تبليغاتX
سکوت محض
ادبی، هنری، فرهنگی، اجتماعی
 

بهرام بیضایی به همراه دخترش نیلوفر بیضایی

 از این به بعد برای دوستانی که علاقمند به آثار مهم ادب معاصر هستند و نمی خواهند کتاب بخرند لینک چند کتاب را می گذارم. بد نیست حداقل این گونه میزان مطالعه مان را افزایش دهیم. پست نخست را اختصاص می دهم به فیلمساز و نمایشنامه نویس و پژوهشگر معاصر " بهرام بیضایی" . من خودم وقتی در ایران بودم برای به دست آوردن برخی از این متون تمام کتابفروشی های جلوی انقلاب را زیر و رو می کردم. هنوز هم در شگفتم که چرا جناب بیضایی مقاله های خودشان را چاپ دوباره نمی کنند؟ باری صحبت در این خصوص زیاد است . برویم سر اصل مطلب. لینک ها را با نام کتاب ها می گذارم. امیدوارم بتوانید داونلود  کنید.

۱- آرش:

http://www.shafighi.com/forum/showthread.php?t=638

۲- هدایت:

http://dibache.com/text.asp?cat=3&id=4

۳- مجلس قربانی سنمار

http://www.adabkade.com/library/beyzaee/sanmar/01.html

۴- مرگ یزدگرد

http://www.adabkade.com/library/beyzaee/marge-yazdgerd/01.html

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 18:7  توسط مهدی فتوحی  | 

 

میدان حسن آباد یا هشت گنبدان سابق در روز سیزده فروردین ۱۳۸۵.

گاهی اوقات با خودم فکر می کنم چه می شد در این میدان زیبا هم مثل میدان نقش جهان اصفهان خودمان یا تمام میدان های مهم ایتالیا و شهرهای اروپا رفت و آمد ماشین های سواری و باری ممنوع می شد؟ بورس پیچ و مهره را هم منتقل می کردند به یک جای دیگر تهران و صنایع دستی و چیزی شبیه به آن را در این میدان عرضه می کردند یا حتا قهوه خانه هایی و کافه هایی ایجاد می کردند برای اهل تهران و گردشگران و مسافران. کاری شبیه همانی که با بازار میوه و تره بار طاهری تهران کردند و منتقلش کردند به بازار بزرگ میوه ی تهران در بهشت زهرا برای این مکان لازم است. در همین ایتالیا چنین میدان هایی را از چهار طرف مسدود می کنند و در آنها مراسم های ملی و میهنی و مذهبی برگزار می کنند. خیلی هم به خودشان می بالند که ما چنین جاهایی را در شهرهایمان داریم. آنوقت ما داریم و قدرش را نمی دانیم. کاش اسمش را هم می گذاشتند همان اسم قدیم می ماند.  اگر دست من بود همان کاری را می کردم که شهرداران سابق با مجموعه ی باغ ملی کردند. مگر از آنجا هم ماشین رد نمی شد؟ خب چه کردند؟ چه ایرادی دارد با حسن آباد هم همان کار را بکنند؟ مگر ما نمی توانیم در تهران خودمان جایی داشته باشیم به نام مرکز تاریخی؟ مگر ما چه مان کمتر از این چشم آبی هاست؟ شما تصور کنید اگر این مکان از آنچه پیرامونش را گرفته پاک شود و مثل میدان نقش جهان اصفهان مردم قدرش را بدانند و چند کافه ی تمیز و قهوه خانه ی سنتی و رستوران معتبر و پاکیزه در آن ایجاد شود چه تفریحگاه و تفرجگاه دلنشینی خواهد بود؟ فعلا ً تصور کنید و خیالش را دهان به دهان بگردانید تا ببینیم چه کسی و چه وقت به آن جامه ی عمل می پوشاند؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 8:48  توسط مهدی فتوحی  | 

 

30- آموختن خاموشی

 

شاگردان مدرسه ی تن دای حتا پیش از آن که ذن وارد ژاپن شود نیز عادت به تمرین تمرکز داشتند. چهار تن از آنان که دوستانی صمیمی هم بودند، با هم قرار گذاشتند تا هفت روز مراقبه کنند. روز نخست هر چهار نفرشان خاموش ماندند. تمرین تمرکز آنها شروع خوب و امیدوار کننده ای داشت. امّا وقتی شب فرا رسید و چراغ های پیه سوز شروع کردند به پت پت کردن، یکی از شاگردان نتوانست خود را نگاه دارد و به یک خدمتکار گفت : سوی آن چراغ را میزان کن. شاگرد دوم همین که سخن او را شنید شگفت زده گفت: ما نباید حتا یک کلمه هم بر زبان بیاوریم . نفر سوم گفت: شما هر دو احمقید. چرا صحبت کردید؟ و چهارمی گفت: من تنها کسی هستم ( از شما) که ( هیچ) حرفی نزد.

 

31- خواب قیلوله

 

استاد سوئن شاکو، وقتی شصت و یکسال داشت این جهان را ترک گفت و با کاری که در طول زندگی خود کرد ، آموزه های عظیمی  بر جای گذاشت، بسیار غنی تر از همه ی آنچه که استادان ذن ( پیش از او ) بر جای گذاشته بودند. در تمام طول تابستان مریدان او می توانستند در طول روز بخوابند. اما او صبر می کرد تا بقیه بخوابند و حتا یک دقیقه از وقت خودش را هم تلف نمی کرد. وقتی دوازده سال داشت و داشت فلسفه ی تن دای را می آموخت، در یکی از روزهای تابستان، وقتی استادش نبود، هوای دم کرده چنان احساس خستگی اش را تشدید کرد که (بلافاصله) روز زمین دراز کشید و خوابش برد. سه ساعت گذشت و ناگهان از صدای ورود استاد به اتاق از خواب پرید. اما دیگر دیر شده بود. او آنجا در کنار درگاهی در دراز کشیده بود. اما استاد نجواکنان گفت: مرا ببخش. مرا ببخش. و با دقت از روی بدن سوئن رد شد. انگار بخواهد با یک مهمان محترم رفتار کند. از همان روز به بعد بود که دیگر سوئن عصرها را نخوابید.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 8:41  توسط مهدی فتوحی  | 

 

میدان حر تهران. ۱۳۸۵. خیلی از دوستان نمی دانند این تندیس چیست. خیلی ها هم می دانند. برای آنها که نمی دانند می گویم بروند یکبار سری به شاهنامه بزنند. به داستان ضحاک، تا بدانند چیست. به خدا گران هم نیست. بروید میدان انقلاب ، انتشارات امیر کبیر. از مجموعه ی داستانهای کهن ادب پارسی، داستان ضحاک را بگیرید. جلد طوسی رنگی دارد. یادم نمی آید چه کسی آن را گزینش و بازنویسی کرده. حدودا ً سی چهل صفحه است. واژگان دشوارش را هم زیرنویس گذاشته. سر جمع دویست تومان هم نمی شود. البته اگر قیمتش را تغییر نداده باشند. ولی وقتی خواندید یکی از پایه ای ترین داستان های شاهنامه را خوانده اید. آنجا متوجه می شوید که این تندیس مربوط می شود به جنگ میان گرشاسب و آژی دهاک در آخرالزمان. فکر نمی کنم کار سختی باشد. اصلا ً این مجموعه ای که انتشارات امیر کبیر منتشر کرده همه اش خواندنی است. گزیده هایی است از ادب کهن فارسی با پانویس و لغت های دشوار. اکثر کسانی هم که آن ها را گردآوری کرده اند ادیب بوده اند. این را به دوستانی می گویم که علاقمند ادب اند و دستی در نوشتن دارند. قطعا خواندن این متون به نوشتار شما ارج و اعتبار می بخشد. فراموش نکنید. 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 12:29  توسط مهدی فتوحی  | 

 

1

 

si diffonde

il profumo della sera

dalla bocca dell’edera

 

عطر شب

از دهان پیچک

گسترده می شود 

 

 

2

 

mi spolvero la mente

con una canzone crescente

che ancora  non si sente

 

ذهنم را

با موسیقی  رویانی

غبارروبی می کنم

که هنوزش نمی توان شنید

 

3

 

te lo faccio finta

che da un concetto profondo

la mia poesia e’ incinta.

 

به تو وانمود می کنم

که شعرم

از درونمایه ای ژرف

آبستن است

 

4

 

il cavallo, volando

mi si accorda,mi conferma, mi accorda,

ti capisco ti capisco ti capisco…..

 

اسب

پروازکنان مرا تصدیق می کند

تایید می کند و همنوایم می شود 

درکت می کنم . درکت می کنم. درکت می کنم

 توضیح: من از اصطلاح ایتالیایی درکت می کنم استفاده ی نام آوایی کرده ام. تا صدای سمضربه ی اسب تداعی شود. کاری که ناظم حکمت در زبان ترکی با صدای سمضربه ی اسبها کرده است. در ایتالیایی درکت می کنم تی کاپیسکو تلفظ می شود و تداعی گر سمضربه ی اسب است

 

5

 

scivola sulla faccia

la lacrima

ed

ondeggia

lo specchio della vita

 

اشک بر گونه می لغزد

و آینه ی زندگانی موج بر می دارد 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 12:11  توسط مهدی فتوحی  | 

 

۱۳۸۵. همایش راین. در موزه ی فرش ایران با بچه های انجمن فرآوران. نوازنده ی جنوبی در حین نواختن داشت می رقصید و من ازش عکس گرفتم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 17:36  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

فیلم کوتاه " ایرها چیستند؟" را پیرپائولو پازولینی حدودا ً سی سال پیش ساخته و جزء آثاری است که کمتر دیده و بحث شده. من وقتی ایران بودم خیلی دنبالش گشتم و نیافتمش. وقتی هم که ایتالیا آمدم باز هم دمبالش بودم و نمی یافتمش تا این که اتفاقا ً در اینترنت پیدایش کردم. چند روز بعدش هم اتفاقا ً یکی از شبکه های تلویزیون ایتالیا ( رته کواترو) آن را نشان داد. بازیگران این فیلم توتو، چیچو اینگراسیا، فرانکو فرانکی و نینو داولی هستد. ترانه ی این فیلم را دومنیکو مودونیو خوانده و خودش هم نقش خواننده را بازی کرده. فیلم را در سه لینک جداگانه برایتان می گذارم. امیدوارم بتوانید ببینید. خوانده ام که حدود دهه ی چهل شمسی بهرام بیضایی هم نمایشنامه هایی نوشته و اجرا کرده که در آنها عروسک های خیمه شب بازی را انسان ها جان می بخشیده اند. دقیقا ً همان کاری است که پازولینی در این فیلم کرده و داستان اتللو ی مغربی شکسپیر را به صورت خیمه شب بازی البته با بازیگران واقعی اجرا کرده. اگر توانستید که فیلم را ببینید خوشا به حالتان و اگر نه بروید و سه نمایشنامه ی عروسکی بیضایی را بخوانید که هیچ از این اثر پازولینی کم ندارد. ترجمه و اصل ترانه ی مودونیو را هم که شعرش را خود پازولینی سروده ، برایتان می گذارم و لینک صفحه ای را از سایت پازولینی که می توانید از آنجا آهنگ را داونلود کنید.

http://www.youtube.com/watch?v=ooRBxoN-dm8&mode=related&search=

http://www.youtube.com/watch?v=cSn2Ceh336k&mode=related&search=

http://www.youtube.com/watch?v=pjlTcL8gNnM&mode=related&search=

صفحه ی مربوط به داونلود ترانه ی فیلم

در پایان صفحه روی عبارت  versione originale که به رنگ قرمز نوشته شده کلیک کنید و با برنامه ی مدیا یا ریل پلیر می توانید آهنگ را داونلود کنید.

http://www.pasolini.net/cinema_cosasononuvole.htm

 Pasolini[1]

متن ترانه ی فیلم

 

اگر تو را دوست نمی دارم

لایق نفرینم

وگر اینگونه نباشد

دیگر

هیچ نخواهم فهمید.

همه ی عشق دیوانه ی مرا

آسمان بر باد می دهد

آری اینگونه است.

آه! اما چمن

از رایحه ای

که لرزه ای در دل من می افکند،

به طرز خوشایندی لطیف است.

آه! آه! تو هرگز زاده نشده ای

و همه ی عشق دیوانه ی مرا

آسمان بر باد می دهد.

دزدزده ای که می خندد

چیزی از دزد می رباید

اما دزدزده ای که می گرید

چیزی از خویشتن خویش می رباید

اما من به شما می گویم

همین که خنده به لب آورم

تو دیگر گم نخواهی شد.

لیک این ها تنها کلماتند

ومن هرگز حس نکرده ام

که قلبی

قلبی رنجور

با شنیدن

درمان شود

و همه ی عشق دیوانه ی مرا

آسمان بر باد می دهد.

 

 

Il testo originale di Pasolini
Pier Paolo Pasolini. Per il cinema, tomo secondo, I Meridiani, Mondadori 2001.

Ch'io possa esser dannato 
se non ti amo. 
E se così non fosse 
non capirei più niente. 
Tutto il mio folle amore 
lo soffia il cielo 
lo soffia il cielo... così.

Ah! Malerba soavemente delicata 
di un profumo che dà gli spasimi! 
Ah! ah! tu non fossi mai nata! 
Tutto il mio folle amore 
lo soffia il cielo 
lo soffia il cielo... così.

Il derubato che sorride 
ruba qualcosa al ladro, 
ma il derubato che piange 
ruba qualcosa a se stesso. 
Perciò io mi dico 
finché sorriderò 
tu non sarai perduta. 

Ma queste son parole 
e non ho mai sentito 
che un cuore, un cuore affranto 
si cura con l'udito.  
Tutto il mio folle amore 
lo soffia il cielo 
lo soffia il cielo... così

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 19:35  توسط مهدی فتوحی  | 

 

سر در پاساژی در خیابان ناصرخسرو تهران. ۱۳۸۵.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 12:34  توسط مهدی فتوحی  | 

 

قصه ی سوم

 

روزی روزگاری سه خواهر دم بخت با پدر و مادرفقیرشان در خانه خرابه ای زندگی می کردند و منتظر بودند بخت بهشان رو کند و گره شان وا شود و شوهری برایشان پیدا. باری گذشت و گذشت تا این که بالاخره روزی خواستگاری برای دختر اول خانه پیدا شد. مادر پسره به خانه شان آمد و با احترام و آبرو او را به خانه ی خود برد و به او گفت: ببین دخترجان! من تو را به عقد پسرم در می آورم امّا شرط دارد .اینجا، تو این خونه، مال و منال و کلفت و نوکر و خلاصه همه چی هست الّا شوهر. اگر راضی می شوی بیا اینجا زندگی کن. ولی باید دور پسرم و خانواده ی خودت را خیط بکشی. دختر که توقع چنین چیزی را نداشت با عصبانیت گفت: منو مسخره کردین؟ من هیچ کدوم اینا رو نمی خوام وقتی شوهر نباشه ؛ و با اوقات تلخ خانه ی مادرپسر را ترک کرد و رفت. مادر پسر که از رو نرفته بود، دوباره به خانه ی آنها آمد و این بار دختر دوم را از پدر و مادرشان خواستگاری کرد. دختر دوم هم که قضیه را از خواهر بزرگتر خود شنیده بود قبول نکرد و هنوز حرف مادرپسر تمام نشده یک نه ی جانانه کوبید توی دهن مادرپسر و دهنش را بست. تا این که مادر پسر رو کرد به خواهر کوچکتر و از او پرسید دخترجان! تو چطور؟ تو حاضری در عوض دوری از پسرم و قوم و خویشت، با مال و منال و کلفت و نوکر بسازی؟ من مثل ریگ پول می ریزم کف پات . دختر سوم که از آن چکه ها بود من ّ و منّی کرد و گفت: اختیار من دست بزرگترهام است. مادر و پدر که می دانستند اگر یکی از این دخترها را به یک آدم پولدار بدهند نانشان روغنی می شود با لحنی که نه رضایت است و نه نارضایی رو کردند به دختر و در جریان یک خرده جنگ زرگری از این قرار لب کلام را بهش گفتند :

پدر: دخترجان! تو باید خوب فکرهات را بکنی. آدم نباید بی گدار به آب بزند. اونجا شوهری در کار نخواهد بود ولی همه ی زندگی که شوهر نیست. آدم باید فردا برای گور و کفنش پس اندازی هم داشته باشه. از قدیم گفتن : بی مایه فطیره .

و مادر: مثلا همین بابات، تو این سی سال زندگی مشترک چه گلی به سر من زده؟ از وقتی پامو گذاشته م تو خونه ش همه ش بشور و بپز و بدوز و بروب و بمال. اگه مال و منالی می داشتم فکر کردی زن یکی مثل بابات می شدم؟ اصلآ . مگه عقلم کم بود؟ مشت مشت اشرفی خرج می کردم و به ریش هرچی مرده می خندیدم.

و پدر : زن! جلوی غریبه ها خجالت بکش. استغفرالله . خلاصه  بابا جان ! خود دانی. هر گلی زدی به سر خودت زدی. می بینی که ؟ ما آفتاب لب بومیم.

باری دختر که از لحن کلام پدر و مادر فهمیده بود آن ها به این وصلت تمایل دارند، سر به زیر انداخت و با گونه های از خجالت سرخ، گفت: بذارین فکرهامو بکنم بهتون خبر می دم.

مادرپسر که منتظر همین کلام بود آنی بُل گرفت و گفت: مبارکه ایشالله  و یک سینی نان برنجی را که خودش پخته بود از زیر چادرش بیرون کشید و گفت: بفرمایید دهنتونو شیرین کنید و پس از این که همه دهنشان را شیرین کردند، از گره گوشه ی چارقدش یک سینه ریز نقره درآورد و گفت: این هم پیش کشی مادردوماده به عروسش. باری مراسم را به دور از چشم داماد به صورت غیابی برگزار کردند و دختر به خانه ی بخت رفت بی آن که شوهرش را دیده باشد و بی آن که حتا کسی از اعضای خانواده اش اجازه ی دیدار او را داشته باشند. شب عروسی مادرپسر که نمی خواست عروسش در آن خانه احساس غریبگی کند آمد ودر گوش دختر گفت: به همه ی اون چیزهایی که اسم بردم یه شوهر هم اضافه کن. این یه امتحان بود ولی نباید به کسی بروز بدی و دست دختر را در دست پسرش گذاشت و فرستادشان داخل حجله. باری چند هفته ای گذشت و پدر و مادر دختر دیدند هیچ خبری از دختر و مادرشوهرش نشد. خلاصه دو خواهر بزرگتر را به در خانه ی او فرستادند تا او را به خانه بکشانند و ته و توی قضایا را بیرون بیاورند. آنها هم با کلک به مادرپسر گفتند ما رسم داریم بعد از عروسی عروس و داماد را پاگشا کنیم. حالا که دامادی در کار نیست لااقل دخترمان را که می توانیم پاگشا کنیم . مادرپسر که می خواست زرنگی عروسش را محکی بزند گفت: خود دانید. از دخترتان بپرسید آیا اصلا ً دلش می خواهد بیاید یا نه؟ و عروس را صدا زد. عروس هم که از حیله ی مادرشوهرش آگاه شده بود گفت: برو به خواهرهام بگو من از وقتی شوهر کرده ام اختیارم دیگر دست شوهرم است. بدون اجازه ی او آب هم نمی خورم. هر چه او بگوید. خواهرها که از شنیدن این جمله شاخ درآورده بودند گفتند اختیارت دست شوهرت است؟ کدام شوهر؟ و مادرشوهر که از زرنگی دختر که هم فرمان او را اجرا کرده بود و هم به خواهرانش فهمانده بود شوهر دارد خوشش آمده بود گفت: پسرم دیگر. شماها که انقدر خنگ نبودید. دخترها که از شدت حسادت و از این که می دیدند بخت هردوشان یک دفعه ازشان روگردانده و به خواهرشان رو کرده ؛  دیگ آب جوش به سر گذاشته بودند، گفتند حالا شما لطف کنین از این داماد اجازه بگیرین ببینین می ذارن ما خواهرمونو ببریم خونه ی باباش یا نه؟ مادرپسر هم گفت: باشد بعد . من خودم می رم بازار بهش می گم و اجازه ی خواهرتون رو ازش می گیرم. ولی پسرم خونه ی شما بیا نیست. گفته باشم. باری بعد از ظهر دوباره خواهرها به در خانه ی خواهرشان رفتند و دیدند شوهرش اجازه داده و او آماده شده و بقچه بندیل خودش را بسته که بیاید خانه ی پدری اش.

خلاصه دختره همراه خواهرهاش رفت و چند روزی در خانه ی پدر ماند و برایشان پول و غذا و پوشاک برد و گل گفتند و گل شنفتند تا این که دختره دلتنگ شوهرش شد و گفت من دیگر باید بروم. شوهرم عصبانی می شود. مادر و پدرهم دو خواهر را با او روانه کردند تا او تنها به خانه نرود تا دامادشان فردا بگوید زن من را تنها فرستاده اید خانه. در راه بازگشت از خانه ی پدری ، آنها کنار چشمه ای توقف کردند تا آبی بنوشند و نفسی تازه کنند. چوپانی آنجا داشت گوسفندانش را آب می داد. از آن مردهای قلچماق گردن کلفت زورگو بود. آمد طرف آنها و گفت: هر زنی بخواد از اینجا رد شه و آب برداره باید یه بوس به من بده. خواهر اولی و دومی که دلشان هم غنج می زد برای این کار بوس را دادند و آبی نوشیدند اما خواهر کوچکتر با عصبانیت گفت: بوس من صاحب دارد و مال هر ننه قمر پاچه ورمالیده ای نیست که بخواهد به زور از مردم بستاند. چوپان که از این کلفت گویی ها عصبانی شده بود جوش آورد و با چوبدست چوپانی ش کوبید به سر او و دختر ناغافل مرد. بله مرد. به همین سادگی. چوپان هم که انگار یک گرگ را با چوبدستش کشته راهش را کشید و رفت سراغ بز و گوسفندهاش. خواهرها که از ترس داشتند پس می افتادند گفتند چه کنیم چه نکنیم که خواهر بزرگتر گفت: لباس ها و طلاهاش رو بر می داریم و تنش را تکه تکه می کنیم و دفن می کنیم زیر یکی از این درختهایی که کنار چشمه ست و می گوییم ما تا شهر او را رساندیم و برگشتیم. باری وقتی داشتند تن دختر را تکه تکه کردند بوی خون شیری را به آنجا کشاند. دخترها که ترسشان چند برابر شده بود دل خواهرشان را از سینه بیرون آوردند و انداختند جلوی شیر و شیر آن را به دندان گرفت و دور شد و آنها با عجله بقیه ی بدن او را زیر درخت بیدی دفن کردند و برای این که نشان درخت را گم نکنند گیسوان دختر را بریدند و بستند به شاخه ی بید و رفتند. در راه به یک کاروان عرب برخوردند و لباس ها و طلاهای او را به کاروان عرب ها فروختند تا کسی از قتل خواهرشان باخبر نشود. خانواده ی پسر هم که گمان می کردند دخترشان خانه ی پدرش است، خیالشان جمع بود . اما بشنوید از این که دخترها وقتی داشتند تن خواهرشان را تکه تکه می کردند قطره ای از خون او چکید پای یک ساقه ی نی و نی قد کشید و بلند تر شد وسری در آورد میان نی های کنار چشمه. چند روز بعد همان چوپان که در همان حوالی سرش به گوسفندهاش گرم بود وقتی همچین نی خوبی را دید کارد را از پر شالش در آورد و نی را به اندازه ی هفت بند برید و با داغ و درفش یک شمشال خوب ازش ساخت. یک چند وقتی گذشت و  مادرشوهر دختر که از غیبت زن پسرش نگران شده بود آدم فرستاد سراغ عروسش که چرا نمی آیی خانه ی شوهرت؟ شوهرت نگران شده. اما آن کسی که آمده بود در خانه ی آنها با دو خواهر روبرو شد و آنها به او گفتند ما که فرستاده بودیمش. مگه نرسیده خانه؟ و پیک بدبخت با ناراحتی و نگرانی به خانه ی پسر آمد و خبر بد را به آن ها داد که خواهر های دختر می گویند ما تا شهر آوردیمش و آنجا او از ما خداحافظی کرد و رفت و ما دیگر ازش خبر نداریم. باری یک قشقرقی در خانه ی پسر به پا شد که نگو. پسر بدبخت از ترس بی آبرویی مریض شد و کار و کسب را بوسید و گذاشت کنار و ماند در خانه و خانه نشین شد ومادر پسر هم از بیم رسوایی راهی شهر و دیار خود شد. باری روزی همان چوپان که به غیر از کار چوپانی نی هم می ساخت و در شهر می فروخت اتفاقی به در خانه ی پسر رفت و دق الباب کرد و گفت: نی ، نی لبک، شمشال، نی جفتی نمی خوای صابخونه؟ پسر که یک سینه درد نگفته داشت برای این که بتواند درد خودش را در ناله ی نی خلاصه کند دست انداخت تو خورجین چوپان و همان نی را که از خون زنش سیراب شده بود برداشت و سکه ای کف دست چوپان گذاشت و در را بست و رفت در کنج خلوت خود نشست و نی را به لب گذاشت. اما همین که خواست انگشت بر سوراخ نی بگذارد شنید که صدایی می گوید:

بزن شوهر، بزن شوهر. چه نیکو می زنی شوهر.

دلم را بر اسد دادند و رختم را عرب پوشید.  

تنم را زیر گل کردند  و  مویم ماند بر آن بید .

بزن شوهر. بزن شوهر که نیکو می زنی شوهر.

مرد که از شنیدن این ناله از درون نی از تعجب شاخ در آورده بود. دوباره در آن دمید و دید دوباره همان ناله از درون آن بر می خیزد. بلند شد و با زانو نی را شکست و دختر تلپی از درون نی افتاد بیرون و سیر تا پیاز ماجرا را برای شوهرش تعریف کرد. شوهر که از کار چوپان و خواهرها حسابی کفری شده بود، اول رفت سراغ چوپان و دخل او را آورد و بعد فرستاد سراغ  خواهرها و گفت: من احتیاج دارم یکی بیاید کارهای خانه ام را سر و سامان بدهد. ما دیگر با هم قوم و خویش شده ایم .خودی باید به درد خودی برسد نه غریبه. بهتر است شما بیایید اینجا و دستی سر خانه و زندگی خواهرتان بکشید. دخترها هم که از خدا می خواستند همچین فرصتی برایشان پیش بیاید خودشان را هفت قلم آب و گیرا کردند و راهی خانه ی پسر شدند تا ببینند بخت کدامشان گفته. از طرف دیگر عروس خانه هم که می خواست حال خواهرهایش را جا بیاورد خودش را حسابی ساخت و بر تختی مرصع منتظر خواهران بی وفایش نشست. خواهرها هم که روحشان از موضوع خبر نداشت شلنگ اندازان راهی خانه ی دامادشان شدند. در زدند. داماد آمد پشت در . در را نیم باز کرد و گفت: شما چطور دلتان آمد تن خواهرتان را تکه تکه کنید و دلش را بدهید به شیر و تنش را زیر درخت بید دفن کنید؟ چطور توانستید رخت و طلاهاش را بفروشید به عرب ها؟  دخترها که از تعجب دهانشان باز مانده بود زدند به در حاشا : کی همچین چیزی گفته؟ کی همچین چیزی گفته؟ که پسر در را باز کرد و خواهر کوچکتر که روی تخت نشسته بود و داشت با باد بزن خودش را باد می زد گفت: حالا چرا نمی فرمایین تو دم در بده؟ خدا روز بد نیاورد خواهر ها همین که چشمشان افتاد به خواهرشان از ترس دو تا پا داشتند دو تا دیگه قرض کردند د ِ برو که رفتیم حالا ندو کی بدو. پسر هم که نمی خواست ازشان عقب بماند چماقی را که از قبل پشت در قایم کرده بود برداشت و پشت سرشان دوید و تا می خوردند به کت و کولشان کوبید تا آنجا که جانشان در آمد و ریغ رحمت را سرکشیدند.

 

 

راوی بتول باروتی – 81 ساله . بی سواد

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 12:27  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

به دوستانی که به اینترنت با سرعت بالا دسترسی دارند توصیه می کنم فیلم زیر راببینند. این امکان را از دست ندهید. متن این فیلم اثری مهم در تاریخ نمایش ایرانی است. در باره ی این اثر و متن آن و فیلم ساخته شده از روی آن و کارگردان آن بهرام بیضایی و اجرای صحنه ای  آن در مقاله ای جدا به تفصیل خواهم نوشت. لینک فیلم را در دو بخش در زیر می گذارم. امیدوارم بتوانید ببینید.

http://video.google.com/videoplay?docid=2331545630858249908&q=yazdgerd

http://video.google.com/videoplay?docid=-78067743311420184&q=yazdgerd

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 14:12  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

خانه ای در محله ی قلمستان امیریه. ۱۳۸۵.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 11:4  توسط مهدی فتوحی  | 

 

قصه ی دوم

 

روزی جن که هوس آزار مردم به سرش زده بوده به در خانه ی کل افرا که با عهد و عیال و خانه و خانواده ش نشسته بود به شب چره؛ می رود و به او می گوید: کل افرا آی کل افرا ! آب گشته آسیابت. بجمب نشه خرابت. من خر سفیدمو بستم دم در. بردار و با اون جلدی برو آسیاب که خان و مانت رو آب برد . کل افرا هم سراسیمه می پرد پایین و در را باز می کند و خر سفید را می بیند و می پرد روی خر و هن می کند و راه می افتد تا ببیند چه خاکی به سرش ریخته و در آسیابش چه پیش آمده. از قدیم گفته اند : سپلشک آید و زن زاید و مهمان گرامی ز در آید. در راه می بیند حسابی تنگش گرفته و نمی تواند تحمل کند. تندی از خر می پرد پایین و همین که دست به بند تنبان خود می برد تا آن را باز کند و بند کمرش را شل، خره غیبش می زند و آب می شود می رود زیر زمین. حالا کل افرا هی اینور را نگاه می کند هی آنور را. هی هین می کشد هی حیوان را صدا می زند. نه. خره پیداش نیست. چه کنم چه نکنم که شستش خبردار می شود که او وقتی بند تنبان را باز می کرده خره غیبش زده و بو می برد بعله؛ خره جن بوده. بسم اللهی می گوید و پیاده راه می افتد و می رود طرف آسیاب و می بیند آب از آب تکان نخورده و همه چیز سر جایش است. بو می برد آنی هم که خبر آب افتادن در آسیاب را برایش برده بوده جن بوده؛ بسم الله دیگری می گوید و راهی می شود طرف خانه و در راه مدام بسم الله می گفته تا خودش را از شر جن بدجنس نجات بدهد.

 

 

 

راوی عبدالحسین باروتی

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 11:1  توسط مهدی فتوحی  | 

 

از امروز می خواهم هر چند وقت یکبار یک داستان عامیانه، از مجموعه ی پژوهش های خودم را از فرهنگ کوچه در این وبلاگ قرار دهم. این پژوهش که دیگر گمان می کنم عمرش به دهسال رسیده هنوز ادامه دارد و فکر می کنم حالا حالا هم ادامه خواهد داشت. شما هم اگر هر کدام بتوانید به قدر توان و همت خود از این دریا قطره ای جمع کنید کاری کرده اید کارستان. وقت را از دست ندهید. قلم و کاغذی بردارید و بروید خانه ی اقوام و آشنایان و ازشان بخواهید متل ها ، داستان ها، ترانه ها، بازی ها، شوخی ها، نمایش ها، آهنگ ها، و حتا خاطره های خود را از روزگاران قدیم برایتان بگویند تا شما بنویسید. مطمئن باشید روزی به دردتان خواهند خورد. گمان می کنم این کار از یاوه نویسی در وبلاگ به مراتب ارزشمند تر و ماندگارتر خواهد بود. خواهش دیگری هم داشتم از دوستانی که دوربین دیجیتال دارند. چرا از دوربین هایتان استفاده نمی کنید. بروید و از بازمانده های فرهنگ در کوچه و خیابان های شهرهایتان؛ هر کجا که باشد، عکس بگیرید. کاری ندارد. بگذارید لااقل وبلاگ شما به عکس های خودتان مزین شود. کاری ندارد که... زوم... کلیک... همین. به راحتی هم می توان در رایانه ریخت. حداقل اینگونه قسمت های نادیده و فراموش انگاشته شده ی زندگی ما ثبت و نگهداری می شود. بجنبید که وقت تنگ است و هیولای مدرنیسم دارد همه چیز را می خورد و از بین می برد. بجنبید.

 

 قصه ی اول

 

 روزی سه خواهر دم بخت پشت پنجره ی باز خانه شان مشغول صحبت با هم بودند. پسری بازاری داشت از آن جا می گذشت. دید صدای چند دختر جوان از پشت پنجره به گوش می رسد. فالگوش ایستاد تا ببیند  چه می گویند. شنید که یکی از خواهرها  که از بقیه بزرگتر هم است از خواهر وسطی اش می پرسد: تو چقدر عقل داری؟  و آن یکی جواب می دهد: من قد یه ملاقه عقل دارم؛ دوباره خواهر بزرگتر از خواهر کوچکترش همین سوال را می پرسد و او جواب می دهد: من قد یه لیوان عقل دارم؛ امّا خودش می گوید: ولی من قد یه انگشت دونه عقل دارم. پسر که همه ی حرفها را مو به مو از پشت پنجره شنیده بوده تندی می رود خانه و به مادرش می گوید: همین الان برو خانه ی فلان کس و دختری را که عقلش به اندازه ی یک انگشت دانه است، برای من خواستگاری کن. خلاصه مادره می رود خواستگاری و دختره را برای پسرش می گیرد و بعد از چند وقت بساط عروسی را می چینند و دست دختر را در دست پسر می گذارند و راهی شان می کنند خانه ی بخت. داماد هم که از قبل برای خودش خانه ی ای خریده بوده ، عروس را به خانه ی خودش می برد و بعد از مراسم و مهمانی و راهی کردن مهمان ها به خانه ی خودشان،دختر را فرا می خواند و بهش می گوید: تو توی این خونه هرکاری خواستی می تونی بکنی ولی حق نداری پاتو از خونه بذاری بیرون و حق هم نداری هیچ کس و حتا پدر و مادرتو بدون اجازه ی من به خونه بیاری. حالیت شد؟ حالا اون یه انگشت دونه عقلت رو به کار بنداز تا دست از پا خطا نکنی وگرنه پشت گوشت رو دیدی منم دیدی. باری  چندی با هم به خوبی و خوشی زندگی می کنند تا این که یک سفر کاری برای مرد پیش می آید . پس می آید سراغ زنه و بهش می گوید: من باید برم یه سفر طولانی. باید از اینجا زعفرون ببریم هندوستان بفروشیم و از اونجا باید ادویه ببریم چین و اونا رو اونجا آب کنیم و از اونجا پارچه بیاریم ایران. چند سال ممکنه این سفر طول بکشه. به اندازه ی این چند وقت که نیستم آذوقه می خرم می ذارم تو خونه باشه . حواست رو خوب جمع کن. نبینم بدون اجازه ی من دست از پا خطا کنی ها. خلاصه ببینم با خونه و زندگیم چه می کنی؟ نبینم این زن و دخترای غریبه رو آورده باشی تو خونه م که حالتو جا می یارم؛ و می گذارد و می رود و در خانه را هم از پشت قفل می کند و کلید را هم با خودش می برد. دختر که از قضا حامله هم بوده یک چند وقتی در آن خانه تک و تنها می ماند و به در و دیوار خیره می شود تا این که می بیند نه این طوری نمی شود. باید چاره ای اندیشید. آدمکی از خمیر درست می کند اسمش را مادربزرگ می گذارد و هر روز صبح می رود و شروع می کند با او درد دل کردن. هر وقت در مورد کاری می خواسته مشورت کند سراغ او می رود و با یک صدای ساختگی خودش جای او حرف می زند تا بتواند حواسش را در مورد زندگی اش جمع و جور نگه دارد و دیوانه نشود. هر وقت دلش گرفته بوده  می آید سراغ خمیر و می پرسد: مادر بزرگ من چی کار کنم؟ و خودش جای مادر بزرگ می گوید : خمیر کن. نان بپز. بروب و مدارا کن. روزی از کوچه صدای جیغ و غوغای مرغ و خروس به گوشش می رسد: جلدی می آید سراغ خمیر و ازش می پرسد: مادربزرگ من چه کنم و خودش جای مادربزرگ می گوید: برو روی بام ببین می توانی چند تا شان را بخری؟ می پرسد چه جوری بخرمشان؟ و مادربزرگ می گوید یه طناب بردار ببند به یه سبد از بام بفرست پایین . پول را توش بگذار و مرغ و خروس ها را با آن بکش بالا. باری چنین می کند و چند تا مرغ و خروس گل باقالی می خرد و در حیاط خانه ول می کند . به همین ترتیب بقیه ی مایحتاج خانه اش را به همراه چند برّه و بزغاله و گوساله می خرد و در حیاط خانه ول می کند. صبح و شب منتظر صدای دستفروش می نشسته تا دستفروش پیداش شود و در سبدش چیز تازه ای بگذارد. باری چند وقت می گذرد و درد دختر شروع می شود. می آید سراغ مادربزرگ ازش می پرسد: مادربزرگ دارد درد زایمانم شروع می شود چه کنم . می گوید همه چیز را آماده کن بگذار کنار اتاق تا وقت زا برسد.  قابلمه و دیگ و پنبه و آجر و قیچی و همه چیز را آماده می کند و می گذارد دم دست تا وقت زایمانش می رسد. با همان درد خودش را می کشد روی بام و از دور همسایه را صدا می زند و می گوید همسایه یه لطفی بکن برو خانه ی قابله و بیارش اینجا من دارد وقتم می شود. همسایه هم که از وضعیت دختر دلش کباب شده بوده جلدی می رود سراغ قابله او را می آورد و با نردبام او را می فرستد توی حیاط خانه ی دختر و قابله بچه را به دنیا می آورد و بعد از چله بری و حمام زایمان می رود پی کارش و به خوبی و خوشی قضیه تمام می شود و راهی خانه و زندگی اش می شود.  چند سالی می گذرد و سفر پسر به پایان می رسد و به شهر خودش بر می گردد و می آید در خانه اش می بیند  نه در هنوز قفل است . کلید را از جیبش در می آورد و در را باز می کند و می آید توی خانه می بیند. به به در خانه کلی مرغ و خروس و گوسفند وبز و گاو و گوساله دارند ول می چرخند و یک بچه هم آن وسط دارد دست دستی می کند. می آید داخل اتاق می بیند زن دارد نان درست می کند. زن سلام می کند و با عجله بلند می شود و ازمردش پذیرایی می کند. مرد که شک ورش داشته بوده از دیدن مرغ و خروس و بچه، از زنش می پرسد: اینها چه جوری اومدن تو خونه؟ کی در رو براشون وا کرده؟ زن می گوید: کسی در رو وا نکرد مادر بزرگ کمکم کرد اینا رو بیارم تو خونه و خمیر را به شوهرش نشان می دهد. مرد که گمان می کند زن مسخره اش کرده با لگد می زند خمیر را پرت می کند و می گوید : به من دروغ نگو. کی کمکت کرده اینا رو بیاری خونه؟ و زن می گوید: همون یه انگشت دونه عقلی که داشتم رو به کار انداختم تا از تنهایی دق نکنم و سیر تا پیاز ماجرا را برای شوهرش تعریف می کند و شوهر هم شرمنده می شود و به عقل و غیرت زنش آفرین می فرستد و دست زنش را می گیرد و می بردش یک مسافرت طول و دراز...

باری ، قصه ی ما به سر رسید

کلاغه به خونه ش نرسید

پایین اومدیم دوغ بود

بالا رفتیم ماست بود

قصه ی ما راست بود

 

 

راوی: بتول باروتی 74 ساله متولد بروجرد – بی سواد

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 13:22  توسط مهدی فتوحی  | 

 

کوبه ی در ورودی خانه ای در محله ی منیریه ی تهران. ۱۳۸۵.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 13:4  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

رقص تانگو از محلات فقیر نشین بوئنس آئرس سرچشمه می گیرد و در آن دردهای یک عاشق دلسوخته از جور معشوقش روایت می شود که به او خیانت کرده و رفته و او را تنها گذاشته و او اینک با دردهایش تنهاست. به گفته ی دیسه پولو تانگو اندیشه ای است که به رقص در می آید. ترانه ی زیر را دومنیکو مودونیو در سال ۱۹۶۴ در جشنواره ی سن رمو ی ایتالیا اجرا کرده و من بسیار آن را دوست می دارم. گفتم شما را هم در این کیف شریک کنم. لینک اجرا را هم می گذارم تا اگر توانستید اجرا را مستقیما ً ببینید. نکته ی مهمی که باید اینجا ذکر کنم این است که متن ترانه در هنگام اجرای ۱۹۶۴ با متنی که من ترجمه کردم اختلافاتی دارد. من ترجیح دادم تا متن مکتوب را ترجمه کنم. هرچند پس و پیش کردن چند کلمه یا دشنام زیاد هم مضمون ترانه را تغییر نمی دهد. به هر حال امیدوارم بتوانید اجرا را ببینید. چون واقعا ً دیدنی است.

 

http://www.youtube.com/watch?v=DFkxVJV5CWc

 

 

Che Me Ne Importa A Me



Ieri la mia ragazza per dispetto
è andata a passeggiare con Armando
però se crede che io me la prendo
un'altra me ne vado a cercar.

Che me ne importa a me
ah ah ah ah
può far quel che le par
ah ah ah ah
son duro e lei lo sa
per questo non ci sta
ma m'ama di più
le ho detto mille volte
non me ne importa niente
io sono indifferente
può far quel le par.

Tango... tango d'amore
che fai soffrire il cuor
di chi vuol bene
tango... del mio dolor.

L'avrò chiamata circa un trenta volte
son trenta volte che non mi risponde
m'han detto che l'han vista con Armando
per la strada l'altra notte alle tre.

Che me ne importa a me
ah ah ah ah
può far quel che le par
ah ah ah ah
son duro e lei lo sa
per questo non ci sta
ma m'ama di più
però se te la vedo
con quel zuzzerellone
le mollo uno schiaffone
la faccio rotolar.

Tango... tango d'amore
che fai soffrire il cuor
di chi vuol bene
tango... del mio dolor.

Sono tre mesi che ci siam lasciati
sono tre mesi che io sto soffrendo
han detto che si sposa con Armando
lo sapevo che finiva così.

Che me ne importa a me
può far quel che le par
e Armando non lo sa
che questo lei lo fa
per far dispetto a me
colei che lui si sposa
colei che sembra un giglio
lo fa per un puntiglio
per far morire me.

Tango... tango d'amore
tango... del mio dolor

 

 

 

 

برای من چه اهمیتی دارد....

 

 

دیروز دوست دختر من از عصبانیت

رفت تا قدمی با آرماندو بزند

گمان کرده من به خودم می گیرم

و می روم دختری دیگر را برای خودم می یابم.

 

برای من چه اهمیتی دارد

هاهاهاها

بگذار هر کار دلش می خواهد بکند

هاهاهاها

من محکمم و او این را می داند

و به خاطر همین است که نمی ماند

اما بیش از این دوستم می دارد

به او هزار بار گفته ام

برایم هیچ اهمیتی ندارد

من بی اعتنایم و او

هر کار دلش بخواهد می تواند بکند

 

تانگو.....ای تانگوی عاشقانه!

که دل آن را که هنوز کسی را دوست می دارد

به درد می آوری.

ای تانگوی دردهای من....

 

حدود سی باری به او زنگ زده ام

سی باری می شود که به من جواب نمی دهد

به من گفته اند اورا ساعت سه ی نیمه شب فردا شبش

با آرماندو در خیابان دیده اند

 

برای من چه اهمیتی دارد

هاهاهاها

او می تواند هر کار دلش می خواهد بکند

هاهاهاها

من محکمم و او این را می داند

و به خاطر همین است که نمی ماند

اما بیش از این دوستم می دارد

به او گفته ام اگر تو را یکبار دیگر با آن مردک جلف ببینم

سیلی جانانه ای در گوشت می نوازم

که بغلتی روی زمین

 

تانگو.....ای تانگوی عاشقانه!

که دل آن را که هنوز کسی را دوست می دارد

به درد می آوری

ای تانگوی دردهای من....

 

سه ماه است که از هم جدا شده ایم

سه ماه است که من دارم زجر می کشم

به من گفته اند که دارد با آرماندو ازدواج می کند

می دانستم که اینگونه تمام خواهد شد

 

برای من چه اهمیتی دارد

او می تواند هر کار دلش می خواهد بکند

اما آرماندو نمی داند

که او دارد این کار را برای آزار من می کند

همو که دارد با وی ازدواج می کند

همو که به سوسنی می ماند

از سر لجبازی می خواهد مرا بکشد

 

تانگو ای تانگوی عاشقانه!

تانگو ای تانگوی دردهای من....

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 11:41  توسط مهدی فتوحی  | 

 

دلم می خواست می توانستم خود کتاب ها را در شبکه بگذارم. ولی متاسفانه نمی توانم. چون متن حروفچینی شده ی آنها را در اختیار ندارم. حوصله اش را هم ندارم که بنشینم و از نو حروفچینی شان کنم. این کتاب ها چند نمایشنامه ی کوتاه اند که از زبان ایتالیایی برگردانده شده اند به فارسی و جناب حمید امجد زحمت بازنویسی و ویرایش آن ها را بر عهده گرفته و انتشارات نیلا هم چاپشان کرده. در کنار این ها چندین مقاله هم در دفترهای تئاتر  و شعر نیلا هست که کار ترجمه شان به عهده ی من بوده. امیدوارم روزی بتوانم حداقل برخی از این مقاله ها را در شبکه بگذارم. مقالاتی مثل بازیهای زنانه و مقاله ی پازولینی درباره ی تئاتر و ....

 

tasbih[1]

 

shekar-roobah[1]

 

esmash-markoni[1]

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 12:41  توسط مهدی فتوحی  | 

 

پنجره ی خانه ای در خیابان منوچهری تهران. ۱۳۸۵.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 12:30  توسط مهدی فتوحی  | 

 

راستش دیگر حوصله ندارم تمام نوشته های قبلی خودم را در وبلاگ بگذارم. دلم می خواهد چیزهای تازه و جدید بنویسم و ترجمه بکنم. به خاطر همین لینک نوشته های منثور و منظوم خودم را که مدتی قبل در سایت شعر نو گذاشته ام ، در این صفحه می گذارم و سعی می کنم بقیه ی کارها را هم که مانده در همان سایت قرار دهم تا اگر کسی دوست داشت برود و در همان سایت مطالعه شان بکند. برخی از این نوشته ها قدمت چند ساله دارند و برای من حسابی عتیقه شده اند و برخی تازه ترند. در میان اینهمه خودم ترانه هایم را از همه بیشتر دوست دارم.گمان می کنم برای آموختن نثر و شعر هنوز راه درازی در پیش دارم. می دانم. سعی می کنم از این پس قابل قبول تر بنویسم. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.....

http://www.shereno.com/show.php?op=showalbum&id=1790

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 12:21  توسط مهدی فتوحی  | 

 

سلام ای زیبا!

این ترانه مستقیما ً از فضای جنگ نشات می گیرد (در سالهای 1915 و 1916) و در طول جریان نهضت مقاومت ایتالیا ، در مدت زمان کوتاهی در خطوط جبهه ی چپ ، گسترش عام می یابد . هیچ قطعیتی درباره ی سرچشمه ی این ترانه نیست و حتا نویسنده ی متن آن هم گمنام است. بعلاوه روایت های متعددی هم از آن در دست است . با این همه اکثر مردم ایتالیا این ترانه را از برند و متن آن را می دانند. میراثی است که سینه به سینه از مبارزان راه آزادی به ایشان رسیده و نسل به نسل آن را به فرزندان خود می سپارند.برای کسانی که دوست دارند اصل این ترانه را بشنوند نسخه ای دو زبانه از آن را به زبانهای ایتالیایی و روسی از موسلیم ماگومائف می گذارم.

 

http://www.youtube.com/watch?v=jugZYo2cY3s

 

سلام ای زیبا!

 

امروز ( یا .... یک روز) صبح از خواب برخاستم....

سلام ای زیبا! سلام ای زیبا! سلام. سلام .سلام.

امروز صبح از خواب برخاستم

و مهاجم را در برابر خویش یافتم.

ای پارتیزان! مرا با خودت ببر از اینجا....

سلام ای زیبا! سلام ای زیبا! سلام. سلام .سلام.

ای پارتیزان! مرا با خودت ببر از اینجا

که من اینجا احساس مرگ می کنم.

که اگر من آن بالا ، روی کوه (یا ....با عنوان یک پارتیزان) بمیرم....

سلام ای زیبا! سلام ای زیبا! سلام. سلام .سلام.

که اگر من آن بالا ، روی کوه بمیرم....

تو باید مرا دفن کنی

و اگر روی کوه مدفون شوم....

سلام ای زیبا! سلام ای زیبا! سلام. سلام .سلام.

و اگر روی کوه مدفون شوم....

در زیر سایه ی یک گل زیبا؛

اینگونه ، مردمی که می گذرند....

سلام ای زیبا! سلام ای زیبا! سلام. سلام .سلام.

به من خواهند گفت: چه گل زیبایی!

این گل همان پارتیزان است....