تبليغاتX
سکوت محض

سکوت محض

ادبی، هنری، فرهنگی، اجتماعی

 

سقاخانه ی معروف محله ی شاپور تهران، از دو منظر. در پشتی و پنجره ی سقاخانه.

 

یادت می آید آن روزها را؟ روزهایی را که هنوز به خودمان اجازه ی دیدن و آموختن می دادیم؟ یادت می آید؟ آن روز را که سواره از روی جوی پریدیم . آهان. خطاب من با توست. مگر فراموش کرده ای؟ تو داشتی بزرگ می شدی و من پیر؛ و کسی نمی دانست چرا؟ چرا من هیچ وقت جوانی نکرده ام؟ من از کودکی پیر شدم و تو در جوانی ات مردی. بیا و دوباره مرا ببر به کوچه های پر از بوی کاه گل. مرا ببر به چناران و سروها ، به همان پیردرختان پیوند بزن. باشد که احساس کنم همزبانی همدل یافته ام. دیری است با کسی به صحبت ننشسته ام.

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 17:53  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

بله داشتم خدمتتان می گفتم....این تعارف های کلامی ما هم فاجعه ای است ها؟ ملتفتید که؟ نمی دانم ما چرا باید مدام بعضی کلمات را به صورت قراردادی و بدون این که کوچکترین توجهی به معنی شان بکنیم، به کار ببریم؟ مثلا همین سلام و خداحافظ. آقا من از بعضی آدم ها متنفرم و می خواهم سر به تنشان نباشد و سر یک سری حساب های کاری و اجتماعی مجبورم بنا به دلایلی تحملشان کنم. چه لزومی دارد هر وقت می بینمشان بگویم سلام( یعنی تندرست باشی) یا خداحافظ ( یعنی خدانگهدار تو باد) یا وقتی ایشان از من می پرسند: حالت خوبه؟ جواب بدهم: قربانت( یعنی من کشته ی بزرگواری تو شوم) . من ترجیح می دهم به این قبیل افراد به جای سلام بگویم: هی! یا هوی! وبه جای خداحافظ بگویم: تا بعد. حداقل این جوری معلوم نیست تا بعد، چه؟ مرگ و بلا یا شادی و تندرستی؟ قدیمی ها در کاربرد این واژگان خست بیشتری به خرج می دادند. ما داریم کم کم معنای برخی واژه ها را پای قرارداد کاربردشان قربانی می کنیم. یکی از این اصطلاح - واژه ها تسلیت است. همین جا اعتراف کنم که من در تمام طول عمرم هرگز نتوانسته ام به یک انسان داغدار درست و بی غلط بگویم: غم آخرتون باشه ، یا تسلیت می گم، یا هرچی خاک اون مرحومه عمر شما باشه. اصلا انگار پام که به یک مراسم ختم می رسد زبانم قفل می شود و مغزم به اصطلاح اهل رایانه هنگ می کند. به نظرم واژه ها در این مراسم به اوج ابتذال خود می رسند. هیچ کدام معنای حقیقی خود را ندارند. اگر به من بگویند بی احساس ترین جمله ای که در زندگی ات شنیده ای چیست بی درنگ می گویم: تسلیت می گم. در این موارد انگار قرارداد مثل جذام روح واژه را در انزا خورده و تراشیده و فقط کالبد آن مانده. یکی دیگر از این موارد واژه ی عاشقانه ی دوستت دارم است. متاسفانه این جمله به شدت در زبان مردم قراردادی شده. شما تمام ادبیات کلاسیک فارسی را زیر و رو کنید هرگز به این جمله بر نمی خورید. خیلی جالب است ها. انگار بزرگان ما به عمد از کاربرد این جمله پرهیز می کرده اند. شاید می دانسته اند که این قبیل احساسات بازی ها بار معنایی واژه را می کاهند و حس را درست نمی رسانند. خدابرکت بدهد به امروز. از تلویزیون و سینما و روزنامه و کتاب و شعر و رمان و نمایشنامه گرفته تا  ماهواره و نماهنگ و رایانه همین جوری دارند تو را با این جمله بمباران می کنند. خب بابا انرژی هسته ای هم که باشد با این همه مصرف ته می کشد. چقدر دیگر؟ بس است. دیگر حال آدم به هم می خورد از این احساسات آبکی و رقیق. اگر کسی کسی را دوست دارد اصلا ً نیازی به گفتن این واژه ندارد. مگر ما چند بار به مادرانمان می گوییم و گفته ایم: دوستت دارم. ما می دانیم دوستشان داریم. آنها هم می دانند. اگر نیازی داری رک به طرفت بگو. چرا خجالت می کشی؟ فوقش طرف می زند توی گوشت و ان شاءالله قضیه ختم به خیر می شود. متاسفانه همه ی این دردسرها از گور تعارف ها بر می خیزد. خلاصه گفته باشم ما تا وقتی تقیه و تعارف و ریا می کنیم، همین است و باید بکشیم.

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 12:13  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

خانه ی دیگری در محله ی منیریه تهران.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 13:50  توسط مهدی فتوحی  | 

 

18- آوای خوشبختی

 

پس از مرگ " بان که ئی" ، کوری که در کنار معبد استاد زندگی می کرد، به دوستی گفت: از زمانی که من کور شده ام ، دیگر نمی توانم چهره ی اشخاص را ببینم و به همین دلیل باید شخصیت شان را از صدایشان قضاوت کنم. بیشتر اوقات وقتی می شنوم کسی خوشبختی و موفقیت شخص دیگری را به او تبریک می گوید، سایه ی پنهانی از حسادت را (در گفتار او) درک می کنم یا وقتی کسی از فلاکت دیگران افسوس می خورد ،احساس رضایت او را حس می کنم که در واقع راضی است که خودش در دنیای خود هنوز امکان پول درآوردن را دارد. صدای " بان که ئی" امّا از همان بار نخست که شنیدم همیشه صادقانه بود. وقتی خوشبختی را ابراز می کرد، من چیزی جز خوشبختی نمی شنیدم و وقتی از رنج می گفت، رنج تنها احساسی بود که از کلامش حس می کردم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 13:46  توسط مهدی فتوحی  | 

 

خانه ای در محله ی منیریه ی تهران. یاد روزهای دبیرستان به خیر. گذر از کوچه پس کوچه های ولی عصر و شیخ هادی و منیریه و امیریه و پیاده گز کردن های تا خانه با هادی ضیایی گروی و احد یوسفی. در همین خیابان گردی ها بود که ما تهران قدیم را کشف کردیم. با خانه های زیبایش. کوچه های ساکت و سربه زیرش و درختان کهن سال عظیمش. این عکس را پارسال به یاد همه ی آن وقت ها گرفتم. و در مجموعه ای به نام خانه های تهران قدیم جایش دادم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 12:25  توسط مهدی فتوحی  | 

 

16- یک قطره آب

 

یکی از استادان ذن که نامش "جی سان" بود، از جوان دانش آموزی خواست تا سطلی آب برای خنک کردن آب حمام برایش بیاورد. دانش آموز آب را آورد و پس از خنک کردن آب حمام، اندک آبی را که در سطل مانده بود، روی زمین ریخت. استاد فریاد زد: احمق! چرا باقیمانده ی آب را به گیاهان ندادی؟ تو به چه حقی در مصرف حتا قطره ای آب در این معبد اسراف می کنی؟ در آن لحظه بود که جوان دانش آموز به ذن رسید و نام خود را به " تِه کی سوئی" به معنای قطره ای آب تغییر داد.

 

17-  راه حقیقی

 

درست پیش از این که نیناکاوا بمیرد، ملاقاتی کرد با استاد ذن " ای کی یو". ای کی یو از او پرسید: آیا من باید تو را راهنمایی کنم؟ نیناکاوا پاسخ داد: من تنها آمده ام اینجا و تنها هم خواهم رفت. تو چه کمکی می توانی به من بکنی؟ ای کی یو پاسخ داد: اشتباه تو در اینجاست که در واقع امر گمان می کنی می آیی و می روی. بگذار من راهی را به تو بنمایانم که در آن رفت و آمدی نیست؛ و با همین واژگان ای کی یو راهی را با وضوح تمام به او نمایاند که باعث شد نیناکاوا لبخندی بزند و(آرام) جان دهد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 12:17  توسط مهدی فتوحی  | 

 

پارسال در خانه ی پدری ام در تهران طاقباز دراز کشیده بودم و داشتم ترک سقف را نگاه می کردم که نم داده و رمبیده بود. دیدم چقدر به صورت زن شبیه شده. عجیب مرا به یاد نقاشی های مودیلیانی از صورت زنان می انداخت. دوربین را برداشتم و کلیک.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 12:33  توسط مهدی فتوحی  | 

 

15- ذن در همه دم.

 

دانش آموزان مکتب ذن پیش از آن که بتوانند تجربیات زندگی خویش را آموزش دهند، باید ده سالی را با استادان خود بگذرانند. روزی نان این رخصت داد تا با " تِنو " دیداری کند که توانسته بود از پس گذراندن تمرین های عادی ذن به رتبه ی استادی ارتقاء پیدا کند. آن روز  بارانی بود و به همین خاطر تنو صندل چوبی و چتر با خود همراه داشت. پس از گفتن درودی، نان این رو به او گفت: گمان می کنم تو صندل هایت را در آستانه ی در درآوردی. می خواهم بدانم چترت را در سمت راست صندل ها گذاشته ای یا سمت چپ آنها؟ تنو پریشان خاطر شد و نتوانست بی درنگ به پرسش پاسخ بدهد و این گونه نتیجه گیری کرد که هنوز نمی تواند ذن را در همه ی لحظات همراه خویش داشته باشد. شاگرد نان این شد و شش سالی را در محضر او برای تکمیل ذن و داشتن آن در همه ی اوقات خود شاگردی کرد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 12:14  توسط مهدی فتوحی  | 

 

2

چراغ های رابطه تاریکند. این عکس را نیز به همراهی احد یوسفی در گورستان ظهیرالدوله گرفتیم. یادش به خیر. همان سال بود و همان روز نیمه بارانی. نمه بارانی زده بود و گورستان از تهی سرشار بود. فقط من بودم و احد و شاعران و نوازندگان و آهنگسازان ایران. با داریوش رفیعی زمزمه می کردیم: شب به گلستان تنها منتظرت بودم....با فروغ می سرودیم: من راز فصل ها را می دانم و حرف لحظه ها را می فهمم. با صبا در قفس را می نواختیم و با بهار هم آوا می شدیم: جای دگر بنفشه یکی دسته بدروند؛ وین جایگه بنفشه به خرمن توان درود؛ با ایرج دم می گرفتیم: آه دست پسرم یافت خراش. وای پای پسرم خورد به سنگ. و با رهی....با رهی، در زیر آن مخروط-کره ی آبی رنگ همصدایی می کردیم: بس که جفا ز خار و گل دید دل رمیده ام، همچو نسیم از این چمن پای برون کشیده ام.... یادش به خیر. زمان چه زود می گذرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 12:3  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

یک شب دیگر

 

در این تاریکنا

با دستانی یخزده

چهره ام را باز می یابم

خویشتن را

می بینم

رها شده در ابدیت

 

 

می زاید شاید

 

این مه است که ما را می زداید

و شاید

رودخانه ای در فرو دست

می زاید

و من از اینجا

آواز پریان دریاچه ای را می شنوم

که زمانی شهر بود.

 

 

 از مجموعه ی ضرب المثل ها

 

رم . در رختخواب، در حین چرت زدن در شبی بین 27 و  28 ژوئن 1966

 

یک

 

آغاز خنیاگری ست

و نغمه خوانی تا انجام

 

دو

 

آن کو کز عشق می میرد

برای نغمه خوانی زاده شده ست

 

آن کو که آوازه خوان می میرد

برای عشق ورزی زاده شده ست

 

سه

 

آن کو برای خنیاگری زاده شده

به گاه مرگ نیز می خواند

 

چهار

 

آن کو برای عشق ورزی می زاید

از عشق خواهد مرد

 

پنج

 

گاه زایش هیچ نمی دانی

گاه زیستن اندکی می آموزی

شایدا به گاه مرگ

گمان کنی  تنها اعتقاد موجود

این است که پالوده می شود

آن کو در عشق خلوت می گزیند.

 

شش

 

می توان به همین روش ادامه داد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 11:51  توسط مهدی فتوحی  | 

از امروز تصمیم گرفته ام برخی از عکسهایم را که در طول سالیان دراز گرفته ام در این وبلاگ بگذارم. دوست دارم نظرتان را در مورد عکسها هم بدانم. بی نصیبم نگذارید.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 19:43  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 3

سنگ قبری در گورستان ظهیرالدوله تهران. این عکس را به همراهی احد یوسفی گرفتیم. سالش را درست یادم نمی آید. ولی دهه ی هفتاد بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 19:40  توسط مهدی فتوحی  | 

 

پیرپائولو پازولینی

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

غمگنانه است

امّا

جدل

علیه حزب کمونیست ایتالیا

به نیمه ی نخست دهه ی گذشته باز می گردد

دیرآمده اید بچّه ها!

و هیچ اهمیتی ندارد اگر آن زمان

هنوز

شما زاده نشده باشید.....

 

 

اینک

روزنامه نگاران سرتاسر دنیا

(که شامل تلویزیون  ها هم می شوند)

دارند

خایه های شما را

( همانطور که گویا در گویش دانشگاهی رواج دارد)

می مالند

امّا من نه رفقا!

چهره هاتان به بچه ننه ها می ماند

همان نژاد اصیل بی کلّه اید

با همان نگاه زشت .

ترسخورده اید

و متزلزل و نومید.

آفرین!

امّا بدانید

که چه اندازه بی شرم

و باجگیر و

از خود متشکرید

رفقای خرده بورژوای ِ از خطر بر حذر ِ من!

وقتی دیروز

در والّه جولیا

با پلیس درگیر شدید

دل من با پلیس ها بود.

چون پلیس ها فرزندان فقرایند

از حومه ی شهرها می آیند

و دهقان نشین و حلبی آبادی اند

و من به نوبه ی خود

خیلی خوب می شناسمشان

که چه سان

کودک بوده اند و نوجوان

وَ نیز

هزارلیری گرانبهایشان را

می شناسم

و پدر شان را

کز فقری که هیچ منصبی  به همراه نمی آورد

هنوزهم پسربچه ای مانده

و مادرشان را

که همچون حمّالی

سخت است

و از بیماری های گونه گون

چون پرنده ای نحیف مانده

و برادران بسیارشان را

و کلبه ی خرد میان جالیزارانشان را

با مریم گلی های سرخ رنگ

گسترده برزمین های کرت بندی شده

و فرودستان را

بر سطح فاضلاب ها

و پارمان ها را

در شهرک های عمومی

و غیره و غیره.

باری

نگاهشان کنید

چگونه لباس پوشیده اند

همچون دلقکان

با آن پارچه ی زبری که

بوی غذای اداره جات و عامه ی مردم

از آن به مشام می رسد

وبدتر از همه

طبعا ً

آن حالت روانشناسانه ای ست

که تنها به خاطر چهل هزار لیر در ماه

در آن تحلیل می روند

بی هیچ لبخندی

و بی رفاقتی با جهان

بریده

منزوی

مطرود

(طردی که نظیر ندارد)

 

 

خوار ِ از کف نهادن کیفیت رفتار انسانی تان  

نسبت به پلیس ها شده اید

( که منفور بودن

نفرت می آفریند)

همسن شمایند

بیست سال دارند

دختران و پسران عزیز من!

ما

آشکارا و با هم

علیه نهاد پلیس

متفق القولیم

اما شما

لحظه ای خود را در جایگاهی

مخالف مقام و منصب بگذارید

و ببینید:

جوانان پلیسی

که شما

از خبث طینت مقدس ِ بچه ننه بودنتان

( که سنت برگزیده ی ریزورجیمنتو است)

با چوب زده اید،

به طبقه ی اجتماعی دیگری

متعلقند

شما

دیروز

در والِّه جولیا

یک خرده نبرد طبقاتی داشتید

امّا

ای دوستان من!

اگرچه  شما از منظر منطق

غنی بوده اید

و پلیس ها

در آن سوی خط،

فقیر.

پیروزی بزرگ

به کامتان گوارا

امّا

در این قبیل موارد

دسته گلها را

به گردن پلیس ها

می اندازند

رفقا !

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 11:44  توسط مهدی فتوحی  | 

 

13- ذهن سنگی

 

هوجن، استاد چینی مکتب ذن، همه عمر در معبد کوچکی در بیرون شهر زندگی می کرد. روزی چهار راهب دوره گرد آمدند و از او اجازه خواستند تا آتشی را ، در حیاط معبد بیفروزند تا گرم شوند. داشتند چوب جمع می کردند که هوجن شنید بحثی بینشان درباره ی ذهنیت و عینیت در گرفته. نزد آنها رفت و گفت: این یک تکه سنگ بزرگ است. به نظر شما این درون یا بیرون ذهن شماست؟ یکی از راهبان پاسخ داد: از منظر بودیسم هر چیزی عینیتی در فکرآدمی است؛  به همین دلیل من می گویم که سنگ در ذهن من است. هوجن تصریح کرد: پس باید در سرت احساس سنگینی زیادی بکنی. زیرا داری با چنین سنگی در ذهن سیر آفاق و انفس می کنی.

 

14- تناسب کامل

 

سِن نو ریکیو، استاد هنر آیینی چای، می خواست سبد گلی را روی ستونی بیاویزد. از نجّاری خواست تا یاری اش کند و با گفتن کمی بالاتر ، کمی پایین تر، کمی چپ و کمی راست تر هدایتش می کرد تا او مکان درست نصب سبد را بیابد و سرانجام (رضایت داد) و گفت: این طور خوب است. نجّار برای این که استاد را بیازماید نقطه ای را نشان داد و بعد وانمود کرد آن را فراموش کرده :  جای درستش این جا بود ؟ نکند این جا بود؟ یا این جا؟ و پرسش کنان نقاط مختلفی از ستون را نشان می داد. ولی استاد هنر آیینی چای، چنان دقت تناسبی در کارش داشت که تا نجّار به نقطه ی گزین شده ی قبل برنگشت، رضایت نداد.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 12:15  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

حضورتان عرض کنم که .... راستش من نمی دانم چرا زبان فارسی در این چند دهه ی گذشته اینقدر پر شده از اصطلاحات جاهلی و لاتی و خراباتی و کوچه باغی و از این دست. بعضی وقتها حتا آدم اصطلاحات زندان را هم از زبان مردم می شنود. خودتان تصور بکنید فرهنگ زبانی مردم ما حتا تحصیل کرده ها شده انبان واژگان و اصطلاحات زندان. یک سرکی به فرهنگ های جمع آوری شده در این خصوص بیندازید می بینید فرق چندانی بین زبان یک دزد قمه کش با یک مهندس راه و ساختمان نیست. گویا بیماری مسری اوباشیگری در تمام دستگاه اجتماعی ما رسوخ کرده. تا آنجا که من دانم هر طبقه ی اجتماعی را می توان با نمود های خاص آن طبقه شناخت. یکی از این نمود ها زبان و فرهنگ زبانی مردم آن طبقه است. زیاد دور نرویم. همین پدربزرگ هایمان را که نگاه کنیم ، صرفنظر از طبقه ی اجتماعی ای که در آن زندگی می کنند، زبان پاک تر و دست نخورده تری دارند. نه . اشتباه نکنید. منظورم کاربرد حرامواژه هایی همچون فحش و دشنام و ناسزا نیست. بلکه خود ساختار زبان است که عجیب نحو لاتی را درونی خود کرده. کجا ما در قدیم  بچه ها را  بر و بچز (با اس جمع انگلیسی) می گفتیم. یا حتا می گفتیم ایکّی ثانیه( ترکیب واژه ی ترکی با ساختار نحوی فارسی) یا سه سوت؟ من هیچ منکر کاربرد واژگان جدید در زبان نیستم. نمی خواهم هم جلوی زبان مردم سد درست کنم. چون اصلا فایده ای ندارد. آنها هر جور خودشان بخواهند صحبت می کنند و اصلا هم گوششان بدهکار حرف من و امثال من نیست. اما این در هم آمیزی زبانی را نشانی از درهم آمیزی ذهنی مردم می بینم. مثل نثر کتاب مرزبان نامه یا تاریخ جهانگشای جوینی است که به رغم داستانها و روایت های زیبا آنقدر پر از لغات و واژگان عربی و مغولی است که آدم اصلا ً نمی فهمد داستان چیست و چه می خواهد بگوید. راستش من دارد کم کم خوف برم می دارد وقتی می بینم ساختارهای زبانی ما دارد این همه به هم می ریزد. ما نه داریم نو می شویم نه مسیر کهنه ی خودمان را ادامه می دهیم. شده ایم شترگاوپلنگ، آش شله قلمکار، می ترسم روزی ذهنمان هم این طوری بشود. می دانید به چه می ماند؟ مثل این است که یک آخوند ( مثل شخصیت فرضی فیلم مارمولک ) بیاید بگوید: برو حالت را بکن. ما می رویم در سینما به این وضعیت کمیک که از قرار گرفتن یک شخصیت نچسب در محیطی که با او همگونی ندارد ایجاد می شود ، می خندیم اما در اجتماع خودمان به نحو بسیار تراژیکی زندگی اش می کنیم و در موقعیت که قرار بگیریم هیچ هم از آن خوشمان نمی آید. اصلا ً من نمی دانم فرهنگ لاتی چه چیزی دارد که مایه ی مباهات و تفاخر شده و مردم دارند برای به کاربردن اصطلاحاتش سر و دست می شکنند. یاد فیلم های جاهلی و کلاه مخملی های قدیم افتادم. سینمای صد ساله ی ما انبان این فرهنگ است. چه تعداد فیلم می توانید بشمارید که از این قاعده مستثنا باشند؟ فقط از منظر زبان بررسی کنید ببینید ما چند تا فیلم داریم که در این گستره قرار نمی گیرند. برخی از فیلم های علی حاتمی و بهرام بیضایی و عباس کیارستمی و برخی دیگر که تازگی ها از زندگی روستاییان کرد و غیر کرد فیلم می سازند به کنار که هرکدام نمایانگر وضعیت و موقعیت تاریخی اند که در آن روایت می شوند و روایتش می کنند. بقیه را که نگاه کنید یک گرایش عجیب و غریب به فرهنگ لات بازی و نوچه پروری و اوباشیگری در آنها می بینید. تازگی ها هم که مد شده لات ها را انسانهایی عمیقا ً مذهبی و پاک نشان می دهند و تمامی شرارت آنها را پای فطرت پاک نداشته شان قربانی می کنند. این مساله کمی نیست ها؟ توجه می فرمایید چه می گویم؟ همه ی این ها هم از مقوله ی بی در و پیکر بودن مفهوم تحول انسانی سرچشمه می گیرد. نه خیر. من قبول ندارم و نمی خواهم هم داشته باشم. هیچ آدمی یک شبه متحول نمی شود . تازه مگر متحول شدن همیشه در جهت مثبت است؟ مگر نمی شود یک آدم خوب بشود یک جنایتکار یا یک آدم بد روی مواضع خودش ثابت قدم بماند؟ از فیلم پدرخوانده ی کاپولا اسم نمی برم و شخصیت مایکل کورلئونه ، نه، و ازتان می خواهم فقط یک نگاه به بیرون از خانه تان بیندازید و گلّه گلّه  آدم خوب ببینید که خرده خرده و قدم به قدم دیوتر و دیوتر شده اند. این فیلم های مارمولک و اخراجی ها و در دیدی گسترده تر و بین المللی تر پالپ فیکشن و امثالهم را هم فقط ببینید و بخندید و لذت ببرید. قبول دارم . این آدم ها در درجه ی اول آدم اند ولی صفتی دارند که از دید قانون و اخلاق و فلسفه آنها را به شدت خوار می کند. به شان می گویند آدم ِجنایتکار یا لات. خودشان برای خودشان تعریف درست کرده اند نه من و شما. اصلا ً به این ترکیب آدم لات دقیق شوید تا به تناقض درونی آن پی ببرید. چون ما هر وقت به یک نفر بخواهیم بگوییم رفتار متین و معقولی داشته باش می گوییم: آدم باش و لات ها به عکس افراد طبقه ای از فرودستان جامعه ی بیشتر شهری و حاشیه ی شهری اند و نه روستایی که به کارهای واسطه گری و کارگری و خدمات تعمیراتی مشغولند. یعنی کارهایی که نیاز چندانی به آداب معاشرت ندارد. یعنی یک ضد و نقیض. قبول دارم بین لات ها آدم خوب هم پیدا می شود ولی خداوکیلی شما چند تایشان را در عمرتان دیده اید؟ در خیابان را می گویم نه در تالارهای سینما. من نمی توانم بپذیرم که ما به بهانه ی تغییر دادن برخی دیگر خودمان را شبیه آنها کنیم و زبان و فرهنگ خودمان را قربانی فرهنگ نداشته ی آنها بکنیم. معمولا ً قضیه بر عکس است. این آنها هستند که باید زبان و فرهنگ و آداب معاشرت صحیح را بیاموزند. از طرفی دیگر باید همین جا تصریح کنم که مگر زبان سعدی و فردوسی مرده که ما باید از اصطلاحات اصغر قاتل و رفقایش تقلید کنیم؟ در ضمن کجای قانون مملکت نوشته شده که یک جنایتکار باید به صرف تحول یافتگی روحی از مجازات جنایت هایش که پیشتر مرتکب شده مبرا بماند؟  گفته باشم ها؛ حواسمان را خوب جمع کنیم. ما داریم عدالت را پای تحول آدم ها قربانی می کنیم. باری سخنم را خلاصه می کنم در این تک بیت نقیضه از خودم که:

شکر شکن شوند همه لوطیان هند

زین گند پارسی که به بنگاله می رود.

سایه تان مستدام.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 11:50  توسط مهدی فتوحی  | 

یکی از دوستان از من خواست تا ترجمه ی متون ایتالیایی قبل را به فارسی بنویسم. به چشم. این هم ترجمه ها. هر چند ممکن است اشتباهاتی در زبان اصلی نوشته ها باشد ولی با این حال نوشتنشان به زبان فارسی خالی از لطف نخواهد بود. هر چند متن ۲ را باید به زبان ایتالیایی خواند تا دچار آن لغزش تکرار واژگانی آن شد.

 

ترجمه ی شعر ها این می شود:


3
در جوار تو
من برنده ی لحظه ای
سرشار از غریزه شدم.


2
آه خدایا
شکوه تو افزون باد
به خاطر نسل کشی ما


1
روی کلاویه های پیانو
انگشتان مرگ من می لغزند

 

و ترجمه ی متون:

 

آه لازاروس!
ما نیز محکومیم
به چشیدن طعم مرگ
اما دو بار
باری محض اراده ی پروردگار
و دیگربار
برای زدودن معجزات مذاهب

متن 2

ناممکن نیست اما بسیار دشوار است که کسی بتواند ده بار پشت سر هم و بی وقفه و سریع تکرار کند: تو را می فهمم. امتحان کنیم ببینیم چه می شود:
می فهممت. می فهممت. می فهممت می فهممت. می فهممت. می فهمم. فی مهمم. می فهمیم؟ می فهممت. نه . بس است دیگر. ببر صدایت را. نمی خواهم دیگر چیزی بشنوم. دیگر نمی خواهم ریختت را هم ببینم. گمشو. هووووووی! نکبت. چه می خواهی؟ هان؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 22:28  توسط مهدی فتوحی  | 

 

Accanto a te

Ho vinto

un istante

pieno dell’istinto

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 20:52  توسط مهدی فتوحی  | 

 

9- نور تو می تواند خاموش شود.

 

یکی از دانش آموزان تن دای، مدرسه ی فلسفی بودیسم، به عنوان شاگرد به مکتب ذن ِ گاسان رفت. چند سال بعد وقتی داشت از آنجا می رفت، گاسان به او چنین نصیحت کرد: مطالعه ی واقعیت های نظری شیوه ای است مفید برای گردآوری مواد لازم برای تبلیغ آیین بودا. ولی به خاطر داشته باش که اگر مدام مدیتیشن نکنی، نور واقعیت تو می تواند خاموش شود.

 

10- معبد خاموش

 

شوییچی استاد ذن و تابان از نور روشنگری، مردی بود از یک چشم نابینا و در معبد توفوکو به مریدان خود آموزش می داد. روز و شب ، سکوت بر آن معبد حکمفرما بود و هیچ صدایی از آن شنیده نمی شد. استاد حتا برخوانی متون سوترا را هم قدغن کرده بود و شاگردان نمی بایست جز تمرکز کار دیگری می کردند. وقتی استاد مُرد، همسایه ی پیر مکتب، صدای تک زنگ زنگوله ای و (در پی آن) نغمه ی یکنواخت سوترا را شنید و دریافت شوییچی مرده است.

11- سرکه ی توسویی

 

توسویی، استاد ذنی بود که قانون معابد را وانهاد تا زیر پلی با گدایان روزگار بگذراند و وقتی داشت پیر فرتوتی می شد، دوستی به او کمک کرد تا بدون گدایی خرج زندگی اش را دربیاورد. او به توسویی آموخت تا بتواند سرکه ی برنج درست کند و توسویی، تا هنگام مرگ این پیشه را ادامه داد. (روزی) یکی از گدایان وقتی دید او دارد سرکه ی برنج درست می کند تمثالی از بودا را به او داد. توسویی آن را به دیوار کلبه ی خود آویخت و کاغذی پیش آن نهاد که روی آن نوشته شده بود:

ای آمیدا بودا! این اتاق، خیلی کوچک و تنگ و دشوار است و من تنها می توانم تو را موقتا ً اینجا بگذارم. ولی با این همه گمان مبر که از تو خواهم خواست تا مرا در بهشت خود باز به دنیا آوری.

 

12- آن که می بخشد باید سپاسگزار باشد.

 

وقتی که سه ئی سِتزو ، استاد اِنگاکو در کاماکورا بود، در یک موقعیت خاص احتیاج به مکانی بزرگتر( برای درس) پیدا کرد. زیرا جایی که او در آنجا درس می داد دیگر خیلی شلوغ شده بود. اومِتزو سه ئی به ئی، بازرگانی اهل اِدو تصمیم گرفت تا پانصد سکه ی زر که آن وقت ها به آن ریو می گفتند، به او هبه کند تا او با آن مدرسه ی بهتری بسازد و این دستمایه را به نزد استاد برد. سه ئی ستزو گفت: عالی است. آن را می پذیرم. اومِتزو بدره ی زر را بدو بخشید. ولی از رفتار استاد چندان خوشش نیامد. در آن زمان تنها با سه ریو می توانستی به مدت یکسال زندگی کنی و در آن بدره پانصد ریو بود و بازرگان حتا یک تشکر خشک وخالی هم از زبان استاد نشنید. اومتزو تصریح کرد: در آن بدره پانصد ریو هست. سه ئی ستزو پاسخ داد: قبلا ً هم گفتی. اومتزو گفت: حتا اگر یک بازرگان متموّل هم باشی باز هم پانصد ریو برایت پول کلانی است. سه ئی ستزو پرسید: می خواهی از تو سپاسگزاری کنم؟ اومتزو پاسخ داد: گمان کنم لازم باشد بکنید. سه ئی ستزو گفت: برای چه؟ آن که می بخشد باید سپاسگزار باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 1:52  توسط مهدی فتوحی  | 

 

والله دیگر....مگر می گذارند آدم دو کلمه با خودش اختلاط بکند. کم از در و دیوار بلا و مصیبت می ریزد این دوستان و خانواده ی محترم هم ولت نمی کنند. تا قلم را می گذاری روی کاغذ و لب هات را جمع می کنی و قند را در دهانت می گذاری و لیوان چای را به لب می بری و هورتی می کشی و چای را در دهانت مزمزه می کنی و فکر می کنی که نوشته ات را چه جوری و با چه لحن و کلامی آغاز کنی، زنگ در به صدا در می آید. دخترت بلند بلند گریه می کند. زنت دستش را با کارد آشپزخانه می برد. مهمان سر می رسد و هزار جور بلا و مصیبت جوواجور که نمی گذارد تو دست به قلم ببری. مصداق عبارت "سپلشک آید و زن زاید و مهمان گرامی ز در آید" است. انگار عالم و آدم دست به یکی می کنند تا تمرکز تو را به هم بریزند و تا درست و حسابی فراموش نکنی چه می خواستی بنویسی ولت هم که نمی کنند که. آخر آدم دردش را به کی بگوید؟ کاش اقل کم یک گوش شنوایی پیدا می شد تا آدم هر از گاهی دو کلمه باهاش درددلی بکند سبک شود. صد بار به اهل خانه گوشزد کرده ام نوشتن مثل شکار پرنده می ماند. اگر در همان نشانه گیری اول تیر را به هدف زدی، زدی وگرنه دفعه ی دوم و سوم ندارد. به قول فرنگی جماعت چیز متن از بین می رود. این. چه بود خدایا؟ همین دیگر. واژه ی لاتین اش را یادم نمی آید ولی فارسی اش می شود طراوت و زندگی و شادابی. چی می گفتندش به لاتین.. اه....همین است دیگر. مگر می گذارند آدم حواسش جمع باشد. پاک حواسمان مختل شده. حالا می گویند فلانی بی سواد است. خودتان که اهل بخیه اید و می دانید این روزها مد شده وسط یک جمله ی ساده ی هشت کلمه ای ، بیست و هشت واژه ی لاتین می تپانند که بگویند ما خیلی بافرهنگیم. یکی هم نیست به این حضرات بگوید: قربان قد و بالای جواهرآسایتان گردم پس حضرت فردوسی و حافظ و سعدی و مولانا و بیهقی و نظامی و همین طور بگیر بیا تا برسی به شاعران دوره ی مشروطیت همه شان بی فرهنگ بوده اند که واژگان لاتین در آثارشان پیدا نمی شود؟ و لابد نثر دوره ی مشروطیت که تا مغز استخوان سرشار است از واژگانی نظیر: ، قریتیقا، دموقراسی و از این قبیل هنرورزی ها خیلی متون فرهنگی ای اند؟ یکی نبوده به این حضرات بگوید شما که واژه را وارد کرده اید، خب چرا دیگر تغییر شکلش داده اید؟ کار اینها به جایی رسیده بوده که اسامی فرانسه و انگلیس را به صورت فنارسه و انگریز می نوشته اند. بین خودمان بماند ولی من بعضی وقت ها فکر می کنم کاش اقلا ً ما هم مثل هندی ها مستعمره می شدیم که زبان لاتین را درست و حسابی و بدون تغییر وارد فرهنگمان بکنیم. شما که غریبه نیستید شاید لااقل این جوری ساختارهای سیاسی مان هم اصولی و صحیح پی ریزی می شد نه مثل حالا شترگاوپلنگی. باری خودتان یک تورقی در متون دوره ی مشروطیت بکنید تا ببینید چقدر این متون سرشارند از این قبیل عبارات و واژگان. جالب تر از بقیه، متون نسبتا ً مدرن فارسی است که آنها هم از این قبیل شیرین کاری ها بی بهره نیستند. مثلا بدک نیست سری بزنید به نوشته های جناب آل احمد. مثل خدمت و خیانت روشنفکران. غربزدگی را نمی گویم چون بعضی ها خیالهای بدبد می کنند و من حوصله در انداختن ماتحتم با شاخ گاو را ندارم. فقط کافی است یکی از نوچه های کباده کش دست به تیغ این بزرگوار سر برسد و پوستمان را بکند و بیندازد روی زین موتور هوندا سی جی پسرش برای تنبه دیگران. آقا این فرهنگ نوچه پروری هم بد دردی است ها؟ توی همه ی شوونات زندگی روزمره وکهن و البته مدرن  و پست مدرن ایرانی می توانی نمونه اش را ببینی. فرهنگ را می گذاریم کنار و با آقایان شاعران و سینماگران و نمایشنامه نویسان و رمان نویسان و طنزنویسان و روزنامه نویسان و بازیگران و آهنگسازان و نقاشان و رقاصان و مافیای پشت پرده ی همه ی اینها هم اصلا کاری نداریم. منظورمان هم اصلا ً دن کورلئونه های ادبی و هنری نیستند که با چماق دموکراسی طرد و تکذیب و تهدید و حذفت می کنند. گفتم دموکراسی یاد لطیفه ی جالبی افتادم. چند وقت پیش گذارمان افتاده بود به اینترنت و داشتیم توی تارنمای یکی از دوستان شاعرمان صفایی می کردیم که نگو. فضولی مان گل کرد گفتیم پانویس های دوستان دوستمان را بخوانیم. همین جوری سرگرم تشکرها و قربان صدقه رفتن ها و چه زیبا و چه قشنگ و باز هم به من سر بزن ها بودیم که یک هو چشممان میخ شد روی یک پانویس. نوشته بود. دوست عزیز! شعرهای شما تازگی ها خیلی رک و خبری شده. مگر به دموکراسی اعتقاد ندارید؟ راستش الان هم که حدودا ً دو هفته ای از این ماجرا دارد می گذرد نتوانسته ایم هضم کنیم که منظور این جناب پانویس محترم چه بوده؟ نکند ایشان هم از نوچگان یکی از دن چیچو های ادبی است که با این لحن تند و فاشیستی دارد برای دوستش حکم می کند که مگر به دموکراسی اعتقاد ندارید. والله! مثل این می ماند که من به شما بگویم: همه ی آدم ها آزادند. شما آزادید حرفتان را بزنید و من هم آزادم بکشمتان. همین جوری است که یک دفعه نوچه ها از خود پدرخوانده خطرناکتر می شوند دیگر. باری برای این که کمتر برداشت های فلسفی از حرفمان بشود این دفعه می رویم وحرفمان را در قالب ورزش می زنیم. چون گویا ورزش تنها چیزی است که اگر شما حرفتان را در قالب آن بزنید فقط کتک می خورید و چیز دیگری به تان نمی چسبانند. آقا همین ورزش. هنوز دایناسورهای دهه ی  چهل و پنجاه و شصت خورشیدی دارند بر ورزش ما حکم می کنند و افسار ورزش دستشان است و هر طرف دلشان بخواهد می کشانندش. نه نوآوری ای. نه تغییری . در به همان پاشنه ای که می چرخید دارد می چرخد . یکی هم نیست به شان بگوید جناب مربی مرحمت عالی زیاد اما باباجان الان سه  چهار دهه از آن تاریخ که شما برای دیگران تعیین تکلیف می کردید گذشته و سه نسل آدم جدید آمده اند که زمانه ی رشدشان با دوره ی شما فرق داشته و خاطرات و زندگی شان هم هیچ شباهتی به شما ندارد و از این حرفها. باباجان دست بردارید دیگر. بگذارید هر کس هر جور خواست گل بزند. بر فرض هم که جوان توانست درست گلی عین گل شما به سر ورزش ما بزند. این که هنر نیست. ببخشید اشتباه گفتم این که ورزش نیست. تقلید صرف است. مارادونا پرورش بدهید نه یک مقلد دست پنجم درپیتی. اهل نظر التفات دارند که..... مرحمت عالی زیاد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 2:33  توسط مهدی فتوحی  | 

 

7- باران گل

 

سوب هوتی مریدی از مریدان بودا بود و توان درک قدرت خلاء را داشت. دیدگاهی که معتقد است هیچ موجود است اگر در ارتباط ذهنی و عینی قرار نگیرد. روزی سوب هوتی، در یکی از حالات روحی خلاء متعالی، زیر درختی نشسته بود. گلها شروع کرده بودند به باریدن در اطراف او. خدایان با او به نجوا نشستند: ما تو را به خاطر گفتمانت در باب خلاء می ستاییم. سوب هوتی گفت: اما من چیزی از خلاء نگفتم. خدایان پاسخ دادند: تو چیزی از خلاء نگفتی و ما نیز خلاء را نشنیدیم و این خلاء واقعی است؛ و شکوفه ها همچون باران بر سر او می باریدند.

 

8- ذن جوشو

 

جوشو تمرین ذن را وقتی 60 سال داشت آغازید و تا 80 سالگی ادامه داد تا این که توانست به ذن دست یابد و از سن 80 سالگی تا وقتی که به سن 120 رسیده بود آن را آموزش می داد. روزی دانش آموزی از وی پرسید: وقتی در ذهن من هیچ نیست، من چه باید بکنم؟ جوشو پاسخ داد: دورش بینداز. شاگرد مصرّانه پرسید: ولی وقتی چیزی نیست چطور دورش بیندازم؟ جوشو گفت: خب آن را ایجاد کن.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 12:21  توسط مهدی فتوحی  | 

 

5- در گنجخانه ی خویش را بگشا.

 

دایجو در چین با استاد بازو ملاقات کرد. بازو از او پرسید: به دنبال چه می گردی؟ دایجو پاسخ داد: روشنگری. بازو پرسید: تو که گنجخانه ی خویش را داری پس دیگر چرا در پی آن می گردی؟ دایجو پرسید: گنجخانه ی من کجاست؟ بازو پاسخ داد: همان جا که می پرسی گنجخانه ات کجاست. دایجو ( با این پاسخ به ناگاه) روشنایی یافت و از آن لحظه به بعد پیوسته دوستانش را ترغیب می کرد: در گنجخانه ی خویش را بگشایید و از گنج هایتان استفاده کنید.

 

6- همه چیز بهترین است.

 

بان زان در حین قدم زدن در یک بازار به گفتگوی یک قصاب و مشتری اش دقیق شد. مشتری گفت: بهترین گوشتی را که داری به من بده. قصاب گفت: در دکّه ی من همه چیز بهترین است. اینجا گوشتی پیدا نمی کنی که بهترین نباشد؛ و با این کلام بان زان روشنایی یافت.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 13:34  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

 

 رم- آرامش خانه ی زیبای انیو موریکونه، با پنجره هایی که رو به  سوی کمپیدولیو باز می شوند، با تلفنهایی که مدام زنگ می زنند آشفته می شود. دوستان، خویشاوندان ، همکاران و شخصیت های دولتی می خواهند به او تبریک بگویند. زیرا آکادمی خبر داده که او در روز 25 فوریه برنده ی جایزه ی اسکار مجموعه ی کارهایش خواهد شد. این نخستین تندیس او پس از پنج بار نامزدی ناکام و بیش از چهارصد مجموعه موسیقی است.  

 

 

 

  • خب استاد! سرانجام حق به حقدار رسید.
  • نه. من احساس نمی کنم حق کشی شده بوده؛ من جایزه های زیادی گرفته ام. سخت می شود روی آنها حساب کرد . بله اسکار کم بود. ولی اغلب برنده شدن در اسکار کاملا ً اتفاقی است و بخت باید یارت باشد. صدها نفر نماینده هستند برای رای گیری. آوا همچون همیشه ایستا، سنگین و خشک است. اما کسی که می شناسدش یک هیجان مختصر و یک نت دلپسند و یک لبخند خوشایند بروز می دهد که مهمترین مجوز توافق با همان جدیت مثال زدنی ای است که به آن شهره شده. اگر بخواهیم با هم صادق باشیم، تنها باری که به آن به چشم حق کشی نگاه کردم به خاطر فیلم ماموریت بود. نمی دانم شاید به درستی درک نشد. خیلی چیزها باید گفت برای توضیح آن. خواه از منظر انسانی قضیه و خواه از منظر تکنیکی ؛ هم نسبت به فیلم و هم درباره ی لحظه ای تاریخی که فیلم در آن روی می دهد. آن سال " هربی هانکوک" به خاطر موسیقی فیلم " حوالی نیمه شب " برنده ی اسکار شد. به نظرم قضاوت اشتباهی بود و گرچه هانکوک یک موسیقی دان بزرگ است اما فقط تعداد کمی از کارهایش در این فیلم اصیل بودند و تقریبا ً همه، قطعات جازی بودند که پیشتر شهرت داشتند. اسکار را آن سال او گرفت . ولی مردم در تالار اعتراض کردند و او بسیار عصبانی شد. من آنجا بودم. خوب یادم می آید. به خاطر همان، ترجیح می دادم برنده نشوم. آخرین باری که در مراسم شرکت کردم به خاطر فیلم مالنا اثر تورناتوره بود. یادم می آید که در گوش زنم گفتم، امیدوارم مرا صدا نکنند.
  • جداً چرا؟
  • نمی دانم. ولی به نظرم پنج بار نامزدی بهتر از یکبار برنده شدن اسکار است. پل نیومن پس از شش بار نامزدی توانست برنده شود. این دیگر یک اتفاق شده بود و  به نظرم چیزی شبیه گلی در جادکمه ای می آمد . چون من در میان یک مجموعه اثر خوب بودم. اما راستش حالا دیگر خیلی راضی ام. چون این اسکار برای مجموعه ی کارهایم است. شاید چیزی بیش از اسکار برای یک فیلم. علاوه براین که اسکار در مورد مجموعه ی کارها را همه ی آکادمی رای گیری نمی کند بلکه یک گروه خاص متشکل از 16 آهنگساز البته خبره بر می گزیند.
  • چطور خبردار شدید؟
  • دیشب رییس آکادمی به من تلفن کرد و روز به خیر گفت. چون آنجا در لوس آنجلس صبح بود و گفت که من مفتخر به دریافت جایزه ی اسکار شده ام. از من خواست روز 25 فوریه برای دریافت تندیس بروم لوس آنجلس و من هم طبعا ً گفتم بله.
  • به نظر می رسد همه چیز حساب شده باشد. اسکار درست همزمان با قدردانی بزرگی از شما در امریکا به شما تعلق می گیرد. زیرا گویا در فوریه " موما " مجموعه ای از آثار شما را عرضه خواهد کرد.
  • بله روز دوم من کنسرتی را در مقر سازمان ملل رهبری خواهم کرد. روز سوم در رادیو سیتی موزیک هال خواهم بود. با یک گروه کر و ارکستری 200 نفره. این اولین باری است که من موسیقی زنده به امریکا می برم.
  • چطور قبلا ً این اتفاق نیفتاد؟
  • نمی دانم. من خودم مستقیما ًاین نوع کارها را کنترل نمی کنم. کارهای فکری دیگری دارم که باید انجام بدهم. باید آهنگسازی و مطالعه کنم. در سازمان ملل من نغمه های سکوت را اجرا خواهم کرد که یک کمپوزیسیون کرال سمفونیک است برای به برج های دوقلو و برای کشتار 11 سپتامبر و همه ی کشتارها.
  • شما هنوز هم بسیار فعالید. چه طرح هایی در دست اقدام دارید؟
  • آخرین کارم فیلم  گمنام اثر تورناتوره بود. یک فیلم شگفت انگیز که همه باید ببینندش. الان دارم روی دو فیلم کار می کنم و تاآنجا که به کمپوزیسیونهای مستقل مربوط می شود، حاصل یک لحظه ی بازتابند. چیزهایی نوشته ام که راضی ام نکرده و اگر وقت کنم دوباره خواهمشان نوشت.
  • قبلا ً به آنچه در هنگام دریافت جایزه خواهید گفت فکر کرده اید؟
  • تشکر می کنم. از 16 آهنگسازی که به من رای دادند. از کارگردانهایی که بخت همکاری با ایشان را داشته ام و بیش از همه از آنهایی که شایسته ی اسکار بودند و نگرفتندش. البته امیدوارم یادم بماند. منظورم کوبریک است  و همین طور چاپلین و گاربو. همچنین از کسانی که مفتخر به دریافت اسکار به خاطر سابقه ی کاری شان شده اند؛ نه به خاطر یک فیلم خاص. در این باره یک فهرست بلند بالا در کشوی میزم آماده دارم .

 

منبع روزنامه ی رپوبلیکا مورخ جمعه 15 دسامبر 2006

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 16:40  توسط مهدی فتوحی  | 

 

2- اگر عشق می ورزی ، بی پرده بورز.

 

بیست راهب و یک راهبه، که نامش اِشون بود، داشتند با یک استاد مسلّم ذن، تمرین تمرکز می کردند؛ به رغم سر تراشیده و لباس پوشیده ی اِشون، او هنوز هم دلربا بود. به گونه ای که راهبان دیگر، پنهان از چشم او داشتند بدو دل می باختند. تا این که یکی از راهبان نامه ی عاشقانه ای به او نوشت و اصرار کرد تا او را تنها ملاقات کند. اِشون پاسخ او را نداد. روز بعد، وقتی استاد درس خود را به مریدانش داد، در پایان مجلس، اِشون برخاست و رو کرد به آن که به او نامه نوشته بود و گفت: اگر به راستی مرا دوست می داری بیا و فوراً مرا در آغوش بگیر.

 

 

3- اطلاعیه

 

تان زان در واپسین روز زندگی اش 60 کارت پستال نوشت و یکی از دستیارارنش را مامور کرد تا آن ها را پست کند و بعد مرد. روی کارت ها نوشته شده بود:

من دارم از این دنیا می روم. این آخرین اطلاعیه ی من بود.

تان زان.

27 ژولای 1892

 

4- جاده ی گِلی

 

روزی تان زان و اِکیدو داشتند با هم در جاده ای گلی قدم می زدند. بارانی سیل آسا می بارید. پس از یک پیچ به دختری زیبا برخوردند که کیمونو پوشیده بود و شال ابریشمی به گردن انداخته بود و نمی توانست از خیابان بگذرد. تان زان بی درنگ گفت: بیا دخترجان؛ و فورا ً او را بغل کرد و برد به آن سوی چالاب. اِکیدو چیزی نگفت؛ آنها تمام عصر را همان طور راه رفتند تا بتوانند معبدی بیابند برای گذران شب. اینجا بود که اِکیدو دیگر نتوانست خودداری کند و به تان زان گفت: روا نیست ما راهبان به زنان نزدیک شویم و بیشتر و بسیار بیشتر از آن ها به دختران زیبا و جوان. خطر دارد. شما چرا این کار را کردید؟ تان زان گفت: من آن دخترک را همان پایین جا گذاشتم. تو هنوز داری او را با خودت حمل می کنی؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 1:32  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

بله عرض می کردم.... این همه چیزدانی ما ایرانی ها هم برای خودش فاجعه ای ست ها. من خودم یک گله از این آدم ها را می شناسم که عمیقا ً سطحی هستند ولی در مورد همه چیز اظهارنظر می کنند. از سیاهچاله های فضایی و نظریه ی نسبیت اینشتین بگیر تا آداب کفتربازی و پختن بیفسترگانوف . من نمی دانم این حضرات این همه تجربه را کی کسب کرده اند. ما که عمر خودمان را سر آموختن یک صدم از این چیزها صرف کردیم هنوز برای انجام کارهای روزانه ای مثل حمام کردن و ناخن گرفتن وقت کم می آوریم. این آقایان کی وقت کرده اند این همه چیز را یاد بگیرند؟ والله، الله و اعلم. همین تعطیلات نوروزی هرجا با خانواده ی مکرم جمع می شدیم بساط آجیل و گفتمان پهن بود. یکی از حضرات فامیل که فرق بلانسبت مدفوع را با گوشت کوبیده نمی داند داشت در مورد ادبیات آمریکای لاتین نظر می داد. دهانمان باز مانده بود وقتی می شنیدیم اسامی نویسندگان اسپانیایی چپ و راست بر زبان ایشان جاری می گردید و ما هنوز گابریل گارسیامارکز را هضم نکرده خولیو کورتاسار را می کردند تو حلقوممان.هنوز ماریا بارگاس یوسا را نشنیده می بستندمان به ناف بورخس. خلاصه بلبشویی بود که بیا و ببین. ما هم که عمری است کباده ی ادبیات را به دوش می کشیم . خب بهمان بر خورد و بی خبر از همه جا هیچی دیگر شیطان زد پس سرمان و پابرهنه پریدیم وسط بحث که بله مارکز در صد سال تنهایی اش صد سال تاریخ مملکتش را چلانده و عصاره اش را ریخته در حلقوم خواننده و بورخس خواب های پریشان مردم آرژانتین را درست مثل نقاشی های سالوادور دالی و فرانسیس بیکن در قالب کلمه ریخته و پیش روی شما گسترده. همین که اسم دالی به زبانمان آمد به قول مرحوم مولانا پرده دیگر شد و ساز نو آماده و بحث کشید به سوررئالیسم و رنه ماگریت و مارسل دوشام و آندره بره تون  و سگ اندلسی و لوییس بونیوئل و خلاصه کشید به سینما و فیلم های مدرن و پست مدرن و غیره که یک هو دیدیم همه ساکت نشسته اند و ما را نگاه می کنند که تک و تنها میداندار بحث شده ایم  و هی پست مدرن پست مدرن می کنیم. از قضا یکی از بچه های دماغوی مجلس که صورتش از شدت خوردن کاکائو شبیه نقاشی های خوان میرو شده بود ، آستین پیراهنمان را چسبید که عمو ! عمو! من پشت مدرن می خوام. من پشت مدرن می خوام. ما هم نه گذاشتیم و نه بر داشتیم و یک عدد پولکی ساخت وطن را از توی قوطی نقره ای با مارک حاج موسا و برادران برداشتیم و دادیم دست بچه و گفتیم بیا بابا جان اینم پست مدرن. بخور و بدو برو بازی تو بکن و طفل معصوم را فرستادیم پی نخودسیاه تا به ادامه ی بحثمان پیرامون آرای رولان بارت در خصوص عکاسی و نظرات اومبرتو اکو درباره ی رمزگان سینما بپردازیم. باری بحث گرم بود و چانه ها همچون منارجنبان اصفهان لرزان که بچه ی دیگری از اهالی فامیل پیک نوروزی به دست آمد که بابا می توانی این مساله ی ریاضیات را برایم حل کنی؟ بابای بچه درآمد که من اکابری چه می دونم چی می شه، برو بگو آبجیت که مهندسی برق خونده برات حلش کنه. حالا همین آقای اکابری چند دقیقه ی قبل یک مارسل دوشام مارسل دوشامی می کرد که بیا و ببین. آبجی طفل معصوم هم که قبلتر مثل یک اژدهای ماده داشت درباره ی هزارتوهای بورخس نظر می داد ، مشغول کشیدن شام بود و دستش بند، طفلکی را پاس داد به برادرش که سال سوم شیمی محض از دانشگاه آزاد اسلامی را داشت می گذراند و گویا متخصص آراء آندره بره تون بود. او کمی با مساله کلنجار رفت و با لب های افتاده گفت. من جذرگرفتن رو یادم رفته. برو ببین خاله ت می تونه حلش کنه؟ بچه ی بیچاره هنوز طرف خاله نرفته با اعتراض او روبرو شد که واسه چی می یای پیش من؟ من از بچگی ریاضیاتم ضعیف بود. برو پیش پسر عموت. حالا همین خاله مدام دم از حضور ریاضیات در ادب مدرن  به خصوص شعر می زد ها، ولی حالا از گرفتن یک جذر ساده وا مانده بود. باری دلمان به حال بچه سوخت و گفتیم باباجان بیا اینجا ببینم من می توانم مساله ات را حل کنم؟ کمی با مساله کلنجار رفتیم و دیدیم نه کار ما نیست. چه باید می کردیم . گفتیم برو کتاب درسی ات را بیاور ببینیم چه می شود کرد. خلاصه یک نیم ساعتی کتاب او را ورق  زدیم تا یادمان آمد چه جوری ریشه ی سوم و چهارم اعداد را می گیرند و به هر واذاریاتی بود مساله را حل کردیم و دادیم دستش. این وسط فقط رشته ی بحث از دستمان خارج شد و نتوانستیم به تشریح نظریات پازولینی درباره ی سینمای شعر و قیاس آن با نظریه ی اومبرتو اکو درباره ی رمزگان تصویر بپردازیم. بله دیگر سرت که گرم کاری شود فکت مجبور می شود بسته بماند. زیاده عرضی نیست. والسلام.  

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 12:21  توسط مهدی فتوحی  | 

 

Oddio!

Gloria a te

Per il nostro geneocidio

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 13:58  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

non e’ impossibile ma e’ tanto difficile che uno potesse ripetere 10 volte, velocemente, ininterrottamente e continuamente: TI CAPISCO.Proviamoci e vedremo cosa succedera’:

TI CAPISCO, TI CAPISCO, TI CAPISCO, TI CAPISCO, TI CAPISCO, TI

CAPISCO, CAPITISCO , PITICASCO,  MI CAPISCI? TI CAPISCO, NO? BASTA,

SMETTITI DI PARLARE, NON VOGLIO SENTIRE NIENTE’ALTRO, NON

VORREI VEDERTI PIU’ ,VATTENE, HEEEEEEEEEEEY, CAVOLO, COSA VUOI?

HAAAAAAH?

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 12:54  توسط مهدی فتوحی  | 

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

1- یک فنجان چای

 

روزی " نان- این" ، استاد ژاپنی ذن، در دوره ی میجی ( 1868-1912)، پذیرفت تا با استاد دانشگاهی ملاقات کند که به سراغ او رفته بود تا با او درباره ی ذن مصاحبه ای بکند. " نان- این " برای او چای آماده کرد و فنجان چایش را پر کرد و آنقدر این کار را ادامه داد تا چای از فنجان سرریز کرد. استاد دانشگاه که لبریز شدن و فروریختن چای را از فنجان می دید، نتوانست خودداری کند و گفت: فنجان پر شده است. دیگر چیزی در آن جای نمی گیرد. " نان- این" گفت: درست مثل همین فنجان، تو هم سرشار از اعتقادات و پیشداوری ها هستی. من چگونه می توانم برای تو توضیح بدهم ذن چیست وقتی تو پیشتر فنجانت را خالی نکرده باشی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 18:32  توسط مهدی فتوحی  | 

 

 

 

 

نوشته ی پیر پائولو پازولینی

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

هیچ شاخه ای از تمرکزگرایی فاشیستی نتوانسته کاری را بکند که تمرکزگرایی تمدن مصرفی موفق به انجامش شده. فاشیسم مدلی را ارائه می داد مرتجع و ثابت که با این همه در حد یک واژه ی مرده باقی می ماند. فرهنگ های ویژه ی گوناگون، ( همچون دهقانی، خرده پرولتر و کارگری) آرام آرام داشتند خود را با نمونه های کهن خویش یکی می کردند. البته این سرکوب محدود می شد به حفظ پشتیبانی شان از کلام. امروز به عکس  بی هیچ قید و شرطی، پشتیبانی آنها وقف مدلهای معین مراکز شهری شده است. مدلهای فرهنگی حقیقی سرکش اند اما گویا دیگر ارتداد به کمال خود رسیده است. پس می توان تاکید کرد که تساهل ایدئولوژی لذت طلبانه که خواست قدرت نوین هم هست ، بدترین نوع سرکوب تاریخ انسانی است. اما او چگونه توانسته این سرکوب را اعمال کند؟ از طریق دو انقلاب در درون ساختار بورژوازی. انقلاب در زیرساخت اقتصادی و انقلاب سامانه ی اطلاعاتی. دیگر جاده ها و وسایل حمل و نقل موتوری و از این دست، البته با فسخ هر نوع فاصله ی مادی ، حومه ی شهرها را با مراکز شهری آن هم به صورت تنگاتنگی یکپارچه کرده اند. ولی انقلاب در سامانه ی اطلاعاتی هنوز بسیار پیشرو است و قاطع. به وسیله ی تلویزیون مرکز توانسته تمام کشور را که اینقدر از لحاظ تاریخی، گونه گون و غنی از فرهنگ های اصیل بودند، شبیه خود کند و شروع کرده به تصدیق ویرانگری هر گونه اصالت و حقیقت. یعنی چنان که گفتم مدل های خود را تحمیل کرده که البته خود مدل های مطلوب تمدن صنعتی اند که به چیزی بیش از یک انسان که مدام مصرف می کند ، رضایت نمی دهد و توقع دارد او هیچ ایدئولوژی دیگری جز ایدئولوژی مصرف گرایی را در ذهن متصور نشود. لذت جویی ِ نولائیک ِ کورکورانه ای که هر ارزش انسانی را وانهاده و از علوم انسانی بیگانه مانده است.

ایدئولوژی پیشینی مطلوب و تعیین شده از سوی قدرت حاکم ، چنان که می دانید همان مذهب است و کاتولیسیسم ، درواقع تنها پدیده ی فرهنگی ای بود که ایتالیایی ها را تصدیق می کرد. اما اینک او بدل شده به رقیب آن پدیده ی فرهنگی تصدیق کننده ی نوین که همان لذت جویی انبوه است و همچون رقیبی، قدرت نو، از چند سال پیش شروع کرده به تصفیه کردن آن. در واقع نیز هیچ چیز مذهبی ای در مدل مردجوان و زن جوان پیشنهادی و منتخب تلویزیون نیست. این ها تنها دو نفرند که زندگی شان را تنها با کالاهای مصرفی شان ارزشگذاری می کنند( و قابل درک است که روزهای یک شنبه را هم با ماشینشان به مراسم عشاءربانی می روند.) . ایتالیایی ها با اشتیاق فراوان این مدل نوینی را که تلویزیون بهشان تحمیل کرده همچون مصداقی از تولید خلاقانه ی رفاه( یا بهتر بگویم رهایی از نکبت) پذیرفته اند. آن را پذیرفته اند اما آیا به راستی در حد و اندازه ی تحقق بخشی به آن هستند؟ نه . یا این که فقط می توانند قسمتی از آن را ، آن هم از لحاظ مادی متحقق کنند و بدلش می کنند به یک کاریکاتور که حتا نمی تواند در ابعاد چنین حقیرش برای قربانی شدنشان در آن  کفایت کند. هرچند سرخوردگی و رنج عصبی آن متعلق به روح جمعی جامعه است. مثلا ً خرده پرولترها تا همین چند سال پیش به فرهنگ احترام می گذاشتند و از امی بودن خود خجالت نمی کشیدند. بلکه مغرور هم بودند از نمونه ی مردمی خاص اما امی خویش که خود در قید مالکیت اسرارآمیز واقعیت بود. حتا آنها خرده بورژواها را با تحقیر متکبرانه ی خود فرزندان پاپ می انگاشتند؛ که آنها را از هم مجزا می کرد. حتا وقتی که مجبور بودند به آنها خدمت کنند. اما حال، آنها به عکس دارند از امی بودن خود خجالت می کشند. آنها علیه  مدل فرهنگی خود طغیان کرده اند.( جوانترها حتا آن را به یاد هم نمی آورند و کاملا ً از کفش داده اند.) و تنها مدلی را که سعی می کنند تقلید کنند جایی برای بی سوادی و زمختی نگذاشته است. جوانان بیچاره ی خرده پرولتر در برگه ی هویت خودشان نام شغل خود را پاک می کنند و درجه ی دانش آموزی را جایگزین آن می کنند. طبیعتا ً از وقتی که آنها شروع کرده اند به خجالت کشیدن از نادانی شان ، تحقیر فرهنگ را هم آغاز کرده اند (که ویژگی خرده بورژواهاست) و آنها مقلدانه آن را از آن خود کرده اند. در همان زمان جوان خرده بورژوا در همانند سازی خود با مدل پیشنهادی تلویزیون با حضور در طبقه ی خود برای آفرینندگی و علاقه ی خود، که برای او امری ذاتا ً طبیعی است ، به شکل شگفت آوری خشن و ناخوشبخت می شود. اگر خرده پرولترها خود را بورژوامآب می کنند، بورژواها هم خود را خرده پرولترمآب می کنند و فرهنگی که تولید می کنند با وجود ویژگی تکنولوژیکی و عمیقا ً پراگماتیکی خود، مانعی است بر تحرک انسان کهنی که در درون آن ها در حال توسعه ی خویش است و از آن نوعی درهم پیچیدگی شاخه های روشنفکری و اخلاقی مشتق می شود. مسوولیت تلویزیون در همه ی این موارد بسیار بزرگ است. البته من به این که تلویزیون یک وسیله ی تکنولوژیک است اعتمادی ندارم. ولی به این که او یک ابزار قدرت است و به قدرت خود او چرا. تلویزیون تنها، جایی نیست که پیغام ها از طریق آن عبور می کنند. بلکه مرکز همکاری پیغام هاست.  مکانی که در آن یک ذهنیت خاص اعمال می شود که در غیر این صورت نمی تواند جایی برای خویش بیابد؛ و از طریق روح تلویزیون است که روح قدرت نوین نمود خود را آشکار می کند. شکی نیست( و می توان از نتایج حاصله هم مشاهده کرد) که تلویزیون دارد اتوریته و سرکوبگر می شود. به گونه ای که هیچ وسیله ی اطلاعاتی در جهان نتوانسته به این مکان دست یابد.  دیگر روزنامه های فاشیستی و نوشته هایی در مورد دهکده های شعاری موسولینی خنده آورند. ( و با اندوه باید گفت) مثل قیاس گاوآهن اند با تراکتور. می خواهم تکرار کنم که فاشیسم ذاتا ً در اندازه ی ریشه کنی روح مردم ایتالیا نیست. اما فاشیسم نوین از طریق وسایل ارتباطی و اطلاعاتی نوین( و به ویژه و مخصوصا ً تلویزیون) نه تنها دارد آن را ریشه کن می کند که دارد آن را از هم می درد، به آن تجاوز می کند و برای همیشه کریه و زشتش هم می کند.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 13:17  توسط مهدی فتوحی  | 

 

سباستین قدیس از شهدای مسیحی قرن پنجم میلادی است که جشن 20 ژانویه به مناسبت یاد بود او برگزار می شود. افسانه ای از متون قرن پنجم در باب او چنین روایت می کند که سباستین، نگهبان رییس دادگاه دیوکلتزیا بوده و فعالیت های خیریه ی بسیاری را در حق نیازمندان انجام می داده و البته شواهد مستحکمی هم درباره ی ایمان او به مسیح در دست است. او در نهایت محکوم می شود به مرگ با درفش اما به طرز معجزه آسایی در برابر ضربات مقاومت می کند و سرانجام توسط مادر ایره نه درمان می شود. به طوری که دوباره در برابر امپراتور قد علم می کند و این بار محکوم به مرگ با ضربات چوب می شود. جسد او را در جاده ی آپیا مدفون کرده اند در مقبره ای که بر رویش کلیسایی ساخته شده که اکنون نام او را بر خود دارد. در شهر رم بسیار مورد ستایش قرار می گیرد و در طول سده های میانه مسیحیان او را با عنوان سومین ارباب خویش می شناختند و در برابر بیماری طاعون دست به دامان او می شدند. در هنر مربوط به قرون وسطا همواره او را در لباس سربازی ترسیم کرده اند و بدون هیچ گونه زخم نیزه ای در بدن. در دوران رنسانس هنرمندان ترجیح دادند او را تنها و عریان و بسته شده به ستونی نشان دهند که از زخم نیزه ای در تن مجروح شده است.

 

اربابِ آرنارا

 

در مرکز کوچکی در استان فروزینونه روز 20 ژانویه جشن گرفته می شود که مصادف است با یکی از روزهای سرد زمستان. مراسم جشن با یک پیشباز 9 روزه آغاز می شود. به طوری که هر شب یک نیایش جمعی برگزار می شود که با ستایشی آهنگین درجهت طلب حمایت این قدیس از تمام دهکده و ساکنانش پایان می پذیرد. سرود سباستین قدیس ترانه ای است قدیمی که اهالی آرنارا آن را سال های سال است که سینه به سینه نقل کرده اند.

روز 20 ژانویه اسقف دیوچه زی در منطقه ی فروزینونه با تشریف فرمایی خود نیایش را متبرک می کنند و ظهر همان روز مراسم باشکوهی در خیابان های شهر اجرا می شود. در آستانه ی خروج شمایل قدیس از کلیسا بسیاری با شلیک تیرهوایی به او سلام نظامی می کنند و از آن لحظه اعضاء کنگره ای که در خصوص او برپا شده، قرص نانی را بخش می کنند که قبلا ً توسط اسقف و به نیت همه ی شرکت کنندگان متبرک شده است.

پرسش: همواره از خودم پرسیده ام چرا شمایل سباستین قدیس در هاله ای از تفکرات هم جنس گرایانه احاطه شده است؟

پاسخ: در آمیختن شخصیت سباستین قدیس با مساله ی هم جنس گرایی پدیده ای نوپا ست و بیش از یک قرن قدمت ندارد. کهن ترین مدرکی که من توانستم در این خصوص به آن دست بیابم، متن نمایشنامه ی شهادت سباستین قدیس نوشته ی گابریه له دانونتزیو است که در سال 1910 نوشته و در سال 1911 بر روی صحنه اجرا شده است. او در اثر خود سباستین را چنان فردی مقبول طبع امپراتور نشان داده است. احتمالا ً از روی همین متن است که ژارمن انگاره ی فیلم سباستین قدیس را گرفته که به نوبه ی خود در حکم انگاره ای انفجاری در تخیلات هم جنس بازان محسوب می شود. البته این بار نخست نیست که سینما در آفرینش افسانه های اساطیری هم زمان با ما مشارکت داشته است. تا آنجا که من می دانم منابع کهن و معتبری در خصوص ریشه های هم جنس بازی سباستین قدیس در دست نیست. در منابع الحادی و فولکلورهای کهنسال، قدیسی که هم جنس باز معرفی شده احیاناً سن جووانی اوانجلیستا بوده . همانی که در شام آخر روی سینه ی مسیح دراز می کشد. حتا در کتب قدیسان کاتولیک نیز سن جووانی اوانجلیستا همچون کودکی زیبا و مفعول تا ظهور مسیح ترسیم شده است. به طوری که در متون کاتولیکی، او را مردی کامل با ریش و سبیل کشیده اند که بر سینه ی مسیح دراز کشیده است.

البته سباستین قدیس همواره از لحاظ بصری مورد توجه هنرمندان دوران رنسانس بوده و در حکم موقعیتی ویژه از لحاظ آناتومی زیبای مردانه محسوب می شده و هنرمندان آن عصر او را در کالبدی شکیل و مردانه و همواره همچون یک نظامی تجسم کرده اند. بنابراین نمی توانسته همچون یک کودک تصویر شود. گفتم رنسانس زیرا تا پیش از آن من هرگز حتا یک تصویر برهنه از هیچ قدیس ندیده ام. حتا در موزائیک زیبای سن پیتروی وینکولی در شهر رم هم که مربوط به قرن هفدهم است سباستین ریشو و در لباس مجلل پالانتیوس نشان داده شده است.  تکرارمی کنم او یک سرباز بوده و در قصر سلطنتی با عنوان یک محافظ قصر بیزانسی مربوط به دوران خود می زیسته. این رنسانس است که او را به صورت قدیسی برهنه نشان می دهد. آن هم با گزینش لحظه ای که او در آن برای کشته شدن برهنه شده و به تیرکی بسته شده بوده است.

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 12:33  توسط مهدی فتوحی  | 

 

come lazzaro, 

noi ci siamo condannati

ad assaggiare il gusto della morte,

ma due volte,

una ,

per volonta’ di dio

e l’altra,

per eliminare i miracoli della religione

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 14:8  توسط مهدی فتوحی  | 

 

Sul piano forte

Scivolano

Le dita’ della mia morte

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 13:49  توسط مهدی فتوحی  | 

 

مصاحبه ی "لائورا لیلّی " با "اومبرتو اکو"

 

 

 

 

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

  • شش سال از انتشار جزیره ی روز پیشین ، سومین رمان شما می گذرد. در حالی که میان نخستین و دومین رمان شما نیز هشت سال فاصله بوده است. شما گویا یک روند متعادل را پیش گرفته اید؟
  • شاید شش سال طول کشیده باشد، اما دقیقا ً این طور نبوده. زیرا به مدت دو سال من مسیر دیگری را در پیش گرفتم که البته بعدها رهایش کردم. زیرا در نقطه ای در میانه ی کار ، حرکت من متوقف شده بود و گرچه به بقیه ی کار از قبل اندیشیده بودم اما به آن نقطه هرگز و تا آن مشکل را حل نمی کردم بقیه ی کار موزائیک وار در هم چفت نمی شد. اینگونه بود که مرا نسبت به آن بی علاقه کرده بود. اما همین تابستان دو ماهی را در ییلاق گذراندم و متن را دوباره در دست گرفتم و تمامش کردم. با فراغ بال و همان سرعتی که اولین نوه ام حدود یک ماه قبل زاده شد که البته نمی دانم می توانم آن را یک دوقلوزایی بدانم یا نه؟
  • پیش از آن که وارد داستان شکل گیری بائودولینو شوید می خواهم ازتان بپرسم آیا و اگر آری به چه شیوه ای موفقیت رمان نام گل سرخ زندگی شما را تغییر داد؟
  • آه! گمان نمی کنم زندگیم را تغییری داده باشد. شاید هم اینطور باشد. بله. از شدت تشعشع زندگی اجتماعی ام اندکی کاست. چون پس از آن دیگر به هیچ جشنواره ای نرفتم . زیرا در آن جا خبرنگاران به تو هجوم می آورند تا نظرت را بدانند و این مساله باعث شد تا من فقط دوستان قابل اطمینانم را آن هم به صورت خصوصی ببینم. اتفاقا ًمن به خاطر آن رمان فقیرتر هم شدم. شخصی که نمی توانم نامش را ذکر کنم چند ماه پیش به من نوشت: هر بار که تو را در تلویزیون نمی بینم دچار بحران تحسین تو می شوم.
  • اما وظایف شما در حکم یک مولف به هیچ وجه دچار کاستی نشدند.
  • مسلم است که نه. ولی به ازای هر نگاه فرشته وار به یک نویسنده من باید از غبطه ی مشروع خود نیز یاد کنم.
  • آیا شما هیچ انتظار موفقیتی در این ابعاد را داشتید؟
  • حتا ناچیز ترین شاعرک نیز وقتی چیزی می نویسد امیدوار است تا میلیون ها خواننده، روزی از صمیم قلب،عاشقانه های او را از بر بخوانند. اما واقعیت همان است که من برای مجله ی COLLANA BLU  به فرانکو ماریّا ریچّی گفتم. من آن رمان را نوشتم تا شیئی بشود روی تاقچه ی خانه ها. اما بعد که مدیر انتشارات بومپیانی آن را خواند و بسیار هیجان زده شد و آشکارا تصریح کرد که من سی هزار نسخه از آن را چاپ خواهم کرد، فکر کردم دیوانه شده است.
  • بائودولینو کیست؟
  • پسری است که در ییلاق مارنگو می زید. کم و بیش همان جایی که در سال 1168 در آنجا شهر اسکندریه ساخته می شود و قدیس حامی آن جا بعد ها همان سن بائودولینو خواهد بود . بائودولینو یک رذل است. مثل همانهایی که در بسیاری از اساطیرالاولین موجودند. در آلمان به آن  SCHELM می گویند ودرانگلستان TRIKSTER GOD . کتاب که با این مضمون می توان آن را یک پیکارسک 1خواند روایت ماجراهای اوست در مکان های گوناگون. پدر بائودولینو" گالیائودو آئولاری"  افسانه ای است که اسکندریه را با همان داستان ماده گاوش از چنگ محاصره ی فدریکو بارباروسّا می رهاند.
  • کدام داستان؟
  • اهالی اسکندریه آن را می دانند و بقیه هم در رمان من آن را خواهند خواند.
  • شما در اسکندریه زاده شده اید. آیا با این کتاب قصد دارید دوباره به ریشه های خود بازگردید؟
  • قطعا ً. من  داستان شهر خودم را می سرایم. سعی می کنم زبان محلی اش را تقلید کنم و شیوه ی حرف زدن اهالی اش را؛ و هنگام غور در اسناد رسمی وقت، وقتی توانستم نام اهالی اسکندریه را که شهر را بنیان گذاردند، کشف کنم، بسیار شگفت زده شدم. اینان همدرسان من اند.  البته من با زبان کمی دچار مشکل شدم. زیرا فصل نخست رمان را می بایست مستقیما ً خود بائودولینو وقتی که چهارده ساله است، به زبان محلی جایی روی پوست  بنگارد. زمانی که او دارد زبان لاتین می آموزد. به زبان محلی ای که ما آشکارا هیچ مدرکی از آن در دست نداریم. موقع نوشتن این فصل من خیلی تفریح کردم.
  • گمان می کنید خوانندگان سیسیلی هم از خواندن آن لذت ببرند؟
  • امیدوارم. من نخواستم از فیلولوژی در این کار استفاده کنم. من یک ایتالیایی خیالی خلق کردم. این صفحات ادیبانه و فخیم نیستند بلکه صفحاتی کمیک اند.
  • گمان می کنید اعضای LEGA 2هم از این کتاب خوششان بیاید؟
  • گمان نکنم. من نبرد " لِه نی آنو" را یکسره بازخوانی کردم. همه ی جنگ های پایان ناپذیر میان متحدانی که علیه بارباروسّا ائتلاف کرده بودند. اما این ائتلاف در مجموع نتیجه ی یک عدم توافق دوسویه بود. زیرا متحدان مدام ائتلاف خود را عوض می کردند تا هریک کینه ی خود را به دیگری نشان بدهد. آنها وقتی فدریکو از اسکندریه که نتوانسته بود فتحش کند صرف نظر کرد، قادر بودند تا به سادگی هر چه تمام تر به او ضربه بزنند. اما در عوض به او اجازه می دهند تا خود را به  " پاویا " برساند. آن ها از هم متنفر بودند اما نیاز به پدری داشتند برای جنگ. ولی جرات این را هم نداشتند تا فدریکو را پدرکش بخوانند ؛ و من با مطالعه ی آن عصر توانستم بسیاری از دلایل بحران سیاست درایتالیای امروز را دریابم.
  • اما به هر حال مثل رمان " نام گل سرخ "، در اینجا نیز ما با روایتی از فراز و نشیب دوران قرون وسطا مواجهیم.
  • آری . اما با تفاوت های بسیار . "نام گل سرخ" روایتی بود از جهان کشیشان و تضادهای درونی کلیسا. اما این یکی از جهانی لائیک سخن می گوید. از دربارشاهی فدریکو بارباروسّا . بائودولینو در واقع در سن 13 سالگی پسرخوانده ی فدریکو می شود و با او تمامی برخوردهای میان امپراتوری و متحدان را، نظیر جنگ " له نی آنو" و جنگ های صلیبی سوم ( که او خودش وی را وادار به این کار کرده بود) از نزدیک لمس می کند و اتفاقاتی از این دست را. گل سرخ اثری ادیبانه است و این یکی اثری عامیانه. گل سرخ سبکی فخیم دارد و این یکی سبکی ساده. زبان اثر ترکیبی است از زبان دهقانان آن دوره با زبان دانشجویان پاریسی که شبیه دزدها حرف می زنند. هیچ چیزی از زبان لاتین در آن نیست. آن چند واژه را استثنا قلمداد می کنم. یک بازی معمولی چند روایت بیرونی و درونی است با این انگاره که همه را بائودولینو اختراع کرده و بقیه هم می توانند رونویسی از آن باشند.
  • اما این بائودولینو یک دروغگوی بزرگ است.
  • آه. بله. او همواره تاریخ جعلی آفریده. اما هربار همه حرفش را باور کرده اند و همین تاریخ جعلی او تاریخی بزرگ آفریده. در مجموع من تاریخ آن دوره را همچون ثمره ی ابداعات پسرکی باز خوانی کرده ام که بعدها بزرگ می شود و با دسته ای از دوستانش مشروعیت امپراتوری را از سوی قضات بولونیایی رقم می زنند. منظورم بخشی است از رساله ی " آبه لاردو" و " ئه لوئیزا" یا همان افسانه ی " گراآل"  که بعدها " ولفرام فون اشنباخ" روایتش می کند.
  • اما آیا بدون بائودولینو تاریخ می توانست دیگرگونه رقم بخورد؟
  • حتما ً اینطور است. زیرا این او و دوستانش بودند که نامه ی اسطوره ای کشیش " جانّی " را با توصیف سرزمین افسانه ای مسیحی کیش در خاور دور نوشتند که در آن دوره به همه جا ارسال شد و اتفاقا ً مارکوپولو هم از آن صحبت می کند و همه هم آن را باور می کنند و اتفاقا ً خود بائودولینو نیز به همراه فدریکو به جستجوی این سرزمین بعید برمی آید. اما فدریکو در سال 1190 می میرد. آن هم در جریان محاصره ای که من اسرار آمیز جلوه اش داده ام. آن هم با علم کردن یک رویداد قتل گونه در اتاقی دربسته.
  • ازتان نمی خواهم که بگویید قاتل کیست. اما شاید بتوانید به ما بگویید که مربوط می شود به بائودولینوی بدون فدریکو یا نه؟
  • من تا همین حالا هم به دنبال توالی رویدادهای این ماجرایم. پس از مرگ فدریکو او یک سفر شگفت انگیز را به همراهی دوستانش به سرزمین های اسرار آمیز می آغازد که مسکن دیوهاست. جایی که بائودولینو در آنجا ماجراهایی باورنکردنی خواهد داشت مشتمل بر یک رابطه ی عاشقانه که من روی آن خیلی حساب باز کرده ام. همین جا بگویم که موقع نوشتن رمان من خودم عاشق شخصیت زن داستان شدم در حالی که می بایست بائودولینو را عاشق می کردم.
  • و بائودولینو به او عشق نمی ورزد؟
  • آه. نه. بقیه ی ماجرا را نمی گویم. درغیراینصورت ارزش نمی داشت که کتابی بنویسم با حجم پانصد صفحه و فقط همین مصاحبه کافی بود. فقط می توانم به شما بگویم که همه ی آن چه به اطلاع خواننده می رسد روایت بائودولینو است که قطعا ً یک دروغگوست. آن هم به اعتقاد یک تاریخ نگار بیزانسی " نیچتّا کونیاته " در سال 1204 وقتی که قسطنطنیه دارد در آتش جنگ های صلیبی می سوزد و خاکش به توبره کشیده می شود.          " نیچتّا" تقریبا ً روزشماری از این حوادث را به صورت مستقیم نوشته. اما برای ما آشکارا هیچ ردی از داستان بائودولینو باقی نگذاشته. زیرا به اعتقاد من آن را واقعی نمی پنداشته. طبیعتا ً خواننده ی اثر هم چیزی از آن نخواهد فهمید. زیرا در غیر اینصورت لازم است تا ما همه ی تاریخ آن سده ها را دوباره تجربه کنیم.
  • آیا این کتاب یک رساله ی دروغین است؟
  • الزاما ً یک رساله ی اتوپیایی است. از همان ابداعاتی که جهان را به حرکت در می آورند. کریستف کلمب اشتباها ً امریکا را کشف کرد. او گمان می کرد زمین خیلی کوچکتر است. این حقیقت ندارد که او گمان می کرده زمین گرد است آن گونه که مردم امروز می گویند. این که زمین گرد است را حتا پیش از افلاطون هم دانشمندان می دانستند. دیگر هیچ چیز درباره ی " ال دورادو " نمی گوییم که درپی تحقق یک اسطوره یک قاره فتح می شود.

 

11 سپتامبر 2000

 

1- سبکی است در رمان نویسی که در قرن شانزده میلادی از اسپانیا نشات می گیرد و بعدها در تمام اروپا گسترده می شود و محوریت تمام ماجراهای آن با پیکارو است که شخصیتی است مردمی و حقه باز که با تدبیر و چاره اندیشیهای هوشیارانه خود را از ورطه های بلا می رهاند.مترجم.

2- لگا  اتحادیه ای است در شمال ایتالیا  به رهبری اومبرتو بوسّی که خواهان جداسری و تشکیل و استقلال جمهوری پاگانا از ایتالیا ی واحد است.

 

 

(متن حاضر برای بار نخست در فصلنامه ی بخارا شماره ی ۵۲- ویژه ی اومبرتو اکو چاپ و منتشر شد. )

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 12:37  توسط مهدی فتوحی  | 

 

درباره ی نیاسر

موقعیت اداری و ارتباطی

شهر نیاسر مرکز بخش نیاسر از توابع شهرستان کاشان و استان اصفهان است.این شهر در فاصله 24 کیلومتری شمال غربی شهر کاشان، مرکز شهرستان، قرار دارد. شهر نیاسر از طریق اتوبان در فاصله 240 کیلومتری شهر تهران، پایتخت ایران، 100 کیلومتری شهر قم، مرکز استان قم و 260 کیلومتری شهر تاریخی اصفهان، مرکز استان اصفهان قرار دارد. فاصله این شهر از سه محور ارتباطی مهم کشور یعنی از راه آهن و محور زمینی بندر عباس – تهران 24 کیلومتر و از محور شیراز- اصفهان – تهرن60 کیلومتر است.


موقعیت طبیعی:

شهر نیاسر یکی از 3 مرکز مهم تولید گل محمدی، گلاب و عرقیات گیاهی شهرستان کاشان و کشور است.
چنین ویژگی کم نظیری به سبب قرارگیری در دامنه شرقی کوههای کرکس و وجود چشمه پر آب اسکندریه و قناتهای زیادی است که محدوده ای به وسعت 800 هکتار را به زیر کشت برده که البته با گسترش روشهای مدرن آبیاری و کشاورزی به میزان زیادی قابل گسترش است.

 ویژگیهای تاریخی:

نیاسر یکی از کهن ترین مراکز سکونت بشری است. به طوری که در پای چارتاقی که اولین بنای نوع خود در دوره ساسانیان است- و در زیر باغ کوشک فعلی و غار زیرین آن، لایه ای است که قدمت آن حداقل به 25000 سال می رسد.

ویژگیهای گردشگری:

محلات مسکونی شهر نیاسر در میان مساحتی بالغ بر 800 هکتار از باغها و گلستانها و اراضی زراعی پراکنده شده است. غار تاریخی رئیس و لایه کهن زیرین آن، چهار تاقی ( آتشکده) ساسانی، بافت تاریخی با عناصر، فضاها، راسته ها و بناهای عمومی و مسکونی متعدد و گوناگون، باغهای گسترده، گلستانهای زیبا و قرارگیری در دامنه کوه به همراه چشمه اسکندریه و آبشار معروف آن و باغ و کوشک تالار، این شهر را تبدیل به یکی از شهرهای تاریخی و گردشگری کشور نموده است.

میزان جذب گردشگری این شهر روزانه بین 3 تا 100 هزار نفر در شش ماهه اول سال برآورده شده است که در مجموع میزان گردشگری برابر 000/100 نفر را شامل می شود.

وجود جاذبه های متنوع میراث فرهنگی و طبیعی واقلیمی در این شهرو پیرامون آن باعث تداوم تدریجی جذب گردشگر در فصول پاییزو زمستان شده و روی آوری گردشگران به شهر، جهت  اسکان و اقامت در آن را به دنبال داشته است. می توان متقاضیان ویلا سازی در شهر نیاسر را به گروههای زیر تقسیم کرد:

1- مردم کاشان که از دیرباز، روستاها و نقاط ییلاقی  ِواقع در دامنه ها و ارتفاعات کرکس را برای اقامت تابستانی و مقابله با گرما انتخاب می کرده اند.
2- سرمایه داران و سرمایه گذاران شهرهای اصفهان، قم و تهران و حتی فراتر، برای ساخت ویلا.
3- سرمایه گذاران خارجی برای ساخت فضاهای اقامتی – پذیرایی.
4- وزراتخانه ها و سازمانهای مهم برای ساخت مجموعه های ویلایی جهت اقامت پرسنل.
5- گردشگران شهرهای اصفهان، تهران و قم وسایر شهرهای کشور جهت ساخت ویلا و اقامت.


از سوی دیگر در طرح توسعه کالبدی – گردشگری شهر نیاسر برآورده شده که در ده سال آینده شهر نیاسر سالانه پذیرای حداقل 5 میلیون نفر گردشگر باشد که بدون شک بخشی از آنها همچون حال حاضر متقاضی اقامت در شهر برای یک یا چند روز و ساخت ویلا هستند.

 

ویژگیهای آب و هوائی:

ارتفاع 1550 تا 1750 متر از سطح دریا

گروه اقلیمی 2 زمستان خیلی سرد و تابستان نیمه گرم و خشک

میانگین سالانه دمای هوا 7، 14 درجه سانتی گراد

میانگین حداکثر دما 1/23 درجه سانتی گراد

میانگین حداقل دما 2/6 درجه سانتی گراد

تعداد روزهای یخبندان سال 19 روز در سال

میانگین سالانه رطوبت نسبی هوا 42 درصد

متوسط میزان بارندگی سالانه 4/104 میلیمتر

میزان بادهای آرام 2/63 درصد

سطح آبهای زیرزمینی 12 تا 30 متر

جاذبه های طبیعی:

جاذبه های طبیعی و محیطی شهر نیاسر را می توان به انواع زیر تقسیم کرد. قابل توجه آن که شهر نیاسر در تمام ماههای سال زیباست.15 اسفند تا اواخر فروردین، شکوفه دهی درختان به ویژه بادام، هلو وزردآلو؛ نیمه دوم فروردین تا نیمه اول اردیبهشت، رویش گلهای لاله و شقایق و سرسبزی زمین؛ 15 اردیبهشت تا اواخر خرداد ماه، ثمردهی گلهای محمدی و مراسم گلابگیری و جشنواره گل و گلاب و آغاز به کار کارگاههای گلابگیری و تولید عرقیات گیاهی؛ اوایل اردیبهشت تا اواخر حضور پرندگان و پروانه ها در باغها؛ اوایل خرداد ماه تا اواخر آبان، به بار نشستن درختان میوه به تناوب؛ اوایل مهرماه تا پایان آذر ماه، برگریزان درختان و هوای مه آلود وایجاد پاییزی زیبا؛ اوایل دی ماه تا اواسط اسفند بارش برف و باران و ریزش آبشار در همه ماههای سال

ویژگیهای کالبدی:

این شهر در حال حاضر از زیرساختهای آب، برق، گاز و مخابرات و پوشش تلویزیونی وتلفن همراه برخوردار است. ادارات متعددی همچون شهرداری، بخشداری و نیروی انتظامی به همراه بانک، مراکز بهداشتی – درمانی و پمپ بنزین در این شهر مستقر هستند.

جاذبه های آئینی:

شهر نیاسر یکی ازمراکز سکونتی کهن در سرزمین ایران است. آثار و بقایای بسیاری همچون چارتاقی و غار و لایه زیرین آن، نشانگر وجود تمدن و انجام مراسم و آئین های کهن است.
با ورود اسلام به ایران ومسلمان شدن ساکنین منطقه، برخی ازآئین های کهن تداوم ویا در قالب مراسم اسلامی و مذهبی نمود یافته اند. از مهمترین مراسم آئینی منطقه و شهر نیاسر می توان به موارد زیر اشاره کرد:

1- اجرای مراسم آئینی قالی شویان در مشهد اردهال در جمعه دوم مهر ماه هر سال
2- سوگواری امام سوم شیعیان در دهه محرم
3- مراسم آئینی روز 21 ماه مبارک رمضان
4- مراسم آئینی ذبح گاو در عید قربان
5- مراسم آئینی عید فطر
6- مراسم آئینی هوم باباتی و قاشق زنی
7- مراسم آئینی عید غدیر

ضرورت سرمایه گذاری در نیاسر نیاسر به دلایل گوناگون میتواند و باید نقش تامین کننده امکانات و فضاهای اقامتی وتفریحی منطقه کاشان را بر عهده بگیرد.
علاوه بر آن این نقش می تواند در مقیاس استانی و ملی و فرا ملی نیز گسترش یابد.

موارد زیر از جمله این دلایل است:

1- تاریخ کهن و قدمت سکونت در نیاسر
2- وجود جاذبه های آئینی و فرهنگی در شهر و پیرامون
3- وجود جاذبه های طبیعی متنوع، پوشش گیاهی و آبشار
4- دسترسی راحت، آسان و نزدیک به محورهای ارتباطی اصلی استان و ملی
5- نزدیکی به مراکز جمعیتی، اقتصادی و سیاسی (تهران، اصفهان، قم وکاشان)
6- اقلیم مساعد نیاسر به ویژه در مقایسه با گرمای کویر
7- وجود فصول چهارگانه و زیبا در نیاسر

نیاسر را بهتر بشناسیم

 

شهر توريستى نياسر در 25 كيلومترى شمال غربى شهرستان كاشان در حاشيه كوير مركزى ايران واقع شده است . وجود منابع آب و خاك كافى ، شرايط اقليمى مطلوب ، راههاى ارتباطى مناسب ، وجود آثار ارزشمند تاريخى و جاذبه‏هاى زيباى طبيعى از مهم‏ترين شاخصه‏هاى شكل‏گيرى ، رونق و استمرار بى وقفه زندگى در اين خطه شده است . با فرارسيدن فصل بهار، پراکنش عطر گلهاى محمدى در كنار چشمه اسكندريه و آبشار زيبا طراوت و زیبایی خاصی به شهر می بخشد . وجود آثار ارزشمند تاريخى همچون آتشكده ساسانى ، غار تاريخى رئيس ، آسياب آبى ، حمام صفويه ، برج قاجاريه ، خانه بروجرديها، مقبره‏هاى قديمى و جاذبه‏هاى زيباى طبيعى مانند چشمه اسكندريه ، آبشار زيبا ، گلستان‏هاى گل محمدى ، درختان تنومند چنار و سروها و سپيدارهاى سر بفلك كشيده در دل باغهاى سر سبز و زيباى نياسر موجب شده است تا اين شهر در فصول مختلف بويژه فصل گلابگيرى (بهار) و تابستان، پذيراى هزاران گردشگر داخلى و خارجى باشد.

 

تاريخچه نياسر

 

بانى نياسراردشيراول مى‏باشد كه ‏به ‏نقل‏ازكتاب ‏تاريخ‏ كاشان‏ نوشته سهيل‏ضرابى هرآينه حزن آفرينان سر« كه به زبان عجم گفته شده كه در فارسى معادل جمله : مجلس خود را به سرهاى شجاعان بيارائيد ، البته  به قول اردشير كه در جشن پيروزى پادشاهى خود(197 تا 224 ميلادى) آن را به این نام نامید: به ترتيب آفرينان سر ، نياستر، نيسار، نى سره و نيان سر خوانده كه بعلت كسرت استعمال نياسر ناميده شد.همچنين اردشير بابكان دين زرتشت را در این منطقه رسمى كرد و بنای چهار تاقى(آتشكده) كه به نشان احترام به آتش و نيايش آنان در جوار آن مى‏باشد را در این مکان ساخت.

 

 نیاسر در حال حاضر

 

نیاسر جزء معدود شهرهای ایران زمین است که علیرغم کوچکی تنوع بی مانندی را در خود جای داده و همین کافی است تا حضورش را در کنار کویر مرکزی ایران غنیمت بدانیم. شهر نیاسر در 35 کیلومتری جنوب غربی کاشان قرار گرفته و ارتفاع آن از سطح دریا حدوداً 1650 متر است. نیاسر بر اساس آثار تاریخی موجود سابقه ای هزاران ساله دارد و دوره های متعددی از تاریخ پر فراز و نشیب این مرز و بوم را به خود دیده و رد این تاثر را در آثار بازمانده از این دوره ها می توان بر چهره ی وی مشاهده کرد. در این شهر ما آثاری را از سلسله های ساسانی، سلوکی، صفوی و قاجار می بینیم که هر ساله هزاران گردشگر را به خود می خوانند. شهر نیاسر در مراحل نخست ساخت خود ابتدا بر روی تپه ای با ارتفاع 1800 متر ساخته شده بوده که محله ی تالار در شهر بازمانده از این دوران است و سپس با افزایش جمعیت از سوی شمال شرقی و همچنین جنوب محله ی تالار گسترش یافته است. نیاسر را از این رو نیاسر می خوانند که گویا اردشیر بابکان پس از فتح و غلبه بر اصفهان در این مکان توقف می کند و به مناسبت پیروزی خویش جشن و پاکوبی بر پا می دارد وبه واسطه ی گردآوردن سیصد تن از دلاوران جنگ است که به نیان سر و به مرور ایام به نیاسر معروف می شود. اردشیر در این مکان آتشکده و باغی  ساخت و در اطراف آن دهی بنا کرد که تا کنون پابرجاست. جمعیت نیاسر در حال حاضر حدود 4500 نفر می باشد که در تابستان ها به 8000 نفر نیز افزایش می یابد. شغل مردم نیاسر غالبا ً کشاورزی است و شامل پرورش گل محمدی، حبوبات، گردو و بادام می شود. در نیاسر آنچنان که شایسته است صنعت پیشرفت نداشته است. اغلب مردم به کشاورزی و دامداری مشغول هستند. مشاغل شخصی و قالیبافی در منازل از کارهای دیگر مردم است. اکثر جوانان در کاشان و در شرکتهای متفاوت کار می نمایند و عده ای نیز در دانشگاهها و یا مشاغل دولتی مشغول  به کار هستند. در نیاسر به جز کارخانه فرش افضل، دنا کاست و ایران گلاب که کارکنان محدودی دارند، صنایع دیگری وجود ندارد. از مهمترین مشاغل فصلی در نیاسر در فصل بهار گلاب گیری است که تمامی مردم شهر را به خود مشغول می دارد.گلاب گیری و گل چینی از عمده فعالیت مردم در این فصل می باشد. وجود معادن سنگ و یک معدن خاص که پودر آن در کندن چاههای نفت مورد استفاده قرار می گیرد نیز بخشی از فعالیت  در بخش معدن می باشد. ماسه شویی از دیگر صنایع شهر است که جدیداً در حوالی شهر شروع به فعالیت نموده است. وجود مرغداری های گوشتی و تخم گذار در نیاسر نیز باعث فعالیت عده ای در این زمینه شده است. دامداری در همان  حوزه ی نگهداری از گاو و گوسفندان خانگی  محدود می باشد و فقط در زمینه مرغداری عده ای فعالیت می نمایند که حدود 10 مرغداری در نیاسر وجود دارد؛  اما کشاورزی به شیوه سنتی در نیاسر رواج دارد. نیمی از زیبایی نیاسر مرهون تلاش کشاورزان است که فضایی سرسبز را به نیاسر هدیه کرده اند. محصولات نیاسر شامل: گردو، بادام، گندم، جو، انجیر، انار، آلوچه، زردآلو، قیصی، انگور، سبزیجات و کاهو و خیار، پیاز، گوجه، کدو و کالک و سیب زمینی می باشد، اما معروف ترین محصول نیاسر گلاب و عرقیات گیاهی نیاسر می باشد.

 

 جاذبه های گردشگری نیاسر

 

 معماری نیاسر؛سراسر رمز و راز

 

تاريخ معماري نياسر با معماري آييني آغاز ‌گشته و با فراز و نشيب‌هايي تا به امروز ادامه يافته است.
معماري نياسر از نظر تاريخي به چهار دوره متمايز قابل دسته‌بندي است. دوره اول، معماري آييني است که تبلور آن در غار دست‌ساز رييس قابل مشاهده است.غاري که در واقع معبدي بوده متعلق به پيروان آيين ميترا (خداي ايران باستان) و به احتمال، قدمت اين معبد به اوايل دوره پارت‌ها بر مي‌گردد.دهنه اتاق‌هاي غار به‌جز يکي از آنها ساخته دست انسان است.البته در کنده‌ها (حفره‌هاي صخره‌اي) در زير سطح محلاتي چون رودآب، نشانه‌هايي از دخالت انسان وجود دارد.دوره دوم، معماري باستاني است.تنها نمونه شناخته شده معماري باستاني، چارتاقي است که بر اساس تقويم نجومي بنا شده است و مربوط به اواخر دوره پارت‌ها يا اوايل دوره ساساني است كه به نظر مي‌رسد به معابد آناهيتا که در نقاطي مثل پاي چشمه ها وجود داشته اند متعلق بوده که از بين رفته است.هر چند که معماري آييني دردوره‌هاي پس از احداث غار نيز تداوم يافت اما احداث غار در زير زمين بهانه‌اي است براي تمايز آن از معماري حجمي در روي زمين.دوره سوم، معماري پس از ورود اسلام به ايران است.تاکنون نشانه‌هايي از معماري دوره‌هاي صفويه، زنديه و قاجاريه شناسايي شده ‌اند.دوره چهارم، معماري معاصر است که از اوايل دوره پهلوي شروع شده و تا به امروز ادامه يافته است.در شهر نياسر تنها نشانه‌هايي از بناهاي با ارزش دوره معاصر را مي‌توان يافت که عبارتند از ساختمان مدرسه شهيد عسجُدي و چند سردر و خانه آريانپور.معماري نياسر از نظر گونه‌بندي فضاها نيز قابل تقسيم است: مانند معماري معابد يا آييني، شامل غار رييس و معابد آناهيتا که از بين رفته‌اند.معماري مذهبي که نمونه‌هاي عالي آن مساجد شهر از جمله فضاهاي مذهبي محله رودآب هستند.معماري دفاعي که نمونه باقي‌مانده برج چاله‌قاب است و از دروازه‌هاي محلات و برج سرکمر، اثري نيست.معماري کوشک شامل بناهايي چون كوشك باغ تالار و كوشكِ (خانه) بروجردي‌ها مي‌باشد، كه آخرين نشانه معماري دوره قاجار در نياسر است.معماري مسكوني شامل خانه‌هاي پلکاني سرکمر، واحدهاي همسايگي محله رودآب و برخي بناهاي با ارزش ديگراست.معماري فضاهاي عمومي شامل خانه‌ها، آسيا‌ب‌ها و حمام‌ها است، که نمونه‌هايي از آنها باقي مانده است مانند آسياب و حمام صفوي پاي آبشار.معماري مزارع شکل ويژه‌اي از معماري است که شامل چند بناي خصوصي و عمومي، سلخ (استخر آب)، قنات، فضا هاي باز و ارتباطي و گاهي حمام و مسجد است. از جمله بناهاي شاخص موجود در مزارع نياسر، بناي 15دري سورآباد است.

 

 

آتشکده نیاسر

 

بنای این آتشکده گنبد دار که به آتشکده ی اردشیر مشهور است و از زیباترین بناهای چهارتاقی دوران ساسانی است و بر فراز نیاسر واقع شده ، بر اساس نظر آندره گدار معمار و باستان شناس فرانسوی به دستور اردشیر بابکان است و اولین معبد و آتشکده ای است که در اوج رواج دین زرتشتی در ایران بنیان گرفته. این آتشکده با شماره ی 316 در فهرست آثار ملی ایران ثبت شده است.

 

آتشکده چیست؟

 

دکتر جهانگیر اوشیدری در دانشنامه ی مزدیَسنا در زیر عنوان آتشکده آورده است:

آتشکده: مرکب است از آتش + کده. جزء اخیر نیز مرکب است از کد+ ه نسبت است. کد از ریشه ی کَتَه اوستایی و آن نیز از مصدر کَن به معنی کندن مشتق شده است؛ آتشکده مکان مقدس زرتشتیان است که همواره در آن آتش  که نماینده ی فروغ ایزدی است، فروزان است. شکل و بنای آتشکده ها در همه جا یکسان بوده . معمولا ً هر آتشکده هشت درگاه و چند اتاق هشت گوشه داشته و آتشدان در وسط بنا واقع بوده و پیوسته آتش مقدس در آن می سوخته. اما با گذر زمان و به تدریج در دین زرتشت مقرر می شود که آفتاب بر آتش نتابد. بنابراین آتش را در فضای باز نگهداری نکرده و اتاقی در وسط بنا ساختند که آتشدان در آن قرار داشت. تعداد آتشکده ها بسیار بوده و تاسیس آن ها  به زمان خیلی پیش از ظهور زرتشت ، یعنی زمان پیشدادیان ( هوشنگ و جمشید) می رسیده است . ولی در عهد ساسانیان سه آتشکده ی مشهور ِ :

آذر گشسب ( واقع در تکاب )

آذربرزین مهر

و آذر فرنبغ

( به نام سه طبقه ی اصلی اجتماعی در آن دوران یعنی طبقه ی ارتشتاران و نظامیان ، طبقه ی کشاورزان و پیشه وران و طبقه ی موبدان و روحانیان که با سه رنگ سرخ و سبز و سپید یا همان سه رنگ پرچم ایران مشخص می شده اند) ، اهمیت می یابد. یعلاوه زرتشتیان معبد و آتشکده را در ِمهر هم می گفته اند که یادآور سنت های پیش تاریخی در ایران و آیین مهر یا میتراییسم نیز است.

 

چهارتاقی چیست؟

چهارتاقی عمارتی است که روی آتشکده‌های هر دیار ساخته می‌‌شده است. عبارت است از چهار طاق حول آتشکده که توسط سقفی گنبدی که گودال آتش آتشکده را از باران و برف حفاظت می‌‌کرده است ،به هم متصل می‌شوند.در بسیاری روستاهای مرکزی ایران این عمارات به چشم می‌‌خورند. البته از آن جا که این عمارات در بهترین مکانهای هر دیار ساخته می‌‌شده‌اند، بسیاری از آن‌ها بعد از اسلام جای خود را به مسجد هر دیار داده اند.از چهارطاقی‌های مشهور حاضر می‌توان به چهارطاقی نیاسر در نیاسر کاشان و چهارطاقی نِویس در حوالی ساوه اشاره کرد.

چارتاقی نیاسر

چارتاقي نياسر، بنايي باستاني از اواخر عصر اشكاني و يا اوايل عصر ساساني است.
اين بنا جزو كهن‌ترين و بزرگترين نمونه‌هاي چارتاقي ايران و سالم‌ترين آنها است. بنا با قاعده‌اي مربع‌شكل، اما درواقع ذوزنقه‌اي با اضلاع تقريبي 12 متر است كه براي ساخت آن تنها از سنگ‌هاي آهكي رسوبي و ملات گچ استفاده شده است. سبكي سنگ‌هاي متخلخل و سختي اندك و انعطاف‌پذيري ملات آن، موجب تحمل زمين‌لرزه‌ها وپايداري بنا درعمرنزديك به دوهزارسال آن شده است. چهارسوي اين بنا همانند ديگر چارتاقي‌ها كاملاً باز بوده و هيچگونه در يا پنجره و بازدارنده‌هاي ديگري براي ورود به آن، وجود نداشته است.تا مدت‌ها بر پايه روايت‌هاي داستان‌گونه كتاب (قم‌نامه) احتمال داده مي‌شد كه اين بنا آتشكده‌اي از زمان اردشير ساساني باشد؛ اما تاكنون شواهد باستان‌شناختي ومنابع مكتوب آن‌را تائيد نكرده است.از اين بنا نخستين بار توسط هوتوم شيندلر گزارشي مختصر منتشر شد و سپس آندره پ.هاردي بررسي كوتاه مدتي پيرامون آن انجام داد كه در مجموعه "آثار ايران" توسط آندره گدار منتشر شد.گدار در توضيح گزارش شيندلر، كاركرد آتشگاهي اين بنا را رد مي‌كند.در سال 1380 كاربرد اين بنا و نيز ديگر چارتاقي‌هاي ايران، به‌عنوان يك تقويم آفتابي ياشاخص اندازه‌گيري زمان با استفاده از تغييرات ميل خورشيد، توسط رضا مرادي غياث‌آبادي شناسايي شد.آنگونه كه در نقشه‌هاي آن ديده مي‌شود؛ ساختار تقويمي اين بنا به گونه‌اي است كه در آغاز و ميانه هر يك از فصل‌هاي سال، پرتوهاي خورشيد بامدادي به شكلي خاص از ميان پايه‌هاي بنا ديده مي‌شده و هنوز نيز ديده مي‌شود.
دقت محاسبات تقويمي در اين چارتاقي در بين ديگر تقويم‌هاي آفتابي دنيا بي‌نظير است و نشان‌دهنده توانايي‌هاي علمي نياكان ماست.چارتاقي نياسر از لحاظ بررسي شيوه‌هاي معماري در گذشته، شيوه‌هاي بديع و مبتكرانه ساخت و ساز تاق‌ها بدون قالب پيش‌ساخته، روش جالب تبديل پلان مربع بنا به دايره گنبد آن، تناسب‌هاي هندسي متوازن و منحصر به‌فرد در طراحي آن و رعايت تناسب طلايي در اجزاي آن، جالب توجه و شگفت‌انگيز است.ممكن است كه در دوران باستان آيين‌هاي ديني زرواني نيز در اين مكان برگزار مي‌شده كه امروزه آگاهي چنداني از آن در دست نيست.در آيين زروان حركات خورشيدي و وزش باد كه هر دو تجلي زمان هستند؛ از اهميت فراواني برخوردار بوده‌اند.ازسوي ديگر وجود عناصر متعدد ديگر در حريم چارتاقي، نشان‌دهنده احترام و تقدس اين ناحيه بوده است. چشمه‌اي زلال با درخت چناري كهنسال و مسجدي نوساز بر جاي نيايشگاهي باستاني، نمونه‌هايي از آن است.چارتاقي نياسر امروزه به يكي از ميعادگاه‌هاي علاقه‌مندان نجوم و ستاره‌شناسي در ايران تبديل شده است.ارتفاع زياد نياسر، آسمان پاكيزه و درخشان، امكانات فراوان، نزديكي به پايتخت و برخي از شهرهاي بزرگ، طبيعت دوست‌داشتني و از همه مهمتر وجود يك بناي علمي باستاني، عواملي براي اين انتخاب بوده است.

آیا ایرانیان باستان آتش را می پرستیده اند ؟

 

در پاسخ به این پرسش با نظری قاطعانه باید گفت : نه. ایرانیان از قدیم یکتاپرست بوده اند. به طوری که حتا  شخصیتی در حد و اندازه ی اهریمن نیز یارای برابری با اهورامزدا خدای یکتای ایرانیان را نداشته است چه برسد به آتش. پس سوالی که اینجا مطرح می شود این است: راز تقدس آتش در چیست؟ دکتر جهانگیر اوشیدری در دانشنامه ی مزدیسنا در ذیل واژه ی آتش آورده:

آتش نزد اقوام مختلف از قدیم الایام گرامی بوده و در ادیان آریایی و سامی اهمیت ویژه ای داشته است. آتش مثل همه ی عناصر و کلیه ی چیزهایی که از جانب آن فایده ای به انسان می رسد در مزدیسنا ستوده شده و در نزد ایرانیان قدیم و کنونی و نزد زرتشتیان گرامی بوده است. نظر به این که در مزدیسنا  آفریده ی نیک اهورامزدا باید گرامی داشته شود، ایرانیان آریایی، آذر را که همان آتش است موهبت ایزدی دانسته ، شعله ی آتش را یادآور فروغ رحمانی خوانده اند و آتشدان ِ فروزان را در پرستشگاه به منزله ی مهراب قرار داده اند. ایرانیان به این عنصر و به فرشته ی موکل آن "  آتَر" نام نهاده اند. در اوستا " آتَرس" آمده و در فرس هخامنشی نیز " آتر" و در پهلوی " آتور" خوانده شده است. واژه ی آذر فارسی نیز از همین ریشه است و آتش نیز هیئت دیگری است از همان واژه. آذر در مزدیسنا از نعمت های ایزدی به شمار می رود و از برای سود و بهره ی  انسان از عالم بالا به سوی جهان خاکی فرستاده شده است. و از همین روی آن را از ضرر و آسیب رساندن نیز عاری دانسته اند.

 

 گونه های آتش به روایت اوستا

 

در یسنای 17، بند 11، پنج قسم آتش تشخیص داده شده است. از این قرار:

1-   بِرِزی سوَنگهه که در تفسیر پهلوی به بلند سوت یا بزرگ سود ترجمه گردیده؛ و در توضیحات " اسم عمومی آتش بهرام( پارسیان، آتشکده های بزرگ را آتش بهرام می نامیدند) خوانده شده است.

2-      وُهوفریان؛ و آن آتشی است که در کالبد انسان و دام است و به عبارت دیگر همان حرارت غریزه بوده است.

3-      اوروازیشتَ؛ و آن آتشی است که در رستنی ها و چوب ها موجود است

4-   وازیشتَ؛ و آن آتش برق است و همان آتشی است که گُرز  تشتر ایزد، شراره کرد و دیو ِ سپَنچَکرَ را هلاک کرد. گویند از ضربت گرز تشتر ، خروش بزرگی از نهاد سپنچکر برخاست. این خروش همان است که هنوز هم پیش از بارندگی از رعد شنیده می شود.

5-      سپینشت َ ؛ و آن آتشی است که در گرزمان( خانه ی سرود و ستایش) جاویدان ، فروزان است.

 

 

 غار نیاسر

غار رييس نياسر با درهاي ورودي آن در باغ‌تالار، معبدي بوده متعلق به پيروان آيين ميترا (خداي ايران باستان). به احتمال زياد قدمت اين معبد به اوايل دوره پارت‌ها بر مي‌گردد.غار تاريخي نياسر درون توده سنگي از جنس تراورتن، در زير باغ تالار و باغ‌هاي مجاور آن تا زير محله سركمر گسترده شده است. در بلندترين نقطه نياسر واقع در باغ‌تالار، ورودي اصلي اين غار وجود دارد كه تا صخره‌هاي بالاي آبشار كشيده شده است.غار نياسر به طور كامل ساخته دست انسان است به جز يك يا دو اتاق كه در نزديكي در ورودي قرار دارند. شكي نيست كه اين غار معبد ميترا بوده است و پيدايش آن ممكن است به دوره اشكانيان (پارت‌ها) مرتبط باشد. بيشتر معبدهاي ميترا مانند غار نياسر در تاريكي كامل ساخته مي‌شده است. اين غار ورودي‌هاي ديگري نيز دارد.تعدادي از آنها در داخل صخره‌اي وجود دارند كه قسمت بالاي نياسر را از همسايگان پايين جدا مي‌سازد.اين ورودي‌ها كه رو به شرق قرار دارند در امتداد آبشار منظره زيبايي از نياسر را به نمايش گذاشته‌اند.نشانه‌هاي فرسايش آب بر روي صخره‌ها و سنگ‌ها دربر دارنده و گواهي اين حقيقت است كه غار خوش منظر اين ناحيه از زمان‌هاي بسيار قديم وجود داشته است.آبشار نياسر مدرك ديگري است كه غار، معبدي بوده متعلق به پيروان آيين ميترا.در زير آبشار دو سنگ آسياب وجود دارد كه به طرز شگفت‌آوري شبيه به يك يا دو سنگ آسيابي است كه در اعماق داخل غار ديده مي‌شود.شكي نيست كه وجود اين سنگ‌ها در داخل غار تاريك و هيجان‌انگيز به منظور آرد كردن گندم نبوده است بلكه بر اساس آداب و تشريفات مذهبي آيين ميتراييسم در مراسم قرباني دادن استفاده مي‌شده است. گفته مي‌شود، از اين سنگ‌ها به عنوان سرپوشي براي بستن ورودي‌هاي اتاق‌هاي كوچك غار استفاده مي‌شده است.هواي مطبوع و گردش هوا در سراسر غار وجود دارد.يكي از عميق‌ترين چاه‌هاي داخل غار 10 متر عمق دارد و هوا حتي در آن قسمت نيز جريان دارد.
به منظور طي كردن راه در داخل غار، راهروها و حتي اتاق‌هايي وجود دارد كه به‌وسيله ليزخوردن يا سينه‌خيز رفتن و در جاهاي ديگر، به‌صورت خميده مي‌توان از آن عبور كرد.غار داراي يك ورودي بزرگ مي‌باشد كه در سال 1358 بر اثر زلزله خراب شده است.قسمت‌هايي از غار نيز كه متلاشي شده و از بين رفته، زير آوار زلزله قرار دارد.بيشتر ظروف سفالي در داخل غار مربوط به دوره ساساني بوده و مقداري نيز متعلق به دوره پارت‌ها مي‌باشد.با اين وجود مقداري ظروف سفالي از دوره اسلامي نيز در اطراف ورودي‌هاي غار ديده شده است.
برخی نیز سابقه ی احداث این غار را که دارای تالارها و چاههای دست ساز می باشد به دوران هخامنشیان نسبت می دهند. ساکنان در این منطقه معتقدند این غار در دوران گذشته جهت محافظت از محصولات و گریز اهالی از دست اشرار بنا شده است و آن را غار رِیس (بر وزن قیس ) می نامند. در سرتاسر بدنه ی داخلی این غار آثار اشیاء نوک تیز ی که به وسیله ی آن ها این غار کنده شده، دیده می شود. طول غار در حدود 780 متر است و شامل چهار دهانه ی ورودی و دو قسمت مجزا است که بخش مرکزی آن مجموعه ای است از هفت اتاق که در سطوح گوناگون  به طرزی استادانه حجاری شده است و از طریق چاهها و دالانها به طبقات زیرین مرتبط می شود. از دیگر عجایب این غار می توان به تهویه ی هوا در آن حتا در عمیق ترین نقاط آن اشاره کرد.این غار حدودا ً دوهزار سال پیش بر فراز تپه ای آهکی مشرف به روستای نیاسر از توابع کاشان، به شکل تونل سنگی پرپیچ و خمی  و با ابزار ابتدایی در دل کوه کرکس کنده شده است. غار نیاسر 20 اتاق و اتاقک دارد که مساحت بزرگترین اتاق آن 1/8 و مساحت کوچکترین اتاق آن 28/6 متر مربع است.

باغ تالار نیاسر

این باغ در دوران ساسانی بناها و قصرهای زیبا و باشکوهی را در خود جای داده بوده که در گذر زمان رو به نابودی رفته است. اکنون تنها یک کوشک از این باغ تاریخی برجای مانده است که یادگار اواخر عهد صفوی است. این بنا محل اتراق سلاطین و بزرگان روزگار بوده است. چنان که پادشاهان آن سلسله هنگام مسافرت به کاشان ، گاه و ناگاه برای تفریح و تماشا به تالار نیاسر رفته و مردم آبادی نیز شب هنگام با افروختن مشعل ها و آتش فراوان شهر را چراغانی می کردند تا شاه و همراهانش از فراز عمارت منظره را تماشا کنند. هم اکنون شهرداری نیاسر این باغ را خریداری و به بوستانی عمومی بدل کرده است. باغ تالار از مکانهای زیبا و دیدنی شهر نیاسر می باشد که در آن درختان کهنسال و رفیع وجود دارد.درختانی سر به فلک کشیده که بسیار زیبا و دل انگیز اند.آب چشمه ی اسکندریه در میان این باغ جاری است و پس از گذشتن از باغ به آبشار منتهی می شود.در قسمتی از این باغ، عمارت بسیار زیبایی بنا شده که به عمارت کوشک تالار معروف است و ساختمان فعلی کوشک از جمله بناهای باقی مانده از عمارت باغ تالار است و قدمت آن به دوران صفویه و در زمان شاه سلطان حسین صفوی که آخرین پادشاه این دوران است، بر می گردد. نقل است که بعد از دوره ی صفویه و در زمان قاجاریه، فتحعلی شاه در یکی از سفرهای خود به کاشان همراه با ملک الشعراء، صبا کاشانی، از بازار مسگرها عبور می کرده و نظر او به پسر بچه ای که بخاطر گرد زغال چهره اش سیاه شده بود جلب می شود و در همان موقع مصرعی در وصف آن می گوید: « به گرد عارض مسگر نشسته گرد زغال».اما هر چه فکر می کند مصرع دوم به خاطرش نمی رسد.در این میان ملک الشعرا مصرع دوم را می سراید: «صدای مس به فلک می رود که ماه گرفت» شاه از این حاضر جوابی به وجد آمده و بعنوان جایزه باغ تالار نیاسر را به او می بخشد.از آن زمان به بعد این باغ نسل به نسل نزد نوادگان صبای کاشانی بوده تا سال 1377 ه.ش.که شهرداری نیاسر کل محوطه ی باغ تالار و عمارت کوشک را از آخرین نوادگان صبای کاشانی که خاندان ضرابی بودند، خریداری کرده ، پس از بازسازی کامل آنرا جزء آثار باستانی به ثبت رساند.از ویژگی های این عمارت بکار بردن 8 ضلعی ها در معماری ساختمان است که 8 ضلعی ها از مشخصه های معماری دوران صفویه هستند.عمارت به شکل قرینه ساخته شده و قسمت راست آن شاه نشین و طرف چپ آن را وزیر نشین می گویند.به دلیل شیوه معماری خاص آن و به کاربردن دالانها در زیر ساختمان، دمای هوا در داخل عمارت چندین درجه خنک تر از بیرون آن است.عمارت مذکور کاملاً بازسازی شده و تنها جای دست نخورده آن که تاکنون باقی مانده است، سنگهای زیر ستون چوبی می باشد که 4 تا در اطراف حوض وسط ساختمان و 2 تا در جلوی ایوان وجود دارند.از ویژگی های دیگر این عمارت مشرف بودن آن به تمام شهر نیاسر و اطراف آن می باشد. به عبارت دیگر در هر منطقه از نیاسر این مکان قابل روئیت می باشد.

 آبشار نیاسر

شرایط اقلیمی: گروه اقلیمی دو با زمستان  خیلی سرد و تابستان نیمه گرم و خشک

طول جغرافيايي "48 '08 ?51

عرض جغرافيايي "20 '58 ?33

ارتفاع از سطح دريا 1725 الي 1672متر

ميانگين سالانه دماي هوا 7/14 درجه سانتيگراد

ميانگين حداكثر دما 1/23 درجه سانتيگراد

ميانگين حداقل دما 2/6 درجه سانتيگراد

 تعداد روزهاي يخبندان 99 روز در سال

ميانگين سالانه رطوبت نسبي هوا 42 درصد

متوسط ميزان بارندگي سالانه 4/104 ميليمتر

ميزان بادهاي آرام 2/63 درصد

 سطح آبهاي زيرزميني 12 تا 30 متر

موقعيت فعلي اثر:

شهرستان كاشان، بخش نياسر، شهر نياسر، محلة سر کمر ( شهيد بهشتي ) اين آبشار در محلة سرکمر و در کنار غار واقع شده است .

تاريخچه و وجه تسميه اثر:

در تاريخ کاشان در مورد تاريخچة چشمه و آبشار نياسر نوشته شده است که : « اما چشمة مزبورة نياسر را چشمة اسکندريه مي نامند .گويند اسکندر بن فيلقوس عالم به علم کشف الاسرار که از دانيال پيغمبر به او رسيده بود چون عبورش به آن قريه رسيد دانست که در دل سنگ آبي بزرگ و مستور و پنهان است .حجاران را طلبيد و در يک شبانه روز اين چشمه را احداث و احيا نمود و آن موضع که بالفعل باغ تالار است آن روز مضرب خيام و محل قيام اردوي کيوان پوي بود .نظر به آنکه جايي بسيار رفيع و با روح و صفا و از اطراف و جوانب بقدر دويست ذرع مشرف به جلگه و همواري است و قاف تا قاف عالم در منظر نظر است فرمان داد که باغ و عمارت و تالاري بنا کنند و چنان بوده که همة آن آب به جدولهاي عريض از خيابانهاي آن باغ گردش کرده و به حوض خانه و از آنجا فرو رفته در پاي تالار هفت ذرع کوه را به اندازة بيست ذرع در پانزده ذرع تراشيده و پست و هموار نموده حوضي بزرگ در دل سنگ تراشيده در وسط آن فواره اي که همة آن چهار سنگ آب به قدر يک ذرع جوشيده و از لب آن کوه از موضعي که تقريباً يکصد ذرع مسقط الحجر آن است مانند عمودي از بلور به پايين مي ريزد و به نوعي آن آب صاف روشن از آن آبشار به نشيب ريزد که از دو فرسخ راه نمايان و صداي آن مانند رعد پردة گوش را پاره مي کند .» از توصيفاتي که ازکتاب تاريخ کاشان ذکر شد مشخص مي شود قدمت اين محل به دورة اسکندر برمي گردد؛ و در تاريخ قم به وصفي ديگر در مورد تعداد آسيابها در آن زمان و در مسير آب اين آبشار چنين مي نويسد : « من جمله ده باب آسياب معظم که يکي از آنها بواسطة وفور آب و عمق و ارتفاع تنوره و خوبي آلات و ادوات که در اوايل ابداع و احداث داشت شبانه روزي يکهزار من به وزن شاه گندم خرد مي نمود .» مشخص مي شود ده آسياب در قديم موجود بوده و سه آسياب ديگر به آنها اضافه شده که هم اکنون فقط دو تا از آنها باقي مانده است .

مشخصات اثر تپه :

اين مجموعه از جمله مهمترين محلهاي تاريخي/ فرهنگي شهر نياسر و حتي کشور بوده و از چند عنصر اصلي از جمله آبشار ، مسير پله ها از پاي آبشار تا پاي کوشک ، سنگها و بستر آبشار ، درختان و گياهان موجود در اطراف آن تشکيل شده است و مي توان در صورت سازماندهي مناسب جهت بهره برداري از آن استفاده کرد . .در کنار آبشار يکي از وروديهاي غار واقع مي باشد و ارتفاع از پاي آبشار تا قسمتي که از آنجا آب پايين مي ريزد 25 متر و از پاي آبشار تا عمارت کوشک 53 متر مي باشد . در مسيرآب 13 آسياب وجود داشت که 4 آسياب در کنار آبشار بوده و هم اکنون 2 آسياب از کل آسيابها باقي مانده است ، يکي از آسيابها که هم اکنون نيز فعال مي باشد در پاي آبشار قرار گرفته است و از آسيابهاي ديگر جز بقاياي کمي به جا نمانده است .

ويژگي اثر:

بررسي جايگاه طبيعي : آبشار نياسر از چشمة تالار ( اسکندريه ) واقع در کنار چارتاقي سرچشمه مي گيرد به گونه اي که دو سوم آب چشمه به سمت آبشار و ازآنجا به دشتهاي نياسر و يک سوم آن به محلة نو مي رود. در ضمن آب جاري شده از آبشار به بعضي از مزرعه هاي اطراف از جمله مزرعه خاتون ، دولت آباد ، سيف آباد و يرقون نيز مي رسد.البته قبلاً اين آب به سمت مزرعة سورآباد هم مي رفته. ولي به علت کم شدن آب چشمه دسترسي اين مزرعه به آب  منتفي مي باشد آبي که از آبشار پايين مي ريزد در فصل پاييز کمترين مقدار و در فصل زمستان بيشترين مقدار را داراست . از بقاياي خزه هاي قديمي و آبراهه هاي موجود و همچنين گفته هاي اهالي محل ( آقاي ذاکري ) مشخص مي شود که مسير آب در قديم عوض شده که به صورت تقريبي مسير قبلي آن روي نقشه مشخص شده است. البته در تحقيقات آتي مسير اصلي آبشار دقيقاً مشخص خواهد شد .در ضمن به دليل پديده هاي انحلال سنگ آهک توسط جريانهاي زيرزميني و گذشت ساليان دراز بافت بسيار زيبا و چشم نوازي مانند استالاکتيت ها و استالاکميت ها در بدنة سنگهاي کوه آبشار بوجود آمده که مي توان از آنها براي جذب گردشگر استفاده کرد .سنگي که آبراهة آبشار در آن ايجاد شده و سنگهايي که کوه مزبور را تشکيل مي دهند از نوع سنگهاي آهکي و رسوبي مي باشد . در محيط اطراف آبشار درختاني از جمله بيد شيرين ، بيد تلخ ، نارون يا پشه ، ارار ، ون يا زبان گنجشک ، توت بي دونه ، توت شمروني ، انجير و مو رشد کرده اند .چند درخت کهن و قطور ( توت و بيد ) هم در پاي آبشار وجود داشته که به علت خطر وارد کردن آسيابهاي احتمالي به حمام و آسياب حدود 7 الي 8 سال پيش آنها را قطع کرده اند . از گياهان دارويي اين محل نيز مي توان موارد زير را نام برد : پر سياوش : براي سينه درد و سردرد علف شوره : براي کمر درد و سردرد خيار بوته مار ( هندونه مار ) : براي پا درد در ضمن در قديم پزشکان محلي از گرد سنگي که آبراهه بر روي آن به وجود آمده است به عنوان مرهمي براي زخم استفاده مي کردند ( يکي از دلايل استفاده خنک بودن آن مي باشد ) لازم به ذکر است حدود 5 الي 6 سال پيش به کوشش شهرداري مسير پله اي با سنگهاي تراورتن از پايين آبشار تا کوشک تالار تعريف شده و همچنين يک سري توريهاي سيمي براي جلوگيري از سقوط افراد گردشگر و نيز ريزش احتمالي سنگها تعبيه شده است. کف پاي آبشار نيز بوسيلة سنگ فرش شده است .

بررسي جايگاه آييني :

در کتاب" آيين ميترا "نوشتة مارتين ورمازرن نقل شده است که : « پورفير در کتابش از شخصي به نام اوبولوس روايت مي کند که ستايش مهر در غارهاي طبيعي انجام مي گرفته است .نزديک غار مي بايست رودخانه اي جريان داشته باشد . و در کتاب" آيين مهر"نیز مي خوانيم : « آب در آيين ميترا داراي اهميت فراواني است ، يکي از آداب مهري دينان شست و شو و غسل بوده و براي شرکت در مراسم ستايش مهر ، افراد ملزم بودند تا مدت چند شبانه روز ، مطابق با آدابي خود را شستشو دهند و متحمل ضربات تازيانه گردند .در مهرابه ها يا چاه آب وجود داشت و يا چشمه هاي جوشان ، به همين دليل کف مهرابه ها جوي حفر مي کردند .» آبشار نياسر مدرک ديگري است بر اين نظريه که احتمالاً غار معبدي بوده متعلق به پيروان آيين ميترا .لازم به ذکر است هر ساله در روز عيد قربان اهالي محله سرکمر و برزه دون در کنار چشمة اسکندريه و در حال حاضر کنار مسجد امام حسن (ع) ،گاوي قرباني کرده خون آن را بر آب مي ريزند که همراه با آب از آبشار پايين ريخته و به قسمتهاي ديگر مي رود. زيرا اهالي اعتقاد بر اين دارند که اين خون باعث پر برکت شدن آب شده و از کم شدن آب جلوگيري مي کند.

 

باغ ایرانی چگونه باغی است؟

دکتر حسن اصانلو در مبحث خود پیرامون معماری ایرانی در ذیل عنوان باغ چنین آورده:

باغ از نظر ریشه شناسی لغات، واژه ای است که برای بار نخست از دوره ی سلجوقیان در ایران رواج می یابد. تا پیش از این واژه ی پردیس را به جای باغ به کار می برده اند که واژه ای برگرفته از سانسکریت است و در اکثر زبان های اروپایی رواج دارد و کهن الگوی ساخت باغ ایرانی نیز هست. بدین معنا که همانطور که واژه ی پردیس در مفاهیم ایرانی و اسلامی به معنای بهشت آمده ؛ باغ ایرانی نیز تجلی این بهشت آسمانی بر زمین است. البته باید توجه داشت که باغ ایرانی در تقابل و تضاد با مفهوم کویر طراحی و ساخته شده که در کنار هم تداعی مفهوم مرگ و زندگی یا دوزخ و بهشت یا در دیدی وسیع تر اهورامزدا و اهریمن را می کرده است که این مفهوم ثنویت در معماری ایرانی خود را به تقابل میان نور و تاریکی داده که بنیان اساسی تفکر زرتشتی است.

از دید آنالیز معماری باغ ایرانی دارای سه عنصر اساسی است:

حصار/ مرکز/  کاخ( یا همان کوشک) . پلان چهارباغ که بعدها اسم باغ هم گردیده است از اصول اصلی معماری باغ ایرانی است. در باغ همیشه ما دو محور عمود بر هم داریم که  معمولا ً توسط نهرهای آب مجزا می شوند و تشکیل شده اند از محور شمال به جنوب و محور شرق به غرب که همیشه در یک سوم پلان قرار گرفته اند.  

کوشک

به عمارتی گفته می شود که در میان یک باغ ساخته می شود و غالبا ً در یک سوم مساحت باغ و در مستطیل طلایی قاعده ی باغ واقع شده.

 

درختان باغ ایرانی کدامند؟

در باغ ایرانی بر خلاف باغ های غربی درختان باغ غالبا ً درختان میوه اند. درختان باغ ایرانی چنان که از باغ های ایرانی هویداست . درختانی هستند که بتوانند علاوه بر عمر زیاد ، رنگ آمیزی متنوعی را در چشم بیننده تداعی کنند. به طوری که علاوه بر درختان میوه ای که در فصول مختلف سال با رنگ و بوی خاص آن فصل به باغ جلا می بخشند، درختانی هم هستند که تنها به مفهوم تنوع رنگ آمیزی و زیبایی کاربرد دارند. درختانی نظیر چنار و درختان سوزنی برگ. که یکی به علت تنوع رنگ برگ های آن و دیگری همواره سبز بودنش چشم نوازی باغ ایرانی را حتا در فصول سرد سال تضمین می کرده اند.

چنارهای کهن نیاسر

در نیاسر برخی از این درختان بیش از چهارهزار سال عمردارند و معمولا ً در کنار جوی آب قنات ها کاشته شده اند. چنار محله ی روداب و چنار سرچشمه از جمله ی این گونه درختان هستند. این که این درختان در کنار منابع آب کاشته شده اند خود نکته ای بسیار تامل برانگیز است. زیرا علاوه بر احتیاج گیاه به آب برای نمو و رشد خود، چنان چه در ذیل این سخن می آید چنار مفهوم باروری و زایندگی دارد و منابع آب هم مکان مقدسی بوده که حضور آناهیتا( ایزدبانوی باروری و آب های روان) را در ذهن تداعی می کرده است. مرحوم دکتر مهرداد بهار در کتاب ارزشمند خود "از اسطوره تا تاریخ" در مقاله ای با عنوان"درخت مقدس" چنین آورده: چنار، عظیم ترین و از پرعمرترین درختان نجد ایران است. گسترش شاخه های چنار کهن به هرسو چنان است که پهنه ای بزرگ را در زیر سایه ی خود می گیرد و چنان بلند و افراشته است که از دوردست دیده می شود. به گفته ی یکی از دهقانان کشار، چنار شاه درخت هاست. اما تنها عظمت ، سترگی و پرعمری چنار نیست که باعث تقدس چنارهای کهن شده است. این نوجوان شدن هر ساله ی چنار نیز هست که به آن حالتی جادویی و ستایش انگیز می بخشد. چنار هرساله پوست می افکند و شاخه های تنومند آن رنگ سبز روشنی به خود می گیرد و این جوان شدن هرساله ی چنار، مانند همیشه سبز ماندن سرو، بدان تقدسی می بخشد. زیرا حفظ قدرت جوانی یکی از شرایط لازم برای باروری است و در نتیجه آن را مظهر برکت و نعمت بخشیدن ابدی خدایان و ارواح می سازد. در تاریخ ایران باستان نیز اشاراتی به چنار رفته است که تقدس  و کارویژه ی آن را بیشتر مشخص می کند. پادشاهان پارس پیوسته درخت چنار را گرامی می داشتند. در دربار ایران چنار زرینی همراه تاک زرین بود که آنها را اغلب در اتاق خواب شاه می نهادند و چنار را به گوهرهای بسیار آراسته بودند و پارسیان آن را ستایش می کردند. هنگامی که داریوش بزرگ در آسیای صغیر بود به او درخت چنار و تاکی زرین هدیه دادند و هنگامی که خشایارشا به جنگ یونان می رفت، در راه چناری عظیم دید و فرمود تا آن را به زیورهای زرین بیارایند و آن را به نگهبانی به سپاهیان گزیده ی خود سپرد. بعلاوه شاهان هخامنشی  بنا به سنت آسیای غربی/مدیترانه ای ، حافظ این مظهر گیاهی بوده اند و این درخت در ایران مظهری زرین داشته است که در دربار نگهداری می شده است. ظاهرا ً به دست آوردن آن درخت زرینی که در خوابگاه شاه بوده معنای به دست آوردن سلطنت می داده و این خود آیینی کهن را بازگو می کند که بنا برآن فرمانروایی و کهانت ، همه به معنای حفظ سرسبزی و برکت بوده و وظیفه ی اصلی شاه/ کاهن  آن بوده که چون مظهر زمینی نیروهای آسمانی ، نعمت و غنا را در سرزمین خود حفظ کند. در ایران مظهر اصلی این غنای طبیعت ظاهرا ً چنار بوده است که هنوز هم به شکل اسلامی شده برجای مانده است. {ایرانیان }برای ستایش این درختان سترگ در دوره ی اسلامی توجیهی تازه یافتند و برای آن که ستایش  ایشان برخلاف  سنت های اسلامی نباشد، اغلب به این نتیجه رسیده اند  که در پای این درختان ، بزرگمردی، امامزاده ای ، یا مقدسی به خاک سپرده شده است. پس می توان نتیجه گرفت که: درخت چنار در ایران باستان وجه مشترکی با شاه داشته است. همچنان که شاه مظهر انسانی نیروهای برکت بخشنده ی آسمانی بوده، چنار کهن نیز مظهر نباتی این نیروها بوده است. این درخت در ایران باستان ظاهرا ً پیوسته با تاکی همراه بوده که به گمان من (مهرداد بهار) این تاک مظهر خون و دوام سلطنت بوده است که از طریق زن به فرزند یا داماد شاه می رسده است.

گل و گلاب

کنون که در چمن آمد گل ازعدم به وجود

بنفشه  در  قدم  ِ او نهاد  سر  به  سجود

به باغ ، تازه کن  آیین ِ دین ِ زردشتی

کنون که لاله برافروخت آتش  ِ نمرود  ( حافظ)

در کنار جاذبه های طبیعی و تاریخی نیاسر، جاذبه های فرهنگی و انسانی بسیاری نیز وجود دارد که از مهمترین آن می توان به گل و گلاب اشاره کرد. نیمه ی اردیبهشت معمولا ً آغاز گل چینی و شروع فصل گلاب گیری است. گل محمدی با توجه به نامی که برای آن برگزیده اند در نظر مردمان شهر تا اندازه ای وجه تقدس نیز دارد. از ویژگی های این محصول ، حساس بودن آن است در برابر نور خورشید. گل چینان صبح زود برای جمع آوری گل راهی گلستان می شوند. به طوری که ظهر نشده گلها چیده شده اند. سپس آن ها را به کارگاههای گلاب گیری می فرستند. گلها را به همراه آب در دیگ های مخصوص جوشانده، بخار آن را به وسیله ی لوله هایی که از آن به پارچه هایی وصل می شود و داخل آب سرد قرار دارد، هدایت می کنند و گلاب تبدیل به گلاب ناب می شود. در فصل گلاب گیری گردشگران بسیاری به خاطر گلستان های پر از گل و نیز گلاب گیری به تماشا می آیند.

دیگر اماکن تاریخی نیاسر

از دیگر جاذبه های طبیعی و فرهنگی و تاریخی نیاسر می توان به برج چالقاب، چشمه اسکندریه، کوشک صفوی،حمام صفوی، آسیاب آبی، مسجد تاریخی رودآب، خانه ی بروجردی ها و سلخ آب( رودآب- قنبره) و غیره نام برد.

 

محور فرهنگی/تاریخی/گردشگری نیاسر

ساختار كالبدي شهر نياسر كه از هفت محله مسكوني تشكيل شده به همراه باغ‌ها و مزارع آن به شدت متاثر از حركت آب است.عمده‌ترين منبع تامين آب نياسر، چشمه اسكندريه است.آب پس از حركت از يك مسير زيبا و عبور از مقسم تاريخي، وارد باغ تالار مي‌شود، از صخره تراورتن به پايين مي‌ريزد و پس از تشكيل آبشار نياسر به مسير خود ادامه مي‌دهد.در محل آبشار نيز، چرخ آسياب‌هايي كه اكنون تنها يكي از آنها باقي مانده به حركت در مي‌آمده است.بر بالاي چشمه اسكندريه چارتاقي نياسر و قلعه آن قرار دارد.در پاي چشمه يك مزار تاريخي و درخت چنار بسيار قديمي وجود دارد.پاي چشمه محل برگذاري آيين قرباني گاو در روز عيد قربان و برگذاري آيين 21 رمضان است.باغ تالار و كوشك تاريخي آن كه حركت آب چشمه را در دل خود دارد جزيي از محور فرهنگي ـ تاريخي ـ گردشگري شهر نياسر است.در زير باغ تالار و اراضي همجوار آن غار رييس قرار دارد.در پايين آبشار نيز آسياب آبي و حمام صفوي آخرين بناي مهم محور هستند.در كناره جنوبي محور، راهي باستاني در شيب تندي قرار دارد كه چارتاقي و باغ تالار را به قلعه ساساني، محله رودآب و در نهايت كاشان مرتبط مي‌ساخته است.در كنار شمالي محور نيز محله سركمر قرار دارد.مركز محله كه چالوجه نام دارد، محل تجمع عزاداران در ايام محرم، محل برگذاري تعزيه، محل تجمع مردم براي برگزاري آيين نخل‌گرداني 21 رمضان و آيين قرباني گاو است.شركت‌كنندگان در اين مراسم از چالوجه به سمت چشمه حركت مي‌كنند و مسير‌هاي حركت آنها نيز آييني و با ارزش است.محور فرهنگي ـ تاريخي ـ گردشگري نياسر مجموعه‌اي از ميراث فرهنگي و طبيعي و تبلور ميراث معنوي در برخي از نقاط آن است.از نظر تاريخي آثار گوناگوني از زمان‌هاي مختلف بر جاي مانده است و از نظر طراحي محيطي، معماري آييني و معماري تقويمي يكي از با ارزش‌ترين مجموعه‌هاي كشور است.

آيين در صنايع دستي نياسر

در سرزمين ايران، همواره در بستر زمان و درپهنه مكان مردماني بوده‌اند كه خوب مي‌انديشيده اند، خوب مي‌ساخته اند و خوب مي‌زيسته اند و آنگاه كه چشم فرو بسته و رخت از اين جهان بر مي‌بسته اند، ميراثي ماندگار را از خويش به يادگار مي‌گذاشته اند.آنچه امروز تحت عنوان ميراث فرهنگي نمود عيني و كالبدي يافته است، تبلور آيين و فرهنگ مردماني است كه تفكر و پژوهش آن انسان امروزي را مسحور مي‌سازد.هر آنچه از پيشينيان مانده سراسر رمز و راز و شگفتي است.آنچه مانده كالبدي بي جان نيست و روح حاكم بر آن، ‌اعتقادات، باورها ، سنت‌ها و آيين هر جامعه است كه دست ساخته‌هاي آدمي همچون بسياري زمينه‌هاي ديگر محل تجلي آن است.بدين ترتيب حضور اين روح جانبخش را در صنايع دستي كهن مكان‌هاي چون نياسر نمي‌توان ناديده انگاشت، هر چند كه اين حضور امروزه به شدت رنگ باخته و در بسياري موارد رو به نابودي مي‌رود. در كوچه پس كوچه‌هاي نياسركه قدم مي‌زنيم‌، شايد اولين چيزي كه نگاه را به سوي خود مي برد، درب منازل است با دو "كوبه"؛ يكي مردانه، ديگري زنانه، جهت رعايت سنت، حفظ حريم خانه، احترام به امنيت حضور زن.در كنار "كوبه ها" گل‌ميخ‌هاي آهني جا خوش كرده‌اند، گل‌ميخ‌هايي درآمده به صورت گل‌هاي "هشت پر"، "دوازده پر"، "شانزده پر"، "بيست و چهار پر"، كه همگي نشانگر حضور "آناهيتا" - الهه آب‌ها - از گذشته‌هاي دور در زندگي آدمي هستند.اين گل‌ها بر روي سنگ مزارها نيز حاضرند، و گاهي نيز به شكل ظرف كوچك آب، تا پرندگان بنوشند، گرچه برخي عنوان مي‌كنند كه اين حفره‌هاي كوچك محل گذاشتن شمع است."شمسه" نماد خورشيد، مظهر پرستش مهر پرستان، در ميان گل‌هاي قالي نشان داده مي‌شود.پنجره‌هاي چوبي مشبك نيز گاه به شكل شمسه در آمده‌اند و شيشه‌هاي شفافشان، نور خورشيد را به اهل خانه پيش‌كش مي‌كنند."كبوتر" پيك "آناهيتا" بر روي سنگ‌مزار نشسته است، ظرف كوچك آب را شايد با خود آورده و براي انسان آرميده در زير سنگ از بازماندگان طلب مهرورزي مي‌كند .گشت و گذار در دنياي صنايع دستي نياسر ما را به شگفتي وا مي‌دارد، كه چگونه آيين‌ها و سنت‌ها از اين همه سال‌هاي دور، راه پيموده‌ و به اينك رسيده‌اند؟ چه طور نياكان ما به باور‌هايشان شكل بخشيده‌اند و آنچه كه مي‌ساختند با انديشه‌هاي ديني و اعتقادي‌ شان پيوند داشته است؟

 

غذاخوری ها و رستورانهای شهر نیاسر

رستوران گیتی  -  3222576

رستوران باغ تالار-3222202

رستوران سادات-3222988

چایخانه ی سنتی-3222551

نانوایی سنتی-32222200

شماره ی تلفن مورد نیاز

پیش شماره تلفن نیاسر: 0362

اورژانس: 115

اطلاغات مخابرات:117-3223333

درمانگاه: 3222211 و 3222212

پایگاه بسیج: 3222512

تهیه و تدوین: مهدی فتوحی

 

منابع:

از اسطوره تا تاریخ/ مهرداد بهار/ نشر چشمه/1377

دانشنامه ی مزدیسنا/ جهانگیر اوشیدری/ نشر مرکز/1371

بروشور تبلیغاتی شهرستان نیاسر با عنوان: نیاسر کهن باغشهر ایران/ چاپ شهرداری نیاسر

مفاهیم معماری/ جزوه ی آموزشی/ تهیه و تنظیم دکتر حسن اصانلو

سایت مرکزی شهرستان نیاسر به نشانی:www.niasar.com ))

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 17:18  توسط مهدی فتوحی  | 

 

آقا این اصطلاح خدمتتان خواهم رسید هم از آن حرف هاست ها! بسته به موقعیت و حالت گوینده می شود ازش برداشت مثبت و منفی کرد. مثلا ً ما همین چند روز پیش رفته بودیم خرید عید برای بچه ها. آقای فروشنده که سرش حسابی شلوغ بود در پاسخ به پرسش بنده که پرسیده بودم: آقا قیمت این کفش های چرم مشکی که پشت ویترین گذاشته اید چقدر است؟ گفت: تشریف داشته باشید خدمتتان خواهم رسید. راستش ما نفهمیدیم دارد تهدیدمان می کند یا مودبانه ازمان تقاضا می کند بمانیم . چون در هر دو صورت نتیجه اش یکی می شد. زیرا از یک طرف ما را نگاه می داشت و از طرف دیگر با فروش یک جفت کفش چرم وطنی به قیمت پنجاه هزارتومان ناقابل پوستمان را می کند. ولی چه می شود کرد؟ عید است دیگر. آدم با کمال میل رضایت می دهد خدمتش برسند. هر چند بعضی ها عادت کرده اند رو در خانه شان برگه می چسبانند: آمدید تشریف نداشتیم؛ ولی ما باز هم با کمال فروتنی با خودمان پتو می بریم و پشت در خانه شان می نشینیم  یا خودمان را مهمان همسایه هایشان می کنیم تا میزبانان واقعی تشریف بیاورند خانه و ما را مهمان کنند. جای شما خالی نباشد همین روزهای قبل از عید یک سر رفته بودیم  خانه ی یکی از اقوام مهمانی. چون می دانستند ما کشته مرده ی آواز ایرانی و تصنیف های قدیمی هستیم یک دی وی دی از یک خواننده ی اصیل ایرانی را گذاشته بودند که مثل آینه شفاف بود و هم تصویر و هم صدا میخکوبمان می کرد. دلمان رفت دیگر. ما که تمام دوران جنگ و بازسازی و اصلاحات و مهرورزی را عادت کرده بودیم به گوش کردن آواز خوانندگان از پس صداهای خش دار صفحه ی گرامافون و نوارکاست ، مثل تشنه ای که به آب رسیده باشد، به هر والذاریاتی بود پولهایمان را جمع کردیم و رفتیم یک دی وی دی پلیر خریدیم و آن دی وی دی را هم از آن قوم و خویشمان قرض گرفتیم و حالا گوش نکن کی گوش بکن. خلاصه بلانسبت شما شبیه ندید بدید ها یک یک هفته ای افتاده بودیم رو دنده ی آواز و خودمان هم باهاش دم گرفته بودیم و حالا نخوان کی بخوان. تا این که از صدای ناهنجارمان همسایه ی پایینی کلافه شد و آمد تقه ای به در زد . رفتیم در را باز کردیم . همسایه مان با خلق سگی اش نه گذاشت و نه برداشت و با کلام متلک آمیز خودش رو به ما که بزرگتر محل هم هستیم گفت: می شه لطفا ً این صوت داوودی رو یه ذره کم کنین؟ ما هم نه گذاشتیم و نه برداشتیم و گفتیم: کدام را ؟ صوت داوودی را یا صوت دی وی دی را؟ باری؛ همسایه از رو رفت . ولی ما نه. تازه اول عشق است. حالا کجایش را دیده اید. عجالتا ً کار واجبی پیش آمده. یک نفر در می زند .بروم ببینم کیست. بعد خدمتتان خواهم رسید.

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 2:7  توسط مهدی فتوحی  |