نوروز و بهار آمد ، بوی خوش یار آمد
با هلهله ی باران، آواز هزار آمد
خشكی زمان طی شد، خرداد خزان دی شد
بی صبری جان ها رفت ، آرام وقرار آمد.......
هلا!
بازیگرانی که
در عمق صحنه های این تماشاخانه مشغول ادای بازی و نقشید!
به زیر نور این خورشید مصنوعی
و رخ اندر رخ این چهره های ساکت و مبهوت؛
دمی هم دیده بر ژرفای تالار تماشاخانه ای که صحنه اش کوی و خیابان است دردوزید.
تماشاخانه ای معمول و هرروزه،
که چشم خواهشش بر افتخار و نام بربسته است؛
و با این حال،
بس
سرزنده و خاکی ست،
و از آمدشد ِ مردم توان و مایه می گیرد.
بدین سو:
این زن همسایه، صاحبخانه را بر صحنه می آرد؛
و چون لب می نماید باز
چو جوباری،
تمام گفته های مرد صاحبخانه را ،
یکباره بر لب می کند جاری؛
و بازی می کند نقش و ِ را نیکو،
بدان هنگام کز
موضوع نشت لوله های آب،
به مکر و حیله و نیرنگ ،
شانه
می کند خالی.
پسرهای جوان شهر هم
خود ،
از برای دخترانی که
به خنده لب گشوده اند،
شکلک های خوشایند می سازند؛
و در خلوتگه بستان و باغستان،
به هنگام غروب مهر،
چه زیبا عشوه می ریزند این نو دختران با رگ زده پستان نارینه؛
در آن هنگامه ای که رو به سوی خیل این نوبالغان،
پستان لرزان همچو فانوسی ست چشمک زن .
بدین سو:
پیرمرد دائم الخمر شهیر شهر
نقش واعظی را روی منبر می کند تقلید؛
و خیل مردم محروم دنیا را
به بستان بهشت خرّم عقبا
بشارت می دهد هر دم.
به جِد یا این که با قصد مزاح و شوخی و تلخند،
تماشاخانه ی کوی و خیابان را،
وقاری هست و مقصودی.
نه این بازیگران زان نیکمردانند،
که طوطی وار یا میمون صفت،
تنها به قصد و نیّت ِتقلیدِصرف و خام
نقش و چهره ای را نیک دربازند،
نه ایشان را هراس و وحشت از آن است،
که تقلیدظریفی را که بر صحنه بدان تصویر می بخشند،
پس از اتمام هر اجرا،
خموش و بی اهمیّت شود.
زیرا
که اینان قصدها دارند
زان بازی که می سازند.
شما را
ای خداوندان تقلید و ادا!
بازیگران خوب بازی ساز!
مبادا شک و ریبی اندر این سودا:
هر اندازه هنر صیقل خورد در جانتان
زنهار!
مبادا بگسلد پیوندتان از این نمایش های هر روزه
که صحنه های اجرایش همین کوی و خیابانند.
نگه کن نیکمردی را
که در برزن
تمام رویداد یک تصادف را،
شتابان، می کند واگوی؛
و خیل عابران را بر می انگیزد:
برای حدّ و تعزیر همان راننده ی خاطی؛
و محکوم قضایا
پیر فرتوتی ست
که با صد شیوه و ترفند
به مردم باز می گوید که دریابند:
چگونه بودن رخداد ماضی را.
و هریک زین کسان در پیش چشم تو
جلا و جلوه ای دارند؛
که او هر رهگذر را با دگرگونه زبانی می کند توجیه؛
که:
پرهیز از تصادف هم میسّر بود، ولیکن.... آه! امّا.... خب.....؛
بدین سان است
که عمق فاجعه را در می یابی تو
و دیگرباره از آن بر می آشوبی.
نگاهش کن که اینک بازی او تا چه اندازه ظریف و نکته سنجانه ست !
چرا که نیک می داند
که هرچیزی در این هنگام
به نکته سنجی او بستگی دارد؛
که :
آیا بی گناهی را زحق خویشتن محروم خواهد کرد؟
و یا مصدوم را یاری ش خواهد داد؟
که بتواند خسارت های خود را با بهایی جاگزین سازد؟
نگاهش کن چگونه باردیگر آنچه را که پیش از اینش خلق کرده بود
دوباره می کند تقلید.
تو پنداری دچار شک و تردید است،
و از خاطر مدد می جوید این دم؛ یا که امّید کمک دارد،
ولیکن غافل است از این که آیا بازی اش زیباست یا زشت است.
شماها! در تماشاخانه تان
در نیمه راه آن اتاق چهره آرایی و بر صحنه
فسونکارانه چشم و دیدگان را خیره می سازید.
بدین سانی که یک بازیگر از آن پشت
به بیرون می خزد، باری،
و شاهی با زمین صحنه ی تالار
قدوم حضرت خود را می آلاید .
بسا یاریگران صحنه را من دیده ام
که برسر راه همین بازیگران
دلقهقه سر داده اند و شیشه های آب جو را سر کشیده اند.
ولی بازیگر ما در کناری ایستاده است
و جادویی چنین را ناتوان است او.
که او چونان یکی تعبیرساز خواب و رویایست
که نتوانی تو با او خواب خود گویی.
کشیشی است او
اینک
به ایراد خطابه ی خویشتن مشغول؛
و گر خواهی که بشکافی کلاف درهم و پیوسته ی نطق رسایش را
به تو آسوده پاسخ می دهد.
با صبر.
پس آن دم کاین سخنرانی به پایانش رسید
آن گاه،
به آرامی به تقلیدش ادامه می دهد آن مرد.
مگوییدش که او از هر هنر عاری ست.
چراکه تا زمانی که شما، ما بین خاک و جان خود تمییز بگذارید
نفس خویش را خوار و بسی دشخوار از دنیا به بیرون طرد کرده اید؛
وگر گویید کو از هر هنر عاری ست
سزاوارانه و دندان شکن پاسخ تواند گفت:
شما انگار بویی از حمیّت ، آدمیّت، عشق انسانی نبرده اید.
و این توهین بسی دشخوار و سوزان است.
هلا!
بازیگرا!
هشدار!
همه، این بازی و تقلیدها
همواره رو سوی حیات و زندگی دارند.
چراکه این نقاب و صورتک، حتا اگر آنی به شکل صورتک باقی بماند، پوچ و ناچیز است.
آری پوچ و بی معنی ست.
در اینجا پیله ور مردی،
کلاه مرد بی چاک دهان و پست و ولگردی به سر بنهاده است وباز
به تقلید و عصا در دست
سبیلی زن پسندانه به زیر بینی منقارگون خویش چسبانده ست
و پشت دکّه اش این سو و آن سو می رود آرام،
که تا ثابت کند کاین سبلت و پیراهن و تن پوش مردان است،
که ایشان را عزیز و باب طبع و دلپسند و نیک می سازد.
در آن سوی خیابان
پادوان روزنامه چی ،
عناوین خبرها را
به بانگ و نعره می گویند.
و آواهای آهنگینشان تاثیر اخبار وقایع را
دو چندان می کند هربار.
بدان سانی که در ژرفای خاطر خانه می سازند.
نک از ژرفای دل فریاد بردارید
ای بازیگران!
زینسان که:
ما گفتار دیگر مردمان راهم می آموزیم.
و باید نیک دریابید
که این دلدادگان و دوره گردان هم می آموزند.
بسا گفتار این مردم
که روی صحنه ها تکرار می گردند
و هرکس را کلامی هست و شعر و صورتک هایی.
چه کمیاب است!
نقابی که چنان بشکوه بنماید.
چه نایاب است! آن شعری
که زیبا خوانشی یابد.
چه نادرتر!
کلامی که هشیوارانه بر لب های انسان ها روان گردد.
بیا تا لبّ مقصود کلام یکدگر را نیک دریابیم:
تو شاید نقش ها را زان کسانی که خیابان صحنه ی آنهاست،
بسی بهتر کنی تقلید.
بلی.
امّا اگر روزی تماشاخانه ی تو،
همچو صحنه ی او،
نباشد روشن و دلباز....
و گر بازی تو در زندگیّ آن کسی که خود تماشاچی ست نقشت را
نسازد رخنه ای نافذ....
و گر نور چراغ تو
از این چون و چرای او بسی کوچکتر و تاثیر آن ناچیزتر باشد،
بدون هیچ شک و ریب باید گفت:
چه ناچیز است دستاورد تو
از بهره ی چون او کسی عامی!

در دو بیت پایانی غزل مشهور حافظ با مطلع " حالیا مصلحت وقت در آن می بینم- که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم" ما به جلوه ای پنهانی از هنر منشورین حافظ بر می خوریم.
بنده ی آصف عهدم دلم از راه مبر
که اگر دم زنم از چرخ بخواهد کینم
بر دلم گرد ستم هاست خدایا مپسند
که مکدر شود آیینه ی مهر آیینم
در این ابیات حافظ با اشاره به نام آصف عهد خویش- قوام الدین محمد صاحب عیار یا برهان الدین ابونصر یا جلال الدین تورانشاه و یا عمادالدین محمود - و وفاداری و حمایت او از خویش زمینه ای را مهیا می کند برای بیت بعد که بتواند باری دیگر تیر ترکش خویش را بر هدف ذهن و دل خواننده بنشاند و آن اشاره ی اوست به آیینه ی مهرآیین.
همانطور که می دانید آیینه در فرهنگ ایرانی نقطه ی تلاقی آب و نور و یکی از نماد های میترا است. خود او در جایی می گوید:
مهر تو عکسی بر ما نیفکند
آیینه رویا آه از دلت آه
یا
نظیر دوست ندیدم اگرچه از مه و مهر
نهادم آینه ها در مقابل رخ دوست
که ما نمونه های دیگر آن را در معماری سقاخانه هایمان هم می بینیم. که در آن ها آب و شمع( نور) در کنار هم تجلی یافته اند.
آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت
آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع
یا
صد جوی آب بسته ام از دیده بر کنار
بر بوی تخم مهر که در دل بکارمت
و او این درآمیختگی آب و آتش را بارهای بار در دیوان خود ذکر می کند. گاه در قالب اشک و گاه در قالب شمع؛ او حتا این آمیختگی را در حد شعبده می داند.
آب و آتش به هم آمیخته ای از لب لعل
چشم بد دور که بس شعبده باز آمده ای
ولی شمع در زبان حافظ نماد چیست؟ شمع روشنانی است در دل ظلمت که می سوزد و آب می شود.
رشته ی صبرم به مقراض غمت ببریده شد
همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع
یا
چو شمع صبحدمم شد ز مهر او روشن
که عمر در سر این کار و بار خواهم کرد
آب در فرهنگ ایران زمین ارتباط مستقیمی دارد با ایزدبانوی آب های روان ، آناهیتا؛ که رویش و سبزی و باروری از اوست و زایش هر روزه ی خورشید، و حضور آب رویش را در پی دارد و کار و کشت را.
تخم وفا و مهر در این کهنه کشتزار
آنگه عیان شود که بود موسم درو
یا
هر کو نکاشت مهر و ز خوبی گلی نچید
در رهگذار باد نگهبان لاله بود
و این رویش و رستن خود نماد مهری دیگری دارد که حتا در نام خود نیز آن را حفظ کرده: مهر گیاه
سبزه ی خط تو دیدیم و ز بستان بهشت
به طلبکاری این مهر گیاه آمده ایم.
و مهر گیاه چیست؟
گیاهی انسان گونه که گویند در چین می روید و سرازیر و نگونسار است. چنانکه ریشه ی او در حکم موی سر اوست. نر و ماده ی این گیاه دست در گردن هم کرده و پایها در هم محکم می کنند و گویند هر که آن را بکند در اندک روزی می میرد. او را مردم گیاه نیز خوانده اند و در فرهنگ عوام برای سفیدبختی خوش یمن است و بارآور زنان عقیم نیز هست.
و این تو را به گمان می اندازد که شاید مهرگیاه نماد گیاهی همان سقاخانه باشد. نقطه ی تلاقی مهر و ناهید. رویش و پیمان. باروری و وفاداری.
آری نور تجلی مهر است و مهربانی بر زمین ؛
بی مهر رخت روز مرا نور نمانده ست
وز عمر مرا جز شب دیجور نمانده ست
که میترا ایزد روشنایی است و حافظ چه نیک بر این نکته واقف است آن گاه که می گوید:
چو پیش صبح روشن شد که حال مهر گردون چیست
بر آمد خنده ای خوش بر غرور کامکاران زد
یا
اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار
طالع بی شفقت بین که در این کار چه کرد
و هیچ رازی بر مهر پوشیده نمی ماند که او ایزد هماره بیدار است در یاری به راستگویان و بر انداختن دروغگویان و دشمن خواب؛
سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند
رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند
یا
از چنگ منش اختر بدمهر به در برد
آری چه کنم دولت دور قمری بود
و مهر که نام دیگر خورشید است در تقابل با ماه مراعات نظیری ایجاد کرده که حافظ از آن بسیار بهره می گیرد.
مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش
لیکنش مهر و وفا نیست خدایا بدهش
یا
رحم آر بر دل من کز مهر روی خوبت
شد شخص ناتوانم باریک چون هلالی
یا
بی ماه مهر افروز خود تا بگذرانم روز خود
دامی به راهی می نهم مرغی به دامی می زنم
یا
خورشید خاوری کند از رشک جامه چاک
گر ماه مهرپرور من در قبا رود.
یا
شعاع جام و قدح نور ماه پوشیده
عذار مغبچگان راه آفتاب زده
و از همین جاست که او رد دیگری می گذارد بر وقوفش بر مهرآیینی یا همان آیین مغان. مغ چنان که می دانید و دهخدا نیز در فرهنگ خود ذکر کرده، موبدان زرتشتی را می گویند که به کار دبیری و وزارت و شور مشغول بودند و غالبا ً جزء طبقات فرهیخته ی جامعه ی خویش به حساب می آمدند. خود واژه ی مغ هم اینک نیز در برخی واژگان اروپایی همچون MAGIC به معنای جادویی ، باقی مانده و این خود گویای این نکته است که مغان را در فرهنگ ها جادوگر و شعبده باز می انگاشتند. همانطور که دهخدا در فرهنگ خود آورده مغان را در فرهنگ های پس از زرتشت با جادوگران یکی می دانسته اند. اما چرا؟ مگر آنها چه می کرده اند که از دید دیگران جادو انگاشته می شده؟ آیا آنها بر طبیعت چیره بوده اند؟ آیا تمرکز بر تن و روان خود داشته اند؟ مگر هفت مرتبت مهری (کلاغ- راز- سرباز- شیر- پارسا( پارسی)- خورشید- پیر( پدر) )، هفت خوان گذر از تلاطم سختی های طبیعت نبوده؟ آیا کسی امروزه روز می تواند دست تنها شیری را از پای دربیاورد ؟ همین کارهای محیرالعقول مهرپویان بوده که ایشان را از نگاه مردم در حکم جادوگر و شعبده باز جلوه می داده.
مگر حافظ خود نمی گوید:
آب و آتش به هم آمیخته ای از لب لعل
چشم بد دور که بس شعبده باز آمده ای
آیا این شعبده بازی اشاره ای به آیین های مهری مغان نیست؟
مگر او خود نگفته:
آن روز بر دلم در معنی گشوده شد
کز ساکنان درگه پیر مغان شدم.
یا
حافظ جناب پیر مغان مامن وفاست
درس حدیث عشق بر او خوان و زو شنو
یا
حلقه ی پیر مغان از ازلم درگوش است
برهمانیم که بودیم و همان خواهد بود
که خود اشاره ای است بر وفاداری و پیمان ناشکنی مغان و پیران این گروه؛ و عجبا که در زبان حافظ همواره مغ و مغبچه در کنار خورشید و مهر و حلقه و می معنا می یابد.
از آن به دیر مغانم عزیز می دارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست
یا
به باغ تازه کن آیین دین زردشتی
کنون که لاله برافروخت آتش نمرود
یا
به می سجاده رنگین کن گرت پیرمغان گوید
که سالک بی خبر نبود زراه و رسم منزلها
علاوه بر این واژه ی خرابات که یکی از واژگان کلیدی حافظ نیز هست خود تغییر شکل یافته ی واژه ی خورآباد است و خور چنانکه می دانید خود به معنای خورشید نیز است. با این اوصاف می توان بیت زیر را با معیارهای میتراییستی سنجید:
در خرابات مغان نور خدا می بینم
وین عجب بین که چه نوری ز کجا می بینم.
که مراعات نظیری ست میان خورآباد، مغ و نور.
از سویی دیگر خوانده ایم که مغان و پیروان آیین مهر با داغی بر پیشانی از دیگران متمایز می شده اند. حافظ خود در بیتی اشاره می کند:
یادباد آن که نهانت نظری با ما بود
رقم مهر تو بر چهره ی ما پیدا بود.
این سنت داغ بر پیشانی نهادن هنوزاهنوز در میان ایرانیان رواج دارد و شیعیان برای ابراز ارادت خود به آیین اسلام داغ مهر بر پیشانی می نهند.
او می گوید:
شستشویی کن و آنگه به خرابات خرام
تا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده
و می توان پنداشت که آیین غسل کردن که بارها در شاهنامه آمده ریشه در سنتی بس دیرین در ایران دارد.
باز هم او در جایی دیگر می گوید:
پیر گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان
رخصت خبث نداد ارنه حکایت ها بود.
این اصطلاح ازرق پوشان سخت تامل برانگیز است زیرا گویا مغان در دوران های قدیم لباس هایی ارغوانی بر تن می کرده اند و این خود علامت مشخصه ی آنان بوده و حافظ ریا و دورویی زاهدان را با اصطلاح ازرق پوشان بیان می کند.
باری جدای از جناس موجود در بین دو واژه ی آیینه و آیین که جزئی از ظرافت واژگانی کلام شاعران توانمند است، ما ارتباطی درونی و محتوایی هم بین دو واژه ی مهر و آیینه می بینیم که جدای از خوش نمایی و خوش نشینی شنیداری چون ملاتی این سه واژه را به هم مربوط می کند و این تنها باری نیست که حافظ با واژه ی آینه بازی کلامی می کند.
دل از جواهر مهرت چو صیقلی دارد
بود ز زنگ حوادث هرآینه مصقول
( هرآینه به معنای هر دم، پیوسته و مدام است)
میترا چنان که در اساطیر ایران زمین بدان اشاره شده ، گردونه سواری است با چهار اسب که خدنگ و نیزه بر کف دارد و عجبا که من این را نه در کتاب ها که از زبان مادر خویش شنیدم. پیرزنی که سواد را نه از مکتب و مدرسه آموخته است ، نه از رسانه های همسان ساز؛ که او زیسته این مضامینی را که ما در اوراق کتابها ناجویده هضم می کنیم. مضامینی که تو در نقش برجسته های پارسه می بینی و از خود می پرسی که آیا این مردمان بر این اندیشه ها آگاه بوده اند و آیا حضور گل لوتوس یا نیلوفر که خود تمثیلی است بر آفتاب و آفتابگردان در زیر پای سربازان پارسی در همین نقش برجسته ها، نمی تواند گواهی بر تلاقی مفهومی ارتباط خورشید با زمین و آغاز فصول گرم و تابش و رویش باشد و آیا غلبه ی شیر بر گاو در آن نقوش غلبه ی اسد بر ثور و فصل گرم بر فصل سرد نیست؟
حافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوخت
کامگارا نظری کن سوی ناکامی چند
و آیا حلقه ای که نوعروس و داماد به نشان پیمان ازدواج بر انگشت هم می کنند یادگاری از انتقال حلقه ی قدرت و پیمان وفاداری به راستی از سوی میترا یا حتا آناهیتا به شاه نیست؟ و مگر مهر ایزد پیمان ها نیست؟
از دم صبح ازل تا آخر شام ابد
دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود
یا
سر و زر و دل و جانم فدای آن یاری
که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد
و این عهد را وفا باید. زیرا او معتقد است و عمیقا نیز؛ که پیمان را نباید به هیچ روی شکست.
آن چنان مهر تو ام در دل و جان جای گرفت
که اگر سر برود از دل و از جان نرود
که ماندن بر مهر آداب و طریقی می طلبد که بایدش به جای آورد. شاید همان هفت مرحله ای که مهرپویان می گذراندند.
دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی گیرد
ز هر دم می دهم پندش ولیکن در نمی گیرد
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز
گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید
ز دوستان تو آموخت در طریقت مهر
سپیده دم که صبا چاک زد شعار سیاه
پیش از اینت بیش از این اندیشه ی عشاق بود
مهرورزی تو با ما شهره ی آفاق بود
باری حافظ در این بیت با اشاره به نشستن گرد بر آیینه و مکدر شدن که علاوه بر مفهوم کدر شدن سطح صاف آیینه، مضمون کدورت خاطر را نیز در خود مستور دارد، اشاره ای به درونمایه ی اسطوره ای مهر نیز می کند و این آیینه ی مهر آیین چیست جز جان آگاه شاعر. مگر نه این که مهر ایزد پیمان و عهد است. پس او این ایزد را به یاری می طلبد تا بتواند بر عهد و میثاق خویش با آصف عهد استوار بماند و تازه از طنز خویش نیز غافل نمی ماند و با تاکید بر واژه ی ستم و تشبیه آن به گرد و غبار ، گریزی می زند به بیت پیش که مدحی است نه در حمایت از ممدوح که در پشتیبانی از مادح و اشاره ای ظریف می کند به این نکته که مباد تا ستم از سوی هر که از جمله ممدوح من کدورتی در پیمان میان من و ممدوح من ایجاد کند که بنا به گفته ی یشت دهم از اوستا هرکه به مهر دروغ گوید و پیمان شکند و شرط وفا نداند، ویران کننده ی کشور و کشنده ی راستی است؛ همان مضمونی که داریوش بزرگ در کتیبه ی بیستون آن را بر می شمارد : بادا که خداوند ایران را از شر دروغ و خشکسالی مصون بدارد؛
و تو از خویش می پرسی که آیا این مدح است و مداحی؟ و آیا نباید در گوشه های تاریک شخصیت ادبی این شاعر بزرگ هم به دیده ای منتقدانه مداقّه کرد؟
او خود را ذره ای می داند که می خواهد به خورشید مهر دست یابد و چه چیزش جز عشق یار این راه دشوار تواند بود؟
چوذره گرچه حقیرم ببین به دولت عشق
که در هوای رخت چون به مهر پیوستم.
یا
ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب
که گرد عارض خوبان خوش است گردیدن
و این گردیدن تو را عجیب به فکر وا می دارد؛ که در آیین مهر اعتقاد بر این بوده که همه ی ذرات به گرد منبع نور گردانند و نماد پروانه ی گردان به گرد شمع هم بر این مضمون اشاره دارد.
سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
و از همین جاست که آتش که نماد روشنایی است بدلی می شود برای مهر بر زمین. همان آتشی که هوشنگ در اساطیر ایرانی و موسا در اساطیر عبری از کوهش ارمغان می آورند.
تنم از واسطه ی دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
و حافظ چه استادانه تمامی این مضامین را در این چند بیت گنجانده
دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل
مرد يزدان شو و ايمن گذر از اهرمنان
کمتر از ذره نئی، پست مشو، مهر بورز
تا به خلوتگه خورشيد رسی، رقص کنان
پير پيمانه کش من، که روانش خوش باد،
گفت: پرهيز کن از صحبت پيمان شکنان!

این شاعر بزرگ نه تنها به میترا که در جایجای غزلیاتش به آناهیتا نیزارجاعاتی می دهد. او ناهید را گاه با زهره در فرهنگ سامی و گاه با آفرودیت در فرهنگ یونانی یکی می گیرد و با تلفیق نمود های اساطیری هردو باعث غنای تصاویر ایزدبانوی آب های روان می شود. او گاه ناهید یا همان زهره را خنیاگر می خواند گاه رامشگر و گاه نوازنده.
در آسمان نه عجب گر به گفته ی حافظ
سرود زهره به رقص آورد مسیحا را
که علاوه بر اشاره ی به حضور زهره در فلک چهارم در جوار مسیحا، تاکیدی هم دارد بر سرودخوانی او و مجلس آرایی اش؛ و عجیب آن که مهر نیز در فلک چهارم است.
گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک
از فروغ تو به خورشید رسد صد پرتو
و این باز تو را به تردید وا می دارد که آیا تصادفی است که مسیحا و مهر و ناهید هر سه در فلک چهارم ماوی دارند؛ و آیا این هم سطحی و همجواری ریشه در اندیشه های مانویت ایرانی ندارد؟ در جایی دیگر او می گوید:
زهره سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد
که تاکیدی است برعود نوازی او در مجلس می گساری .
یا
غزلسرایی ناهید صرفه ای نبرد
در آن مقام که حافظ بر آورد آواز.
یا
بیاور می که نتوان شد زمکر آسمان ایمن
به لعب زهره ی چنگی و مرّیخ سلحشورش.
که اشاراتی صریح اند به لعب و بازی گری و بازی سازی او در حین نوازندگی اش و این تصویر چقدر به زنان بازیساز در فرهنگ شرق دور خصوصا ً ژاپن و چین شبیه است . بهرام بیضایی در کتاب ارزشمند خود: ریشه یابی درخت کهن (104 تا118) به تفصیل در خصوص حضور آناهیتا در باورها و ادبیات و اوستا سخن گفته که خواننده را به خوانش این کتاب ارزشمند توصیه می کنم . من خود این قیاس را از کتاب استاد به عاریه گرفته ام.
وانگهم در داد جامی کز فروغش بر فلک
زهره در رقص آمد و بربط زنان می گفت نوش.
که این بارنیز او را چمنده ای بربط یا عودنواز توصیف کرده.