و خویش شده ایم .خودی باید به درد خودی برسد نه غریبه. بهتر است شما بیایید اینجا و دستی سر خانه و زندگی خواهرتان بکشید. دخترها هم که از خدا می خواستند همچین فرصتی برایشان پیش بیاید خودشان را هفت قلم آب و گیرا کردند و راهی خانه ی پسر شدند تا ببینند بخت کدامشان گفته. از طرف دیگر عروس خانه هم که می خواست حال خواهرهایش را جا بیاورد خودش را حسابی ساخت و بر تختی مرصع منتظر خواهران بی وفایش نشست. خواهرها هم که روحشان از موضوع خبر نداشت شلنگ اندازان راهی خانه ی دامادشان شدند. در زدند. داماد آمد پشت در . در را نیم باز کرد و گفت: شما چطور دلتان آمد تن خواهرتان را تکه تکه کنید و دلش را بدهید به شیر و تنش را زیر درخت بید دفن کنید؟ چطور توانستید رخت و طلاهاش را بفروشید به عرب ها؟  دخترها که از تعجب دهانشان باز مانده بود زدند به در حاشا : کی همچین چیزی گفته؟ کی همچین چیزی گفته؟ که پسر در را باز کرد و خواهر کوچکتر که روی تخت نشسته بود و داشت با باد بزن خودش را باد می زد گفت: حالا چرا نمی فرمایین تو دم در بده؟ خدا روز بد نیاورد خواهر ها همین که چشمشان افتاد به خواهرشان از ترس دو تا پا داشتند دو تا دیگه قرض کردند د ِ برو که رفتیم حالا ندو کی بدو. پسر هم که نمی خواست ازشان عقب بماند چماقی را که از قبل پشت در قایم کرده بود برداشت و پشت سرشان دوید و تا می خوردند به کت و کولشان کوبید تا آنجا که جانشان در آمد و ریغ رحمت را سرکشیدند.

 

 

راوی بتول باروتی – 81 ساله . بی سواد

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 12:27  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

به دوستانی که به اینترنت با سرعت بالا دسترسی دارند توصیه می کنم فیلم زیر راببینند. این امکان را از دست ندهید. متن این فیلم اثری مهم در تاریخ نمایش ایرانی است. در باره ی این اثر و متن آن و فیلم ساخته شده از روی آن و کارگردان آن بهرام بیضایی و اجرای صحنه ای  آن در مقاله ای جدا به تفصیل خواهم نوشت. لینک فیلم را در دو بخش در زیر می گذارم. امیدوارم بتوانید ببینید.

http://video.google.com/videoplay?docid=2331545630858249908&q=yazdgerd

http://video.google.com/videoplay?docid=-78067743311420184&q=yazdgerd

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 14:12  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

خانه ای در محله ی قلمستان امیریه. ۱۳۸۵.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 11:4  توسط مهدی فتوحی  | 

 

قصه ی دوم

 

روزی جن که هوس آزار مردم به سرش زده بوده به در خانه ی کل افرا که با عهد و عیال و خانه و خانواده ش نشسته بود به شب چره؛ می رود و به او می گوید: کل افرا آی کل افرا ! آب گشته آسیابت. بجمب نشه خرابت. من خر سفیدمو بستم دم در. بردار و با اون جلدی برو آسیاب که خان و مانت رو آب برد . کل افرا هم سراسیمه می پرد پایین و در را باز می کند و خر سفید را می بیند و می پرد روی خر و هن می کند و راه می افتد تا ببیند چه خاکی به سرش ریخته و در آسیابش چه پیش آمده. از قدیم گفته اند : سپلشک آید و زن زاید و مهمان گرامی ز در آید. در راه می بیند حسابی تنگش گرفته و نمی تواند تحمل کند. تندی از خر می پرد پایین و همین که دست به بند تنبان خود می برد تا آن را باز کند و بند کمرش را شل، خره غیبش می زند و آب می شود می رود زیر زمین. حالا کل افرا هی اینور را نگاه می کند هی آنور را. هی هین می کشد هی حیوان را صدا می زند. نه. خره پیداش نیست. چه کنم چه نکنم که شستش خبردار می شود که او وقتی بند تنبان را باز می کرده خره غیبش زده و بو می برد بعله؛ خره جن بوده. بسم اللهی می گوید و پیاده راه می افتد و می رود طرف آسیاب و می بیند آب از آب تکان نخورده و همه چیز سر جایش است. بو می برد آنی هم که خبر آب افتادن در آسیاب را برایش برده بوده جن بوده؛ بسم الله دیگری می گوید و راهی می شود طرف خانه و در راه مدام بسم الله می گفته تا خودش را از شر جن بدجنس نجات بدهد.

 

 

 

راوی عبدالحسین باروتی

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 11:1  توسط مهدی فتوحی  | 

 

از امروز می خواهم هر چند وقت یکبار یک داستان عامیانه، از مجموعه ی پژوهش های خودم را از فرهنگ کوچه در این وبلاگ قرار دهم. این پژوهش که دیگر گمان می کنم عمرش به دهسال رسیده هنوز ادامه دارد و فکر می کنم حالا حالا هم ادامه خواهد داشت. شما هم اگر هر کدام بتوانید به قدر توان و همت خود از این دریا قطره ای جمع کنید کاری کرده اید کارستان. وقت را از دست ندهید. قلم و کاغذی بردارید و بروید خانه ی اقوام و آشنایان و ازشان بخواهید متل ها ، داستان ها، ترانه ها، بازی ها، شوخی ها، نمایش ها، آهنگ ها، و حتا خاطره های خود را از روزگاران قدیم برایتان بگویند تا شما بنویسید. مطمئن باشید روزی به دردتان خواهند خورد. گمان می کنم این کار از یاوه نویسی در وبلاگ به مراتب ارزشمند تر و ماندگارتر خواهد بود. خواهش دیگری هم داشتم از دوستانی که دوربین دیجیتال دارند. چرا از دوربین هایتان استفاده نمی کنید. بروید و از بازمانده های فرهنگ در کوچه و خیابان های شهرهایتان؛ هر کجا که باشد، عکس بگیرید. کاری ندارد. بگذارید لااقل وبلاگ شما به عکس های خودتان مزین شود. کاری ندارد که... زوم... کلیک... همین. به راحتی هم می توان در رایانه ریخت. حداقل اینگونه قسمت های نادیده و فراموش انگاشته شده ی زندگی ما ثبت و نگهداری می شود. بجنبید که وقت تنگ است و هیولای مدرنیسم دارد همه چیز را می خورد و از بین می برد. بجنبید.

 

 قصه ی اول

 

 روزی سه خواهر دم بخت پشت پنجره ی باز خانه شان مشغول صحبت با هم بودند. پسری بازاری داشت از آن جا می گذشت. دید صدای چند دختر جوان از پشت پنجره به گوش می رسد. فالگوش ایستاد تا ببیند  چه می گویند. شنید که یکی از خواهرها  که از بقیه بزرگتر هم است از خواهر وسطی اش می پرسد: تو چقدر عقل داری؟  و آن یکی جواب می دهد: من قد یه ملاقه عقل دارم؛ دوباره خواهر بزرگتر از خواهر کوچکترش همین سوال را می پرسد و او جواب می دهد: من قد یه لیوان عقل دارم؛ امّا خودش می گوید: ولی من قد یه انگشت دونه عقل دارم. پسر که همه ی حرفها را مو به مو از پشت پنجره شنیده بوده تندی می رود خانه و به مادرش می گوید: همین الان برو خانه ی فلان کس و دختری را که عقلش به اندازه ی یک انگشت دانه است، برای من خواستگاری کن. خلاصه مادره می رود خواستگاری و دختره را برای پسرش می گیرد و بعد از چند وقت بساط عروسی را می چینند و دست دختر را در دست پسر می گذارند و راهی شان می کنند خانه ی بخت. داماد هم که از قبل برای خودش خانه ی ای خریده بوده ، عروس را به خانه ی خودش می برد و بعد از مراسم و مهمانی و راهی کردن مهمان ها به خانه ی خودشان،دختر را فرا می خواند و بهش می گوید: تو توی این خونه هرکاری خواستی می تونی بکنی ولی حق نداری پاتو از خونه بذاری بیرون و حق هم نداری هیچ کس و حتا پدر و مادرتو بدون اجازه ی من به خونه بیاری. حالیت شد؟ حالا اون یه انگشت دونه عقلت رو به کار بنداز تا دست از پا خطا نکنی وگرنه پشت گوشت رو دیدی منم دیدی. باری  چندی با هم به خوبی و خوشی زندگی می کنند تا این که یک سفر کاری برای مرد پیش می آید . پس می آید سراغ زنه و بهش می گوید: من باید برم یه سفر طولانی. باید از اینجا زعفرون ببریم هندوستان بفروشیم و از اونجا باید ادویه ببریم چین و اونا رو اونجا آب کنیم و از اونجا پارچه بیاریم ایران. چند سال ممکنه این سفر طول بکشه. به اندازه ی این چند وقت که نیستم آذوقه می خرم می ذارم تو خونه باشه . حواست رو خوب جمع کن. نبینم بدون اجازه ی من دست از پا خطا کنی ها. خلاصه ببینم با خونه و زندگیم چه می کنی؟ نبینم این زن و دخترای غریبه رو آورده باشی تو خونه م که حالتو جا می یارم؛ و می گذارد و می رود و در خانه را هم از پشت قفل می کند و کلید را هم با خودش می برد. دختر که از قضا حامله هم بوده یک چند وقتی در آن خانه تک و تنها می ماند و به در و دیوار خیره می شود تا این که می بیند نه این طوری نمی شود. باید چاره ای اندیشید. آدمکی از خمیر درست می کند اسمش را مادربزرگ می گذارد و هر روز صبح می رود و شروع می کند با او درد دل کردن. هر وقت در مورد کاری می خواسته مشورت کند سراغ او می رود و با یک صدای ساختگی خودش جای او حرف می زند تا بتواند حواسش را در مورد زندگی اش جمع و جور نگه دارد و دیوانه نشود. هر وقت دلش گرفته بوده  می آید سراغ خمیر و می پرسد: مادر بزرگ من چی کار کنم؟ و خودش جای مادر بزرگ می گوید : خمیر کن. نان بپز. بروب و مدارا کن. روزی از کوچه صدای جیغ و غوغای مرغ و خروس به گوشش می رسد: جلدی می آید سراغ خمیر و ازش می پرسد: مادربزرگ من چه کنم و خودش جای مادربزرگ می گوید: برو روی بام ببین می توانی چند تا شان را بخری؟ می پرسد چه جوری بخرمشان؟ و مادربزرگ می گوید یه طناب بردار ببند به یه سبد از بام بفرست پایین . پول را توش بگذار و مرغ و خروس ها را با آن بکش بالا. باری چنین می کند و چند تا مرغ و خروس گل باقالی می خرد و در حیاط خانه ول می کند . به همین ترتیب بقیه ی مایحتاج خانه اش را به همراه چند برّه و بزغاله و گوساله می خرد و در حیاط خانه ول می کند. صبح و شب منتظر صدای دستفروش می نشسته تا دستفروش پیداش شود و در سبدش چیز تازه ای بگذارد. باری چند وقت می گذرد و درد دختر شروع می شود. می آید سراغ مادربزرگ ازش می پرسد: مادربزرگ دارد درد زایمانم شروع می شود چه کنم . می گوید همه چیز را آماده کن بگذار کنار اتاق تا وقت زا برسد.  قابلمه و دیگ و پنبه و آجر و قیچی و همه چیز را آماده می کند و می گذارد دم دست تا وقت زایمانش می رسد. با همان درد خودش را می کشد روی بام و از دور همسایه را صدا می زند و می گوید همسایه یه لطفی بکن برو خانه ی قابله و بیارش اینجا من دارد وقتم می شود. همسایه هم که از وضعیت دختر دلش کباب شده بوده جلدی می رود سراغ قابله او را می آورد و با نردبام او را می فرستد توی حیاط خانه ی دختر و قابله بچه را به دنیا می آورد و بعد از چله بری و حمام زایمان می رود پی کارش و به خوبی و خوشی قضیه تمام می شود و راهی خانه و زندگی اش می شود.  چند سالی می گذرد و سفر پسر به پایان می رسد و به شهر خودش بر می گردد و می آید در خانه اش می بیند  نه در هنوز قفل است . کلید را از جیبش در می آورد و در را باز می کند و می آید توی خانه می بیند. به به در خانه کلی مرغ و خروس و گوسفند وبز و گاو و گوساله دارند ول می چرخند و یک بچه هم آن وسط دارد دست دستی می کند. می آید داخل اتاق می بیند زن دارد نان درست می کند. زن سلام می کند و با عجله بلند می شود و ازمردش پذیرایی می کند. مرد که شک ورش داشته بوده از دیدن مرغ و خروس و بچه، از زنش می پرسد: اینها چه جوری اومدن تو خونه؟ کی در رو براشون وا کرده؟ زن می گوید: کسی در رو وا نکرد مادر بزرگ کمکم کرد اینا رو بیارم تو خونه و خمیر را به شوهرش نشان می دهد. مرد که گمان می کند زن مسخره اش کرده با لگد می زند خمیر را پرت می کند و می گوید : به من دروغ نگو. کی کمکت کرده اینا رو بیاری خونه؟ و زن می گوید: همون یه انگشت دونه عقلی که داشتم رو به کار انداختم تا از تنهایی دق نکنم و سیر تا پیاز ماجرا را برای شوهرش تعریف می کند و شوهر هم شرمنده می شود و به عقل و غیرت زنش آفرین می فرستد و دست زنش را می گیرد و می بردش یک مسافرت طول و دراز...

باری ، قصه ی ما به سر رسید

کلاغه به خونه ش نرسید

پایین اومدیم دوغ بود

بالا رفتیم ماست بود

قصه ی ما راست بود

 

 

راوی: بتول باروتی 74 ساله متولد بروجرد – بی سواد

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 13:22  توسط مهدی فتوحی  | 

 

کوبه ی در ورودی خانه ای در محله ی منیریه ی تهران. ۱۳۸۵.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 13:4  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

رقص تانگو از محلات فقیر نشین بوئنس آئرس سرچشمه می گیرد و در آن دردهای یک عاشق دلسوخته از جور معشوقش روایت می شود که به او خیانت کرده و رفته و او را تنها گذاشته و او اینک با دردهایش تنهاست. به گفته ی دیسه پولو تانگو اندیشه ای است که به رقص در می آید. ترانه ی زیر را دومنیکو مودونیو در سال ۱۹۶۴ در جشنواره ی سن رمو ی ایتالیا اجرا کرده و من بسیار آن را دوست می دارم. گفتم شما را هم در این کیف شریک کنم. لینک اجرا را هم می گذارم تا اگر توانستید اجرا را مستقیما ً ببینید. نکته ی مهمی که باید اینجا ذکر کنم این است که متن ترانه در هنگام اجرای ۱۹۶۴ با متنی که من ترجمه کردم اختلافاتی دارد. من ترجیح دادم تا متن مکتوب را ترجمه کنم. هرچند پس و پیش کردن چند کلمه یا دشنام زیاد هم مضمون ترانه را تغییر نمی دهد. به هر حال امیدوارم بتوانید اجرا را ببینید. چون واقعا ً دیدنی است.

 

http://www.youtube.com/watch?v=DFkxVJV5CWc

 

 

Che Me Ne Importa A Me



Ieri la mia ragazza per dispetto
è andata a passeggiare con Armando
però se crede che io me la prendo
un'altra me ne vado a cercar.

Che me ne importa a me
ah ah ah ah
può far quel che le par
ah ah ah ah
son duro e lei lo sa
per questo non ci sta
ma m'ama di più
le ho detto mille volte
non me ne importa niente
io sono indifferente
può far quel le par.

Tango... tango d'amore
che fai soffrire il cuor
di chi vuol bene
tango... del mio dolor.

L'avrò chiamata circa un trenta volte
son trenta volte che non mi risponde
m'han detto che l'han vista con Armando
per la strada l'altra notte alle tre.

Che me ne importa a me
ah ah ah ah
può far quel che le par
ah ah ah ah
son duro e lei lo sa
per questo non ci sta
ma m'ama di più
però se te la vedo
con quel zuzzerellone
le mollo uno schiaffone
la faccio rotolar.

Tango... tango d'amore
che fai soffrire il cuor
di chi vuol bene
tango... del mio dolor.

Sono tre mesi che ci siam lasciati
sono tre mesi che io sto soffrendo
han detto che si sposa con Armando
lo sapevo che finiva così.

Che me ne importa a me
può far quel che le par
e Armando non lo sa
che questo lei lo fa
per far dispetto a me
colei che lui si sposa
colei che sembra un giglio
lo fa per un puntiglio
per far morire me.

Tango... tango d'amore
tango... del mio dolor

 

 

 

 

برای من چه اهمیتی دارد....

 

 

دیروز دوست دختر من از عصبانیت

رفت تا قدمی با آرماندو بزند

گمان کرده من به خودم می گیرم

و می روم دختری دیگر را برای خودم می یابم.

 

برای من چه اهمیتی دارد

هاهاهاها

بگذار هر کار دلش می خواهد بکند

هاهاهاها

من محکمم و او این را می داند

و به خاطر همین است که نمی ماند

اما بیش از این دوستم می دارد

به او هزار بار گفته ام

برایم هیچ اهمیتی ندارد

من بی اعتنایم و او

هر کار دلش بخواهد می تواند بکند

 

تانگو.....ای تانگوی عاشقانه!

که دل آن را که هنوز کسی را دوست می دارد

به درد می آوری.

ای تانگوی دردهای من....

 

حدود سی باری به او زنگ زده ام

سی باری می شود که به من جواب نمی دهد

به من گفته اند اورا ساعت سه ی نیمه شب فردا شبش

با آرماندو در خیابان دیده اند

 

برای من چه اهمیتی دارد

هاهاهاها

او می تواند هر کار دلش می خواهد بکند

هاهاهاها

من محکمم و او این را می داند

و به خاطر همین است که نمی ماند

اما بیش از این دوستم می دارد

به او گفته ام اگر تو را یکبار دیگر با آن مردک جلف ببینم

سیلی جانانه ای در گوشت می نوازم

که بغلتی روی زمین

 

تانگو.....ای تانگوی عاشقانه!

که دل آن را که هنوز کسی را دوست می دارد

به درد می آوری

ای تانگوی دردهای من....

 

سه ماه است که از هم جدا شده ایم

سه ماه است که من دارم زجر می کشم

به من گفته اند که دارد با آرماندو ازدواج می کند

می دانستم که اینگونه تمام خواهد شد

 

برای من چه اهمیتی دارد

او می تواند هر کار دلش می خواهد بکند

اما آرماندو نمی داند

که او دارد این کار را برای آزار من می کند

همو که دارد با وی ازدواج می کند

همو که به سوسنی می ماند

از سر لجبازی می خواهد مرا بکشد

 

تانگو ای تانگوی عاشقانه!

تانگو ای تانگوی دردهای من....

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 11:41  توسط مهدی فتوحی  | 

 

دلم می خواست می توانستم خود کتاب ها را در شبکه بگذارم. ولی متاسفانه نمی توانم. چون متن حروفچینی شده ی آنها را در اختیار ندارم. حوصله اش را هم ندارم که بنشینم و از نو حروفچینی شان کنم. این کتاب ها چند نمایشنامه ی کوتاه اند که از زبان ایتالیایی برگردانده شده اند به فارسی و جناب حمید امجد زحمت بازنویسی و ویرایش آن ها را بر عهده گرفته و انتشارات نیلا هم چاپشان کرده. در کنار این ها چندین مقاله هم در دفترهای تئاتر  و شعر نیلا هست که کار ترجمه شان به عهده ی من بوده. امیدوارم روزی بتوانم حداقل برخی از این مقاله ها را در شبکه بگذارم. مقالاتی مثل بازیهای زنانه و مقاله ی پازولینی درباره ی تئاتر و ....

 

tasbih[1]

 

shekar-roobah[1]

 

esmash-markoni[1]

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 12:41  توسط مهدی فتوحی  | 

 

پنجره ی خانه ای در خیابان منوچهری تهران. ۱۳۸۵.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 12:30  توسط مهدی فتوحی  | 

 

راستش دیگر حوصله ندارم تمام نوشته های قبلی خودم را در وبلاگ بگذارم. دلم می خواهد چیزهای تازه و جدید بنویسم و ترجمه بکنم. به خاطر همین لینک نوشته های منثور و منظوم خودم را که مدتی قبل در سایت شعر نو گذاشته ام ، در این صفحه می گذارم و سعی می کنم بقیه ی کارها را هم که مانده در همان سایت قرار دهم تا اگر کسی دوست داشت برود و در همان سایت مطالعه شان بکند. برخی از این نوشته ها قدمت چند ساله دارند و برای من حسابی عتیقه شده اند و برخی تازه ترند. در میان اینهمه خودم ترانه هایم را از همه بیشتر دوست دارم.گمان می کنم برای آموختن نثر و شعر هنوز راه درازی در پیش دارم. می دانم. سعی می کنم از این پس قابل قبول تر بنویسم. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.....

http://www.shereno.com/show.php?op=showalbum&id=1790

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 12:21  توسط مهدی فتوحی  | 

 

سلام ای زیبا!

این ترانه مستقیما ً از فضای جنگ نشات می گیرد (در سالهای 1915 و 1916) و در طول جریان نهضت مقاومت ایتالیا ، در مدت زمان کوتاهی در خطوط جبهه ی چپ ، گسترش عام می یابد . هیچ قطعیتی درباره ی سرچشمه ی این ترانه نیست و حتا نویسنده ی متن آن هم گمنام است. بعلاوه روایت های متعددی هم از آن در دست است . با این همه اکثر مردم ایتالیا این ترانه را از برند و متن آن را می دانند. میراثی است که سینه به سینه از مبارزان راه آزادی به ایشان رسیده و نسل به نسل آن را به فرزندان خود می سپارند.برای کسانی که دوست دارند اصل این ترانه را بشنوند نسخه ای دو زبانه از آن را به زبانهای ایتالیایی و روسی از موسلیم ماگومائف می گذارم.

 

http://www.youtube.com/watch?v=jugZYo2cY3s

 

سلام ای زیبا!

 

امروز ( یا .... یک روز) صبح از خواب برخاستم....

سلام ای زیبا! سلام ای زیبا! سلام. سلام .سلام.

امروز صبح از خواب برخاستم

و مهاجم را در برابر خویش یافتم.

ای پارتیزان! مرا با خودت ببر از اینجا....

سلام ای زیبا! سلام ای زیبا! سلام. سلام .سلام.

ای پارتیزان! مرا با خودت ببر از اینجا

که من اینجا احساس مرگ می کنم.

که اگر من آن بالا ، روی کوه (یا ....با عنوان یک پارتیزان) بمیرم....

سلام ای زیبا! سلام ای زیبا! سلام. سلام .سلام.

که اگر من آن بالا ، روی کوه بمیرم....

تو باید مرا دفن کنی

و اگر روی کوه مدفون شوم....

سلام ای زیبا! سلام ای زیبا! سلام. سلام .سلام.

و اگر روی کوه مدفون شوم....

در زیر سایه ی یک گل زیبا؛

اینگونه ، مردمی که می گذرند....

سلام ای زیبا! سلام ای زیبا! سلام. سلام .سلام.

به من خواهند گفت: چه گل زیبایی!

این گل همان پارتیزان است....

سلام ای زیبا! سلام ای زیبا! سلام. سلام .سلام.

که به خاطر آزادی جان سپرد.

 

 

BELLA CIAO:

 

Questa mattina mi son svegliato
oh bella ciao, bella ciao, bella ciao, ciao, ciao,
questa mattina mi son svegliato
e ho trovato l'invasor.

Oh partigiano, portami via
oh bella ciao, bella ciao, bella ciao, ciao, ciao,
oh partigiano, portami via,
che mi sento di morir.

E se io muoio lassù in montagna
oh bella ciao, bella ciao, bella ciao, ciao, ciao,
e se io muoio lassù in montagna
tu mi devi seppellir.

Seppellire sulla montagna,
oh bella ciao, bella ciao, bella ciao, ciao, ciao,
seppellire sulla montagna
sotto l'ombra di un bel fior.

E le genti che passeranno,
oh bella ciao, bella ciao, bella ciao, ciao, ciao,
e le genti che passeranno
mi diranno: " Che bel fior ".

È questo il fiore del partigiano
oh bella ciao, bella ciao, bella ciao, ciao, ciao,
è questo il fiore del partigiano
.morto per la libertà.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 13:7  توسط مهدی فتوحی  | 

 

عکسی از یارعلی پورمقدم و رضا قیصریه؛ دو نویسنده ی معاصر. این عکس را در محوطه ی بیرونی کافه ی شوکا گرفتم. ۱۳۸۵.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 12:6  توسط مهدی فتوحی  | 

 

28- ارزشمندترین چیز جهان.

 

یکی از دانش آموزان سوزان، استاد چینی ذن، از او پرسید: ارزشمندترین چیز جهان چیست؟ استاد گفت: کلّه ی یک گربه ی مرده. دانش آموز بر پرسش خود پای فشرد که: چرا کلّه ی یک گربه ی مرده ارزشمند ترین چیز جهان است؟ و سوزان پاسخ داد: زیرا هیچ کس نمی تواند بهای آن را بگوید.

 

29- عرق تن کازان.

 

از کازان خواستند تا مراسم تشییع جنازه ی یک دولتمرد شهری را برگزار کند. پیش از آن او هرگز با اشراف و بزرگزادگان برخورد نکرده بود و از این روی عصبی بود. هنگامی که مراسم آغاز شد، کازان به شدت عرق کرده بود. وقتی از شهر بازگشت شاگردانش را به دور خود جمع کرد و پیششان اعتراف کرد که هنوز او واجد شرایط تدریس نشده بوده. زیرا خونسردی اش ، که در معبد دورافتاده اش آن را داشت، در دنیای افراد مشهور کم بود. پس استعفا داد و خود شاگرد یک استاد شد و هشت سال بعد به روشنگری رسید و به نزد شاگردانش بازگشت.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 12:0  توسط مهدی فتوحی  | 

 

نوشته ی مهدی فتوحی

 

صحنه کاملا ً تاریک است. نور، فقط برای لحظه ای چهره ی یک انسان را در کلاه سفید پزشکی و ماسک  و عینک ته استکانی به نمایش می گذارد. ما حتا حرکت لبهای او را هم نمی بینیم. صدای او از بلندگو پخش می شود که پس از خنده ای کشدار به ما می گوید:

صدای بازیگر : هه هه هه هه...... تبریک می گم. شما نفس کشیدید.....

نور می رود. صدا نیز.

پایان.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 16:0  توسط مهدی فتوحی  | 

 

خانه یا حمامی در محله ی شاهپور تهران. ۱۳۸۵.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 12:17  توسط مهدی فتوحی  | 

 

Nowhere 

Is      

Now,here

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 12:12  توسط مهدی فتوحی  | 

 

سر در خانه ای در محله ی امیریه ی تهران. ۱۳۸۵. به تاج وسط تصویر دقت کنید. جالب است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 14:8  توسط مهدی فتوحی  | 

 

fra i cadaveri

stanno sfiorendo

i papa….veri,

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 2:10  توسط مهدی فتوحی  | 

 

ترانه ی پرواز با اجرای دومنیکو مودونیو

برای کسانی که دوست دارند اصل این آهنگ را با صدای خواننده ی اصلی آن بشنوند.

http://www.youtube.com/watch?v=d-9eay1isHs

 

VOLARE  

Domenico Modugno e Johnny Dorelli

Penso che un sogno cosi` non ritorni mai piu`,
mi dipingevo le mani e la faccia di blu.
Poi d'improvviso venivo dal vento rapito,
e incominciavo a volare nel cielo infinito.

Volare, oh oh,
cantare, oh oh oh oh.
Nel blu dipinto di blu,
felice di stare lassu`.

E volavo volavo felice
piu` in alto del sole ed ancora piu` su
mentre il mondo pian piano spariva
lontano laggiu`.
Una musica dolce suonava soltanto per me.

Volare, oh oh
cantare, oh oh oh oh.
Nel blu dipinto di blu
felice di stare lassu`.

Ma tutti i sogni nell'alba svaniscon perche`
quando tramonta la luna li porta con se`.
Ma io continuo a sognare negli occhi tuoi belli
che sono blu come un cielo trapunto di stelle...

Volare, oh oh
cantare, oh oh oh oh.
Nel blu degli occhi tuoi blu
felice di stare quaggiu`.

E continuo a volare felice
piu` in alto del sole ed ancora piu` su
mentre il mondo pian piano scompare
negli occhi tuoi blu
La tua voce e` una musica dolce che suona per me...
Volare, oh oh
cantare, oh oh oh oh.
Nel blu degli occhi tuoi blu
felice di stare quaggiu`.
Nel blu degli occhi tuoi blu
felice di stare quaggiu`.
con te.

پرواز

 

گمان می کنم رویایی چنین دیگر باز نمی گردد

دستان و صورتم را از آبی آسمان رنگ می زدم

و به ناگاه باد مرا در می ربود

و به پرواز در آسمان بی کرانه می آمدم.

 

پرواز؛ آه آه.

آواز. آه آه آه آه.

در آبی آبی رنگ

و خوشبخت از بودن در آن فرادست.

 

و خوشبخت پرواز می کردم. پرواز می کردم.

تا بلندای خورشید و نیز فراتر

و جهان اندک اندک ناپدید می شد

در آن دوردست

و نغمه ای دلنشین

تنها برای من می نواخت

 

پرواز؛ آه آه.

آواز؛ آه آه آه آه.

در آبی آبی رنگ

و خوشبخت از بودن در فرادست.

 

اما تمامی رویاهای بامدادی ناپدید می شوند

که ماه آفل با خویش می بردشان

لیکن من به رویابینی خویش در چشمان زیبای تو ادامه می دهم.

که همچون آسمان ستاره آجین ، آبی رنگ اند.

 

پرواز؛ آه آه.

آواز؛ آه آه آه آه.

در آبی چشمان آبی رنگت

و خوشبخت از بودن در این فرودست.

 

و من به پرواز شادمانه ی خویش تا بلندای خورشید ادامه می دهم

و جهان اندک اندک در چشمان آبی رنگت ناپدید می شود.

و آواز تو همچون نغمه ای دلنشین برای من می نوازد.

 

پرواز؛ آه آه.

آواز آه آه آه آه.

در آبی چشمان آبی رنگت

و خوشبخت از بودن در این فرودست

با تو.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:16  توسط مهدی فتوحی  | 

 

سردر خانه ای در محله ی منوچهری تهران. ۱۳۸۵.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:45  توسط مهدی فتوحی  | 

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

الكساندر یاشین(1913-1968)

 

هنگامی كه

لب به سخن می گشاییم

از آن چیز ها

كه در دل خویش اندوخته

و والاترین بها را نیز

بدایشان اختصاص داده ایم،

در دل آنها

جای می دهیم

واژگانی نظیر وطن را

وفاداری و شرف را

و نیز واژگانی

همچون دوستی و اخوّت را.

امّا نه،

این كلمات

هنوز واژه نیستند،

بل لغاتی پوچ اند و تهی.

چراكه اگر

عینیت بیابند،

بسا آفات امروزی مان

كه زدوده خواهند شد

و بسیاری اندهان و دردهامان طرد.

امّا دریغ!

هیچ یك از این كلمات

واژه نیستند

بل لغاتی

پوچ اند و تهی.

 

 الكساندر پروكوفیف(1900- ؟)

 

غیر از نان برشته ی خانگی،

این میز چیده شده،

ازتهی سرشار است،

و ما ،

جمله،

افسون شدگان را می مانیم.

آری، امروز،

هم امروز،

 ما ، ده موجود زنده،

هم امروز،

ما ، ده موجود زنده،

مادر! یك تكّه.

مادر! یك تكّه.

كه چابك ترین پسران و دختران تو را شاید،

بهره ای از این

نان برشته باشد.

بی درنگ بخش اش كن.

كه این تمامی آن چیزی ست،

كه دیدگان ما

به زبان می آرد.

بادا كه برشته ترین تكّه

از آن من شود.

تكّه ای كه هنوز،

آتش از دلش زبانه كشد

آن را ببُر.

ببُرّش.

بی درنگ، مادر!

امّا لقمه ای

به دهان خویش نیز بگذار.

 

ساموئل مارشاك (1887-1966)

 

چهارسال واپسین عمر خویش را

جاودانه زیسته ام من،

واپسین چهارسال عمر خویش را ،

روشندل بوده ام من،

و هرگز نیز نپنداشته ام

كه سر انجام روزی خواهم مرد،

و هیچ گاه هم

نیندیشیده ام

زان كه روزی

زنده نخواهم بود.

هلا ای تو!

كه می دانی

چگونه می توان زندگی را

چنانچون كودكانش

با اعتقاد جاودان به بی مرگی،

شیرین و دل انگیز ساخت،

زمان مرگ

هماره در آینده ست،

و هیچ گاه حال حاضر نبوده و نیست.

اگرچه كه شاید

این واپسین نفسی باشد

كه تواش استنشاق می كنی.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:26  توسط مهدی فتوحی  | 

 

سردر خانه ای در حال تخریب در محله ی منوچهری تهران. ۱۳۸۵

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:23  توسط مهدی فتوحی  | 

 

26- کشتن

 

روزی گاسان داشت پیروانش را آموزش می داد: آنان که علیه آدمکشی سخن می گویند و دوست دارند زندگی همه ی موجودات ذی شعور تداوم پیدا کند، محق اند. درست این است که ما حیوانات و حشرات را هم حمایت کنیم. اما چه می توان گفت درباره ی آنان که زمان را می کشند و ثروت را به باد می دهند و اقتصاد مردم را نابود می کنند؟ نباید به ایشان انعطاف روا داشت. با این اوصاف چه می توان گفت درباره ی آن که بدون روشنگری به تبلیغ (دین) می پردازد؟ او بودیسم را می کشد.

 

27- در دستان سرنوشت

 

یک جنگجوی ژاپنی، که نامش نوبوناگا بود، تصمیم گرفت به رغم این که شمار سربازانش یک دهم رقیب بودند، به دشمن یورش ببرد. او می دانست پیروز خواهد شد. امّا سربازانش تردید داشتند. در طول عزیمتشان( به سمت میدان نبرد) آنها در یک معبد شینتو توقف کردند. او به مردانش گفت: پس از بازدید از معبد، من سکه ای به آسمان می اندازم. اگر شیر آمد، پیروز می شویم و اگر خط ، شکست خواهیم خورد. زندگی ما در دستان سرنوشت است. نوبوناگا وارد معبد شد و در سکوت به نیایش پرداخت. (اندکی بعد) خارج شد و سکه را به آسمان انداخت. شیر آمد. سربازانش آنقدر دلیر شدند که جنگ را بدون مشکل چندانی به پایان رساندند و پیروز شدند. پس از جنگ، دستیار نوبوناگا به او گفت: هیچ کس نمی تواند سرنوشت را دگرگون کند. نوبوناگا گفت: درست است؛ و سکه ای را نشان داد که دو سویش شیر بود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:17  توسط مهدی فتوحی  | 

 

گوریل " بروجانمی "

 

 

 

نوشته ی استفانو بنّی

 

ترجمه مهدی فتوحی

 

این جانور میمونی است بزرگ و عضلانی و طبعا ً تنبل و آرام که پیوسته در معرض پرسش از سوی دو پرنده ی کوچک قرار دارد که نام یکی" جانمی چه زوری" است؛ که خود پرنده ای است سبزرنگ که برفراز سرگوریل پرواز و مدام در گوشش تکرار می کند: جانمی! چه زوری! گوریل! حقّا که تو بهترینی. برو گوریل! که تو قادری همه را نقش بر زمین کنی. برو که آن شخص دارد پشت سر تو به ریشت می خندد. برو که آن یکی چهره ای دارد که چندان برای من خوشایند نیست. برو وگرنه او از تو سبقت می گیرد. برو که خودت را به آن یکی نشان بدهی. برو که برای تو هیچ کس اهمیتی ندارد.

اندکی بعد از پخش این موسیقی ، گوریل به راه می افتد و دعوا می کند و می بُرّد و می زند و ویران و خرد و تکّه تکّه و تهدید می کند و سرانجام خسته و درب و داغان با یک جفت بادمجان زیر دو چشم می افتد و آن پرنده هم پرواز کنان ، همانجا باقی می ماند. البته تا وقتی این " جانمی چه زوری" روی کلّه ی جانور لمیده، گوریل آرام و قرار ندارد و کارش حمله و دعوا و زد وخورد است و مدام دارد سلامتی خودش را به خطر می اندازد . فقط  وقتی می تواند از این فلاکت خلاص شود که پرنده ی دیگر سر برسد. یعنی همان "جانمی چه خری" . "جانمی چه خری"، "جانمی چه زوری" را از روی کلّه ی گوریل می راند و خودش شروع می کند به تکرار این گفته که:

جانمی! چقدر زدن توی سر ضعیف تر از خود عالی است. حقّا که خیلی خری. جانمی چه چهره ی دلپسندی. جانمی جان! چه می خواهی رو کنی؟ جانمی چه آفتابی.

پس گوریل آرام می گیرد. چماقش را سر جایش می گذارد و پس از لحظه ای دوباره لبخند به لبش می نشیند و گرچه این لبخند از آن یک گوریل است ، اما زیاد هم بدک نیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:29  توسط مهدی فتوحی  | 

 

خانه ای در خیابانی به موازات خیابان منوچهری. از این خانه عکس دیگری هم در صفحه گذاشته بودم.

 

در همان خانه.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:51  توسط مهدی فتوحی  | 

 

24- مرد نادان

 

دو استاد ذن، دایگو و گودو، دعوت شده بودند تا با مرد بزرگی دیدار کنند. گودو به محض رسیدن نزد آن مرد ، به او گفت: تو ذاتا ً آدم باهوشی هستی و استعداد بالفطره ای برای یادگیری ذن داری. امّا دایگو گفت: عجبا! چرا داری تملق این نادان را می گویی؟ او یک مرد(بزرگ) است. امّا از ذن هیچ نمی داند. این گونه بود که آن مرد به عوض این که برای گودو معبدی بسازد، برای دایگو ساخت و خود نیز به آموختن ذن در محضر او پرداخت.

 

25- فرزندان استاد شما

 

یامائوکا تسشوا، یکی از آموزگاران (مونث) امپراتور بود. او همچنین استاد شمشیرزنی و یکی از دانش آموزان اصیل مکتب ذن هم بود. خانه ی او پناهگاه ولگردان بود. او تنها یک دست لباس داشت. زیرا آنها نمی گذاشتند او از فقر رهایی یابد. امپراتور وقتی فهمید لباس او چقدر مندرس شده کمی پول به او داد تا برای خودش لباس های نوی بخرد. امّا دفعه ی بعد هم یامائوکا با همان لباس قدیمی در حضور امپراتور ظاهر شد. امپراتور پرسید: یامائوکا! با پول لباس های نو چه کردی؟ و یا مائوکا توضیح داد: فرزندان استادتان را لباس پوشاندم.

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:39  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

 

تنها فاصله ی اندکی بیش از یک نسل، دانته و  پترارکا را از هم جدا می کند امّا میان کمدی الهی و کتاب غزلیات، تفاوت ژرفی، از لحاظ آهنگ و احساس است. هر دو شاهکار به نظرمی رسد متعلق به دوره هایی مجزا و دور از یکدیگر باشند. یکی گویا سر آن دارد تا قرون وسطا  را با مضامین اساسی و رازآمیز و اخلاقی زندگی ای که بر پایه ی بسته نگری ایمان مسیحی استوار شده روایت کند ( و دانته نقطه ی پایانی بر این کار گذاشته) و دیگری فصلی را گشوده در عشق به طبیعت و علایق دنیوی و کوشش برای کسب شادمانی های دنیا با همه ی تضادها و تردید هایش. پترارکا نیز همچون دانته یک مومن به تمام معنا بود و معتقد به ارزش های دینی در طول حیات دنیوی و موید لزوم تضمین رستگاری روح و پایداری در برابر وسوسه های شهوات. امّا او عملا ً کششی هم به زندگانی پر نور معمولی دارد . هرچند ذائقه ی باز یافته ی او ریشه در آثار لاتین و کلاسیک یونان باستان دارد که او را به بذل توجه نسبت به قرون وسطا ، همچون زمانی سرشار از تاریکی و بربریّت وا می دارد. می توان گفت اثردانته چندان باب طبع و مورد تحسین پترارکا نبوده و او آثار نویسندگان پیشامسیحی و مربوط به جهان غیر مسیحی همچون سیسرون، لیوی، هوراس، ویرژیل و هومر را بر اثر او ترجیح می داد و عمیقا ً اعتقاد داشت آیندگان او را به خاطر آثار ادبی لاتینش یاد می کنند که او به خاطر سرایش آنها در سن 37 سالگی مفتخر به دریافت تاجی از مراسم  تلّ ایالتی شهر رم شده بود. پترارکا پیوسته اشعار عاشقانه اش را که به زبان ایتالیایی نوشته شده بودند، تحقیر می کرد و تنها در واپسین سال حیاتش به صرافت افتاد تا آن ها را در مجلدی که به لاتین

نام نهاده بود ، جای دهد. البته (RERUM VULGARIUM FRAGMENTA)

نسلهای بعدی  به خاطر همان غزلیات یا عاشقانه های درخشانش بود که  پاره هایش را  (به تعبیر خود او) تعمید دادند و همین طور اثر کمتر بها داده شده ی دیگرش در ایتالیا تحت عنوان " پیروزی ها" و شعر کنایی او را در سه بند که احتمالا ً در یکی از لحظات تقلیدش از سبک کمدی الهی نگاشته شده). او به حدّی در خارج از اروپا مورد تحسین واقع شده که خود به شکل قالبی از ادبیات نو با نام پترارکیسم در آمده و  تقلید شده. غزلیات او همه تقدیم به لائورا شده اند. کسی که شاعر، در جریان سفری که با پدر وکیلش به همراه خدم و حشم پاپ به آوینیون رفته بوده ، در آنجا ملاقات می کند. هویت دقیق لائورا موضوع مباحثات فراوانی بوده. به نظر می رسد نام او "لائورا دِ  نووِز" بوده باشد و همسر نجیب زاده ای بوده به نام "هوگو دِ ساد" و از او 11 بچه داشته و دو سال ازازدواجش گذشته بوده که پترارکا در روز جمعه ای دل انگیز از سال 1327 می بیندش و 21 سال بعد در طول یک بیماری طاعون واگیر می میرد. با این حال لائورا هرگز مرجع احساسات پترارکا قرار نمی گیرد و شاعر همواره تاکید می کند که در لائورا آرمانی افلاطونی از خلوص و کمال را می بیند. با این همه دشوار می توان چنین تاکیدی را با لحن موسیقایی جنسی به کار رفته از سوی او برای توصیف زیبایی فیزیکی لائورا آشتی داد. لائورا برای پترارکا ، سرچشمه ی آزار و شکنجه ی توامان است. و شاعر ، از سویی با بیداری تمایلات و وسوسه هایش ، به رغم مادی بودن خویش، خود را در چیزهای مادی محدود می کند و از دیگر سو می داند که همین لائورا ست که می تواند  ذهنش را از نور خدا روشن سازد. در مهمترین و دراماتیک ترین لحظات تک گویی اش، پترارکا زهد خود را نسبت به لائورا شرم آور و اسفبار می انگارد. غزلیات او مشتملند بر توصیف تبرّی از علاقه ای که او خود را در نگاهداری آن ناتوان می بیند. او می دانست که وصال وسوسه آلودش با لائورا رستگاری او را به خطر خواهد افکند. پس برای دست یابی به آرامش، چنگ در اندیشه ی بدو می زند. با این همه پترارکا نتوانست مشکل درونی خود را، در هنگام زنده بودن لائورا با وی حل کند.  امّا بخت او در یادآوری و مشاهده ی احساسات و اضطراب های درونی اش یاری اش کرد تا در غزلیاتش نه تنها شعری بی همتا و زیبا بیافریند که نمونه ای خلق کند از روانکاوی فردی که تاثیر آن هنوز در دوران ما احساس می شود.

 

پنج شعر ازفرانچسكو پتراركا

 

ترجمه مهدی فتوحی

 

1-

هلا! ای پدر آسمانی!

از پس روزان از كف گریخته

در آرزوی محالی

كه هنوزم آتشی بر دل می افكنَد،

و شبان در سپرده به یاوه سرایی عبث

در ستایش زنی كه رفتار مرا

خوار جلوه می داد،

مرا

به پرتو خویش

بنواز و ره نمای

تا بتوانم

ازنو

روی آورم  

به دیگرگونه حیات و

به زیباتر مخاطرات،

وبتوانم

با حذر از

دام های گسترده ی شیطان مصمّم خویش،

او را

خوار وذلیل كنم.

بار پروردگارا!

نك یازدهمین سالی است

كه من

یوغ بندگی عشقی را

بر گردن خویش حس می كنم

كه بس دشوارم می نماید

و بسیار رنجبار،

از تو عفو تو را می طلبم

گر چه سزاوار عفو تو نیستم،

لیكن آرزومندم

كه

اندیشه های ناروای مرا

به والاترین جایگاه

سوق دهی،

و در روزی همچو امروز

فرا یادم آوری

كه در روزی چنین بود،

كه تو را مصلوب كردند.

  

2-

هلا شما !

كه در سروده هایم

به طنین آهها و ندبه هایم

گوش می سپارید،

كه من

چگونه

دست

به نخستین خطای جوانی خویش

آلودم،

و چگونه عشق،

قلب مرا

از خویش آكند،

مرا كه انسانی دیگرگون شده بودم،

آنگونه متفاوت

كه یاد آن امروز

اشك از دیدگانم

جاری می سازد،

منی كه آرزوهایم

تنها در میان امید ها

و آلام موهوم آن كسان

لب به سخن می گشودند

كه عشق را تجربه می كردند،

و امیدوار بخشش بودند.

لیكن حالیا

نیك درمی یابم

كه چرا

بسیارمردمان،

درمدتی مدید

نقل عشق مرا می كردند

و مرا شرمسار خویش،

كه ثمره ی این شرم هذیان آلوده ام

همین پشیمانی ازكرده ی خویش است

و درك آشكار این نكته

كه چه رویای حقیری ست

این عشق دنیوی

 

3-

اندیشه ام

با بالهای خیال

پر كشید،

و آنچه من

به روی زمین

در پی اش بودم ،

و باز نمی یافتمش،

آنجا بود.

در آن جایگاه.

در میان آنان كه

خانه در فلك سوم دارند،

و دیدمش

بسی زیباتراز قبل

و با نخوتی كاهل تر،

دستم را

دردست خویش گرفت،

و گفت:

زین پس،

این فلك ،

جایگاه تو خواهد بود،

و من با همویم

كه با تو به جنگ ایستاد،

و در عنفوان جوانی

مرا تباه ساخت.

لیكن درك این سخن

در حدود هوش آدمیان نیست

كه من در انتظار توام

منی كه تو دوستش می داشتی

و این علاقه ی من

درحجاب می ماند.

دریغا كه آن صدا

به خموشی گرایید

و آن دستان شورمند

رهایم كردند

صدایی

كه در طنین گفتارش

مهر بود و عفت بود

و فسوسا كه من

نتوانستم در آسمان

منزل كنم

 

4-

كنون كه

آسمان و زمین و باد

خموشی گزیده اند

و چار پایان

و پرندگان

به خواب آرمیده اند،

شب

ارابه ی پر ستاره ی خود را

به گرد خویش

می راند

و دریا

بر بستر خویش

بی هیچ خیزابه ای

می آرمد،

می بینم

می اندیشم

می سوزم

و می گریم

كه آنكو

به تقاص گناه شیرین من

ویرانم می كند

هماره

پیشاپیش من است.

جنگ

توصیف حالت من است

مملو از خشم و رنج

و تنها

با اندیشه ی بدان است

كه من

اندكی

می آرمم

و تنها اینگونه است

كز چشمه ساری جوشان و شفاف

تلخ و شیرین ِآنچه كه من در خویش

می پرورم

جریان می یابد

دستی یگانه

می فشاردم

و شفایم می بخشد

اما شهید من

هرگز به كرانه ای

نمی رسد.

و من روزی هزاران بار

می میرم و از نو

زاده می شوم

چقدر از سلامت خویشتن

به دور هستم من

 

5-

تنها و اندیشناك

بر آنم

تا با گام های كند و وامانده ی خویش

كشتزاران تهی را

درنوردم

و چشمان موی شكاف خویش را

باز نگاه دارم

برای گریز

به جایی كه

جا پای آدمی

ماسه زاران را

به خویشتن

مزین نموده است

مكان دیگری نمی شناسم

كه مرا در خویش پناه دهد

از اشارات مردمانی

كه مرا از حال خویش

می آگهانند

چراكه شادمانی پنهان من

از برون آشكاره می كند

كه من

چگونه آتشی

در اندرون دارم

حالیا

بر این باورم

كه ساحل و كهساران

و جنگل و رودخانه ها

از میزان زندگانی من آگهند

كه همواره

از چشم دیگران

پنهان بوده است

ومن

این راههای سنگلاخ

و نا هموار را

نمی دانم چگونه بپویم

وقتی كه محبوب من

دیگر بدان جای

پای نخواهد نهاد

تا به استدلالی

مجابم كند

و من نیز

او را

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 11:13  توسط مهدی فتوحی  | 

 

خانه ای هست در کوچه ی روبروی حسینیه ی عرب ها در چهارراه گلوبندک که به کاخ بیشتر شبیه است تا خانه. این خانه واقعا دیدنی است اما حیف که صاحبانش قدرش را نمی دانند و در آن دارند شلوار جین تولید می کنند. حتا کارگران خانه به من اجازه ندادند وارد حیاط خانه شوم و از آن عکس بگیرم. امیدوارم کسی پیدا شود و این خانه را از چنگ دلالان و بسازبفروشان نجات بدهد. من چند عکس از این خانه گرفتم اما نتوانستم آن طور که دلم می خواست نشانش بدهم. شما اگر می توانید این کار نیمه تمام را تمام کنید.

خداییش حیف نیست چنین خانه ای به دست چند دلال و بساز بفروش ویران شود؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:8  توسط مهدی فتوحی  | 

 

22- دوستان راستین

 

خیلی وقت پیش، در چین، دو دوست بودند. یکی شان نوازنده ی چیره دست چنگ بود و دیگری  نیوشایی ماهر. وقتی اولی می نواخت و از کوه ها ترانه سر می داد، دومی می گفت: انگار کوه روبرویم باشد، من دارم می بینمش. وقتی اولی به یاد جویبار می نواخت. نیوشا بی درنگ می گفت: من دارم صدای آبی را که جریان می یابد، می شنوم. امّا نیوشا بیمار شد و مرد. دوست نخست تارهای چنگ خود را پاره کرد و دیگر هیچ وقت ننواخت. از همان وقت بود که پاره کردن تارهای چنگ همچون نمادی از دوستی راستین انگاشته شد.

 

 

 

 

23- زمان مرگ

 

ای کی یو، استاد ذن، حتا در کودکی نیز، بسیار باهوش بود. استاد او فنجان چای ارزشمندی داشت. یک شیئ عتیقه و کمیاب. بدبختانه ، ای کی یو، این فنجان را شکست و بابت آن بسیار هم متاثر شد . اما همین که صدای پای استاد را شنید، تکه های فنجان را پشتش پنهان کرد و وقتی استاد ظاهر شد، از او پرسید: چرا مردم باید بمیرند؟ پیرمرد توضیح داد: این (یک امر) طبیعی است. هر چیزی باید بمیرد و تا زمانی هم که برایش مقدر شده باید بماند و زندگی کند. ای کی یو فنجان شکسته را نشان داد و گفت: زمان مرگ فنجان تو هم فرا رسیده بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:34  توسط مهدی فتوحی  | 

 

کوبه ی دری در محله ی گمرک تهران. ۱۳۸۵ خورشیدی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:16  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

یوسا بوسان(1715-1783)

 

 

 ترجمه ی مهدی فتوحی

 

(1)

 

ماه نئین.

خاک را

نخستین برف

می نوازد.

 

(2)

 

باز می گردم تا ببینمشان

شکوفه های گیلاس را

که شکفته اند قبلا ً

در شب.

 

(3)

 

روشنان ماه.

نقطه ی سپید باز می گردد.

درخت زمستانی.

 

(4)

 

حتا صدای برفی را

که فرو می بارد نیز

می شنوم.

چقدر تاریک است.

 

 

کیوشی(1874-1959)

 

پرتوهای ارغوانی.

اگر باشند،

همچون آسمان خزان است.

 

 

هیساجو(1890-1933)

 

زیر گام های من

تنها صدای خش خش برگ های خشک

به گوش می رسد.

 

 

کوساتائو(1901-1933)

 

دو شب است همسر من نیست

و دو شب

کهکشان راه شیری.

 

 

جاشو

 

در ژرفنای آب

گسترده بر خرسنگی

برگ های درخت.

 

 

جک کرواک

 

پرندگان در تاریکی

نغمه می خوانند.

بامداد بارانی.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:1  توسط مهدی فتوحی  | 

 

طرح دو اژدها از سر در خانه ای در نزدیکی های سنگلج.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:35  توسط مهدی فتوحی  | 

آن سوی پل

 

 

 

ایتالو کالوینو و سرجو لیبه رو ویچی

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

 

ترانه های مقاومت

 

ترانه های پایداری ضد فاشیسم ، بخش مهمی از ترانه های ملی ایتالیا را تشکیل می دهند و نغمه هایشان گره خورده اند به نهضت ریزورجیمنتو و جنگ بزرگ . آنچه در این ترانه ها در خور توجه است فرایند آفرینش ویژه شان به صورت گروهی  و منطقه ای و قالبی است که با تصاویر بکر و با سادگی و اقلیم مردمی عجین شده که همگی با هم این نبرد پارتیزانی را که لازمه ی رهایی و بازیابی شرافت کشور ایتالیا بود باز آفرینی می کنند. از آن میان ما ترانه ی آن سوی پل را برگزیده ایم که متن آن را ایتالو کالوینو به همراه سرجو لیبه رو ویچی متفقا ً سروده اند.

 

آن سوی پل

 

 

 

ایتالو کالوینو و سرجو لیبه رو ویچی

 

 

آی پسرک ماهی رخ!

های پسرک بامداد چهره!

امید که بتوانم

زندگی ام را برای تو

روایت کنم

برای تو که در این سنّی

اسم شب این بود:

گروهان آلمانی بر شهر حاکم است.

ما آماده ایم. آن کو نمی خواهد

سر به زیر افکند

و آن که با ماست

راه کوهستان را در پیش گیرد.

 

ما بیست ساله بودیم و آن سوی پل

آن سوی پل که در دست دشمن بود،

کرانه ی رودخانه ای دیگر را می دیدیم

کرانه ی زندگی را

همه ی خوبی های جهان

در آن سوی رودخانه بود

و ما همه ی بدی ها را در پیش چشم داشتیم

و همه ی خوبی ها را در دل.

در بیست سالگی

زندگی در آن سوی پل است

که ورای آتش است

که عشق می آغازد

 

روی برگ های سوزنی کاج

آرام باشید

و روی پوسته ی خاردار بلوط ها

گروهانی در تاریکی بامدادان

از کوهستان تاریک پایین می آمد

و برای فائق آمدن بر دشمنان سرسخت

امید یار ما بود

سلاح بر کف

بی کفش و ژنده پوش

امّا خوشبخت

 

ما بیست ساله بودیم و آن سوی پل

آن سوی پل که در دست دشمن بود،

کرانه ی رودخانه ای دیگر را می دیدیم

کرانه ی زندگی را

همه ی خوبی های جهان

در آن سوی رودخانه بود

و ما همه ی بدی ها را در پیش چشم داشتیم

و همه ی خوبی ها را در دل.

در بیست سالگی

زندگی در آن سوی پل است

که ورای آتش است

که عشق می آغازد

 

نمی خواهم بگویم که ما قدّیس بودیم نه.

قهرمان، ابَر انسان نیست

بدو، سرت را بدزد، بجنب، بپر جلو.

گامی که بر می داری بیهوده نیست.

می دیدیم که در دستانمان است

پشت تنه ی درختان و بوته ها و نیستان ها

حادثه ی جهانی انسانی تر

و درست تر و آزادتر و خوشتر.

 

ما بیست ساله بودیم و آن سوی پل

آن سوی پل که در دست دشمن بود،

کرانه ی رودخانه ای دیگر را می دیدیم

کرانه ی زندگی را

همه ی خوبی های جهان

در آن سوی رودخانه بود

و ما همه ی بدی ها را در پیش چشم داشتیم

و همه ی خوبی ها را در دل.

در بیست سالگی

زندگی در آن سوی پل است

که ورای آتش است

که عشق می آغازد

 

دیگر همه خانواده ای برای خود دارند

و فرزندانی

که تاریخ دیروز را نمی دانند

تنها منم

که از دل زیزفون ها با تو در گذرم

ای محبوب من که دیگر نیستی

و  سر آن دارم

که اندیشه ها و امیدهامان

در آنچه تو بدان آرزومندی

حیات دوباره بیابند

ای دخترک بامداد رنگ!

 

 

ما بیست ساله بودیم و آن سوی پل

آن سوی پل که در دست دشمن بود،

کرانه ی رودخانه ای دیگر را می دیدیم

کرانه ی زندگی را

همه ی خوبی های جهان

در آن سوی رودخانه بود

و ما همه ی بدی ها را در پیش چشم داشتیم

و همه ی خوبی ها را در دل.

در بیست سالگی

زندگی در آن سوی پل است

که ورای آتش است

که عشق می آغازد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:35  توسط مهدی فتوحی  | 

 

خانه ای در محله ی منوچهری تهران. گویا این خانه را میراث فرهنگی تصرف کرده! نمی دانم. ولی به هرحال خانه ی بسیار زیبایی است. امیدوارم دست هرکه هست خرابش نکنند. این عکس را هم در ۱۳ فروردین ۱۳۸۵ با نسترن گرفتیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 12:41  توسط مهدی فتوحی  | 

 

کوبایاشی ایسّا( 1762-1826 )

 

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

(1)

 

در این جهان

جنون حتا

در زندگی پروانه ها هم هست.

 

 (2)

 

تنها بودم.

بودم

و در کنارگوشه ی من

برف می بارید.

 

(3)

 

روستای من

گرچه کوچک است امّا

بیشه هایش از آن من اند.

 

(4)

 

کوههای دور

در چشمان سنجاقک ها

انعکاس یافته اند.

 

(5)

 

تب.

در چشمان من هنوز

چهره ی خندان

می لرزد.

 

(6)

 

شامگاه خزانی.

به تنهایی

از انزوا دیدن می کنم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 12:34  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

دانته آلیگیه ری

 

ترجمه ي مهدي فتوحي

 

سپاه كرّوبي

كه خون عيسايش

به حصن خويش آورد

به سان سوري اسپيد رنگ زيبايي

به من نمايان بود

وآن سپاه دگرگون،

در اوج و در پرواز

زبان به مدح شكوه كسي مي آلاييد

كه عاشقانه به معشوق عشق ورزيده

و خير اعلايي

كه بارها آن يار

به خاك گسترده .

وخود به سان گروهان زرد زنبوران

كه گاه سر در گل

به يك نفس زصراحيش شهد مي گيرند

وگاه  مي آيند

به منزلي كه ثمر مي دهد فلاكتشان 

به نوش و طعم عسل،

فرود مي آمد

به روي گلبن آراسته به صد گلبرگ

و باز بر مي خاست

به سوي بارگه جاودان آن معشوق

سپيد و روح افزاي

به چهره هاي فروزان چو شعله ي تابان

و بالهايي بس

ظريف و زرّينه

و پيكر و بدني آنچنان سپيد و لطيف

كه برف از پاكيش

سپيد چهره به سرخاب خون مي آلايد

در آن زماني كه

ملايك عليا

لطيف ِ گلها را

يكي پس از ديگر

به زينت قدم خويشتن مي آلودند

به جنبش پرها

صفا و صلح وگل وعشق مي پراكندند

و خود تو پنداري

ميان عرش برين تا سپيد سوري سبز

حضور انبوه  ِ

صف جماعت كرّوبيان پرّان نيز

نبود حايل  ِ چشم

چراكه پرتو نور الهي و جاويد

درون هرچه كه در كاينات شايان است

نفوذ مي يابد

و هيچ چيزش سد

و مانع از اين كار

نمي تواند شد

در آن قلمرو آسوده حال و پاك و پا در جاي

چشم از يكي طرف

رو سوي او دوان بُد و

قلب از دگر مسير

در پاي اوخزان.

هلا فروغ سه گانه

كه از يكي اختر

به چهره هاي چنين

نور عشق مي باريد

و خويشتن شان را

مي آكنيد از خود

نظر به زير كنيد آني

اندراين طوفان

كه من زعمق جهان حقير آدميان

به منزل مقصود

فراز آمده ام

و از اسارت در چارچوب تنگ زمان

به وادي جاويد

قدم گذارده ام

و ازستمكده ي  پوك وخاكي فلورانس

به مامن و وطن خلق داد پيشه و پاك

عروج يافته ام.

و وقتي آن ديوان

، همان وحوش شمالي،

كه روز از پس روز

اليس

مادامي

كه همچو پروانه

به گرد شمع  شب افروز روي فرزندش

پران و گردان است

به زير مي آرد،

ز كشف و رويت ابنيه مات مي مانند،

همان زمان كه لاته رانو همچنان درّي

به روي عقد بناهاي رم درخشان بود،

مرا گوارا تر

كه لب فرو بندم

و هوش باشم و گوش

وساكت وخاموش

به سان زاير دلداده اي به معبد عشق

كه در طلب شرح عشقبازي خويش

عميق مي سوزد

به زير پرتو حق

مستحيل در انوار

به جمله ي طبقات

نظر بيندازم

گهي به سمت  فراز و

گهي به سوي فرود

و گاه دايره وار .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 12:27  توسط مهدی فتوحی  | 

 

P1060228

تندیسی در میدان اوبردان ِ تریسته. ۲۰۰۶

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 12:36  توسط مهدی فتوحی  | 

 

                  

 نوشته ی : اومبرتو چرّونی

 

 ترجمه : مهدی فتوحی

 

 

همانطور كه می دانید روند تفكیك اعضاء یك گروه خاص و همین طور تكثر و مسوولیت پذیری وذهنیت گرایی سیاسی و اجتماعی درون گروهی افراد، از فردیت پذیری های دوران قرون وسطا ست كه شكل می گیرد.

می توان گفت در دوران قرون وسطا، تغییر و تحوّل معنایی، حداقل تا پس از هزاره ی نخستین میلاد موجود نبوده و حول وحوش هزاره ی نخست میلادی است كه چند نحله از این جریان بسیار مهم انشعاب می یابند.

درست از آغاز هزاره ی اول میلادی است كه بنا بر شواهد دانشمندان و دانش پژوهان كه ما از ایشان به ذكر نام سه تن اكتفا می كنیم می توان كندی یا لااقل ركود این روند را مشاهده كرد كه خود موجبی بر تفكیك فردفرد اعضاء یك گروه به حساب می آید.

بنا به گفته ی " گادمت" ارتباط خانوادگی می تواند همچون مبدائی بر تشكیل جامعه ی قرون وسطا محسوب شود و این خود در مثل آینه ای را می ماند كه نقش و تصویر درون آن چندان اختیاری و انتخابی نیست. چراكه سازمان خانواده در دوران قرون وسطا، حتا در معنای خاص خود نیز ، عملكرد چندان درستی نداشته است.

به عقیده ی " بلاك" احتساب ازدواج در مركز یك گروه خانوادگی بدون شك به معنای دگرگونی صوری فئودالیته در آن دوران، از لحاظ واقعیت سنی افراد است.

در نظر " استون" ازدواج فی نفسه ، یكپارچگی و وحدتی برای ارضاء حوائج روانی و فیزیولوژیك نبوده، بلكه مكانیسم نهادینه ای بوده برای تحصیل اطمینان از تداوم خانواده و حمایت از مالكیت اراضی.

" انگلس" تعریف دقیقی دارد بدین مضمون كه برای یك " شوالیه" یا یك" بارون" ، درست به همان نسبتی كه برای یك " پرنس" ، ازدواج یك فعل سیاسی محسوب می شده و موقعیتی بوده برای رشد و تعالی بخشی به قدرت فرد كه این مهم خود در نتیجه ائتلاف های خانوادگی جدید حاصل می آمده و میلی درونی و اختیاری بوده  نسبت به خان و مان و نه نسبت به علائق قلبی و فردی.

با وجود بر این آیا رواست این گونه استنتاج كنیم كه ازدواج در سازمان های سیاسی ، كما فی السابق، یك فعل سیاسی محسوب می شود؟ و مثلا ً آیا نمی توان گفت كه ازدواج میان شاهان و روسای ایالات عملا ً فعلی سیاسی است؟

بنابراین استنتاج تاریخی می توان اینگونه استدلال كرد كه ارتباط  میان اعضاء یك خانواده ی سلطنتی  ارتباطی بوده با نمودی سیاسی و با پیشینه ای بسیاركهن و البته بسیار محدود و آزار دهنده و با حداقل آیین ها كه در آن مصالحه ی ازدواج در حكم یك قرارداد سیاسی محسوب می شده و موافقت فرد در آن هیچگونه دخالتی نداشته یا در حداقل تاثیرگذاری بوده است.

سرتاسر ادبیات منظوم دوران قرون وسطا( بنا به گفته ی انگلس) انباشته است از درخواست شاه ِ پدر از فرزند پسر یا  دختر خود در چشم پوشی از میل درونی خویش. چراكه فرزند عملا  هیچ تمایلی به ایجاد زندگی مشترك با فرد مورد نظر شاه نداشته است.

به عنوان شاهدی بر این مدعا می توان به ذكر این مثال اكتفا كرد كه پسر و دختری به نام های فلان و بهمان به جهت تقدیس فرمان پدر تن به این ازدواج می دهند و می بینیم كه بنا به گفته ی انگلس نطفه ی شعر غنایی تحت عنوان " ترانه های دوستان" (1) كه انباشته است از سروده های خیانت آمیز افراد به همسرانشان چندان هم تصادفی به وجود نیامده. زیرا در یك ازدواج نه چندان آزادانه و صرفا ً سیاسی، خیانت به همسر رسمی در حكم یك انتقام بوده و خود با ایجاد یك رابطه ی سالم عاشقانه رخ می نمایانده و این خود دلیلی است بر این مدعا كه چرا الهام های شاعرانه درست در چنین مواقعی پا به عرصه ی وجود می گذاشته اند.

البته انجام این كار صرفا ً برای لذت بردن از فعل خیانت نبوده، چراكه خیانت در اصل برقراری یك رابطه ی حقیقی و عاشقانه بوده. حال آن كه  ازدواج رسمی تنها رابطه ای بوده سیاسی كه علاقه ی فرد در آن هیچ گونه تاثیری نداشته كه البته ما در تعریف و تحلیل خود از ساز و كار خانواده های قدیم دوباره به آن باز خواهیم گشت.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 12:20  توسط مهدی فتوحی  | 

 

خانه ای در پس کوچه های جامی. پشت سینما فرهنگ . ۱۳۸۵.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 12:22  توسط مهدی فتوحی  | 

 

شیکی(1867-1902)

 

hokusai3.jpg (110225 byte)

 

(1)

 

شگفتا

گل مینایی می شکند.

آوای نیمه شب.

 

(2)

 

در شب بهاری

چه خطابه ای است

آدمی زاده ی بی یاور را؟

 

(3)

 

سبک بار و سبک بار.

ای روان مردگان!

بازآیید و خویش را

تازه کنید.

 

(4)

 

باد خزانی.

می زی ایم و به هم می نگریم.

یکی دیگری را.

تو و من.

 

(5)

 

آغاز سال.

میان آسمان و زمین

شروع هماهنگی.

 

(6)

 

شب:

برف می بارد روی مرغابیان.

نارنگی های دریاچه ی کهن.

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 12:16  توسط مهدی فتوحی  | 

 

پس کوچه های محله ی بازار و گلوبندک پرند از خانه های قدیمی که تو را می برند به گذشته ی این کلان شهر. به گذشته ای که حافظه ی تاریخی ماست. به تصاویری که دارند فراموش می شوند. به خاطراتی که در دل دود و غبار ازدحام دارند خفه می شوند. به دیروز ها . به امروز های بی اعتنایی و به فرداهایی که نیامده فراموشند. این عکس را پارسال تابستان گرفتم. ۱۳۸۵ خورشیدی. کارگران نانوایی روبروی همین خانه می گفتند چندین سال پیش شخصی آمده بود اینجا. گویا از خارج آمده بود. مردی میانسال و می گفت: من در این خانه زاده شده ام؛ و با چه حسی این را تعریف می کرد و می کردند. انگار تمام تاریخ ایران را از دریچه ی این خانه به تماشا نشسته بوده است و بوده اند. راستی چرا رگ گردن ما از خراب کردن این خانه ها نمی جهد؟ چرا تعصبی برای حفظ اصالت ها نداریم؟ چرا مرام و مسلک حفظ آثار باستانی در ما نیست. مگر ناموس فقط زن و مادر و خواهر مایند؟ مگر ایران فقط خلاصه می شود در گستره ی جغرافیایی محدود به مدار فلان و  نصف النهار بهمان؟ ایران بدون تاریخ، بدون فرهنگ، بدون معماری، بدون شعر، بدون نمایش، بدون آشپزی، بدون آیین های طبیعی روستایی و شهری ، بدون تاریخ، بدون فلسفه، بدون ادبیات، بدون داستان و بدون موسیقی و...... چه ایرانی است؟ و ما چقدر در ساختن و باز پروراندن این همه مسوولیم؟ حد مسوولیت ما کجاست؟ بگویید. به من . به خود . به همه بگوییم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 13:12  توسط مهدی فتوحی  | 

 

هایکو ها

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

ماتسوئو باشو(1644-1694)

 

 

(1)

 

آبگیر قدیمی.

تالاپ قورباغه.

آوای آب.

 

(2)

 

خستگی.

در آستانه ی میهمانخانه

پیچک ها بر من.

 

(3)

 

بهار است

و تپه ای بی نام

در صبح مستور مانده.

 

(4)

 

بر شاخه ای خشک

زاغی.

شامگاه پاییزی.

 

(5)

 

بهار می گذرد

گیاهی میان پرندگان

و اشک ها در چشمان ماهیان.

 

 

 

(6)

 

جدایی.

خوشه های جو

در میان انگشتان

آزرده می شوند.

 

(7)

 

آغاز خزان.

در دریا و کشتزاران

سبزه ای تنها.

 

(8)

 

ملال زمستانی.

در جهانی یک رنگ

آوای باد.

 

(9)

 

سکوت.

در سنگ رخنه می کند

نغمه ی جیرجیرک.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 12:56  توسط مهدی فتوحی  | 

مطالب قدیمی‌تر