سقاخانه ی معروف محله ی شاپور تهران، از دو منظر. در پشتی و پنجره ی سقاخانه.
یادت می آید آن روزها را؟ روزهایی را که هنوز به خودمان اجازه ی دیدن و آموختن می دادیم؟ یادت می آید؟ آن روز را که سواره از روی جوی پریدیم . آهان. خطاب من با توست. مگر فراموش کرده ای؟ تو داشتی بزرگ می شدی و من پیر؛ و کسی نمی دانست چرا؟ چرا من هیچ وقت جوانی نکرده ام؟ من از کودکی پیر شدم و تو در جوانی ات مردی. بیا و دوباره مرا ببر به کوچه های پر از بوی کاه گل. مرا ببر به چناران و سروها ، به همان پیردرختان پیوند بزن. باشد که احساس کنم همزبانی همدل یافته ام. دیری است با کسی به صحبت ننشسته ام.
بله داشتم خدمتتان می گفتم....این تعارف های کلامی ما هم فاجعه ای است ها؟ ملتفتید که؟ نمی دانم ما چرا باید مدام بعضی کلمات را به صورت قراردادی و بدون این که کوچکترین توجهی به معنی شان بکنیم، به کار ببریم؟ مثلا همین سلام و خداحافظ. آقا من از بعضی آدم ها متنفرم و می خواهم سر به تنشان نباشد و سر یک سری حساب های کاری و اجتماعی مجبورم بنا به دلایلی تحملشان کنم. چه لزومی دارد هر وقت می بینمشان بگویم سلام( یعنی تندرست باشی) یا خداحافظ ( یعنی خدانگهدار تو باد) یا وقتی ایشان از من می پرسند: حالت خوبه؟ جواب بدهم: قربانت( یعنی من کشته ی بزرگواری تو شوم) . من ترجیح می دهم به این قبیل افراد به جای سلام بگویم: هی! یا هوی! وبه جای خداحافظ بگویم: تا بعد. حداقل این جوری معلوم نیست تا بعد، چه؟ مرگ و بلا یا شادی و تندرستی؟ قدیمی ها در کاربرد این واژگان خست بیشتری به خرج می دادند. ما داریم کم کم معنای برخی واژه ها را پای قرارداد کاربردشان قربانی می کنیم. یکی از این اصطلاح - واژه ها تسلیت است. همین جا اعتراف کنم که من در تمام طول عمرم هرگز نتوانسته ام به یک انسان داغدار درست و بی غلط بگویم: غم آخرتون باشه ، یا تسلیت می گم، یا هرچی خاک اون مرحومه عمر شما باشه. اصلا انگار پام که به یک مراسم ختم می رسد زبانم قفل می شود و مغزم به اصطلاح اهل رایانه هنگ می کند. به نظرم واژه ها در این مراسم به اوج ابتذال خود می رسند. هیچ کدام معنای حقیقی خود را ندارند. اگر به من بگویند بی احساس ترین جمله ای که در زندگی ات شنیده ای چیست بی درنگ می گویم: تسلیت می گم. در این موارد انگار قرارداد مثل جذام روح واژه را در انزا خورده و تراشیده و فقط کالبد آن مانده. یکی دیگر از این موارد واژه ی عاشقانه ی دوستت دارم است. متاسفانه این جمله به شدت در زبان مردم قراردادی شده. شما تمام ادبیات کلاسیک فارسی را زیر و رو کنید هرگز به این جمله بر نمی خورید. خیلی جالب است ها. انگار بزرگان ما به عمد از کاربرد این جمله پرهیز می کرده اند. شاید می دانسته اند که این قبیل احساسات بازی ها بار معنایی واژه را می کاهند و حس را درست نمی رسانند. خدابرکت بدهد به امروز. از تلویزیون و سینما و روزنامه و کتاب و شعر و رمان و نمایشنامه گرفته تا ماهواره و نماهنگ و رایانه همین جوری دارند تو را با این جمله بمباران می کنند. خب بابا انرژی هسته ای هم که باشد با این همه مصرف ته می کشد. چقدر دیگر؟ بس است. دیگر حال آدم به هم می خورد از این احساسات آبکی و رقیق. اگر کسی کسی را دوست دارد اصلا ً نیازی به گفتن این واژه ندارد. مگر ما چند بار به مادرانمان می گوییم و گفته ایم: دوستت دارم. ما می دانیم دوستشان داریم. آنها هم می دانند. اگر نیازی داری رک به طرفت بگو. چرا خجالت می کشی؟ فوقش طرف می زند توی گوشت و ان شاءالله قضیه ختم به خیر می شود. متاسفانه همه ی این دردسرها از گور تعارف ها بر می خیزد. خلاصه گفته باشم ما تا وقتی تقیه و تعارف و ریا می کنیم، همین است و باید بکشیم.
18- آوای خوشبختی
پس از مرگ " بان که ئی" ، کوری که در کنار معبد استاد زندگی می کرد، به دوستی گفت: از زمانی که من کور شده ام ، دیگر نمی توانم چهره ی اشخاص را ببینم و به همین دلیل باید شخصیت شان را از صدایشان قضاوت کنم. بیشتر اوقات وقتی می شنوم کسی خوشبختی و موفقیت شخص دیگری را به او تبریک می گوید، سایه ی پنهانی از حسادت را (در گفتار او) درک می کنم یا وقتی کسی از فلاکت دیگران افسوس می خورد ،احساس رضایت او را حس می کنم که در واقع راضی است که خودش در دنیای خود هنوز امکان پول درآوردن را دارد. صدای " بان که ئی" امّا از همان بار نخست که شنیدم همیشه صادقانه بود. وقتی خوشبختی را ابراز می کرد، من چیزی جز خوشبختی نمی شنیدم و وقتی از رنج می گفت، رنج تنها احساسی بود که از کلامش حس می کردم.
خانه ای در محله ی منیریه ی تهران. یاد روزهای دبیرستان به خیر. گذر از کوچه پس کوچه های ولی عصر و شیخ هادی و منیریه و امیریه و پیاده گز کردن های تا خانه با هادی ضیایی گروی و احد یوسفی. در همین خیابان گردی ها بود که ما تهران قدیم را کشف کردیم. با خانه های زیبایش. کوچه های ساکت و سربه زیرش و درختان کهن سال عظیمش. این عکس را پارسال به یاد همه ی آن وقت ها گرفتم. و در مجموعه ای به نام خانه های تهران قدیم جایش دادم.
16- یک قطره آب
یکی از استادان ذن که نامش "جی سان" بود، از جوان دانش آموزی خواست تا سطلی آب برای خنک کردن آب حمام برایش بیاورد. دانش آموز آب را آورد و پس از خنک کردن آب حمام، اندک آبی را که در سطل مانده بود، روی زمین ریخت. استاد فریاد زد: احمق! چرا باقیمانده ی آب را به گیاهان ندادی؟ تو به چه حقی در مصرف حتا قطره ای آب در این معبد اسراف می کنی؟ در آن لحظه بود که جوان دانش آموز به ذن رسید و نام خود را به " تِه کی سوئی" به معنای قطره ای آب تغییر داد.
17- راه حقیقی
درست پیش از این که نیناکاوا بمیرد، ملاقاتی کرد با استاد ذن " ای کی یو". ای کی یو از او پرسید: آیا من باید تو را راهنمایی کنم؟ نیناکاوا پاسخ داد: من تنها آمده ام اینجا و تنها هم خواهم رفت. تو چه کمکی می توانی به من بکنی؟ ای کی یو پاسخ داد: اشتباه تو در اینجاست که در واقع امر گمان می کنی می آیی و می روی. بگذار من راهی را به تو بنمایانم که در آن رفت و آمدی نیست؛ و با همین واژگان ای کی یو راهی را با وضوح تمام به او نمایاند که باعث شد نیناکاوا لبخندی بزند و(آرام) جان دهد.
پارسال در خانه ی پدری ام در تهران طاقباز دراز کشیده بودم و داشتم ترک سقف را نگاه می کردم که نم داده و رمبیده بود. دیدم چقدر به صورت زن شبیه شده. عجیب مرا به یاد نقاشی های مودیلیانی از صورت زنان می انداخت. دوربین را برداشتم و کلیک.
15- ذن در همه دم.
دانش آموزان مکتب ذن پیش از آن که بتوانند تجربیات زندگی خویش را آموزش دهند، باید ده سالی را با استادان خود بگذرانند. روزی نان این رخصت داد تا با " تِنو " دیداری کند که توانسته بود از پس گذراندن تمرین های عادی ذن به رتبه ی استادی ارتقاء پیدا کند. آن روز بارانی بود و به همین خاطر تنو صندل چوبی و چتر با خود همراه داشت. پس از گفتن درودی، نان این رو به او گفت: گمان می کنم تو صندل هایت را در آستانه ی در درآوردی. می خواهم بدانم چترت را در سمت راست صندل ها گذاشته ای یا سمت چپ آنها؟ تنو پریشان خاطر شد و نتوانست بی درنگ به پرسش پاسخ بدهد و این گونه نتیجه گیری کرد که هنوز نمی تواند ذن را در همه ی لحظات همراه خویش داشته باشد. شاگرد نان این شد و شش سالی را در محضر او برای تکمیل ذن و داشتن آن در همه ی اوقات خود شاگردی کرد.
چراغ های رابطه تاریکند. این عکس را نیز به همراهی احد یوسفی در گورستان ظهیرالدوله گرفتیم. یادش به خیر. همان سال بود و همان روز نیمه بارانی. نمه بارانی زده بود و گورستان از تهی سرشار بود. فقط من بودم و احد و شاعران و نوازندگان و آهنگسازان ایران. با داریوش رفیعی زمزمه می کردیم: شب به گلستان تنها منتظرت بودم....با فروغ می سرودیم: من راز فصل ها را می دانم و حرف لحظه ها را می فهمم. با صبا در قفس را می نواختیم و با بهار هم آوا می شدیم: جای دگر بنفشه یکی دسته بدروند؛ وین جایگه بنفشه به خرمن توان درود؛ با ایرج دم می گرفتیم: آه دست پسرم یافت خراش. وای پای پسرم خورد به سنگ. و با رهی....با رهی، در زیر آن مخروط-کره ی آبی رنگ همصدایی می کردیم: بس که جفا ز خار و گل دید دل رمیده ام، همچو نسیم از این چمن پای برون کشیده ام.... یادش به خیر. زمان چه زود می گذرد.

یک شب دیگر
در این تاریکنا
با دستانی یخزده
چهره ام را باز می یابم
خویشتن را
می بینم
رها شده در ابدیت
می زاید شاید
این مه است که ما را می زداید
و شاید
رودخانه ای در فرو دست
می زاید
و من از اینجا
آواز پریان دریاچه ای را می شنوم
که زمانی شهر بود.
رم . در رختخواب، در حین چرت زدن در شبی بین 27 و 28 ژوئن 1966
یک
آغاز خنیاگری ست
و نغمه خوانی تا انجام
دو
آن کو کز عشق می میرد
برای نغمه خوانی زاده شده ست
آن کو که آوازه خوان می میرد
برای عشق ورزی زاده شده ست
سه
آن کو برای خنیاگری زاده شده
به گاه مرگ نیز می خواند
چهار
آن کو برای عشق ورزی می زاید
از عشق خواهد مرد
پنج
گاه زایش هیچ نمی دانی
گاه زیستن اندکی می آموزی
شایدا به گاه مرگ
گمان کنی تنها اعتقاد موجود
این است که پالوده می شود
آن کو در عشق خلوت می گزیند.
شش
می توان به همین روش ادامه داد.
سنگ قبری در گورستان ظهیرالدوله تهران. این عکس را به همراهی احد یوسفی گرفتیم. سالش را درست یادم نمی آید. ولی دهه ی هفتاد بود.
پیرپائولو پازولینی
ترجمه ی مهدی فتوحی
غمگنانه است
امّا
جدل
علیه حزب کمونیست ایتالیا
به نیمه ی نخست دهه ی گذشته باز می گردد
دیرآمده اید بچّه ها!
و هیچ اهمیتی ندارد اگر آن زمان
هنوز
شما زاده نشده باشید.....
اینک
روزنامه نگاران سرتاسر دنیا
(که شامل تلویزیون ها هم می شوند)
دارند
خایه های شما را
( همانطور که گویا در گویش دانشگاهی رواج دارد)
می مالند
امّا من نه رفقا!
چهره هاتان به بچه ننه ها می ماند
همان نژاد اصیل بی کلّه اید
با همان نگاه زشت .
ترسخورده اید
و متزلزل و نومید.
آفرین!
امّا بدانید
که چه اندازه بی شرم
و باجگیر و
از خود متشکرید
رفقای خرده بورژوای ِ از خطر بر حذر ِ من!
وقتی دیروز
در والّه جولیا
با پلیس درگیر شدید
دل من با پلیس ها بود.
چون پلیس ها فرزندان فقرایند
از حومه ی شهرها می آیند
و دهقان نشین و حلبی آبادی اند
و من به نوبه ی خود
خیلی خوب می شناسمشان
که چه سان
کودک بوده اند و نوجوان
وَ نیز
هزارلیری گرانبهایشان را
می شناسم
و پدر شان را
کز فقری که هیچ منصبی به همراه نمی آورد
هنوزهم پسربچه ای مانده
و مادرشان را
که همچون حمّالی
سخت است
و از بیماری های گونه گون
چون پرنده ای نحیف مانده
و برادران بسیارشان را
و کلبه ی خرد میان جالیزارانشان را
با مریم گلی های سرخ رنگ
گسترده برزمین های کرت بندی شده
و فرودستان را
بر سطح فاضلاب ها
و پارمان ها را
در شهرک های عمومی
و غیره و غیره.
باری
نگاهشان کنید
چگونه لباس پوشیده اند
همچون دلقکان
با آن پارچه ی زبری که
بوی غذای اداره جات و عامه ی مردم
از آن به مشام می رسد
وبدتر از همه
طبعا ً
آن حالت روانشناسانه ای ست
که تنها به خاطر چهل هزار لیر در ماه
در آن تحلیل می روند
بی هیچ لبخندی
و بی رفاقتی با جهان
بریده
منزوی
مطرود
(طردی که نظیر ندارد)
خوار ِ از کف نهادن کیفیت رفتار انسانی تان
نسبت به پلیس ها شده اید
( که منفور بودن
نفرت می آفریند)
همسن شمایند
بیست سال دارند
دختران و پسران عزیز من!
ما
آشکارا و با هم
علیه نهاد پلیس
متفق القولیم
اما شما
لحظه ای خود را در جایگاهی
مخالف مقام و منصب بگذارید
و ببینید:
جوانان پلیسی
که شما
از خبث طینت مقدس ِ بچه ننه بودنتان
( که سنت برگزیده ی ریزورجیمنتو است)
با چوب زده اید،
به طبقه ی اجتماعی دیگری
متعلقند
شما
دیروز
در والِّه جولیا
یک خرده نبرد طبقاتی داشتید
امّا
ای دوستان من!
اگرچه شما از منظر منطق
غنی بوده اید
و پلیس ها
در آن سوی خط،
فقیر.
پیروزی بزرگ
به کامتان گوارا
امّا
در این قبیل موارد
دسته گلها را
به گردن پلیس ها
می اندازند
رفقا !
13- ذهن سنگی
هوجن، استاد چینی مکتب ذن، همه عمر در معبد کوچکی در بیرون شهر زندگی می کرد. روزی چهار راهب دوره گرد آمدند و از او اجازه خواستند تا آتشی را ، در حیاط معبد بیفروزند تا گرم شوند. داشتند چوب جمع می کردند که هوجن شنید بحثی بینشان درباره ی ذهنیت و عینیت در گرفته. نزد آنها رفت و گفت: این یک تکه سنگ بزرگ است. به نظر شما این درون یا بیرون ذهن شماست؟ یکی از راهبان پاسخ داد: از منظر بودیسم هر چیزی عینیتی در فکرآدمی است؛ به همین دلیل من می گویم که سنگ در ذهن من است. هوجن تصریح کرد: پس باید در سرت احساس سنگینی زیادی بکنی. زیرا داری با چنین سنگی در ذهن سیر آفاق و انفس می کنی.
14- تناسب کامل
سِن نو ریکیو، استاد هنر آیینی چای، می خواست سبد گلی را روی ستونی بیاویزد. از نجّاری خواست تا یاری اش کند و با گفتن کمی بالاتر ، کمی پایین تر، کمی چپ و کمی راست تر هدایتش می کرد تا او مکان درست نصب سبد را بیابد و سرانجام (رضایت داد) و گفت: این طور خوب است. نجّار برای این که استاد را بیازماید نقطه ای را نشان داد و بعد وانمود کرد آن را فراموش کرده : جای درستش این جا بود ؟ نکند این جا بود؟ یا این جا؟ و پرسش کنان نقاط مختلفی از ستون را نشان می داد. ولی استاد هنر آیینی چای، چنان دقت تناسبی در کارش داشت که تا نجّار به نقطه ی گزین شده ی قبل برنگشت، رضایت نداد.
حضورتان عرض کنم که .... راستش من نمی دانم چرا زبان فارسی در این چند دهه ی گذشته اینقدر پر شده از اصطلاحات جاهلی و لاتی و خراباتی و کوچه باغی و از این دست. بعضی وقتها حتا آدم اصطلاحات زندان را هم از زبان مردم می شنود. خودتان تصور بکنید فرهنگ زبانی مردم ما حتا تحصیل کرده ها شده انبان واژگان و اصطلاحات زندان. یک سرکی به فرهنگ های جمع آوری شده در این خصوص بیندازید می بینید فرق چندانی بین زبان یک دزد قمه کش با یک مهندس راه و ساختمان نیست. گویا بیماری مسری اوباشیگری در تمام دستگاه اجتماعی ما رسوخ کرده. تا آنجا که من دانم هر طبقه ی اجتماعی را می توان با نمود های خاص آن طبقه شناخت. یکی از این نمود ها زبان و فرهنگ زبانی مردم آن طبقه است. زیاد دور نرویم. همین پدربزرگ هایمان را که نگاه کنیم ، صرفنظر از طبقه ی اجتماعی ای که در آن زندگی می کنند، زبان پاک تر و دست نخورده تری دارند. نه . اشتباه نکنید. منظورم کاربرد حرامواژه هایی همچون فحش و دشنام و ناسزا نیست. بلکه خود ساختار زبان است که عجیب نحو لاتی را درونی خود کرده. کجا ما در قدیم بچه ها را بر و بچز (با اس جمع انگلیسی) می گفتیم. یا حتا می گفتیم ایکّی ثانیه( ترکیب واژه ی ترکی با ساختار نحوی فارسی) یا سه سوت؟ من هیچ منکر کاربرد واژگان جدید در زبان نیستم. نمی خواهم هم جلوی زبان مردم سد درست کنم. چون اصلا فایده ای ندارد. آنها هر جور خودشان بخواهند صحبت می کنند و اصلا هم گوششان بدهکار حرف من و امثال من نیست. اما این در هم آمیزی زبانی را نشانی از درهم آمیزی ذهنی مردم می بینم. مثل نثر کتاب مرزبان نامه یا تاریخ جهانگشای جوینی است که به رغم داستانها و روایت های زیبا آنقدر پر از لغات و واژگان عربی و مغولی است که آدم اصلا ً نمی فهمد داستان چیست و چه می خواهد بگوید. راستش من دارد کم کم خوف برم می دارد وقتی می بینم ساختارهای زبانی ما دارد این همه به هم می ریزد. ما نه داریم نو می شویم نه مسیر کهنه ی خودمان را ادامه می دهیم. شده ایم شترگاوپلنگ، آش شله قلمکار، می ترسم روزی ذهنمان هم این طوری بشود. می دانید به چه می ماند؟ مثل این است که یک آخوند ( مثل شخصیت فرضی فیلم مارمولک ) بیاید بگوید: برو حالت را بکن. ما می رویم در سینما به این وضعیت کمیک که از قرار گرفتن یک شخصیت نچسب در محیطی که با او همگونی ندارد ایجاد می شود ، می خندیم اما در اجتماع خودمان به نحو بسیار تراژیکی زندگی اش می کنیم و در موقعیت که قرار بگیریم هیچ هم از آن خوشمان نمی آید. اصلا ً من نمی دانم فرهنگ لاتی چه چیزی دارد که مایه ی مباهات و تفاخر شده و مردم دارند برای به کاربردن اصطلاحاتش سر و دست می شکنند. یاد فیلم های جاهلی و کلاه مخملی های قدیم افتادم. سینمای صد ساله ی ما انبان این فرهنگ است. چه تعداد فیلم می توانید بشمارید که از این قاعده مستثنا باشند؟ فقط از منظر زبان بررسی کنید ببینید ما چند تا فیلم داریم که در این گستره قرار نمی گیرند. برخی از فیلم های علی حاتمی و بهرام بیضایی و عباس کیارستمی و برخی دیگر که تازگی ها از زندگی روستاییان کرد و غیر کرد فیلم می سازند به کنار که هرکدام نمایانگر وضعیت و موقعیت تاریخی اند که در آن روایت می شوند و روایتش می کنند. بقیه را که نگاه کنید یک گرایش عجیب و غریب به فرهنگ لات بازی و نوچه پروری و اوباشیگری در آنها می بینید. تازگی ها هم که مد شده لات ها را انسانهایی عمیقا ً مذهبی و پاک نشان می دهند و تمامی شرارت آنها را پای فطرت پاک نداشته شان قربانی می کنند. این مساله کمی نیست ها؟ توجه می فرمایید چه می گویم؟ همه ی این ها هم از مقوله ی بی در و پیکر بودن مفهوم تحول انسانی سرچشمه می گیرد. نه خیر. من قبول ندارم و نمی خواهم هم داشته باشم. هیچ آدمی یک شبه متحول نمی شود . تازه مگر متحول شدن همیشه در جهت مثبت است؟ مگر نمی شود یک آدم خوب بشود یک جنایتکار یا یک آدم بد روی مواضع خودش ثابت قدم بماند؟ از فیلم پدرخوانده ی کاپولا اسم نمی برم و شخصیت مایکل کورلئونه ، نه، و ازتان می خواهم فقط یک نگاه به بیرون از خانه تان بیندازید و گلّه گلّه آدم خوب ببینید که خرده خرده و قدم به قدم دیوتر و دیوتر شده اند. این فیلم های مارمولک و اخراجی ها و در دیدی گسترده تر و بین المللی تر پالپ فیکشن و امثالهم را هم فقط ببینید و بخندید و لذت ببرید. قبول دارم . این آدم ها در درجه ی اول آدم اند ولی صفتی دارند که از دید قانون و اخلاق و فلسفه آنها را به شدت خوار می کند. به شان می گویند آدم ِجنایتکار یا لات. خودشان برای خودشان تعریف درست کرده اند نه من و شما. اصلا ً به این ترکیب آدم لات دقیق شوید تا به تناقض درونی آن پی ببرید. چون ما هر وقت به یک نفر بخواهیم بگوییم رفتار متین و معقولی داشته باش می گوییم: آدم باش و لات ها به عکس افراد طبقه ای از فرودستان جامعه ی بیشتر شهری و حاشیه ی شهری اند و نه روستایی که به کارهای واسطه گری و کارگری و خدمات تعمیراتی مشغولند. یعنی کارهایی که نیاز چندانی به آداب معاشرت ندارد. یعنی یک ضد و نقیض. قبول دارم بین لات ها آدم خوب هم پیدا می شود ولی خداوکیلی شما چند تایشان را در عمرتان دیده اید؟ در خیابان را می گویم نه در تالارهای سینما. من نمی توانم بپذیرم که ما به بهانه ی تغییر دادن برخی دیگر خودمان را شبیه آنها کنیم و زبان و فرهنگ خودمان را قربانی فرهنگ نداشته ی آنها بکنیم. معمولا ً قضیه بر عکس است. این آنها هستند که باید زبان و فرهنگ و آداب معاشرت صحیح را بیاموزند. از طرفی دیگر باید همین جا تصریح کنم که مگر زبان سعدی و فردوسی مرده که ما باید از اصطلاحات اصغر قاتل و رفقایش تقلید کنیم؟ در ضمن کجای قانون مملکت نوشته شده که یک جنایتکار باید به صرف تحول یافتگی روحی از مجازات جنایت هایش که پیشتر مرتکب شده مبرا بماند؟ گفته باشم ها؛ حواسمان را خوب جمع کنیم. ما داریم عدالت را پای تحول آدم ها قربانی می کنیم. باری سخنم را خلاصه می کنم در این تک بیت نقیضه از خودم که:
شکر شکن شوند همه لوطیان هند
زین گند پارسی که به بنگاله می رود.
سایه تان مستدام.
ترجمه ی شعر ها این می شود:
3
در جوار تو
من برنده ی لحظه ای
سرشار از غریزه شدم.
2
آه خدایا
شکوه تو افزون باد
به خاطر نسل کشی ما
1
روی کلاویه های پیانو
انگشتان مرگ من می لغزند
و ترجمه ی متون:
آه لازاروس!
ما نیز محکومیم
به چشیدن طعم مرگ
اما دو بار
باری محض اراده ی پروردگار
و دیگربار
برای زدودن معجزات مذاهب
متن 2
ناممکن نیست اما بسیار دشوار است که کسی بتواند ده بار پشت سر هم و بی وقفه و سریع تکرار کند: تو را می فهمم. امتحان کنیم ببینیم چه می شود:
می فهممت. می فهممت. می فهممت می فهممت. می فهممت. می فهمم. فی مهمم. می فهمیم؟ می فهممت. نه . بس است دیگر. ببر صدایت را. نمی خواهم دیگر چیزی بشنوم. دیگر نمی خواهم ریختت را هم ببینم. گمشو. هووووووی! نکبت. چه می خواهی؟ هان؟
Accanto a te
Ho vinto
un istante
pieno dell’istinto
9- نور تو می تواند خاموش شود.
یکی از دانش آموزان تن دای، مدرسه ی فلسفی بودیسم، به عنوان شاگرد به مکتب ذن ِ گاسان رفت. چند سال بعد وقتی داشت از آنجا می رفت، گاسان به او چنین نصیحت کرد: مطالعه ی واقعیت های نظری شیوه ای است مفید برای گردآوری مواد لازم برای تبلیغ آیین بودا. ولی به خاطر داشته باش که اگر مدام مدیتیشن نکنی، نور واقعیت تو می تواند خاموش شود.
10- معبد خاموش
شوییچی استاد ذن و تابان از نور روشنگری، مردی بود از یک چشم نابینا و در معبد توفوکو به مریدان خود آموزش می داد. روز و شب ، سکوت بر آن معبد حکمفرما بود و هیچ صدایی از آن شنیده نمی شد. استاد حتا برخوانی متون سوترا را هم قدغن کرده بود و شاگردان نمی بایست جز تمرکز کار دیگری می کردند. وقتی استاد مُرد، همسایه ی پیر مکتب، صدای تک زنگ زنگوله ای و (در پی آن) نغمه ی یکنواخت سوترا را شنید و دریافت شوییچی مرده است.
11- سرکه ی توسویی
توسویی، استاد ذنی بود که قانون معابد را وانهاد تا زیر پلی با گدایان روزگار بگذراند و وقتی داشت پیر فرتوتی می شد، دوستی به او کمک کرد تا بدون گدایی خرج زندگی اش را دربیاورد. او به توسویی آموخت تا بتواند سرکه ی برنج درست کند و توسویی، تا هنگام مرگ این پیشه را ادامه داد. (روزی) یکی از گدایان وقتی دید او دارد سرکه ی برنج درست می کند تمثالی از بودا را به او داد. توسویی آن را به دیوار کلبه ی خود آویخت و کاغذی پیش آن نهاد که روی آن نوشته شده بود:
ای آمیدا بودا! این اتاق، خیلی کوچک و تنگ و دشوار است و من تنها می توانم تو را موقتا ً اینجا بگذارم. ولی با این همه گمان مبر که از تو خواهم خواست تا مرا در بهشت خود باز به دنیا آوری.
12- آن که می بخشد باید سپاسگزار باشد.
وقتی که سه ئی سِتزو ، استاد اِنگاکو در کاماکورا بود، در یک موقعیت خاص احتیاج به مکانی بزرگتر( برای درس) پیدا کرد. زیرا جایی که او در آنجا درس می داد دیگر خیلی شلوغ شده بود. اومِتزو سه ئی به ئی، بازرگانی اهل اِدو تصمیم گرفت تا پانصد سکه ی زر که آن وقت ها به آن ریو می گفتند، به او هبه کند تا او با آن مدرسه ی بهتری بسازد و این دستمایه را به نزد استاد برد. سه ئی ستزو گفت: عالی است. آن را می پذیرم. اومِتزو بدره ی زر را بدو بخشید. ولی از رفتار استاد چندان خوشش نیامد. در آن زمان تنها با سه ریو می توانستی به مدت یکسال زندگی کنی و در آن بدره پانصد ریو بود و بازرگان حتا یک تشکر خشک وخالی هم از زبان استاد نشنید. اومتزو تصریح کرد: در آن بدره پانصد ریو هست. سه ئی ستزو پاسخ داد: قبلا ً هم گفتی. اومتزو گفت: حتا اگر یک بازرگان متموّل هم باشی باز هم پانصد ریو برایت پول کلانی است. سه ئی ستزو پرسید: می خواهی از تو سپاسگزاری کنم؟ اومتزو پاسخ داد: گمان کنم لازم باشد بکنید. سه ئی ستزو گفت: برای چه؟ آن که می بخشد باید سپاسگزار باشد.
والله دیگر....مگر می گذارند آدم دو کلمه با خودش اختلاط بکند. کم از در و دیوار بلا و مصیبت می ریزد این دوستان و خانواده ی محترم هم ولت نمی کنند. تا قلم را می گذاری روی کاغذ و لب هات را جمع می کنی و قند را در دهانت می گذاری و لیوان چای را به لب می بری و هورتی می کشی و چای را در دهانت مزمزه می کنی و فکر می کنی که نوشته ات را چه جوری و با چه لحن و کلامی آغاز کنی، زنگ در به صدا در می آید. دخترت بلند بلند گریه می کند. زنت دستش را با کارد آشپزخانه می برد. مهمان سر می رسد و هزار جور بلا و مصیبت جوواجور که نمی گذارد تو دست به قلم ببری. مصداق عبارت "سپلشک آید و زن زاید و مهمان گرامی ز در آید" است. انگار عالم و آدم دست به یکی می کنند تا تمرکز تو را به هم بریزند و تا درست و حسابی فراموش نکنی چه می خواستی بنویسی ولت هم که نمی کنند که. آخر آدم دردش را به کی بگوید؟ کاش اقل کم یک گوش شنوایی پیدا می شد تا آدم هر از گاهی دو کلمه باهاش درددلی بکند سبک شود. صد بار به اهل خانه گوشزد کرده ام نوشتن مثل شکار پرنده می ماند. اگر در همان نشانه گیری اول تیر را به هدف زدی، زدی وگرنه دفعه ی دوم و سوم ندارد. به قول فرنگی جماعت چیز متن از بین می رود. این. چه بود خدایا؟ همین دیگر. واژه ی لاتین اش را یادم نمی آید ولی فارسی اش می شود طراوت و زندگی و شادابی. چی می گفتندش به لاتین.. اه....همین است دیگر. مگر می گذارند آدم حواسش جمع باشد. پاک حواسمان مختل شده. حالا می گویند فلانی بی سواد است. خودتان که اهل بخیه اید و می دانید این روزها مد شده وسط یک جمله ی ساده ی هشت کلمه ای ، بیست و هشت واژه ی لاتین می تپانند که بگویند ما خیلی بافرهنگیم. یکی هم نیست به این حضرات بگوید: قربان قد و بالای جواهرآسایتان گردم پس حضرت فردوسی و حافظ و سعدی و مولانا و بیهقی و نظامی و همین طور بگیر بیا تا برسی به شاعران دوره ی مشروطیت همه شان بی فرهنگ بوده اند که واژگان لاتین در آثارشان پیدا نمی شود؟ و لابد نثر دوره ی مشروطیت که تا مغز استخوان سرشار است از واژگانی نظیر: ، قریتیقا، دموقراسی و از این قبیل هنرورزی ها خیلی متون فرهنگی ای اند؟ یکی نبوده به این حضرات بگوید شما که واژه را وارد کرده اید، خب چرا دیگر تغییر شکلش داده اید؟ کار اینها به جایی رسیده بوده که اسامی فرانسه و انگلیس را به صورت فنارسه و انگریز می نوشته اند. بین خودمان بماند ولی من بعضی وقت ها فکر می کنم کاش اقلا ً ما هم مثل هندی ها مستعمره می شدیم که زبان لاتین را درست و حسابی و بدون تغییر وارد فرهنگمان بکنیم. شما که غریبه نیستید شاید لااقل این جوری ساختارهای سیاسی مان هم اصولی و صحیح پی ریزی می شد نه مثل حالا شترگاوپلنگی. باری خودتان یک تورقی در متون دوره ی مشروطیت بکنید تا ببینید چقدر این متون سرشارند از این قبیل عبارات و واژگان. جالب تر از بقیه، متون نسبتا ً مدرن فارسی است که آنها هم از این قبیل شیرین کاری ها بی بهره نیستند. مثلا بدک نیست سری بزنید به نوشته های جناب آل احمد. مثل خدمت و خیانت روشنفکران. غربزدگی را نمی گویم چون بعضی ها خیالهای بدبد می کنند و من حوصله در انداختن ماتحتم با شاخ گاو را ندارم. فقط کافی است یکی از نوچه های کباده کش دست به تیغ این بزرگوار سر برسد و پوستمان را بکند و بیندازد روی زین موتور هوندا سی جی پسرش برای تنبه دیگران. آقا این فرهنگ نوچه پروری هم بد دردی است ها؟ توی همه ی شوونات زندگی روزمره وکهن و البته مدرن و پست مدرن ایرانی می توانی نمونه اش را ببینی. فرهنگ را می گذاریم کنار و با آقایان شاعران و سینماگران و نمایشنامه نویسان و رمان نویسان و طنزنویسان و روزنامه نویسان و بازیگران و آهنگسازان و نقاشان و رقاصان و مافیای پشت پرده ی همه ی اینها هم اصلا کاری نداریم. منظورمان هم اصلا ً دن کورلئونه های ادبی و هنری نیستند که با چماق دموکراسی طرد و تکذیب و تهدید و حذفت می کنند. گفتم دموکراسی یاد لطیفه ی جالبی افتادم. چند وقت پیش گذارمان افتاده بود به اینترنت و داشتیم توی تارنمای یکی از دوستان شاعرمان صفایی می کردیم که نگو. فضولی مان گل کرد گفتیم پانویس های دوستان دوستمان را بخوانیم. همین جوری سرگرم تشکرها و قربان صدقه رفتن ها و چه زیبا و چه قشنگ و باز هم به من سر بزن ها بودیم که یک هو چشممان میخ شد روی یک پانویس. نوشته بود. دوست عزیز! شعرهای شما تازگی ها خیلی رک و خبری شده. مگر به دموکراسی اعتقاد ندارید؟ راستش الان هم که حدودا ً دو هفته ای از این ماجرا دارد می گذرد نتوانسته ایم هضم کنیم که منظور این جناب پانویس محترم چه بوده؟ نکند ایشان هم از نوچگان یکی از دن چیچو های ادبی است که با این لحن تند و فاشیستی دارد برای دوستش حکم می کند که مگر به دموکراسی اعتقاد ندارید. والله! مثل این می ماند که من به شما بگویم: همه ی آدم ها آزادند. شما آزادید حرفتان را بزنید و من هم آزادم بکشمتان. همین جوری است که یک دفعه نوچه ها از خود پدرخوانده خطرناکتر می شوند دیگر. باری برای این که کمتر برداشت های فلسفی از حرفمان بشود این دفعه می رویم وحرفمان را در قالب ورزش می زنیم. چون گویا ورزش تنها چیزی است که اگر شما حرفتان را در قالب آن بزنید فقط کتک می خورید و چیز دیگری به تان نمی چسبانند. آقا همین ورزش. هنوز دایناسورهای دهه ی چهل و پنجاه و شصت خورشیدی دارند بر ورزش ما حکم می کنند و افسار ورزش دستشان است و هر طرف دلشان بخواهد می کشانندش. نه نوآوری ای. نه تغییری . در به همان پاشنه ای که می چرخید دارد می چرخد . یکی هم نیست به شان بگوید جناب مربی مرحمت عالی زیاد اما باباجان الان سه چهار دهه از آن تاریخ که شما برای دیگران تعیین تکلیف می کردید گذشته و سه نسل آدم جدید آمده اند که زمانه ی رشدشان با دوره ی شما فرق داشته و خاطرات و زندگی شان هم هیچ شباهتی به شما ندارد و از این حرفها. باباجان دست بردارید دیگر. بگذارید هر کس هر جور خواست گل بزند. بر فرض هم که جوان توانست درست گلی عین گل شما به سر ورزش ما بزند. این که هنر نیست. ببخشید اشتباه گفتم این که ورزش نیست. تقلید صرف است. مارادونا پرورش بدهید نه یک مقلد دست پنجم درپیتی. اهل نظر التفات دارند که..... مرحمت عالی زیاد.
7- باران گل
سوب هوتی مریدی از مریدان بودا بود و توان درک قدرت خلاء را داشت. دیدگاهی که معتقد است هیچ موجود است اگر در ارتباط ذهنی و عینی قرار نگیرد. روزی سوب هوتی، در یکی از حالات روحی خلاء متعالی، زیر درختی نشسته بود. گلها شروع کرده بودند به باریدن در اطراف او. خدایان با او به نجوا نشستند: ما تو را به خاطر گفتمانت در باب خلاء می ستاییم. سوب هوتی گفت: اما من چ