نوروز و بهار آمد ، بوی خوش یار آمد
با هلهله ی باران، آواز هزار آمد
خشكی زمان طی شد، خرداد خزان دی شد
بی صبری جان ها رفت ، آرام وقرار آمد.......
ادبی، هنری، فرهنگی، اجتماعی
نوروز و بهار آمد ، بوی خوش یار آمد
با هلهله ی باران، آواز هزار آمد
خشكی زمان طی شد، خرداد خزان دی شد
بی صبری جان ها رفت ، آرام وقرار آمد.......
هلا!
بازیگرانی که
در عمق صحنه های این تماشاخانه مشغول ادای بازی و نقشید!
به زیر نور این خورشید مصنوعی
و رخ اندر رخ این چهره های ساکت و مبهوت؛
دمی هم دیده بر ژرفای تالار تماشاخانه ای که صحنه اش کوی و خیابان است دردوزید.
تماشاخانه ای معمول و هرروزه،
که چشم خواهشش بر افتخار و نام بربسته است؛
و با این حال،
بس
سرزنده و خاکی ست،
و از آمدشد ِ مردم توان و مایه می گیرد.
بدین سو:
این زن همسایه، صاحبخانه را بر صحنه می آرد؛
و چون لب می نماید باز
چو جوباری،
تمام گفته های مرد صاحبخانه را ،
یکباره بر لب می کند جاری؛
و بازی می کند نقش و ِ را نیکو،
بدان هنگام کز
موضوع نشت لوله های آب،
به مکر و حیله و نیرنگ ،
شانه
می کند خالی.
پسرهای جوان شهر هم
خود ،
از برای دخترانی که
به خنده لب گشوده اند،
شکلک های خوشایند می سازند؛
و در خلوتگه بستان و باغستان،
به هنگام غروب مهر،
چه زیبا عشوه می ریزند این نو دختران با رگ زده پستان نارینه؛
در آن هنگامه ای که رو به سوی خیل این نوبالغان،
پستان لرزان همچو فانوسی ست چشمک زن .
بدین سو:
پیرمرد دائم الخمر شهیر شهر
نقش واعظی را روی منبر می کند تقلید؛
و خیل مردم محروم دنیا را
به بستان بهشت خرّم عقبا
بشارت می دهد هر دم.
به جِد یا این که با قصد مزاح و شوخی و تلخند،
تماشاخانه ی کوی و خیابان را،
وقاری هست و مقصودی.
نه این بازیگران زان نیکمردانند،
که طوطی وار یا میمون صفت،
تنها به قصد و نیّت ِتقلیدِصرف و خام
نقش و چهره ای را نیک دربازند،
نه ایشان را هراس و وحشت از آن است،
که تقلیدظریفی را که بر صحنه بدان تصویر می بخشند،
پس از اتمام هر اجرا،
خموش و بی اهمیّت شود.
زیرا
که اینان قصدها دارند
زان بازی که می سازند.
شما را
ای خداوندان تقلید و ادا!
بازیگران خوب بازی ساز!
مبادا شک و ریبی اندر این سودا:
هر اندازه هنر صیقل خورد در جانتان
زنهار!
مبادا بگسلد پیوندتان از این نمایش های هر روزه
که صحنه های اجرایش همین کوی و خیابانند.
نگه کن نیکمردی را
که در برزن
تمام رویداد یک تصادف را،
شتابان، می کند واگوی؛
و خیل عابران را بر می انگیزد:
برای حدّ و تعزیر همان راننده ی خاطی؛
و محکوم قضایا
پیر فرتوتی ست
که با صد شیوه و ترفند
به مردم باز می گوید که دریابند:
چگونه بودن رخداد ماضی را.
و هریک زین کسان در پیش چشم تو
جلا و جلوه ای دارند؛
که او هر رهگذر را با دگرگونه زبانی می کند توجیه؛
که:
پرهیز از تصادف هم میسّر بود، ولیکن.... آه! امّا.... خب.....؛
بدین سان است
که عمق فاجعه را در می یابی تو
و دیگرباره از آن بر می آشوبی.
نگاهش کن که اینک بازی او تا چه اندازه ظریف و نکته سنجانه ست !
چرا که نیک می داند
که هرچیزی در این هنگام
به نکته سنجی او بستگی دارد؛
که :
آیا بی گناهی را زحق خویشتن محروم خواهد کرد؟
و یا مصدوم را یاری ش خواهد داد؟
که بتواند خسارت های خود را با بهایی جاگزین سازد؟
نگاهش کن چگونه باردیگر آنچه را که پیش از اینش خلق کرده بود
دوباره می کند تقلید.
تو پنداری دچار شک و تردید است،
و از خاطر مدد می جوید این دم؛ یا که امّید کمک دارد،
ولیکن غافل است از این که آیا بازی اش زیباست یا زشت است.
شماها! در تماشاخانه تان
در نیمه راه آن اتاق چهره آرایی و بر صحنه
فسونکارانه چشم و دیدگان را خیره می سازید.
بدین سانی که یک بازیگر از آن پشت
به بیرون می خزد، باری،
و شاهی با زمین صحنه ی تالار
قدوم حضرت خود را می آلاید .
بسا یاریگران صحنه را من دیده ام
که برسر راه همین بازیگران
دلقهقه سر داده اند و شیشه های آب جو را سر کشیده اند.
ولی بازیگر ما در کناری ایستاده است
و جادویی چنین را ناتوان است او.
که او چونان یکی تعبیرساز خواب و رویایست
که نتوانی تو با او خواب خود گویی.
کشیشی است او
اینک
به ایراد خطابه ی خویشتن مشغول؛
و گر خواهی که بشکافی کلاف درهم و پیوسته ی نطق رسایش را
به تو آسوده پاسخ می دهد.
با صبر.
پس آن دم کاین سخنرانی به پایانش رسید
آن گاه،
به آرامی به تقلیدش ادامه می دهد آن مرد.
مگوییدش که او از هر هنر عاری ست.
چراکه تا زمانی که شما، ما بین خاک و جان خود تمییز بگذارید
نفس خویش را خوار و بسی دشخوار از دنیا به بیرون طرد کرده اید؛
وگر گویید کو از هر هنر عاری ست
سزاوارانه و دندان شکن پاسخ تواند گفت:
شما انگار بویی از حمیّت ، آدمیّت، عشق انسانی نبرده اید.
و این توهین بسی دشخوار و سوزان است.
هلا!
بازیگرا!
هشدار!
همه، این بازی و تقلیدها
همواره رو سوی حیات و زندگی دارند.
چراکه این نقاب و صورتک، حتا اگر آنی به شکل صورتک باقی بماند، پوچ و ناچیز است.
آری پوچ و بی معنی ست.
در اینجا پیله ور مردی،
کلاه مرد بی چاک دهان و پست و ولگردی به سر بنهاده است وباز
به تقلید و عصا در دست
سبیلی زن پسندانه به زیر بینی منقارگون خویش چسبانده ست
و پشت دکّه اش این سو و آن سو می رود آرام،
که تا ثابت کند کاین سبلت و پیراهن و تن پوش مردان است،
که ایشان را عزیز و باب طبع و دلپسند و نیک می سازد.
در آن سوی خیابان
پادوان روزنامه چی ،
عناوین خبرها را
به بانگ و نعره می گویند.
و آواهای آهنگینشان تاثیر اخبار وقایع را
دو چندان می کند هربار.
بدان سانی که در ژرفای خاطر خانه می سازند.
نک از ژرفای دل فریاد بردارید
ای بازیگران!
زینسان که:
ما گفتار دیگر مردمان راهم می آموزیم.
و باید نیک دریابید
که این دلدادگان و دوره گردان هم می آموزند.
بسا گفتار این مردم
که روی صحنه ها تکرار می گردند
و هرکس را کلامی هست و شعر و صورتک هایی.
چه کمیاب است!
نقابی که چنان بشکوه بنماید.
چه نایاب است! آن شعری
که زیبا خوانشی یابد.
چه نادرتر!
کلامی که هشیوارانه بر لب های انسان ها روان گردد.
بیا تا لبّ مقصود کلام یکدگر را نیک دریابیم:
تو شاید نقش ها را زان کسانی که خیابان صحنه ی آنهاست،
بسی بهتر کنی تقلید.
بلی.
امّا اگر روزی تماشاخانه ی تو،
همچو صحنه ی او،
نباشد روشن و دلباز....
و گر بازی تو در زندگیّ آن کسی که خود تماشاچی ست نقشت را
نسازد رخنه ای نافذ....
و گر نور چراغ تو
از این چون و چرای او بسی کوچکتر و تاثیر آن ناچیزتر باشد،
بدون هیچ شک و ریب باید گفت:
چه ناچیز است دستاورد تو
از بهره ی چون او کسی عامی!

در دو بیت پایانی غزل مشهور حافظ با مطلع " حالیا مصلحت وقت در آن می بینم- که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم" ما به جلوه ای پنهانی از هنر منشورین حافظ بر می خوریم.
بنده ی آصف عهدم دلم از راه مبر
که اگر دم زنم از چرخ بخواهد کینم
بر دلم گرد ستم هاست خدایا مپسند
که مکدر شود آیینه ی مهر آیینم
در این ابیات حافظ با اشاره به نام آصف عهد خویش- قوام الدین محمد صاحب عیار یا برهان الدین ابونصر یا جلال الدین تورانشاه و یا عمادالدین محمود - و وفاداری و حمایت او از خویش زمینه ای را مهیا می کند برای بیت بعد که بتواند باری دیگر تیر ترکش خویش را بر هدف ذهن و دل خواننده بنشاند و آن اشاره ی اوست به آیینه ی مهرآیین.
همانطور که می دانید آیینه در فرهنگ ایرانی نقطه ی تلاقی آب و نور و یکی از نماد های میترا است. خود او در جایی می گوید:
مهر تو عکسی بر ما نیفکند
آیینه رویا آه از دلت آه
یا
نظیر دوست ندیدم اگرچه از مه و مهر
نهادم آینه ها در مقابل رخ دوست
که ما نمونه های دیگر آن را در معماری سقاخانه هایمان هم می بینیم. که در آن ها آب و شمع( نور) در کنار هم تجلی یافته اند.
آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت
آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع
یا
صد جوی آب بسته ام از دیده بر کنار
بر بوی تخم مهر که در دل بکارمت
و او این درآمیختگی آب و آتش را بارهای بار در دیوان خود ذکر می کند. گاه در قالب اشک و گاه در قالب شمع؛ او حتا این آمیختگی را در حد شعبده می داند.
آب و آتش به هم آمیخته ای از لب لعل
چشم بد دور که بس شعبده باز آمده ای
ولی شمع در زبان حافظ نماد چیست؟ شمع روشنانی است در دل ظلمت که می سوزد و آب می شود.
رشته ی صبرم به مقراض غمت ببریده شد
همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع
یا
چو شمع صبحدمم شد ز مهر او روشن
که عمر در سر این کار و بار خواهم کرد
آب در فرهنگ ایران زمین ارتباط مستقیمی دارد با ایزدبانوی آب های روان ، آناهیتا؛ که رویش و سبزی و باروری از اوست و زایش هر روزه ی خورشید، و حضور آب رویش را در پی دارد و کار و کشت را.
تخم وفا و مهر در این کهنه کشتزار
آنگه عیان شود که بود موسم درو
یا
هر کو نکاشت مهر و ز خوبی گلی نچید
در رهگذار باد نگهبان لاله بود
و این رویش و رستن خود نماد مهری دیگری دارد که حتا در نام خود نیز آن را حفظ کرده: مهر گیاه
سبزه ی خط تو دیدیم و ز بستان بهشت
به طلبکاری این مهر گیاه آمده ایم.
و مهر گیاه چیست؟
گیاهی انسان گونه که گویند در چین می روید و سرازیر و نگونسار است. چنانکه ریشه ی او در حکم موی سر اوست. نر و ماده ی این گیاه دست در گردن هم کرده و پایها در هم محکم می کنند و گویند هر که آن را بکند در اندک روزی می میرد. او را مردم گیاه نیز خوانده اند و در فرهنگ عوام برای سفیدبختی خوش یمن است و بارآور زنان عقیم نیز هست.
و این تو را به گمان می اندازد که شاید مهرگیاه نماد گیاهی همان سقاخانه باشد. نقطه ی تلاقی مهر و ناهید. رویش و پیمان. باروری و وفاداری.
آری نور تجلی مهر است و مهربانی بر زمین ؛
بی مهر رخت روز مرا نور نمانده ست
وز عمر مرا جز شب دیجور نمانده ست
که میترا ایزد روشنایی است و حافظ چه نیک بر این نکته واقف است آن گاه که می گوید:
چو پیش صبح روشن شد که حال مهر گردون چیست
بر آمد خنده ای خوش بر غرور کامکاران زد
یا
اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار
طالع بی شفقت بین که در این کار چه کرد
و هیچ رازی بر مهر پوشیده نمی ماند که او ایزد هماره بیدار است در یاری به راستگویان و بر انداختن دروغگویان و دشمن خواب؛
سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند
رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند
یا
از چنگ منش اختر بدمهر به در برد
آری چه کنم دولت دور قمری بود
و مهر که نام دیگر خورشید است در تقابل با ماه مراعات نظیری ایجاد کرده که حافظ از آن بسیار بهره می گیرد.
مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش
لیکنش مهر و وفا نیست خدایا بدهش
یا
رحم آر بر دل من کز مهر روی خوبت
شد شخص ناتوانم باریک چون هلالی
یا
بی ماه مهر افروز خود تا بگذرانم روز خود
دامی به راهی می نهم مرغی به دامی می زنم
یا
خورشید خاوری کند از رشک جامه چاک
گر ماه مهرپرور من در قبا رود.
یا
شعاع جام و قدح نور ماه پوشیده
عذار مغبچگان راه آفتاب زده
و از همین جاست که او رد دیگری می گذارد بر وقوفش بر مهرآیینی یا همان آیین مغان. مغ چنان که می دانید و دهخدا نیز در فرهنگ خود ذکر کرده، موبدان زرتشتی را می گویند که به کار دبیری و وزارت و شور مشغول بودند و غالبا ً جزء طبقات فرهیخته ی جامعه ی خویش به حساب می آمدند. خود واژه ی مغ هم اینک نیز در برخی واژگان اروپایی همچون MAGIC به معنای جادویی ، باقی مانده و این خود گویای این نکته است که مغان را در فرهنگ ها جادوگر و شعبده باز می انگاشتند. همانطور که دهخدا در فرهنگ خود آورده مغان را در فرهنگ های پس از زرتشت با جادوگران یکی می دانسته اند. اما چرا؟ مگر آنها چه می کرده اند که از دید دیگران جادو انگاشته می شده؟ آیا آنها بر طبیعت چیره بوده اند؟ آیا تمرکز بر تن و روان خود داشته اند؟ مگر هفت مرتبت مهری (کلاغ- راز- سرباز- شیر- پارسا( پارسی)- خورشید- پیر( پدر) )، هفت خوان گذر از تلاطم سختی های طبیعت نبوده؟ آیا کسی امروزه روز می تواند دست تنها شیری را از پای دربیاورد ؟ همین کارهای محیرالعقول مهرپویان بوده که ایشان را از نگاه مردم در حکم جادوگر و شعبده باز جلوه می داده.
مگر حافظ خود نمی گوید:
آب و آتش به هم آمیخته ای از لب لعل
چشم بد دور که بس شعبده باز آمده ای
آیا این شعبده بازی اشاره ای به آیین های مهری مغان نیست؟
مگر او خود نگفته:
آن روز بر دلم در معنی گشوده شد
کز ساکنان درگه پیر مغان شدم.
یا
حافظ جناب پیر مغان مامن وفاست
درس حدیث عشق بر او خوان و زو شنو
یا
حلقه ی پیر مغان از ازلم درگوش است
برهمانیم که بودیم و همان خواهد بود
که خود اشاره ای است بر وفاداری و پیمان ناشکنی مغان و پیران این گروه؛ و عجبا که در زبان حافظ همواره مغ و مغبچه در کنار خورشید و مهر و حلقه و می معنا می یابد.
از آن به دیر مغانم عزیز می دارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست
یا
به باغ تازه کن آیین دین زردشتی
کنون که لاله برافروخت آتش نمرود
یا
به می سجاده رنگین کن گرت پیرمغان گوید
که سالک بی خبر نبود زراه و رسم منزلها
علاوه بر این واژه ی خرابات که یکی از واژگان کلیدی حافظ نیز هست خود تغییر شکل یافته ی واژه ی خورآباد است و خور چنانکه می دانید خود به معنای خورشید نیز است. با این اوصاف می توان بیت زیر را با معیارهای میتراییستی سنجید:
در خرابات مغان نور خدا می بینم
وین عجب بین که چه نوری ز کجا می بینم.
که مراعات نظیری ست میان خورآباد، مغ و نور.
از سویی دیگر خوانده ایم که مغان و پیروان آیین مهر با داغی بر پیشانی از دیگران متمایز می شده اند. حافظ خود در بیتی اشاره می کند:
یادباد آن که نهانت نظری با ما بود
رقم مهر تو بر چهره ی ما پیدا بود.
این سنت داغ بر پیشانی نهادن هنوزاهنوز در میان ایرانیان رواج دارد و شیعیان برای ابراز ارادت خود به آیین اسلام داغ مهر بر پیشانی می نهند.
او می گوید:
شستشویی کن و آنگه به خرابات خرام
تا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده
و می توان پنداشت که آیین غسل کردن که بارها در شاهنامه آمده ریشه در سنتی بس دیرین در ایران دارد.
باز هم او در جایی دیگر می گوید:
پیر گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان
رخصت خبث نداد ارنه حکایت ها بود.
این اصطلاح ازرق پوشان سخت تامل برانگیز است زیرا گویا مغان در دوران های قدیم لباس هایی ارغوانی بر تن می کرده اند و این خود علامت مشخصه ی آنان بوده و حافظ ریا و دورویی زاهدان را با اصطلاح ازرق پوشان بیان می کند.
باری جدای از جناس موجود در بین دو واژه ی آیینه و آیین که جزئی از ظرافت واژگانی کلام شاعران توانمند است، ما ارتباطی درونی و محتوایی هم بین دو واژه ی مهر و آیینه می بینیم که جدای از خوش نمایی و خوش نشینی شنیداری چون ملاتی این سه واژه را به هم مربوط می کند و این تنها باری نیست که حافظ با واژه ی آینه بازی کلامی می کند.
دل از جواهر مهرت چو صیقلی دارد
بود ز زنگ حوادث هرآینه مصقول
( هرآینه به معنای هر دم، پیوسته و مدام است)
میترا چنان که در اساطیر ایران زمین بدان اشاره شده ، گردونه سواری است با چهار اسب که خدنگ و نیزه بر کف دارد و عجبا که من این را نه در کتاب ها که از زبان مادر خویش شنیدم. پیرزنی که سواد را نه از مکتب و مدرسه آموخته است ، نه از رسانه های همسان ساز؛ که او زیسته این مضامینی را که ما در اوراق کتابها ناجویده هضم می کنیم. مضامینی که تو در نقش برجسته های پارسه می بینی و از خود می پرسی که آیا این مردمان بر این اندیشه ها آگاه بوده اند و آیا حضور گل لوتوس یا نیلوفر که خود تمثیلی است بر آفتاب و آفتابگردان در زیر پای سربازان پارسی در همین نقش برجسته ها، نمی تواند گواهی بر تلاقی مفهومی ارتباط خورشید با زمین و آغاز فصول گرم و تابش و رویش باشد و آیا غلبه ی شیر بر گاو در آن نقوش غلبه ی اسد بر ثور و فصل گرم بر فصل سرد نیست؟
حافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوخت
کامگارا نظری کن سوی ناکامی چند
و آیا حلقه ای که نوعروس و داماد به نشان پیمان ازدواج بر انگشت هم می کنند یادگاری از انتقال حلقه ی قدرت و پیمان وفاداری به راستی از سوی میترا یا حتا آناهیتا به شاه نیست؟ و مگر مهر ایزد پیمان ها نیست؟
از دم صبح ازل تا آخر شام ابد
دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود
یا
سر و زر و دل و جانم فدای آن یاری
که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد
و این عهد را وفا باید. زیرا او معتقد است و عمیقا نیز؛ که پیمان را نباید به هیچ روی شکست.
آن چنان مهر تو ام در دل و جان جای گرفت
که اگر سر برود از دل و از جان نرود
که ماندن بر مهر آداب و طریقی می طلبد که بایدش به جای آورد. شاید همان هفت مرحله ای که مهرپویان می گذراندند.
دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی گیرد
ز هر دم می دهم پندش ولیکن در نمی گیرد
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز
گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید
ز دوستان تو آموخت در طریقت مهر
سپیده دم که صبا چاک زد شعار سیاه
پیش از اینت بیش از این اندیشه ی عشاق بود
مهرورزی تو با ما شهره ی آفاق بود
باری حافظ در این بیت با اشاره به نشستن گرد بر آیینه و مکدر شدن که علاوه بر مفهوم کدر شدن سطح صاف آیینه، مضمون کدورت خاطر را نیز در خود مستور دارد، اشاره ای به درونمایه ی اسطوره ای مهر نیز می کند و این آیینه ی مهر آیین چیست جز جان آگاه شاعر. مگر نه این که مهر ایزد پیمان و عهد است. پس او این ایزد را به یاری می طلبد تا بتواند بر عهد و میثاق خویش با آصف عهد استوار بماند و تازه از طنز خویش نیز غافل نمی ماند و با تاکید بر واژه ی ستم و تشبیه آن به گرد و غبار ، گریزی می زند به بیت پیش که مدحی است نه در حمایت از ممدوح که در پشتیبانی از مادح و اشاره ای ظریف می کند به این نکته که مباد تا ستم از سوی هر که از جمله ممدوح من کدورتی در پیمان میان من و ممدوح من ایجاد کند که بنا به گفته ی یشت دهم از اوستا هرکه به مهر دروغ گوید و پیمان شکند و شرط وفا نداند، ویران کننده ی کشور و کشنده ی راستی است؛ همان مضمونی که داریوش بزرگ در کتیبه ی بیستون آن را بر می شمارد : بادا که خداوند ایران را از شر دروغ و خشکسالی مصون بدارد؛
و تو از خویش می پرسی که آیا این مدح است و مداحی؟ و آیا نباید در گوشه های تاریک شخصیت ادبی این شاعر بزرگ هم به دیده ای منتقدانه مداقّه کرد؟
او خود را ذره ای می داند که می خواهد به خورشید مهر دست یابد و چه چیزش جز عشق یار این راه دشوار تواند بود؟
چوذره گرچه حقیرم ببین به دولت عشق
که در هوای رخت چون به مهر پیوستم.
یا
ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب
که گرد عارض خوبان خوش است گردیدن
و این گردیدن تو را عجیب به فکر وا می دارد؛ که در آیین مهر اعتقاد بر این بوده که همه ی ذرات به گرد منبع نور گردانند و نماد پروانه ی گردان به گرد شمع هم بر این مضمون اشاره دارد.
سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
و از همین جاست که آتش که نماد روشنایی است بدلی می شود برای مهر بر زمین. همان آتشی که هوشنگ در اساطیر ایرانی و موسا در اساطیر عبری از کوهش ارمغان می آورند.
تنم از واسطه ی دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
و حافظ چه استادانه تمامی این مضامین را در این چند بیت گنجانده
دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل
مرد يزدان شو و ايمن گذر از اهرمنان
کمتر از ذره نئی، پست مشو، مهر بورز
تا به خلوتگه خورشيد رسی، رقص کنان
پير پيمانه کش من، که روانش خوش باد،
گفت: پرهيز کن از صحبت پيمان شکنان!

این شاعر بزرگ نه تنها به میترا که در جایجای غزلیاتش به آناهیتا نیزارجاعاتی می دهد. او ناهید را گاه با زهره در فرهنگ سامی و گاه با آفرودیت در فرهنگ یونانی یکی می گیرد و با تلفیق نمود های اساطیری هردو باعث غنای تصاویر ایزدبانوی آب های روان می شود. او گاه ناهید یا همان زهره را خنیاگر می خواند گاه رامشگر و گاه نوازنده.
در آسمان نه عجب گر به گفته ی حافظ
سرود زهره به رقص آورد مسیحا را
که علاوه بر اشاره ی به حضور زهره در فلک چهارم در جوار مسیحا، تاکیدی هم دارد بر سرودخوانی او و مجلس آرایی اش؛ و عجیب آن که مهر نیز در فلک چهارم است.
گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک
از فروغ تو به خورشید رسد صد پرتو
و این باز تو را به تردید وا می دارد که آیا تصادفی است که مسیحا و مهر و ناهید هر سه در فلک چهارم ماوی دارند؛ و آیا این هم سطحی و همجواری ریشه در اندیشه های مانویت ایرانی ندارد؟ در جایی دیگر او می گوید:
زهره سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد
که تاکیدی است برعود نوازی او در مجلس می گساری .
یا
غزلسرایی ناهید صرفه ای نبرد
در آن مقام که حافظ بر آورد آواز.
یا
بیاور می که نتوان شد زمکر آسمان ایمن
به لعب زهره ی چنگی و مرّیخ سلحشورش.
که اشاراتی صریح اند به لعب و بازی گری و بازی سازی او در حین نوازندگی اش و این تصویر چقدر به زنان بازیساز در فرهنگ شرق دور خصوصا ً ژاپن و چین شبیه است . بهرام بیضایی در کتاب ارزشمند خود: ریشه یابی درخت کهن (104 تا118) به تفصیل در خصوص حضور آناهیتا در باورها و ادبیات و اوستا سخن گفته که خواننده را به خوانش این کتاب ارزشمند توصیه می کنم . من خود این قیاس را از کتاب استاد به عاریه گرفته ام.
وانگهم در داد جامی کز فروغش بر فلک
زهره در رقص آمد و بربط زنان می گفت نوش.
که این بارنیز او را چمنده ای بربط یا عودنواز توصیف کرده.
در زوایای طربخانه ی جمشید فلک
ارغنون ساز کند زهره به آهنگ سماع
یا در آن مثنوی شگفت وقتی که می گوید:
چنان برکش آواز خنیاگری
که ناهید چنگی به رقص آوری
یا
که حافظ چو مستانه سازد سرود
ز چرخش دهد زهره آواز رود
باز تاکیدی می کند بر نوازندگی و رقصندگیش و این همه ما را بر آن می دارد که در برابر این هزارتوی واژگانی سر فرود آوریم و به ادب لب فرو بندیم، که اینان پاسداران فرهنگ به تمامی فراخی معنایش بوده اند و نه فقط در حد محدود کلام که خود دریایی است. ادبم اجازه نمی دهد او را با کلام آلوده ی خود بستایم. پس ختم کلام را از سخن او بهره ای می برم آنگاه که می گوید:
ز چنگ زهره شنیدم که صبحدم می گفت
غلام حافظ خوش لهجه ی خوش آوازم.
در بیت ِ مشهور ِ
ای دل بیا که ما به پناه خدا رویم
زانچ آستین کوته و دست دراز کرد
از دیوان حافظ، ما با صنعتی روبه روییم که زیر چشم همه ی ادیبان از چشم همه غایب مانده است و آن بر می گردد به ارتباط معنایی واژه با ارتباط آوایی و یا تصویری آن . مثلا ً کوتاه با آی به کار رفته در آن از لحاظ بیانی واژه ی کشیده ای است و در هنگام بیان آ به صورت کشیده به کار می رود ولی حافظ در این مراعات نظیر بی نظیر، کوتاه را به صورت کوته در برابر دراز با آن آی کشیده ی آن قرار داده تا در عین استفاده از یک مراعات نظیر و یک هم نشانی واژگان متضاد معنایی در کنار هم از لحاظ آوایی نیز آن ها را متضاد جلوه دهد.

این متن را من قبلا ً برای شماری ویژه ی لوییجی پیراندلو در فصلنامه ی سمرقند( شماره ی هفت) ترجمه کرده بودم که به علت کمبود جا از مجموعه حذفش کردم. آن را اینجا می آورم شاید کسی دوست داشته باشد بداند عاقبت یک نویسنده ی نوبل گرفته با گرایش های فاشیستی چیست.
واپسین خواسته های من جهت تکریم و احترام
لوییجی پیراندلو
ترجمه ی مهدی فتوحی
(متن وصیتنامه)
1- مرگ مرا مسکوت بگذارید. از دوستان و دشمنانم تقاضا می کنم در روزنامه ها چیزی ننویسند. حتا اشاره ای هم نکنند. نه آگهی فوتی و نه حتا عرض تسلیتی.
2- کالبدم را لباس مپوشانید. فقط مرا کفن پیچ کنید.هیچ گلی بر بسترم مگذارید و هیچ شمعی هم میفروزید.
3- کالسکه ی تشییع، خالی و بی تزیین باشد و از نوع پست. از همان ها که فقرا را با آنها تشییع می کنند؛ و هیچ کسی هم مرا تشییع نکند. نه بستگان و نه دوستان. تنها کالسکه چی باشد و اسب و کالسکه. همین و بس.
4- مرا بسوزانید و جسد سوخته ام را بگذارید تا متلاشی شود. چون نمی خواهم هیچ چیز، حتا خاکستری از من به جا ماند؛ و اگر انجام این کار ممکن نبود، خاکسترم را به سیسیل ببرید و لابه لای چندین سنگ سخت ، در ناحیه ی جیرجنتی ، جایی که در آنجا پا به این دنیا گذارده ام، فرو ریزید.
آقا یک چند وقتی است این بنده ی حقیر سراپا تقصیر گیر تعدادی اصطلاح افتاده ام که عجیب به نظرم سنگین می آیند و پانزده تا رستم و چهل و شش تا اسفندیار و هشتاد و نه تا هرکول و صدو دوازده تا اطلس هم نمی توانند سنگینی بار آنها را بر دوش بکشند. آقا حمل بار معنایی این واژگان از بردن بار امانت الهی سنگین تر است. واژگانی نظیر استعمار انفورماتیک و تحجر مدرنیسم که یکی از دوستانمان از آن استفاده می کرد تا بتواند قانعمان کند که دنیا هیچ وقت تغییر نمی کند. او می گفت استعمار از طریق در اختیار گرفتن تمام سامانه های انفورماتیک قصد دارد تا به یکسان سازی تمام فرهنگ ها در جهت ترویج فرهنگ مصرف زدگی دست بزند و حتا با یکسان سازی زبانی آنطور که مرحوم هایدگر می گوید یکسان سازی اندیشه را هم منجر شود. زیرا نیت او فروش کالاهای تولیدی خودش به جوامع عقب مانده و جهان سوم است و این میسر نمی شود مگر از طریق یکسان سازی آنها با مشتریان کشورهای استعمارگر. مردم ما هم که با هر تلنگری ضرتی جوزده می شوند و دوست دارند ادای آنها را دربیاورند. آقاجان خلق را تقلیدشان بر باد داد. آنها خودشان دچار رکود تولید فکر و خلاقیت شده اند و ما تازه می خواهیم ادایشان را هم در بیاوریم. ما که بلانسبت شما مثل یک یابو در درک این حرف ها عاجز مانده ایم و نمی دانیم چه جوری هضمشان کنیم . گفتم یابو یاد تابو افتادم . بد نیست همین جا بگویم هر کسی برای خودش تابویی دارد و آن را آرمان خودش می داند و می پرستدش. همان دوستمان در صحبت هایش می گفت این آیین تابوسازی هم مثل هرچیز دیگر از حالت کلاسیک خود خارج شده و لباس مدرن پوشیده. اگر قدیم ندیم ها تابو ها را که حافظ روح قبایل از نیروهای شر و نیروی روانی دفع آفات گیاهی و جانوری جهت یکپارچگی قبیله برای گریز از ترس های ناشناخته از طبیعت بود آن جور می پرستیدند امروزه روز این تابوها بدل شده اند به انسان هایی قزمیت و معتاد و سست عنصر از قبیل هنرپیشگان هالیوود و ستارگان فوتبال و خوانندگان موسیقی پاپ و راک و غیره. من نمی دانم چرا روح حضرت باخ قدس سرّه و مرحوم موتسارت رحمت الله علیه و روانشاد بتهوون علیه السلام ، از این مزخرفات که به اسم موسیقی ارائه می شود توی گور نمی لرزد. چرا پازولینی در آن دنیا خفت این فیلمسازانی را که دارند هر مزخرفی را به اسم فیلم سینمایی به خورد خلق الله می دهند نمی گیرد؟ مرحوم مارادونا بله باز هم با تاکید می گویم مرحوم مارادونا چرا از تخم افتاده و رام شده؟ البته من هیچ قصد اساعه ادب در حق موسیقیدانان پاپ و راک و رپ و غیره ندارم ها . اصلا هم منظورم آدم هایی نظیر جیم موریسون و باب دیلن و جان لنون و دیوید گیلمور و لئونارد کوهن و دیگران نیست. هیچ توهینی هم به فیلمسازانی نظیر دیوید فینچر و دیگران نمی کنم. دقیقا منظورم به طرفدارانی است که ایشان را بت می کنند. باری آن دوستمان می گفت جوامع مدرن برای این که هیجانات مردم را مهار کنند فریادهایشان را محدود کرده اند به تالارهای موسیقی راک و میادین فوتبال و سالن های سینماهایی که فقط جنایت و سکس به مردم نشان می دهند. تلویزیون ها که دیگر جای خود دارند . یاد شعر اخوان ثالث افتادم : جعبه ی جادوی طرار فرنگان همچنان گرم فسونسازی .... آقا بد هم نمی گوید این اخوان ها. تلویزیون مدام دارد مد درست می کند. منظورم اصلا ایران نیست ها؟ نه . منظورم در کل دنیاست. البته تلویزیون خودمان هم به شیوه ی خودش دارد این کار را می کند. تلویزیون خودمان سلیقه درست می کند. زبان خلق می کند . اصطلاح رواج می دهد. یادم می آید چند وقت پیش جشنواره ی فیلم های ماریو مونیچلی در ایران برگزار شد و چند تا از فیلم هاش را هم در ایران نشان دادند. من نمی دانم شما فیلم دوستان 1 و 2 را دیده اید یا نه. این واقعا ً برای من عقده شده که بدانم ممیزی ایران فیلم دوستان 2 را چه جوری نشان داده. خواهش می کنم به من ایمیل بزنید و بگویید این فیلم در نسخه ی ایرانی اش چه جوری بود؟ چون من نسخه ی اصلی آن را دیده ام و از شدت حرامزادگی شخصیت های فیلم و شوخی های جنسی شان با دیگران داشتم بلانسبت پس می افتادم بس که خندیدم. آقا ما واقعا هنرمندیم ها ؟ یک فیلم کمیک را تراژیک می کنیم و یک فیلم تراژیک را ملودرام بدون این که اصلا کسی بویی ببرد. داشتم چه می گفتم؟ تابو؟ نه آن را که گفتم. ممیزی فیلم ها ؟ نه آن را هم که گفتم. استعمار انفورماتیک؟ نه آن را هم که گفتم. تحجر مدرنیسم؟ نه آن را هم گفتم. یادم رفت اصلا چه می خواستم بگویم.....نه یادم نمی آید. بگذریم. عیب ندارد . از خستگی است . برویم یک دراز کوتاه بکشیم ببینیم شاید یادمان آمد.
نمی دانم این چه اصراری است که بعضی خوانندگان دارند که اشعار شاعران کلاسیک و نو ایران را حتما ً به یکی از سبک های سه گانه ی موسیقی میهنی که عبارتند از کلاسیک، سنتی و پاپ که البته مدتی است مثل نوسانات قیمت ها به صورت تصاعدی از سه گانه به شش گانه درآمده و چند وقت بعد از شش گانه ی کلاسیک سنتی، پاپ کلاسیک ، پاپ سنتی ، و تلفیقی و .... در یک عملیات انتحاری در خواهند آمد و دگرگون خواهند شد، بخوانند. متاسفانه سنتی بین این قبیل خوانندگان از یک نسل به نسل دیگر به ودیعت نهاده می شود که بسیار پسندیده است و آن هم تغییر و دستکاری و غلط خوانی شعر بسته به سلیقه ی خواننده است. وقتی خوانندگان بزرگ ما نظیر استاد شجریان در آلبوم زیبای فریاد،
" از این سَموم که بر طرف بوستان بگذشت
عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی "
را به صورت
" از این سُموم که بر طرف بوستان بگذشت...." می خوانند تکلیف بقیه خوانندگان ما روشن است و نباید انتظار داشت که خواننده ی پاپ ما چِگل را در ترانه ی خود چو گُل نخواند. بارها از خودم پرسیده ام مگر فردی در قواره ی استاد شجریان نمی تواند و نمی توانسته از دوستان صمیمی و گرامی ادیب خود ، افرادی نظیر استاد هوشنگ ابتهاج ، استاد ترقی، و پیشتر ها حتا استاد فریدون مشیری تلفظ این واژگان را بپرسد؟ جالب اینجاست که ایشان در کنسرت بزرگ به یاد بمشان در حضور جناب سایه، شعرشان را به غلط خواندند، آیا ایشان نمی توانند یک سی دی ناقابل لغتنامه ی دهخدا را برای خود بخرند و تلفظ و معنی این واژگان را در آن جستجو کنند که اثر موسیقایی ایشان نقص بر ندارد؟ گفتم لغتنامه قصه ی جالبی یادم آمد. دو سال پیش من یک سی دی لغتنامه ی دهخدا را از نمایشگاه بین المللی کتاب تهران به قیمت هفده هزارتومان برای خودم خریدم تا اگر به مشکل ندانستن تلفظ و معنای واژه ای در ادبیات نو و کلاسیک خودمان برخوردم مثل خوانندگان گرامی زیرسبیلی رد نکنم و بروم و ببینم واژه ی ننه مرده ای که از پس هجوم چندباره ی ایلغارهای فرهنگی اقوام بیگانه نسبش شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد؛ چه معنایی می دهد. باری یک مجلد سی دی را با غرور تمام از این که بالاخره ما هم میان این چشم آبی ها سری در آورده ایم و داریم به دروازه های تمدن بزرگ دست می یابیم ، خریدم و مدتی با آن مشغول به کار بودم که روزی گذرم به یکی از این سی دی فروشان کنارمیدان فردوسی افتاد و دیدم همان سی دی را به صورت قفل شکسته دارد به قیمت پانصد تومان می فروشد. دست در جیب مبارک کردم و یک فقره سی دی دیگر برای روز مبادا خریدم تا اگر احیانا ً سی دی اصلی خش برداشت، سی دی جایگزینی داشته باشم برای خواندن و آموختن. چه داشتم می گفتم؟ آهان! بعله . می گفتم بعضی خوانندگان ما اشعار راغلط می خوانند و برخی دیگر به سلیقه ی خود تغییرشان می دهند. این تغییر دادن اشعار هم برای خودش داستانی دارد که عجیب شنیدنی است. دکتر محمد جعفر محجوب یک بار در مقاله ای خطاب به یکی دیگر از خوانندگان خوب ایرانی جناب صدیق تعریف اعتراضی جانانه کرده بودند که واقعا ً از استادی چون ایشان هم چنین کاری بعید نبود. اما استاد دقت نکرده بودند که این تغییر و تحول اشعار همیشه تقصیر خواننده ی بیچاره نیست. اشعار شاعران کلاسیک ما اکثرا ً از لحاظ ممیزی ایراد دارند. شما تصور کنید غزل معروف حافظ
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نیمه شب دوش به بالین من آمد بنشست
سرفراگوش من آورد به آواز حزین
گفت کای عاشق شوریده ی من خوابت هست؟
را کدام خواننده جرات می کند بخواند؟ هیچی دیگر جناب حافظ عزیز در یک عملیات متهورانه یک فیلم نیمچه پورنوگرافیک را در این غزل خود عرضه کرده. شما اگر کارمند اداره ی ممیزی باشید به چنین شعر دور از اخلاق اسلامی اجازه ی چاپ و انتشار به هر صورتی می دهید؟ مگر آن ممیز بیچاره خواهر و مادر ندارد؟ ناموس اسلام چه می شود؟ آقایان! خانم ها! توجه می فرمایید؟ بله داشتم می گفتم.....آهان. شما قطعا ً تصنیف شیدایی اثر جاودانه ی استاد مشکاتیان را با صدای استاد شجریان شنیده اید. در این تصنیف بیتی از شعر حافظ بنا به مصلحت وقت دستکاری شده:
دل که آیینه ی شاهی است غباری دارد
از خدا می طلبم صحبت روشن رایی
و به صورت دل که آیینه ی صافی است غباری دارد درآمده. من تا کنون نسخه های گوناگونی از شعر حافظ را جستجو کرده ام و تا کنون ردی ندیده ام که حاکی از آن باشد که در شعر مذکور دل به آیینه ی صافی تشبیه شده باشد. البته با جریان طاغوت ستیزی موجود در فضای فرهنگی دهه ی شصت ایران بعید نیست این ترفند را ممیزی بر اثر تحمیل کرده باشد و گرنه جناب مشکاتیان آدمی نیست که شعر حافظ را نشناسد. ملتفتید که؟ در فضای انقلابی نه تنها باید واژه ی شاه را از همه ی فرهنگ های لغت فارسی و انگلیسی و فرانسه و ایتالیایی و روسی و غیره پاک کرد بلکه باید کتیبه های هخامنشی و اشکانی و ساسانی و حتا دوره های پس از اسلام را هم که به این واژه ی منحوس آلوده شده اند با بولدوزر از جا درآورد. مگر ناموس اسلام شوخی بر می دارد؟ البته برخی از اشعارهم خودشان مورد دارند و نمی گذارند خواننده کارش را درست انجام دهد . مثلا ً مولانا جلال الدین در غزل زیبایی از دیوان شمس آورده:
سر خود پیش فکنده چو گنهکار تو عرعر
که خطا کرد و گمان برد که بالای تو دارد
شما تصور کنید خواننده ی گرامی بخواهد " چو کنهکار توعرعر" را در دستگاه سه گاه با 20 ثانیه تحریر به سبک جناب گلپایگانی اجرا کند. آنوقت مردم چه می گویند. شما باشید برای خواننده حرف در نمی آورید؟ من خودم وقتی برای اولین بار فهمیدم جناب ناظری این غزل را خوانده اند عجیب به صرافت افتادم ببینم ایشان این بیت را چگونه اجرا کرده اند که دیدم بعله ایشان این بیت را ان شاءالله از منبع دیگری آورده اند که با بیت مذکور تفاوتی اساسی دارد و زیاد به حال و هوای مولانایی نمی خورد. چه می شود کرد ما مردمی محتاطیم. هم دوست داریم شاهکار بیافرینیم هم دوست داریم با مقتضیات زمانه کنار بیاییم. باز هم سرتان را درد خواهم آورد. سایه تان کم نشود.
ارتباط تنگاتنگی میان تعارف، ریا، صنایع لفظی و نمایش ایرانی به ویژه شبیه خوانی وجود دارد. مثلاً در نمایش تعزیه ما همواره با شبیه اولیا روبروییم که ترفندی است برای مواجه نشدن با واقعیت و شخصیت هرکس. در تعارفات نیز ما با این اندیشه روبروییم. دو واژه ی حضرت و جناب را در نظر بگیرید. حضرت به معنای مجلس و جناب به معنای آستانه ی در است. ولی ما هر دو را برای مواجه نشدن خودمان با شخصیت های بزرگ مذهبی و سیاسی در معنای احترام به کار می بریم. نکته ی ظریف قضیه این است که در هردو ما برای گریز از روبرویی بی پرده با فرد از جمع استفاده می کنیم. گاه آشکارا از واژه ی مجلس و گاه در معنای پنهانی به معنای سرا و منزل در واژه ی جناب. این نکته ی درخور تاملی است که ما برای گریز از فرد دست به دامان روح جمعی مان می شویم. به گمان من این می تواند ناشی از روح قبیله ای حاکم بر عرف ما باشد که در زیر پوشش مدرنیزم ظاهری،عمیقا ً در جان ما ایرانیان باقی مانده. درباره ی صنایع لفظی نیز این قضیه مصداق دارد. ما در سخنان خود بسیار از ایهام، کنایه، متل و حتا سخنان بزرگان ادب سود می جوییم تا سخن خود را بی پرده با مخاطب نگوییم.این نیز ترفند دیگری است برای گریز از مواجهه ی بی پرده با واقعیت. در مجموع هر سه ی این شیوه ها ترفندی اند که ریشه در تاریخ این بوم دارند که پیوسته پنهان کاری را بر صداقت و بی ریایی ارج نهاده و بال و پر داده . به این دست آداب گفتاری، شما، غلو در کلام، ریاکاری، پراکنده گویی، حشو و زواید در هنگام گفتن، تفره رفتن و غیره را هم بیفزایید تا جان کلام را دریابید.
در داستان رستم و شغاد، وقتی رستم در چاه برادر فرو می افتد و زخمی می شود، شغاد از ترس تیر او پشت چناری پناه می گیرد. و رستم او را به درخت می دوزد. مهرداد بهار در کتاب از اسطوره تا تاریخ چنار را نماد شاهی ایرانی می داند . بنا به گفته ی او؛ شغاد که به زبان فردوسی
شغاد آن بنفرین شوریده بخت
بکند از بن آن خسروانی درخت
درخت شاهی ایران را که رستم باشد ریشه کن می کند نباید در پناه چنار که خود نماد شاهی ایرانی است از مرگ مصون بماند.
برادر زتیرش بترسید سخت
بیامد سپر کرد تن را درخت
درختی بد اندر بر او چنار
برو بر گذشته بسی روزگار
میانش تهی بار و برگش به جای
نهان بد پسش مرد ناپاک رای....
و در جای دیگری در شوریدن فرامرز پسر رستم بر شاه کابل و غلبه اش بر کابلیان می گوید:
به کردار کوه آتشی بر فروخت
شغاد و چنار و زمین را بسوخت
پس چنار که سالخورده و توخالی است او را از تیر رستم مصون نمی دارد. این نکته ی بسیار قابل تاملی است و خرد سیاسی به کار رفته در آن با علم بر نماد شاهی بودن درخت چنار همچنان می درخشد. زیرا در یک سوی کارزار درخت رستم دستان است که پادشاهی ایران به پشتگرمی او سر برافراشته و در سوی دیگر درخت شاهی ایران، چنار است و شغاد در پناه آن . یعنی شاه و دژخیم هر دو در سایه ی آیین های شهریاری ایران پناهگاه یافته اند .
همانطور که گفتیم و با استناد به شاهنامه، رستم درخت شاهی ایران زمین است:
ببردند بسیار باهوی و تخت
نهادند بر تخت زیبا درخت
یا
نبد جا تنش را همی بر دو تخت
تنی بود یا سایه گستر درخت
(هردو از داستان رستم و شغاد)
رستم در قعر چاه مرگ است و شغاد در پس شاه و درخت شاهی کابلیان که خود می تواند نمادی بر شجره یا سلاله ی شاهی باشد پناهگاه سیاسی صلبی مستحکمی یافته. با این حال وبه رغم مرگ رستم در چاه ناجوانمردی و ظلم برادرخوانده؛ او شغاد را به درخت می دوزد. زیرا شجره ی شاهی کابلیان توخالی است و تیر را از خود عبور خواهد داد و هرآن که را در پناه او ایمنی یافته ،خواهد کشت. پس به رغم خیانت شغاد به رستم، درخت هم با توخالی بودن خود به شغاد خیانت می کند چنان که از شاهنامه هم بر می آید شاه کابل جز نیت مرگ رستم هیچ نیت دیگری از تحریک شغاد ندارد. از طرفی دیگر شغاد خود کنیز زاده است واز طرف مادری اصل و نسب درستی ندارد. این نیز با توخالی بودن درخت ارتباط مستقیمی دارد. پس باید او را به نحوی به درخت و به اصالت یک سلسله و شجره ی مستحکم پیوند داد تا اصالت درخت یا شاهی بتواند پشتوانه ای باشد بر اصالت او؛ و این کار را شاه کابل با پناه دادن او به دربار خود انجام می دهد و رستم با تیر خود توخالی بودن این شجره را نشان می دهد.
درست نظیر ضحاک که دختران یا خواهران جمشید را به زنی می گیرد تا از این طریق برای خود تباری شاهانه مهیا کند یا آن گونه که ما امامان شیعه را بنا به روایت عوام بعد از شهربانو همسر امام حسین، از پشت یزدگرد می دانیم تا سلسله ی شاهی ایران از هم نگسلد و در زنجیره ی فرزندان امامان تداوم یابد. اما از همه مهمتر این نکته است که شاه و دژخیم هر دو نیازمند تبار شاهی اند. زیرا فر ّ شاهی باید به آن ها هم تعلق یابد. گرچه فر شاهی در داستان جمشید در سه مرتبه از او می گریزد و به سه شخص می رسد اما ارتباط خونی ضحاک با دختران او می تواند بدلی بر بی فرّی ضحاک شود. نکته ی مهم دیگری که در این داستان ها به چشم می آید رویارویی اعضاء خانواده با هم است؛ برادر با برادر، پدر با پسر، همسر با شوهر و .... برای به چنگ آوردن این فر که یادآور اندیشه ی تقابل نسل هاست که گویا از زمان فردوسی رواج داشته و به بحث و گفتمان گذاشته می شده. سندش هم همان داستان رستم و سهراب است که به دست ما رسیده. در داستان رستم و سهراب نیز فرزند رستم نیت ریشه کنی درخت شاهی ایران را دارد و سپاه توران او را یاری می کنند. اما رستم که به تعبیر شاهنامه چندان هم از نسب حریف ناآگاه نیست باز با او رزم می آراید و در مرتبه ی دوم به نیرنگ جان او را می ستاند. سهراب سر پرشور انقلابی دارد و قصد دگرگونی ساختار از بیرون و براندازی پادشاهی کیانیان ایران و به تخت نشاندن پدرش رستم بر تخت شاهی ایران؛ و رستم سرد و گرم چشیده ی محافظه کاری است که نیتش اصلاح از درون ساختار حکومتی ایران است . بدیهی است که این دو اندیشه در تقابل هم مرزهای اخلاق را خواهند شکست و گرچه اندیشه ی براندازی از بیرون در ظاهر می تواند پیروز باشد اما به هر ترفندی که شده برنده ی اصلی اندیشه ی رقیب است. اما آنچه به گمان من این داستان را زیباتر از آنچه هست می کند همین تقابل دو اندیشه ی سیاسی در بستری خانوادگی است. از اینجا به شباهت این داستان با داستان رستم و اسفندیار می رسیم. در آنجا نیز رستم در مقابل فرزند شاه ایران می ایستد . یعنی پناه و پشت سیاسی شاه ایران به تحریک او در برابر پناه و پشت صلبی او قرار می گیرد و در این بازی شک نیست که پناه سیاسی باید پیروز میدان درآید حتا اگر مرگ قهرمان پایان داستان باشد. اما چرا؟ به گمان من پاسخ را باید در همین اندیشه ی تقابل نسل ها جست. زیرا اسفندیار قصد دارد گشتاسب را از شاهی کنار زند و خود جای او را بگیرد. ولی چه چیز باعث شده که اسفندیار به این کار تن دهد؟ پاسخ ها را باید از لابه لای ابیات شاهنامه جستجو کرد. گشتاسب شخصیتی چندوجهی و سیاست مدار دارد اما اسفندیار نه؛ گشتاسب سالخورده است و قصد حفظ قدرت خود را دارد و اسفندیار جوان است و نیت دگرگونی شاهی را در سر می پروراند و برای این کار حتا هفت خوانی نظیر رستم را هم می گذراند و سیمرغی را هم می کشد؛ آری ما باز هم با اندیشه ی تقابل نسل ها در بستری سیاسی- خانوادگی روبروییم و این به گمان من یکی از ظرایف نهفته این داستان ها است.
1- چنان که می دانید مصادری که به ...ختن ختم می شوند هنگام ساختن اسم مصدر از بن مضارعشان (ز) انتهایی به (غ) تبدیل می شود:
افروختن: فروز- فروغ
گریختن: گریز- گریغ
ریختن: ریز- ریغ
آمیختن: آمیغ
مثالی از این نمونه از گرشاسبنامه ی اسدی طوسی است:
دلیران ز اول همه ترگ و تیغ
فکندند و جستند راه گریغ
(جنگ شاه کابل با زابلیان و شکسته شدن اثرط)
2- یک پارادوکس زیبا در گرشاسبنامه
بد از سوی توران زمین آفتاب
وزاین سوز سرما همی یخ شد آب
که در نتیجه ی استفاده از کلمه ی سوز سرما در کنار یخ ترکیبی را بسط داده که در نتیجه ی آن یخ از سوز سرما آب می شود. البته این همه در صورتی مهیا می شوند که ما شعر را به این صورت بخوانیم:
وز این سوز سرما، همی یخ، شد آب
و نه به این شکل
وز این سوز سرما همی یخ شد ، آب
چون در آن صورت معنای مصراع می شد: از سوز سرما آب یخ زد واین به گمان من از فضای حماسی اثر به دور است.
3- استفاده از واژگان هم نویسه در این بیت هم جالب است
نریمان چپ و راست اندر نبرد
همی تاخت بر گرد گردان چو گرد
4- به غلو زیبای این بیتها هم توجه کنید:
چنان کشته از هرسوی انبار گشت
که هرجا که بد دشت دیوار گشت
ز بلخ آن چنان بار در بار بود
که تا سیستان ره چو دیوار بود.
تصویر روز و شب در گرشاسبنامه ی اسدی طوسی نیازمند تحقیقی مفصل و مبسوط است: شرح و تفسیر استعاره ها و تشبیه ها و مراعات نظیر و کنایه های به کار رفته در این ابیات بهترین کلاس آموزش زیبایی شناسی ادبی است. این چند نمونه از گزیده ی گرشاسبنامه گزین شده تا به این نکته در جای خود مفصلا ً پرداخته شود:
چو سیم روان بر زد از چرخ سر
بر آن سیم خورشید بر ریخت زر
چو شب قطره قطره خوی سندروس
پرآکند بر گنبد آبنوس
چو آهیخت خور تیغ زرین زبر
نهان کرد از او ماه سیمین سپر
چو بر تیره شعر شب دیریاز
سپیده کشید از سپیدی طراز
فرو شست خور تخته ی لاجورد
زسیمین نقط ها به زر آب زرد
چهارم چو زد گنبد لاژورد
به کهسار بر چتر دیبای زرد
لوای شب تیره گون شد نگون
دمید آتش از گنبد آبگون
سپیده چو شب را به بر در گرفت
شبش کرد بدرود و ره بر گرفت
چو پرّ حواصل بر آورد زاغ
بر افروخت زایوان نیلی چراغ
چو گشت آینه رنگ روی سپهر
درو مهر رخشنده بنمود چهر
چو زد آتش از کوره ی سبزتاب
شد آن تازه گلهای گردون گلاب
چو شاه فروزندگان سپهر
ز پیروزه گون تخت بنمود چهر
چو زد روز بر تیره شب دزدوار
سپیده برآمد چو گرد سوار
چو چشمه زدام دم اژدها
برافروخت وز بند شب شد رها
چو از دامن ژرف دریای تار
سپیده برآمد چو سیم بخار
شه روم بنشست بر تخت عاج
درآویخت زایوان پیروزه تاج
( و درباره ی غروب خورشید)
چو از نیمه خم یافت بالای روز
به خاور شتابید گیتی فروز
چو تازه گل روز پژمرده شد
چراغ سپهر از پس پرده شد
چو شاه حبش سوی خاور گریخت
همه راه دینار و گوهر بریخت
درباره ی تثلیث در ادب فارسی چیز زیادی نخوانده ام و جایی مستقیما ً اشاره به آن نشده. ولی در ترجیع بند مشهور هاتف اصفهانی اشاره ای جالب به تثلیث است که آن را عینا ً نقل می کنم:
درکلیسا به دلبری ترسا گفتم ای دل به دام تو در بند
ای که دارد به تار زنارت بر سر موی من جدا پیوند
ره به وحدت نیافتن تا کی ننگ تثلیث بر یکی تا چند
نام حق یگانه چون شاید که اب و ابن و روح قدس نهند
لب شیرین گشود و با من گفت وز شکرخنده ریخت آب از قند
که گر از سر وحدت آگاهی تهمت کافری به ما مپسند
در سه آیینه شاهد ازلی پرتو از روی تابناک افکند
سه نگردد بریشم ار او را پرنیان خوانی و حریر و پرند
ما در این گفتگو که از یک سو شد زناقوس این ترانه بلند
که یکی هست و هیچ نیست جزاو وحده لا اله الا هو
بهرام بیضایی در کتاب نمایش در ایران در سرفصل نمایش های شادی آور، مطالب مهمی دارد در خصوص واژه ی تماشا در ادب فارسی به این مضمون:
تماشا واژه ای بوده که کل سرگرمی های شادی آور عامیانه را شامل می شده است. تماشا پس از یک دوره گردش در بین عوام معنی اصلی خود(=قدم زدن) را از دست داد و کم کم به مفهوم تفرج و تفریح و دیدن هر چیز دیدنی عموما ً و تماشای هر بازی تفریحی شادی آور ، خصوصا ً ، تغییر شکل داد. با همین مفهوم آخر است که تماشاخانه و تماشاچی و غیره ساخته شده......
در تایید این سخن در ادب فارسی مثال های بی شماری آمده که نمونه هایی از آن را برای مثال بر می شمریم:
از مثال مشهور خیام شروع می کنیم :
ما لعبتکانیم و فلک لعبتباز
از روی حقیقتی نه از روی مجاز
یک چند در این بساط بازی کردیم
رفتیم به صندوق عدم یک یک باز
که آشکارا اشاره ای ست به نمایش های خیمه شب بازی
یا
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حل معما نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من
که یاد آور بازی های خیمه است و سایه بازی.
یا
در پرده ی اسرار کسی را ره نیست
زین تعبیه جان هیچ کس آگه نیست....
یا
این چرخ فلک که ما در او حیرانیم
فانوس خیال از او مثالی دانیم
خورشید چراغ دان و عالم فانوس
ما چون صوریم کاندرو حیرانیم
این که فانوس خیال چیست و چه کاربردی داشته در کتاب نمایش در ایران به تفصیل درباره ی آن بحث و گفتگو شده است و ما تکرار مکررات نمی کنیم.
روز شد و چادر شب می درد
در پی آن عیش و تماشا دلم( مولانا جلال الدین)
چادرِ شب و تماشا اشاره ای صریح دارند به نمایش سایه و خیمه شب بازی. واشاره ای اند به برپایی خیمه برای برگزاری نمایش، خاصه با تاکید بر واژه ی عیش در بیت مذکور.
در خیال این همه لعبت به هوس می بازم
بو که صاحبنظری نام تماشا ببرد( حافظ)
مراعات نظیر میان واژگان خیال/ لعبت/ باختن( بازی)/ و تماشا، جالب است.
علاوه بر این در این تک بیت حافظ:
بی خبرند زاهدان، نقش بخوان و لاتقل
مست ریاست محتسب، باده بده و لاتخف
اصطلاح نقش خواندن قدری تامل برانگیز می نماید و آدمی را به یاد اجرای نمایش های شبیه خوانی امروز می اندازد.
این گونه نکته بینی ها را در مورد واژگان نمایشی دیگر هم می توان تسری داد. واژگانی نظیر بازی
هان مشو نومید چون واقف نه ای از سر غیب
باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور( حافظ)
که آشکارا اشاره ای است به نمایش های خیمه شب بازی یا احتمالا ً سایه بازی.
شیشه بازی سرشکم نگری از چپ و راست
گر بر این منظر بینش نفسی بنشینی
که می تواند گواهی بر نمایش های سرگرم کننده ی آکروبات ، در لفظ امروز، باشد.
یا
حلقه ی زلفش تماشاخانه ی باد صباست
جان صد صاحبدل آنجا بسته ی یک مو ببین
که واژگان تماشاخانه و جان ِبسته به مو سخت یادآور نمایش های عروسکی نخی اند.
یا
مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
ورنه در مجلس رندان خبری نیست که نیست
که باز اشاره ای است به نمایش های خیمه.
من حتا پیشتر می روم و از خود می پرسم آیا بیت ِ
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز
دست غیب آمد و بر سینه ی نامحرم زد
نمی تواند اشاره ای به مضمون نمایش های شادی آور روحوضی، به تعبیر امروز، باشد؟
دراین باره منوچهری بیتی آورده که تصویری از این بازی ها را ارائه می دهد که می تواند راهگشای ما باشد درباره ی چگونگی این بازی ها:
فاخته راست به کردار یکی لعبگر است
در فکنده به گلو حلقه ی مشکین رسنا
باز هم در این خصوص خواهم نوشت.
ایتالو کالوینو مبحث مهمی دارد درباره ی مفهوم عینیت و ذهنیت نهفته در معماری محراب. او در مقاله ی محراب خود از کتاب کلکسیون شن ها چنین می گوید:
" .....آن چه مرا مجذوب خود می کند انگاره ی دری است که همه کار می کند تا کارکرد در بودن خود را به رخ بکشد امّا رو به هیچ کجا باز نمی شود. انگاره ی قابی درخشان برای نگاهداری چیزی بسیار قیمتی. حال آن که در داخل آن هیچ نیست....." یا در جایی دیگر از همین مقاله می گوید:
".....و درون این قوس و درون همه ی این قوس ها چه دیده می شود؟ هیچ. یک دیوار لخت."
این تعبیر از محراب بسیار شبیه است به این بیت از غزلی از عطار نیشابوری.
بی یار چه گویم بودم روی به دیوار
تا مدعیان از پس دیوار ندانند
و جالب، همین مضمون ذهنی کعبه است که در ذهن انسانی شکل می گیرد که از عینیت کعبه دور افتاده و دارد رو به محراب و رو به کعبه ای که در ذهن ساخته عبادت می کند. کعبه ای ذهنی که هر عبادت کننده یا ناظر بایدش بیافریند تا بتواند درهای این عینیت سنگی بسته را بگشاید و پلی بزند میان خود و خدا؛ و ما اینهمه را در این تک بیت درخشان عطار می بینیم که درک سخن کالوینو را برایمان ساده تر می کند.
در مخزن الاسرار نظامی در همان ابیات آغازین مصراعی است که خوانش آن خالی از لطف نیست. خصوصا ً برای علاقه مندان به نقاشی. نظامی در این بیت می گوید:
زهره ی میغ از دل دریا گشاد
چشمه ی خضر از لب خضرا گشاد
این بیت یادآور نقاشی ونوس اثر بوتّیچلّی نقاش معروف ایتالیایی است. در آنجا نیز ونوس در یک صدف از دل دریا بیرون می آید و زفیر در حال دمیدن در موهای اوست. اما نظامی ابر را به زهره یا ناهید، ایزد بانوی آبهای روان، تشبیه کرده که از دل آب بیرون می آید. این خود می تواند تعبیری از سیاره ی زهره باشد در پهنه ی دریا. چرا که زهره نخستین سیاره ای است که در آسمان فراز می آید. از همین مختصر می توان دریافت که شعر فارسی در طول عمر هزار و اندی ساله ی خود بار هنرهای دیگر را بر دوش کشیده است. خواه نقاشی و خواه موسیقی و نمایش و تئاتر. چرا که سیاست و فرهنگ اجتماعی و مذهبی مردم مانع رشد هنرهای دیگر می شده و این ها همه دست به دامان شعر شده اند تا ایشان را از خطر زوال برهاند. این برای شعر موهبتی بزرگ بوده و است اما لطمه ای که به هنرهای دیگر زده انکارناپذیر است. هنوز متون تعزیه ی ما به صورت منظوم نوشته می شوند. هنوز موسیقی ما دربند شعر کهن دست و پا می زند و هنوز مفهوم گفتگو جایی برای خود در گفتمان فلسفی ما باز نکرده و اینها همه از تجمع اشکال هنری در شعر سرچشمه می گیرد که ریشه در تحجر فرهنگ سیاسی اجتماعی ما در طی قرون متمادی دارد .
1- بعضي كارها، كار حضرت فيل است و بعضي ديگر كار حضرت ماموت.
2- ناپلئون مي گويد: بهترين جا براي فكر كردن توالت است. اما من مي گويم بهترين جا براي توالت، فكر است.
3- صداي خواننده ها، از لحاظ تناليته ي موسيقايي تقسيم مي شود به: سوپرانو، تنور، باس وعابّاس.
4- به سه دليل آدم مجرّد مثل كفتار زندگي مي كند. لاشخور است. به صورت گروهي زندگي مي كند و مدام دارد غش غش به ریش دیگران مي خندد.
5- علت اين كه فرشتگان آدم مجرد را لعنت مي كنند اين است كه او هم مثل خداوند لا مكان است .
6- نماینده ی صرعيان مجلس عوام كه طرفدارسياست تشنج زدايي بود با نماینده ی پاركينسوني های مجلس سنا كه طرفدار پرو پا قرص سياست عدم توازن بود، اعتلاف خانوادگی کردند، فرزندشان طرفدار ولایت فقیه از آب درآمد.
7- لوچي كه دنيا را از زواياي مختلفي مي ديد تا مدت هاي مديد آرمان آدم هاي نزديك بين شده بود.
(10) واقعيت زندگي بعضي ها ، از ديد برخي ديگر سوررئال است و از ديد عده اي ديگر افسانه هاي پريان .
(11) يكي كله اش بوي قرمه سبزي مي داد ، همه ي گدا و گشنه هاي زمين دور و برش جمع شده بودند.
(12) نتيجه ي اخلاقي روده درازي ، بيرون روي است.
(13) گاهي اوقات لازم است آدم جزئيات را از نظر نيندازد . يكي از اين جزئيات اساسي نقطه ي ذال ذهن است . ولي اكثر آدم ها هيچوقت آن را نمي بينند.
(14) قيصر اسپارتاكوس را به مصاف مرگ فرستاد تا شاهد مرگ او باشد اما اووقتي توانست زنده از آوردگاه بازگردد، انگشت شستش را رو به همه ي حضار كلوسئوم بالا برد. خصوصا ً به طرف عاليجناب سزار كبير.
(15) جنايتكاران ، زبان وكيل متهمي را از حلقومش بيرون كشيدند تا نتواند در دادگاه از موكل خود دفاع كند. وكيل مذبور سر موقع در دادگاه حاضر شد و توانست طي ايراد نطقي باشكوه، داد موكل خود را بستاند. آخر وكيل و اعضاي هيات منصفه و قاضي همه عضو آموزشگاه پانتوميم و بادي لنگوييج بودند.
(16) بي خانماني شغل خانه مان براندازي را پيشه كرد ، شد خانواده دار.
(17) كسي كه يك روده ي راست در شكمش ندارد، حرف هايش را قي مي كند.
(18) سبيل يك نفر في سبيل الله بر باد داده شد.
(19) آدم ها در اين دنيا زنده زنده مي سوزند و حتا خاكسترشان هم به باد داده مي شود. اما گردي بر لباس كسي نمي نشيند.
(20) نمي دانم از چه قرار است كه معمولا ً آدم هاي بي دست و پا در همه جا و همه چیز دست دارند.
(21) معمولا ً سیاستمداران افرادي را كه ترمز مي برند هدايت مي كنند به خطوط مقدم جبهه ها براي خط شكني و معبر باز كني.
(22) نتيجه ي اخلاقي پر چانگي پياده شدن فك است.
(23) راستی را چه تفاوتي است ميان كور بودن و چشم ديدن هيچ كس و هيچ چيز را نداشتن؟
(24) اصلا ً جاي نگراني نيست از اين به بعد شما هميشه در صراط مستقيم حركت خواهيد كرد . با تاسيس چند ميدان در صراط مستقيم، نه شما از مسير خود منحرف مي شويد و نه ما دست از مواضع خويش خواهيم كشيد.
(25) برخي آدم ها براي اين كه مردم را به زندگي اميدوار كنند مي خواهند نسل نوميدان را بر بيندازند.
(26) گاهي اوقات آدم ها از زور پوچي مي شوند تهي گاه.
(27) به شاعري گفتند مفهوم فلسفه ي انتظار را به ما توضيح بده . گفت : فلسفه ي انتظار يعني ....
(28) برخي آدم ها كه به بيماري تنگي نفس دچارند مدام براي خود هوا دار درست مي كنند.
(29) يكي هم كه بود ديگه نبود.
(30) خواستند سر كسي را زير آب كنند، زير آبي رفت.
(31) مردم عادت دارند آدم هاي قائم به ذات را مايل به خویش كنند.
(32) معمولا ً نتيجه ي تكرار واژه ي هوهو ، هياهو است
(33) گاهي اوقات وقتي كسي را بيش از اندازه هوكني، محبوب القلوب مي شود.
(34) به زني گفتند چرا اين قدر آرايش مي كني؟ گفت : كره ي زمين هم اگر جاذبه نداشته باشد از هم مي پاشد.
(35) مردم عادت دارند آدم هاي بي بخار را باد كنند.
(36) هر چه دلت پر تر باشد بيشتر به سيخش مي كشند.
(37) يكي داشت بي گاري مي كشيد زدند توي سرش . سيگاري كشيد.
(38) يكي شورش را در آورده بود بس كه تلخ زبان بود. نمك گيرش كردند . شيرين زبان شد.
(39) بعضي ها همه را صفري در مخرج مي بينند.
(40) سيب به خيار گفت : ما را به جزاير لانگرهانس تبعيد كردند شما را چطور؟ خيار جواب داد: ما را زنده زنده پوست كندند بعد سرمان را بريدند بعد نمك به زخممان پاشيدند و بعد گذاشتندمان لاي دو رديف سنگ آنقدر فشار دادند كه آبمان در آمد.
(41) انسان ها آفریننده ی مخبط خویش اند.
(42) یکی رفت تونس. اون یکی رفت نتونس.
(43) به دوستم گفتم داری یه پنجاه هزار تومن پول بهم قرض بدی . سر هفته نه همین فردا بهت پسش می دم. گفت: این چه حرفیه؟ اصلا ً حرفشم نزن.
(44) بعضی وقت ها آدم با دمش گردو می شکند بعضی وقت ها نارگیل.
(45) رانندگی در ایران بر دو نوع است: ناشیانه، لاشیانه
ترجمه ي مهدي فتوحي

يكي در هر سده و اينك بزرگترين اديب عصر ، از زمان سن فرانچسكو تا دو قرن پس از آن و كارلو بو ” Carlo Bo “ اين نويسنده ي اثر رشك انگيز كمدي الهي را ، همچون نماينده اي براي قرن چهاردهم ميلادي بر مي گزيند.
با ورود به قرن چهاردهم ميلادي ، بي هيچ ترديد ونشاني از شگفتي ، به نامي برمي خوريم كه نه تنها بر جمله ي اسامي ديگر تفوق مي يابد ، بل ، يك تنه ، عظمت ، جلال و شكوه يك جريان ادبي را كفايت مي كند هيچ گونه نيازي به شناساندن او نيست ، چرا كه دانته نقطه ي بارزي ست در جغرافياي راكد ادبيات و نيز ديگر آثار غير ادبي .
با وجود بر اين كه او را نويسندگان طراز اولي چون پتراركا و بوكاچو احاطه كرده اند اما انتخاب ما ، گزينشي جبري ست و هر گونه راهيابي هاي گوناگون سرانجامي نخواهند داشت. تنها نكته ي قابل عرض در خصوص اين مبحث ، اين مهم است كه گرچه در طي قرون و اعصار ، جانهاي شيفته ي بسياري ، درگير چنين رقابتي بوده اند ، اما منتقدين و ادبا ، تنها توانسته اند ارتباط دوگانه اي را در طول اين جريان ادبي حدس بزنند كه از يك سو ملهِم از دانته است و از ديگر سو توسط پتراركا نظم و نسق مي يابد . البته اين دسته بندي نيز همچون بسياري از تقسيم بندي هاي ديگر از روي تسهيل در كار بوده ، پسيني ميباشد و با خوانش هاي پياپي تاريخ هاي ادبيات مي توان ديد كه سخت متحمل چالش هاي خطابي و كش مکش هاي معنوي شده كه آن را محتاج تاويل و تفسير معاني گردانده اند. اما نمي توان دريافت كه چرا فعاليتهاي اين حوزه هاي تفسيري ، گر چه از يك سو توجيه پذيرند و ظاهراً بدان توجيهي انساني مي بخشند ، اما از سويي ديگر دانته را بعنوان كسي مي انگارند كه نقطه ي پاياني بر اين قياس مطلق گذارده و او را در اين تنهائي درخشانش رها مي كنند .
به سهولت مي توان ديد كه اثر دانته اثري ست غير معمول و بسيار دقيق. اين خود بدان معناست كه اين اثر ، يك شاهكار تكرار ناشدني بوده واز همين رو محكوم به اين است كه مورد تحسين بسياري از بزرگان قرار گيرد بعلاوه تا اين زمان ، اين نخستين اثري ست كه تاريخ و سرفرازي خويش را در اذهان به ثبت مي رساند و هر كه در فصول ادبي و اسكولاستيك و غير اسكولاستيك آن تورقي كند ، شعر دانته را چنانچون دنيايي از مطلق گرايي ها و نيز معجزه اي معنوي خواهد يافت چرا كه اين ، خود پا گذاشتن به مرحله اي است بسيار خطيراگر كه ما بخواهيم چنين معجزه اي را كه به سبب علُو درجه ي آن هرگز تالي و ثاني نداشته، فراموش كنيم. حال آنكه در سوي ديگر روند اين مكتوبات ادبي ، امتياز ورود به رگه ي طويل ثانوي اين جريان ، يعني سنت ادبي منشعب از پتراركا با ماست . در مجموع مي توان مشاهده كرد كه اين تقسيم بندي بيشتر بر همان اثر دانته متوقف مانده كه خود را با اصرار فراوان به ما مي قبولاند و ما را وادار به پذيرش يكباره ي وحدت مطلق شعري خويش مي كند بعلاوه توان آن را هم دارد تا در اين گذرگاه شگفت انگيز که از اثر ديگر او يعنی زندگی نو (Vita nuova) آغاز شده و به نصّ فصيح كمدي الهي انجاميده ما را مسحور خويش كند .
بنابراين پيش از آنكه بگوئيم شعراو اثري ست واحد و يكپارچه محتاج به بازشناسي اين نكته ايم كه در آثار اين شاعر بزرگ سيري تكويني هويداست كه سرانجام وي را بر اين مي دارد تا در شعر خويش ، ديدگاه شگفت انگيز و نيرومند فلسفي و الهي خويش را بگنجاند كه اين امر اين كشكول ادبي را نه تنها محتوي تجارب شعري او مي سازد ، بلكه چكيده ي فرهنگي عصري را در آن جاي مي دهد كه عصر خود اوست . هر چند به اعتقاد ما ، براي شاعر روزگارما ، دست يازيدن به چنين خطري در حكم ديوانگي ست و هيچ يك از بزرگان روزگار ما ، نتوانسته اند حتّا به قدر ذره اي در چنين عملي موفقيت حاصل كنند .البته در چند جاي مختلف ما شاهد چنين
تمايلاتي هستيم كه اتفاقاً دو نام را مي توان در ميان آنها ديد . پاتريس دو لا تور دوپن ” Patrice de la Tour de Pin “ شاعر فرانسوي قرن بيستم و ازرا پاوند ” Ezra Pound “ اما دستاورد ايشان بر خلاف دانته ، تنها ، در حوزه ي امور خصوصي ايشان منحصر مانده و هيچ يك حتّا به ذهن هم خطور نداده كه همچو او مسير شكست ها و پيروزي هاي دوران ما را در اثر خويش بازخواني كند . اين خود بدان معناست كه دانته معتقد به وحدت وجود بوده ، مقوله اي كه متاسفانه ما ، در حد و توان بهره بري از آن نيستيم و تنها مي بايد به بازشناسي بخشي از آن اكتفا كنيم . بعلاوه دانته داراي قدرتي منحصر به فرد بوده تا چكيده ي تمامي معاني گشوده و ناگشوده ي سده ي خود را در خويش جمع كند و با نبوغ والاي خويش ، به عظمت قادر مطلق ـ يعني خدا ـ پيوند بزند .
آثار معجزه وار در دسترس از او ، بيش از هر چيز حاكي از آزادي بسيار اوست در زمينه ي فعاليت ها و جنبش هاي فردي ادبي كه از در هم آميزي اشعار زميني و ديدگاه آسماني او حاصل آمده اند . او بدين وسيله براي خانواده ي بزرگ نويسندگان وسعت فكر و آزادي انديشه در گزينش جريانات ادبي را به جاي گذارده و هرگز فراموش نكرده كه اين نمود ، مي بايست معنا و جهتي درخور داشته باشد و به نور معنوي تصحيح و بازبيني گردد .
اينگونه است كه با وجود استواري جايگاه و نيز ارزش والاي محصول ادبي او ، خواننده در مواجهه ي با آن هرگز احساس دشواري نمي كند وحتّا سختي نمادها وسنگيني تعليق اثر را او را نمي آزارند. چراكه بلافاصله در همان سطح نخست اثر، ما با طرح معنوي شعر او مواجه مي شويم .
جاي هيچگونه ترديدي نيست كه دسته بندي بخش ها بدين صورت و همين طور معناي نمادين نهفته در آنها و نيز ارتباط تنگاتنگ مذهبي ميان آنها ، بيهوده به وجود نيامده و از اساس و از درون اين نمود معنوي اينگونه بر مي آيد كه دانته به ديدگاه خود عميقا معتقد بوده و اين خود نكته ي ديگري ست حاكي از تمايز و تنهائي بارز ميان او و ديگران .
در حقيقت، در آثار ديگر آفرينندگان ادبي ، همواره در حاشيه ي صفحات فضائي موجود است براي ثبت معاني مطلق و خلاقانه ي نويسنده . اما در كار او برعكس همواره اين روح تبعيت و فرمانبرداري ست كه حيّ و حاضر ايستاده است. هرچند اين امر فاصله ي بسياري دارد با آنچه امروز مورد نظر ماست .
بعلاوه در كار دانته مي توان شاهد شهري بود كه در يد قدرت او زنده است و در سايه ي منطق او، كه سرانجام هم در نور الهي مستحيل مي شود .
البته با گذشت زمان اينطور پنداشته شد كه بخش بهشت مي بايست از لحاظ ادبي صفحاتي دشوار و از لحاظ خلاقيت ، اوراقي محدود را دارا باشد اما اينطور نشد چرا كه از لحظه اي كه فصل بهشت مي آغازد ما با مكاني روبرو مي شويم كه واپسين رازگشائي ها و والاترين كشف و شهودها در آن رخ مي نمايانند . هيچ چيزي در شعر او نيست كه مجزّا و غير يكپارچه با كل اثر باشد و از اين روي پيشنهاد نقّادانه ي يك منتقد بزرگ ادبي در به كارگيري سامانه ي ” شعر ـ ضد شعر “ براي تحليل كمدي الهي بي اثر مي ماند چرا كه هيچ گونه جدائي و حد فاصلي ميان شاگرد ويرژيل كه قلمرو سايه را مي پيمايد با شاعر تفاسير الهي ، بئاتريس ، در ارض بهشت نيست .
همانطور كه مي دانيد يك خط سير اصيل ادبي ، نمي تواند از قواعد معمول كناره گيري كند مي توان گفت در مجموع، دعوت دانته ، يك دعوت روشنگرانه است و اين يعني كه خواننده مي بايد همواره سير صعودي داشته ، پيش برود و پذيراي حياتي ديگر گونه باشد . البته نه بدين خاطر كه هستي يافته ، بل از اين روي كه مي بايد در انتظار معجزه اي پسيني باشد كه تابش همان نور الهي در جان آدمي ست .
از سوي ديگر براي درك منطق اين مجادله كافي ست تا ما در پي شاعر گام برداريم، چرا كه اگر لحظه اي اين فعل ايماني دراز مدت و عميق را رها كنيم ، اين وحدت از هم مي پاشد . وحدتي كه خود شاخصه ي شعر او است . اين خود بدان معناست كه دانته به دشواري تمام، بار تحمل چالش هاي تاريخ ادبيات را بر دوش كشيده و با ممانعت بسيار ، بازيِ تمايزگذاري ها و رجحانهاي ما را پذيرا شده است . هر چند هر كسي آزاد است تا بخشي از اثر را بر ديگر فصول برتري نهد اما اگر خويشتن را محدود به اين كنيم تا به بررسي و مقايسه ي جزء به جزء يكي با ديگري بپردازيم بازي را تماماً واگذار خواهيم كرد .
به سهولت مي توان دريافت كه اين قاعده تا چه اندازه خشن و غير قابل انعطاف است و اين ، خود ، توضيحي ست بر اينكه چرا هيچ كس ديگري پس از او نتوانسته در اين كار خطير موفق باشد و اينكه چرا متن او هرگز سريع الدرك و سهل الوصول نبوده و چرا شمار انبوهي از دانشمندان ومفسران ، مسووليت بازشناسي و كشف مجدد اثر او را بر دوش داشته اند .
بعلاوه وقتي گفته مي شود كمدي الهي حاوي همه چيز است مقصود ما انتصاب آن به جايگاهي معمول نيست چراكه شايسته است بگوئيم در اين اثر ، به شيوه اي غير تجربي ، احساسي اصيل موج مي زند . احساسي كه مي توان بيانگر عدم تناسب زماني آن با دوره ي خود او انگاشتش . هر چند كه در شرايط فعلي تعداد افراد از لحاظ كثرت حضور مخاطبين بسيار قليل تر از تعداد خوانندگان عصر خود دانته مي باشد , اما مانع اصلي ، درحين مواجهه ي ما بااثر، تحميل خشونت تاريخ آن توسط مولف است كه به نحوي آشكار بروز مي يابد و اين بدان معناست كه زمان در اسارت روح ما سير نزولي داشته و به همين دليل است كه هر از گاهي كسي نياز به بازبيني مجدد فعليت اثر دانته را در خود احساس مي كند .
مثلاً سالها پيش پابيني ” Papini “ حس مي كرد كه بعنوان يك فلورانسي و يك كاتوليك ، مي بايست به نگارش متن ” دانته ي زنده “ ” Dante Vivo “ دست بيازد و اينك يك منتقد فرزانه و هوشمند همان كار را از نو تكرار مي كند ,البته با طرح مبحثي ظريف تحت همان عنوان : ” آري ، دانته زنده است و هماره نيز زنده خواهد ماند اما چگونه و در چه حد و اندازه اي ؟ “
اما يك چيز قطعي ست و آن اينكه هيچ كس ديگري نخواهد توانست با همان روح وحدت جوئي كه مختص او و دوره ي او بود اثر را باز خواني كند . چرا كه متاسفانه ما قرنهاست آن را از دست داده ايم . پس چگونه مي توان اين سان معجزه اي را به واقعيت امروز نزديك كرد ؟ براي اين كار لازم است تا با توان روحي نامعمولي پا به ميدان گذارد و در مواجهه ي با آن ، ديدگاه و جهان بيني مطلق و كاملي اتخاذ كرد ، معنايي نخستين كه ديگر اثري از آن موجود نيست . به همين دليل است كه ما اين اثر را چنانچون جزيره اي مستحكم مي يابيم يا به عبارت بهتر چون قاره اي دور از ويراني هاي روزمره يا زميني كه تنها در نور پروردگار زنده و شاداب مي ماند .
گر چه ما قرن هاست تمام تلاش خود را مصروف اين كرده ايم تا از پروردگار سن توماس سلب قدرت كنيم ولي در مواجهه ي با دانته در حداقل توانمندي خويش هستيم چراكه در مواجهه و مكالمه ي با او، اين امر دست نايافتني به نظر مي رسد و چه ما معناي كاملي از شعر او در دست داشته باشيم و چه نداشته باشيم ، در حكم خوانندگاني باقي مي مانيم كه مرجع اصلي تاويل آنها از كف رفته است و مي بايستي به ناچار آن را به حس روياي شعر ، منتقل كنند كه البته ، كافي به نظر نمي رسد .
در مجموع مي توان اينچنين گفت كه اين بي كفايتي هاي ماست كه تحسين ما را با حسي از گناه و ندامت مي آميزد. اينگونه است كه ما به همراه دانته ، دركِ معجزه ي بازيافته ي شعر را در مواجهه ي دوباره ي خويش با واقعيت موجود از كف مي نهيم .
نگارش: مهدی فتوحی
این ترانه ی موزون که در قالب دیالوگی زیبا بیان و ادا می شود، از نمونه های جالب گفتگوسرایی در ادب عامّه است که علاوه بر جنبه ی فراواقع ِ به سخن در آمدن یک حیوان که در اینجا لک لک است، با پرسش و پاسخ های کوتاه و ریتم و وزن ترانه گی خود در خور توجه و تعمق بیشتری از سوی محققین است.
کودک: حاجی لک لک ! در کجایی؟
لک لک: در بلندی.
کودک: چی آوردی؟
لک لک: نون ِ قندی.
کودک: مال من کو؟
لک لک : زیر ِ آبکش.
کودک: آبکش کو؟
لک لک: گربه برده.
کودک: اگه گربه رو بگیرم، سر ِ دمبشو می چینم.
اگه گربه رو بگیرم، سر ِ دمبشو می چینم.
راوی: محمدرضا جمعه
( تك پرده ای)
نوشته ی مهدی فتوحی
به مادر
به خاطر تمام آرزوهای تحقق نایافته و به خاطر صبر جمیل و روح لطیفش كه او را وا داشته تا با وجود سختی های بسیار، نهال عشق را در وجودش به درختی تناور بدل كند.
نقش ها:
پیرزن
مجسّمه
مكان: یك بوستان شهری فرضی درفصل زمستان
بر سكوی گرد صحنه، مجسّمه ی یك پیرمرد، با كت و كلاه دیده می شود كه یك پایش را روی سكو و پای دیگرش را بر زمین نهاده است.
نیمه شب است و صدای جیرجیركها از لابه لای درختان فرضی، در زمینه ی نغمه ی دور دستی از یك آكاردئون به گوش می رسد .
پیرزنی كور با عینكی سیاه به چشم ، آرام آرام به سكوی وسط صحنه نزدیك می شود و ناغافل پایش به مجسّمه گیر می كند.
پیرزن:آه ببخشین. شرمنده. عذر می خوام .
ای دیگه، پیری ئه و هزاردرد بی دوا درمون
هرچی تو جوونی شیلنگ تخته انداختی، تو پیری باس تقاصشو پس بدی .
بد می گم آقا؟
( می نشیند)
آخی.... دیگه نمی تونم دو قدم خشك و خالی بر دارم.
ببینم ، مزاحم خلوتتون كه نشدم؟
(مكث)
یه چند وقتی ئه مدام سینه ی پام گِزگِز می كنه
شب و نصفه شب و روزهم نداره .
نمی دونم از سگدوی زیادی ئه یا از بیخودی یه گوشه قمبرك كردن؟
چه می دونم چه مرگمه ؟
هر چی هست دیگه خواب و خوراك برام نذاشته.
( مجسمه همچنان بی حركت نشسته)
دریغ از یه قلپ آب خنك! خدا هیچ تنابنده ای رو زمین گیر نكنه. لقمه كه دهنم می ذارم انگار مرگوتو دهنم مزمزه می كنم.
( مكث)
شما كه ایشالّله كسالتی، چیزی ندارین؟!
( جوابی نمی شنود)
خدارو شكر.
ایشالّله كه چار ستون بدنتون همیشه ی خدا قرص و محكم باشه و گذرتون هیچ وقت به این بیمارستان های خراب شده نیفته.
(مكث)
مریضخونه كه نیست كشتارگاهه.
نمی دونم شما قصّابخونه رو اون قدیما یادتون می یاد یا نه؟
( سكوت و سكون مجسمه)
اون موقع هاهنوز جاش فرهنگسرا نساخته بودن.
( مكث)
ازهفت فرسخیش كه رد می شدی بوی شاش و خون وپشم وپهن گوسفند، پرّه های دماغتو می سوزوند.
الان هم این مریضخونه ها همون بو رو می دن.
( صدای بوق زنگ اخباری یك ماشین به گوش می رسد)
خدا قسمت هیچ بنی بشری نكنه.
(مكث و تغییر در لحن كلام)
حالم دیگه ازهر چی بیمارستانه داره به هم می خوره.
(مكث)
می دونین؟ مریضخونه واسه من جایی ئه كه مرگ، توش ول ول می چرخه و دونه دونه قربونیاشو دستچین می كنه.
(مكث. مجسّمه هر دو پا را بر زمین می گذارد)
همین چند وقت پیش رفته بودم تو یكی از این بیمارستانای دولتی، تو راهروش چنان بویی می اومد كه صد رحمت به بوی تعفن.
چه می دونم چه گندی اونجا ریخته بودن كه آدم هوشیارو بیهوش می كرد؟
( مكث)
تازه می خوان آدم بره اون تو دوا درمون هم بشه!
( مكث)
خدا اموات شما رو بیامرزه! مادر بزرگم می گفت: تو جهّنم هم همچین بوهایی می یاد.
(مكث كمی طولانی تر)
من هروقت می رم مریضخونه چار ستون بدنم می لرزه .
وقتی می بینم شیكم آدما رو از چاله ی گلو تا پایین ناف جرّ و واجر كردن، حالم بد می شه.
( مكث)
یاد مرگ خودم می افتم .
( مكث)
یاد شب اول قبر.
(مكث)
مث وقتایی می شم كه تو بچگی از ترس تاریكی می ترسی بری دست به آب.
(مكث)
پام كه به بیمارستان می رسه، حس می كنم یكی پشتمه والآنه كه بپره روم و با دستاش خفه م كنه.
ازبچّگی هم همینطوربودم.
(مكث)
هی!......اینهمه می دویی،خودتوهفتاد چاك جّرواجرمی كنی،آخرش هم تالاپ،می ندازنت ته یه چاله ی سیاه، تا سوسكا و مورچه ها و مگسا واسه قرنیه ی چشمات سور بگیرن. خدایا پناه بر تو.
(مكث)
( نورقرمزرنگِ یك چراغ گردان به همراه صدای حركت آرام ماشین حمل زباله و تلَخ تلَخ سطل ها برای لحظاتی فضا را پر می كند. مجسّمه پهلوی چپ بدن خود را می خاراند.) خودمونیم، این آدمیزاد هم عجب موجود فراموشكاری ئه ها!؟
همین كه پاتواز بیمارستان می ذاری بیرون، دوباره روزاز نو روزی از نو. همه چی از كله ت می پره.
(مجسّمه سر بر می گرداند و با غیظ نگاهی به پیرزن می اندازد)
دوباره شیرجه می زنی تو لجن و دِ برو كه رفتیم.
انگار نه انگارتا یه ساعت قبل داشتی ازترس مرگ، تموم پوست لب پایینتو با دندون آش ولاش می كردی.
یكی می ره پی زار و زندگیش ، یكی می ره پی پدرسوختگیش . یكی می خواد دوزارشو بكنه دومیلیون ، یكی می خواد سی و شیش تا پلّه رو با یه قدم بره.
چه می دونم والّله؟ كی می دونه پشت پرده ی دنیا كی هست وهمه ی این شیلنگ تخته ها واسه چی ئه؟
(مكث)
می دونین؟ من هیچ دوست نداشتم پیر شم.هی به خودم می گم كاش آدم می تونست همیشه جوون بمونه. اگه هم عمرنوح نداشت ، نداشت .
( مجسّمه با حالتی عصبی سیگاری از جیب بیرون می كشد و لای لبهای سنگی اش جای می دهد)
ولی كاش می شد جوون بمونه.
( مكث)
اونایی كه تو جوونی می میرن، با كلّی امید و آرزو می میرن ولی اونایی كه پیر می شن و جون می كَنن، جدا از كلّی امید و آرزو، كلّی هم حسرت با خودشون می برن زیر خاك. حسرت كارای نكرده، حسرت چیزای نداشته، حسرت جاها و راههای نرفته، حسرت شوهرگری مردای بی معرفت واسه زَناشون و حسرت مُحِبَّت زَنای بی صفت واسه مردا
( مكث)
من كه اگه سرمو بذارم زمین فقط یه حسرت دارم كه با خودم ببرم زیر خاك.
( مكث)
حسرت لالایی هایی كه با هزار امید و آرزو یادشون گرفتم و نتونستم محض رضای خدا یه بار، واسه بچه ی نداشته م بخونم
( در زمینه ی نغمه ی دور دست و گذران آكاردئون، با بغضی در گلو می خواند) :
آروم آروم برف می باره. گوش می كنی؟ نعنوی یه طفل، وسط حیاط ، یواش یواش تاب می خوره . نیگاه به نعنوش می كنی؟ بچه هه هی گریه می كنه . زاری می كنه . انگشتاشو میك می زنه . با دست زیر چونه شم ،لالایی واسه اون می خونه، یه پیره زنه : لالالالایی. لالالالایی . دور و بر نعنوی تو، پر گل سرخ ، پر سوسنه . سرتا سرباغ ، نعنوی عزیز دل منه .
( اشكش از گونه سرازیر می شود)
لالالالایی لالالالایی. خوابش می بره بچه ی كوچیك. گولّه گولّه برف، چیك و چیك و چیك. تو دل هوا گولّه می شه غصه و غم، رو سر ِ ماها برف می باره، نرم نرم نرم ، رو سر ِما ها برف می باره ، نرم نرم نرم (1) .
( لحظاتی در سكوت مجسمه و گریه ی پیرزن سپری می شود. با بغض تركیده):
معالجه ای نمونده كه نكرده باشم.
شیكمم شده انبار داروخونه بسكه قرص و دوا توش ریخته م .
نذری نبوده كه نكرده باشم و امامزاده ای نیست كه بهش دخیل نبسته باشم .
یه صُب تا ظهر نطفه ی چهل و یكّی خروسو از تو یه پاتیل تخم مرغ رسمی سوا كردم وبه خورد شوهرم دادم تا بَلكه م فرجی بشه، ولی حاشا و كلّا.
آخرش هم چی شد؟ كارم كشید به جادو و جمبل.
من ِ لیسانسیه ی حسابداری ، كارم كشید به سركتاب ورمل و اسطرلاب.
( مكث)
غریبه ها رم كه خدا خیر شون بده، تا یك كلمه حرف از دهنت در می یاد، ضرتی واسه ت نسخه می پیچن
( با تقلید ادا و حركات آن ها):
بهتر. اصلا ً چیه بچه؟ كم دردسر دارین؟ می خواین واسه خودتون یكی دیگه م درست كنین؟ تازه شم این همه بچه بی سرپرست هست. برین یكیشونو ور دارین بزرگش كنین . چه فرقی می كنه؟ یه درد زایمان هم كمتر.
هیشكی هم نیست بهشون بگه بابا ! دیگر، دیگره وجیگر، جیگر. از قدیم الایام هم گفتن : " فرزند كسی نمی كند فرزندی " " گر طوق طلا به گردنش اندازی" . شوهرم هم كه.......
(مجسّمه عطسه ای می كند) چی بگم؟ ...
( سكوت می كند)
(صدای هندل های پیاپی و در پی آن صدای گازدادن و گذشتن یك موتورسیكلت به گوش می رسد. مجسّمه سیگار خودرا آتش می زند ، پیرزن با دست دود سیگار را پس می زند.)
سیگار چی ئه؟ هی فِس فِس فِس فِس. آدمی كه می یاد پارك كه سیگار نمی كشه.
همین چیزاس كه آمار مرگ و میرو انقدر بالا برده.
تازه آدمو از خواب و خوراك هم می اندازه.
كِی بود خدایا؟! پس پریشب بود ؟! آره به گمونم.
پس پریشب، شوهر خواهرمو و آبجیم اومده بودن خونه مون شب نشینی . شبش خونه مون خوابیدن .
شوهر خواهرم سیگاری ئه.
آقا ! این مرد تا صبح پُخ پُخ سرفه كرد، نذاشت ما چشم رو هم بذاریم.
ما كه یه شب كنارشون بودیم اعصابمون خورد شد، ببین بچّه هاشون چی می كشن؟
( مكث كمی طولانی تر. مجسّمه خمیازه ی بلندی می كشد.)
راستش تازگیا از خوابیدن هم وحشت دارم .
خدا بیامرزه قدیمیا رو، می گفتن خواب برادر مرگه.
هی به خودم می گم اگه خدای نكرده این دو تا برادر یه وقت بخوان با هم گاوبندی كنن ، اونوقت توی بدبخت ابتر باس چه خاكی به سرت بریزی؟
( می خندد)
( مجسّمه پك های عصبی و عمیقی به سیگارش می زند)
فكرشو بكن، خوابیدی و داری خوابای ناجور می بینی و تو اوج كیف و لذّتی
( مجسّمه با دو دست شانه های خود را می مالد تا اندكی گرمش بشود)
اونوقت وسط این حظّ و كیف، جناب اجل معلّق سر می رسه.
هیچی هم بدتر از این نیست كه یه نفر بخواد نا غافل مچتو سر ِ انجام یه كار دزدكی بگیره.
( شادمانه تر از قبل)
ما هم كه همه ی زندگیمون زیرجُلكی و قاچاقی بوده.
از درس و مشق و كار و عشق بگیرتا استراحت وخواب
( مكث)
من می گم مردن توخواب هم مث مچ گیری سریه بزنگا ست.
بزنگاهی كه تو خیالیدی
(با لحنی تمسخرآمیز)
وادی آرامشه.
(مكث)
می دونین؟
بعضی وقتا موقع خواب لشكر مرده ها راه می افتن و ترَق توروق ترَق توروق جلو چشام رژه میرن.
( مجسمه با عصبانیت پا روی پا می اندازد)
همین كه چشام سنگین می شه، فیلم سینمایی شروع می شه.
باشركت بابا، بی بی ، دایه ، دایی، خاله ، جاری و خلاصه تموم مرده ها و زنده هایی كه دیگه با مرده ها هیچ فرقی ندارن و فقط بلدن تورو با تموم بُنیه شون هُل بدن بغل همون اموات.
چه می دونم؟
خاله با پسرخاله درمی افته كه توله سگ! اون بابای گوربه گورت چه كوفتی به سرم زد كه توی كرّه خرمی خوای جور كشش باشی؟
( مجسمّه نا آرام خود را بر سكّو جابه جا می كند)
پسر خاله جلوش در می یاد كه استغفرالله ننه نذار دهنم واز شه وسر تا پای فامیلتویكی كنم ها.
اونوقت خاله یه قركمرمی یاد كه اوهواوهو! اون بابای اموات سوخته ت با ده من اهن و تلُپ نتونس جلوی من در بیاد، اونوقت توی هیچی ندار واسه من آدم شدی و می خوای رگ غیرتتو به رخ فامیل بكشی؟ بتمرگ سر جات ببینم باس چه خاكی تو سرم بریزم.
( مجسّمه خاكه سیگارش را می تكاند)
بعد سر و كله ی بابا و بی بی پیدا می شه كه الله و آمین گویان دنبال دخترخاله می كنن و خلاصه... كاشف به عمل می یاد كه بعله، دختر خاله با یه پسره ی جُلُمبُرریخته روهم وبی سیرت شده.
( می خندد )
قسمت خنده دارش اینه كه تو حتا روابط رختخوابی دخترخاله با پسره رو هم می بینی.
حالا من می دونم اینا همه مُردنا، ولی حی و حاضر جلو روم می بینمشون.
( مجسّمه سرش را بین دو دست می گیرد)
می رم پیش بابا می گم بابا! مگه تو نمرده بودی؟ می گه چرا. می گم پس چه جوری زنده شدی؟ می گه تو منو زنده كردی. می گم من چه جوری زنده ت كرده م؟ می گه تو منو زنده كردی از من می پرسی؟
( مجسّمه یك پایش را با شدّت تمام تكان می دهد كه ناشی از عصبیت اوست)
همین جوری هی اون می گه هی من می گم كه یهوازخواب می پرم. اما تموم بشو كه نیست، فردا دوباره بقیه ی ما جرا رو،این بار با یه كم تغییر، می بینم.
ولی ایندفه توعالم خواب وبیدارفكر می كنم كه انگارهمه ی اینا قبلنا واسه خودم اتفاق افتاده بوده .
حالا بعضی وقتا شك می كنم كه كدوم یكی ازاین چیزا خوابن، كدومشون خاطره؟
اما یه چیز تو همه شون هست و اون اینه كه تو همه شون یه چیزی می خواد منو بترسونه و از خواب بپّروندم.
چه می دونم؟
دیر رسیدن به امتحان، سقوط ازیه بلندی ، مارایی كه به دست و پای آدم می پیچن یا هزار جور زهرمار دیگه كه كام آدمو تا روز بعد تلخ می كنن.
مثلا ً همین دیشب ، نه خدایا ، آره ، دم دمای صب بود. داشتم خواب می دیدم دارن یكیو سر می..........
(در اثنای همین صحبت ها مجسّمه كش و قوسی به بدن خود می دهد . آرام بر می خیزد. راه خویش را پیش می گیرد و از صحنه خارج می شود. صدای پاهای سنگی او،همچون یك كرشندوی موسیقایی،از ضعف به قوت، اوج می گیرد و تا آخر نمایش و حتا پس از فرو افتادن پرده ادامه می یابد. )
حضرت آقا! حضرت آقا! تشریف می برین؟...........
( پیرزن می ماند و كلی حرفهای نا گفته و راز های سر به مهر. درهمان جایی كه نشسته، همچون مجسّمه ای بی حركت باقی می ماند.)
1383
1- برداشتی آزاد از شعری از جووانّی پاسكولی به ترجمه ی نگارنده .
(برای پنج برخوان)
مهدی فتوحی
(خیل یلان و پهلوانان، درمانده و یخ زده در برف، در تكاپوی یافتن سرپناهی از طوفان و در کشاکش پیاپی برای گرم و زنده نگاه داشتن خود):
یاران! گاه زیستن مرگ سرد فرا رسیده است.
خوشترآن كه با واگویی رازهای گرم مگو، خویش را دمی بیش از دام مرگ دور نگاه داریم.
گاه تباهی ما فرا رسیده است،
زمان مرگ پیشینه ی ما ، پیشه ی ما و اندیشه هایمان.
گاه درویدن آنچه كِشتیم از تخم ناباروری .
اندك اندك خواب سرد مرگ بر ما چیره می شود
و ما آگهیم بر این تلاش بیهوده.
و دیر انجام ساختن این تباهی را، خوشتر كه به هُرم گفتار ِدرگلو ماسیده ، خویش را چندی گرم كنیم به سخن سازی.
تا تخم سخن در بهار باروری خِرد باری دهد نیكو.
و كه می گوید این فرجامنامه ی ما نیست.
فرجامنامه ی نانوشته ی آن دسته كه در كولاك اساطیر گم شدند
و هیچ كس زان پس ردی از ایشان نیافت.
سنگنبشته ی بر برف نگاشته ای كه می توانش خواند، اما به چشم خیال.
كه انبوه كولاكش به كرشمه ی باد از هستی پوك برف ها می زداید
و می پوشاند به انباشتگی لحظه های گذران .
نه چنانچون مادرانی كه كودكان را به واگویی داستان به خواب می سپارند، كه ما بر آنیم تا با داستان، خویش را از خواب یخ زدگی وارهانیم ،
تا پوست هستی مان بتركد
و مغز جوانه زند
كه ما حقیقت داستانهای خواب آور مادران خویشیم
كه بیداری نخستین از آن می تراود.
باری این لحظه های فراموش شده را اگر به بینایی توانگریید با ما به جستجوی راه گریز از كولاك بر خیزید
و اگر توان شنیدن دارید با درایی پاسخ گویید
تا گم نكردن یكدیگر در توفان را به همنوایی صلایی دهیم ،
درهیاهویی كه باد و برف در همه جا برپا كرده اند،
در فصل یخ زدگی.
که همین هم آوایی ست چاره ی بی صدایی ما.
وای بر ما!
وای بر شما! ای آب و گیاهان!
كه هستی ما نیستی شما شده ست.
نپذیرفتن فرزندان، پدران خویش را.
واپس زدن ماهیان، آب ها را.
نا خواستن گیاهان، خاك پذیرنده را.
كه ما از پس شكوفایی خویش ریشه سوزاندیم
وساقه بریدیم .
و كندیم.
وتباه كردیم و ویران.
و كشتیم و كشته شدیم و ویلان.
بی كه بدانیم چرا
و كه را؟
ای به اندامان كه از پس سده ها بر ما می نگرید!
به كرده ی ما
بدین هرزه پویی ها، باور داشته باشید و دروغش مپندارید.
ببینید وبیندیشید كه چرا هماره چنین است ؟
و چنین بوده است؟
كه از خیل گروهی یكدست و هماهنگ، یكی می رهد و بار این همه ویرانی را می سپارد بر شانه های دیگران.
آن سانی كه كیخسرو رفت به آسمان.
پاکیزه
سپنت
و بی آلایش
از پس آن همه خونریزی و جنگ
كه حضور وی اش باعث بود.
گروهی باز می گردند.
چنانچون رستم و گودرز و زال
پی گرفتن روند این جوی خون را
و دسته ای در راه می مانند.
آن گونه كه ما.
بیژن. دلباخته ای خاكی كه تاریكنای دل به مهر شمع چگل روشن كرد و به پادافره این كار، تن به چاه صبر سپرد تا پهلوانی رهایی بخش، از چاه شكیبش برهاند و رهاننده اینک کجاست؟
گیو. تنها بازمانده از خیل هفتاد پسر گودرز. آن كه مرگ را هماره در سایه ی خود زیست و مرگ پدر بود نیز و یابنده ی یل- خدا و ناتوان از رهانیدن پور ناتوان.
فریبرز. كه حلقه ی ارتباط خانواده بود با شاه - خدا. برادر ِ پدر، كه هستی اش نیستی خدایی شاه بود.
توس . كه سركرده ی گروهی بود كه دست به خون پاکیزه ای آلوده بودند كه خود برادر سپنتا بود و پسر سپنتا و از تبار شاهان
و گستهم. آن كه نماد زخم بود در تنی كه سپاه پیروز نام داشت و رهواری ِ شاهانه را چموشی می كرد
و تو ای فرشته ی داد!
كی بر بلندای افق راست خواهی ایستاد؟
که ما آدمی وارگی خدایان را دستاویزی بودیم.
آری.آن كه را رَسته، نامی نیكو ست. كنده شده در خارای حافظه،
روان بر زبان.
آنكو بازگشته را بهره ها از سفره ی گیتی .
بهره ای آمیخته به رنج شكیب و زخم
كه به پادافره همانش مردمان در خاطره جاوید می كنند.
وبه اوراد می خوانند.
و بهره ی ما در ره ماندگان چیست؟
وینك نقل حقیقی درماندگان .
وینک سنگنبشته ی کنده بر یخ و برف
از آنان که هماره پیروزی دگران را در دل سنگ ها نقر می کردند.
بیگانگان به نام ونان و زمان.
كه در دلبستگی راه را وارونه پیمودند.
آنان كه فرمانبردارانند.
آنان كه راه به سوی تباهی دارند.
كه گذر به آسمان ها در توانشان نیست.
كه اهل زمین اند.
خاكیانی كه باد بر كف، بر اسبانی آتشین یال می تازند به سوی آب های روان
و كه می داند كه ما كیانیم؟
كه آن دو گروه را ما هماره درسایه زیستیم.
به سان نهالی در سایه ی سرو كاشمر.
كه ابَرمردان راهبر بودیم مردمان را .
نه زان گروه شكیبای دوم
كه رنج شان پیشانی نوشت بود
كه مردمان را هماره سر بودیم
و نه زان گروه سپنتای نخست
كه ما را می گفتند:
( به تقلید صدای شاهانه)
مااز دیرباز نژاده بوده ایم واز دیرباز دودمان ما شاهی بوده است؛
و دست خویش را از خون به آبهای پاک می شستند
تا به بركت چرك دستانشان كشتزار ها بارورتر شوند و چشمه ها جوشان
سران بزرگ و پر خِرد تنان كاهل و فربه را.
نوچه گان یلانی زیور تاریخ .
همسفرگان شیردلانی همه امید.
همه وفاداری و اراده
كه ترجیع بند گفتارشان این بود:
( با تقلید حركات و صدای ایشان)
اینك بروید وسپاه آنان را كه خود را ارتش من نمی دانند فرو شكنید.
انبوه زیردستان آنانی كه گیتی از ایشان جز شماری اندك در خاطره جاوید نكرده. سربازان آن پیروزمندان
كه هستی شان همسان بود با هستی گرز و عمود و تیر وسنان
یاوران آن سرافرازان كه گفته های ایشان را به كرده مبدل می ساختند.
بردگان آن تاریخ سازان
كه آنی شیروار زیستن را به سالیان دراز زندگانی گوسفندوار برتری می دهند . چاكران آنان كه هماره سر بلند می زیند.
همالان آن قهرمانان كه داستانها به نام آنان واقعیت می یابد
و واقعیت با حضورشان افسانه می شود
و نامشان در دفاتر نوشته.
سپر آنان كه تیر در پیكرشان نمی گیرد.
جانبازان آن گروه پرخاشخركه مرگ را به زانو درمی آورند.
یاورانی كه هیچ كس شان یاور نبوده جز خِرد.
یاورانی خُرد ونادیدنی كه جز به نام آن بزرگواران نمی توانشان به یاد آورد.
همچو سبزه های رُسته در پای درختان كه سنگلاخ پای درخت را به خاكی لطیف بدل می كنند تا سایه گاه درخت دلپذیرتر شود گذرنده را.
یا همچوكرم هایی كه خاك را به حضور لزج خویش پر منفذ می سازند و سرشار از هوا، تا ریشه دمی نفس تازه كند.
و ما خاطره های ازلی شمایانیم. آری .
شما را كه در آینده می زی اید .
شمایی كه ایشانتان یكپارچه كردند تا یگانه بیندیشید
و ازهر سو خاكسترپرتابی سوزان از دل سنگ های مذاب برسرمی بارد
و درختان به آنی پژمرده می شوند وهمچون برگی خشك مچاله
و دریای گدازه از آسمان فرو می بارد
و تن ، خون عرق می كند
و پوست می شكافد
و زخم دهان باز می كند به قهقهه و بافت های سالم را فرو می بلعد به ولع
و آب جز از جوی دیده روان نیست
و خارشی جانسوز تن را می انبارد
و در رگها به جای خون، گدازه روان می گردد
و هوا سنگین از خاكستر و آكنده از سرب می شود
و خفه گی در گلو می آماسد
و دیدگان قیر گداخته می گریند
و زمین در خواب خویش گرده عوض می كند
و دریاهای سوزنده در جوش وخروش زمین بر می آشوبند وسیلی به گونه ی خاك می زنند
و خورشیدِ برآماسیده منفجر شده ، گیهان را در خویش می كشد ،
آری شما را خوشتر اگر ما را به داوری بنشینید.
آری. شما كه ستمكارید و شما كه ستمكش.
كه از قلب دوزخ سخن می گویید آن سان كه ما
دوزخی كه مایش نخستین هیمه بوده ایم بر آتش
و نگاهتان دادگرانه ست
كه ستم در شما خلوصی پدید آورده از جنس بینایی.
آری ما زمان را به سخره گرفتیم
و زمان كه معنای دیگرمرگ بود، ما را به تجربه نشست
و اینهمه نشانه ی آزمندی ماست تاریخ را.
كه خویش را در قواره ی مام طبیعت نمی پسندیدیم
وتاریخ ،خاطره ی كامیابی و نا كامی ماست خاك را و آب را
كه در شما بدینسان دهشتناك بارور شده ست
دمی كه گاوآهن را فروفكنده و از تیغه ی تیزش سلاح آفریدیم.
تا كه آدمی را دیگر رهایی از برادر خویش ممكن نباشد
و زندگی را نیز،
آری مایش اینگونه پروردیم
و مام طبیعت را بیشتر از پیش آزردیم
مادری كه هرآینه به دست و خنجر فرزند مثله می شود.
و فرزند در خواب خرگوشی خود، به نشخوار خاطره تاریخ را سر می برد
كه بیهوده بزرگش می دارد
و ارج می نهد
واكنون را با تمام بارآوری های دشوارش و دلیری ها به هیچ می گیرد
تا بدان زمان كه اكنون همچو نانی در سفره بیات شود.
پس آن گاه لب به این خوراك آلوده می آلاید.
كه او را خوراك تازه تنفّر زاست.
كه كهنه گراست
و نوشابه اش چون شراب نوشین هر چه كهنه تر گواراتر
و شراب مردافكنش یل - خدا.
( در قالب یل- خدا)
- كیست كه مرا با نوشابه ای قدسی بستاید تا بدو دارایی و فرزند ببخشم؟
و او در آغاز به مردی نورسیده می ماند كه نخستین خیش را بر كشتزار می نهد
و مردمانش می گویند:
( ورد گونه)
این اوست كه آب ها به بركت حضورش فرو می بارند
- كیست كه مرا با نوشابه ی قدسی بستاید تا بدو باروری گلّه ها را هدیه كنم؟
و او دیگر به ورزامردی بدل شده از جنس سنگ كه تیرش به تن نمی گیرد و نگهبان كشتزاران است از گرازان و حافظ دام از گرگ ها
( ورد گونه)
این اوست كه خاك را به یمن وجودش بارور می سازد
- كیست كه مرا با نوشابه ی قدسی بستاید تا اسبان تكاور و جنگاوران دلیرش دهم؟
و او دیگر بدل به اسپی شده ست با زین و ستام زرین كه بوی خونش به وجد می آرد و با بال بادها سر به ابر ها می ساید و گرز بر سر اهریمن خشكسالی می كوبد
- این اوست كه باد ها را می جنباند و ابر ها را می باراند.
آیا دادگری نیست تا بگوید فرزندان تاریخ، این سركردگان معصوم آتشین جامه را هماره دستیارانی بوده است؟
آدمیانی از آب و خاك و آتش و باد
كه طبیعت از ایشان شكل می گرفت؟
آنانی كه تغییر ناپذیران را باورپذیرمی ساختند به ناتوانی خویش.
در آن تاریخ صفر.
در آن آغازین زمان فرسودگی.
آن حال گذران
و نه این گذشته ی ایستا،
آری. ما آدمیانی بودیم كوچك و خرد كه خوردن می دانستیم و خون ریختن.
كه از دد و دام آموخته بودیم كه یا باید چرید یا درید.
خانه ی ما مركز گیتی بود
پیشه ی ما شبانی و كِشت
و جهان بر گِرد محور ما می گشت
كه نمی دانستیم گیتی اینقدر كوچك است و خرد
و مردمان این اندازه به یكدیگرماننده.
جهان مركز كاینات بود در دیده ی ما
و آدمی بازیچه ی خدایانی كه بركت خاك ها بودند .
خدایانی كه پیشینیان در خاطرات پیشینیان خویش دیده بودندشان.
كه در آن دوره ی نادانی اگر سنگی را به قدرت بازو از راهی كنار می زدی، خاطره ات در ذهن آیندگان كوهی را می شكافت
و گر ماری را به ضربه ی سنگی می افكندی اژدهاكش ات می خواندند و به كسوت خدایی نایل می آمدی.
كه خیال در طبیعت جایی نداشت
و ما خیال آفرینان بودیم
مردمانی خُرد كه جهان بر دوششان راست ایستاد.
كه خدایان بر دوش ما خدا شدند و ایزدان، اساطیر.
كه ایشان نیز مردمانی بودند از خُردی به خدایی رسیده كه تاریخشان اسطوره كردبه فّره ایزدی.
و به راستی چه بود این فرّه،
این نوشابه ی قدسی،
كه خاك را به افلاك فراز می برد،
جز نادانی مردمان؟
و خیال پروری آدمیان؟
كه جهان یكسره جهل بود وجنون.
یكسره آفند و پدآفند
از دشمنان و به دشمنان
برای ربودن دسترنج دیگران
و افزون بخشی به دارایی خویشتنان.
پس یكی برخاست
و فسوسا که در این گستره هماره یکی باید که برخیزد؛
آن كه یگانه بود در قدرت
آن كه بردباری نمی توانست این دستبرد را
آن که ساده گذر نمی توانست کرد ازکنار این زد و خورد ،
و ما در سایه ی او یكپارچه شدیم
كه شاه بود،
كه خدا بود.
سر بود پیكر را و چشم، كشور را.
و ما ؟
همپیاله ی این خرده اسطوره ها
تا خلوت افسانه گونشان را از تنهایی بپالاییم .
( به نجوا )
ستایم و خوانم هرمزدِ رایومند ِ فرهمند و امشاسپندان را
دادار همه دام و دهش و مینو و گیتی
آن فر دهنده که تو را فراز آفرید......
كه ما را توان فرمانبرداری بود و پرستاری
و ایشان را نه.
( به نجوا)
کسی که به تو دروغ نگوید پس او را تیز اسپی دهی
و او را راه نمایی
راه ویژه به بهشت.....
و ما را همین گزینش خیال انگیز از زیستن پست رهانید
از كار كشت .
از بزنگاهی كه یكسویش طبیعت بود و دیگر سویش تاریخ.
و ما را توان بردباری این گزینش ِگاه درست و گاه نا درست بود و ایشان را نه.
آری ما بودیم كه مردمان را به اساطیر ره نمودیم
وهماره بوده اند آدمیانی كه بر چهره ی اسطوره بُركه ای از زمان خویش بزنند تا وی را لباس كهنه، نو شود.
( به نجوا)
تو تخمه ی مردمان را در گیتی آراسته کنی.....
- هر كس به قدر توانش.
....تویی از تیزان تیزتر....
- یكی به افزودن نعره ای.
....و از رادان رادترین....
- یكی به آزمودن گریه ای.
.... واز تکاوران تکاورترین....
- یكی با الصاق اندیشه ای به مثابه زیور
.... و از نیرومندان نیرومندترین....
و یكی با حذف نقطه ی ضعفی پیرایه گون.
.... و رمه آفرین و جان آفرین....
و ما بودیم كه ایشان را بدین كار دستلاف دادیم
و یل- خدایان را به جایگاه خداییشان برنشاندیم
واین گونه راه بر ایشان هموار شد.
كه به تاخت می رفتند به سوی خدایی.
با سرعت نادانی.
كه مردمشان هر لحظه دور از دست تر می ساختند به افسانه پردازی .
كه نسلانسل بزرگ می داشتند مردگان را
و بزرگتر و بزرگتر زان حدّی كه نقد را مجال ورود به حریم مقدّسشان باشد.
پس رفتند و رفتند آن نیمه خدایان
و بردیم و بردیمشان
تا بدان جایی كه ضعف هاشان یك به یك به قوت بدل شد.
و شدند خدایان.
پس آن گاه نظر به فرو دست خویش افكندند.
به نزدیكان.
به آن دسته كه زینت نیافته بودند به فرّه ی ایزدی.
به ما كه تجسّد ضعفهاشان بودیم.
به ما كه مرگ ایشان را تجسّم می بخشیدیم.
آزمندیشان را،
جاه جویی شان را،
كینه ورزی شان را ،
وخودپرستی شان را.
پس از هستی ما بارویی ساختند جاودانگی خویش را ،
كه ما را پیشمرگ خود می خواستند و بندگان،
و ما را پرستار می خواندند وبردگان.
كه كاغذ حضور ایشان به رنگ هستی ما پررنگ می شد.
كه ما پوست بودیم و پیكره روانی را كه ایشان بودند
كه كشت و كار نظام می طلبید ونظام، ستم.
و این داستان خط به خط نوشته شد.
هر لحظه به نیازی و تدبیری....
( با تبختر بسیار)
زدیم و کشتیم و سوزاندیم و این همه شهر و شهریاران و والیان همگی برای ما به باج و بندگی ایستادند و شهرها و آنچه در فراز و فرود شهرها بود همه را گرفتیم. تنها در این نبرد از دژ دشمنان کهندژ و شارستان ِ مرکزین را تا ربض به سمضربه ی اسپان تکاور کوفتیم .....
آن سان كه این نظم، خرده خرده سامان یافت
و ما گروهاگروه و دستادست دل به نظم تازه سپردیم
پس ما را قالبی مهیا گردید تا در شان خدایان خویش بُویم.
كه حریم مقدس خدایان رخصت بارعام نمی داد.
پس از خاصان شدیم .
خاصانی توانگر در سایه ی شاه- خدا
و اندك اندك آدابی تدارك دیدیم خاص خویش ،
كه نه از خدایان بود ونه از مردمان.
نه با خاك وكار آشنا
و نه به آسمان وآب نزدیك،
كه ما را نیز از خِرد بهره ها بود.
و فریفتن می دانستیم
و ستمكاری آموخته بودیم
و چون خدا نمی توانستیم بود
و كاینات را نمی توانستیم آفرید كه در حیطه ی قدرتمان نبود
و چون همالان خدایان بودیم و از راز كشت و آفرینش آگاه ،
پس دست به آفرینش اندیشه زدیم
كه ما را پایگاهی بود در خور و شایان از خرد،
كه آداب جمعی می دانستیم
و سخن گفتن
و نوشتن
و آرایش
و پیرایش
و تناسب
و سنجش
و پرهیز
و تدارك
و تدبیر
و چیدمان
و قیاس
و آن چه شمایش فرهنگ می خوانید.
پس رقابتی تنگ درگرفت رسیدن به جایگاهی والاتر خدای را
و سخن چینی زاده شد
و بدگویی
و ستایش
ولافزنی
و کنکاش
و چون این همه راست شدند، آنگاه ایشان،
خدایان،
ما را مرده طلبیدند
كه دانششان كامل شده بود از آیین شهریاری
و تاب اندیشه وران را نمی توانستند آورد
ایشان
آن بزرگ اسطوره ها .
و نیز شما كه از پس ما می آمدید
كه ما خطاكاران را كه در قامت اندیشه های شما بودیم
نمی پسندیدید.
كه ما را قهرمان می خواستید
و قهرمان را مرده
و ما نبودیم.
و كه می گوید كه ما نبودیم ؟
بودیم
اما در حد توان یك آدمی
با تمامی ضعف هایش
و ناتوانی ها.
كه رشته ی نخ های هدایت این جنغولهای هول آورعروسكین را ما
كوتوله آدمیان مسوولیت پذیر
در دست داشتیم
که اندیشه ی خداشدن گروهی مان را
جذام فراموشی از درون پوسانده بود
و شما قهرمان می طلبیدید
بی زوال
و شما قهرمان می طلبیدید
بی نقص
وشما قهرمان می طلبیدید
بی شكست
که خود رویای ما بود تن خاکی مان را
و آن قهرمان برای قهرمانی خویش قربانی،
تا صلابت خویش را در ضعف او جاودانه كند.
و خود را از هرآنگونه ناتوانی تطهیر.
كه شما مردمان با ناموزونی اندیشه هایتان،
با نایكدستی آرزوهاتان
هماره ایشان را می طلبیدید
و ما را نه؛ که خدایانی بودیم ناشکفته.
كه خویش را بزرگتر از توانمندیتان می پنداشتید
و در خیالتان
در آن آرمانشهر رویایی،
آدمیان ساده را توان ورود نبود
كه می خواستید ضعف های خویش را پس پشت حضور آن معصوم از خطا پنهان كنید
آن که از خدازیستی جز نگاه از فراز بهره ای نبرده است.
وهمین جا بود كه نطفه ی فرّه ی ایزدی بسته شد.
آن نوشابه ی قدسی
چراكه از كشوری به كشور دیگر
واز قلمروی به قلمرو دیگر
جز به یاری ایزدان و فرّه ی ایزدی نمی توان رفت.
وخدایان آگاه شدند بر این دقیقه
كه شما پشتیبان می طلبید
و معصوم
و شهید
و قربانی
و قهرمان.
پس به هیات یك قهرمان،
یك قربانی
یك منجی
ظاهر شدند
با بُرکه ای از چهره ی او بر رخ
با دشنه ای تیز از شعار بر لب
و لقلقه ای از آرزویی گنگ بر زبان....
... ما که به بخشش اهورامزدا شاه شدیم، سرزمین های بسیار دیگری را خواستیم و بسیارنام و نیوی کردیم و اینجا ننوشتیم. اما چند از کرده ها را فرمان دادیم نوشتن تا کسی که از پس ما خواهد آمد این نیکنامی و نیوی و خداوندگاری ما را بشناسد....
و از این رهگذر بود كه دروغ زاده شد
و خرافات
و ریا و
آرزوهای نایاب.
كه دیگر شما به بیكرانگی آرزو آگه شده بودید
و خیالتان بر نا یافتنی ها مایل شده بود.
و ایشان شده بودند زبان انگاره های خفته تان.
و به تدریج، اندیشه های شما.
اندیشیدن تان
زبان شما
گفتن تان
رفتار شما
و آرمان شما.
شدند نماد دادگری،
دادگستری،
نماد آزادی.
نماد آزادگی
كه دادگری دیگرمعنای شاه یافته بود
و شاه، خدا
و آزادی معنای اطاعت
و فرمابرداری، دلیلی بر زندگی.
و او را اندیشه ای انسانی در سر بود،
كه می خواست تا این اندیشه را در سر شما مردمان پیوسته زنده نگاه دارد
و چون خود را از شما نمی دانست،
كه فراتراز شما می دانست،
نه آن گونه كه ما از شما و در اندازه ی شما،
پس شما را فریفت.
او شما را با مرگ ما فریفت.
و عروج خویش به آسمان
كه ما می بایست تجسم مرگ خاكی او باشیم برای گذرش به آسمانها.
كه او می بایست ناپدید می شد
تا پیكر خاكی اش شما را به این گمان رهنمون نشود كه او نیز چون شما بر این گستره مرگ را آزموده است
پس به آسمان پر كشید
به جایی كه او خود پیشتراز اینها برای خویش ساخته بود
در ذهن شما.
و از این روست كه شما مردمان او را می پرستید
و ما را نه؟
او را كه خویش را برتر از شما می پنداشت
و حضورش فسخ مفهوم برابری بود،
و ما را اشتباه در همین بود
که خدایانتان را به دست خویش کفن کرده بودیم
و آنگاه خویش را در بزنگاهان گونه گون به مفهوم خدایی نزدیکتر می كردیم
واین با تصوری كه شما مردم از ما در سر داشتید نمی خواند.
ولی ایشان خویش را بر خنگ آرزوهای شما نشانده بودند
و بی تغییری دور ودورتر می تاختند
كه اندیشه های فرو مرده ی شما را جان می بخشیدند.
اندیشه های ایستا
بی تغییر
و جاوید
خدایانتان را می گوییم
كه رو به سوی رشد داشتند وكمال
و از این روست كه ما محكوم به مرگیم
و قربانیان قهرمانی اسطوره های خویش.
و دیگران نیز ،
همانانی كه بازگشتند
وراه به سوی حیات رنجبار را برگزیدند.
كه ما مرگ قهرمانی خود بودیم
كه می خواستیم ساده بمانیم و پیچیده بیندیشیم .
و مرگ قهرمان آن دمی است كه زندگانی معمول را بر خدای وار زیستن برتری دهد.
و مرگ ما این گونه آغازید
با خوردن به قدر دیگر آدمیان.
خوابیدن.
زادن و زاده شدن.
و بارامانت مسوولیت و خلاقیت را بر دوش خویش بردن
باری را كه آسمانش نتوانست كشید
و ما از رتبت همپیالگی خدایان به مرتبه ی مردمی ،
به مرحله ی آدمی سقوط كردیم
كه فرّه ی ایزدی
چون جمشید از ما گریخته بود.
آری ما آدمی وار زاده شدیم.
خدای گونه نگریستیم
و آدمی وار مردیم.
( بانگ فرو لغزیدن هولناك" بهمن" همه را می تاراند. همه یكباره با فریاد می گریزند. هریك به سویی. و با حركات خویش كه حاكی از درماندگیشان به زیر برف است، كمك می طلبند. هیابانگ بهمن اندك اندك با بانگ سمضربه و چكاچك تیغ ها و شیهه ی اسبان و نعره ی آدمیان جایگزین می شود.)
خرداد ماه 1384
نوشته ی لوییجی پیراندلّو
ترجمه ی ملینا گل بوداغیانس- مهدی فتوحی

افسانه ی روباه
به خاطر قطعه داستان كوتاهی كه قبلا ً خوانده بودمش این بدگمانی در من به وجود آمده بود كه چرا اینجا و آنجا در برخی حكایت های كنایی ِ برخی اخلاق گرایان، پیوسته باید جای پایی از روباه وجود داشته باشد. پس از اندكی تامل و بازخوانی تقریبا ً تمامی این گونه حكایات تا اواخر دوران معاصر، دریافتم كه این داستان ها چه در نثر و چه در نظم مدام تكرار می شوند. پیش خودم اینطور استنتاج كردم كه چه می شود اگر من روباه را متهم كنم؟
و هنوز از شر این بدگمانی خلاصی نیافته بودم كه، نمی دانم چطور شد شك دیگری در جانم رسوخ كرد كه: باید درباره ی روباه یا همان استاد رناردو ، آنگونه كه اخلاق گرایان دوست دارند بنامندش، نوشته های اصیلی وجود داشته باشد.
اینگونه بود كه بدون در دست داشتن هیچ نشانی دقیقی، با جدیت تمام شروع كردم به جستجوی آن ها . غار ها و صخره ها و بزنگاه ها را جُستم. دشتها و شكاف ها و كمین گاهها و حتا تنه های صد ها ساله ی درختان را نیز گشتم. ولی هیچ نتیجه ای حاصلم نشد. سالهای بسیاری گذشت و من به نوبه ی خود توانستم بیاموزم كه در كمال اندوه باید آدم ها و زندگی را جور دیگری دید. دیگر توجهی به آن قبیل داستان ها نداشتم، تا این كه یك روز صبح به سرم زد بزنگاهی را كه استاد رناردو داستان هایش را در آنجا پنهان كرده ، كشف كنم و دریافتم این بزنگاه دردرون من است. هرچند من هیچ گاه به آن نیندیشیده بودم.آری، در درون من. در ذهنم، بزنگاهی كه آدمی باكینه هایش و اقبال با فلاكتش توانسته بود مرا با آن آشنا كند.
اكنون مفتخرم در اینجا حكایتی را ارائه كنم بر پایه ی گفتگو. امیدوارم دیگران بتوانند در این حكایت فروغی را ببینند كه نویسنده اش از تماشای آن عاجز است.
اشخاص گفتگو:
من( رناردو)
یكی از همسایه هایم
همسایه:
بله استاد رناردو! از روز روشن تر است كه در میان ما حیوانات آزاد، سرور كائنات،عالیجناب .....
استاد رناردو:
آرام تر صحبت كنید. دوست عزیز!
همسایه:
برای چه دارید می خندید؟ استاد رناردو!
استاد رناردو:
می خندم؟ كه گفته؟ من دارم به این موضوع فكر می كنم كه این مفهوم آزادی و سروری كائنات مرضی است كه میان همه ی ساكنان و موجودات روی زمین شیوع یافته است. كمی پیش از این كه شما به اینجا بیایید من داشتم به صحبت دو پرنده ای گوش می دادم كه روی آن درخت نشسته بودند و داشتند آوازخوانان كارهایی را كه خداوند در حقشان انجام داده ، بر می شمردند . با این حال بر این نكته پای می فشردند كه آنها سروران مطلق كائناتند. این كمابیش همان گفته ی آدمیانی است كه روی زمین ساكن اند. اما آدمها سخنان دیگری هم می گویند و كارهای دیگری هم انجام می دهند كه نه پرندگان قادرند به آنها بیندیشند و عمل كنند و نه ما حیوانات.
همسایه:
چطور مگراستاد رناردو! آیا شما درصدد نفی این موضوعید؟
استاد رناردو:
نه، دوست عزیز! من هرگز هیچ چیزی را نفی نمی كنم. بلكه می گویم كه همواره حق با شماست. با این حال در كمال ادب به شما می گویم كه من جور دیگری به قضیه فكر می كنم. بس است. اما بگو ببینم آیا این داستان سروری كائنات بین شما حیوانات هم پخش شده است؟ البته من خودم را خدمتكار فروتن شما می دانم و بس.
همسایه:
منظورتان این است كه ما باید حس افسانه پردازی را در خودمان زنده نگه داریم؟ آن هم در پاسخ به یاوه هایی كه آدمیان، بر ضد ما، از خودشان در می آورند؟
استادرناردو:
بله، داستان ، دوست من ! اما نه علیه آدم ها، بلكه علیه حیوانات. چون اگر چنین چیزی رواج می داشت، تاكنون ما متوجه نقص هایمان شده و به اصلاح آنها پرداخته بودیم.
همسایه:
احسنت . جناب معلّم اخلاق! حالا دیگر شما هم با آن دسته از حیوانات كه به خاطر خودشیرینی همخانه ی آدمیان شده اند و با آن ها جنگ و خونریزی راه می اندازند، همصدا شده اید؟ تبریك عرض می كنم. تبریك .
استاد رناردو:
من ازدست شما دلخور نمی شوم. دوست عزیز! چون شما فكرمی كنید كه آدم ها در داستان هایشان از ما به بدی یاد می كنند. زهی خیال باطل! آخر آنها با آن كلّه ی زیبایشان ما را وادار به تفكر كرده اند. آنها حتّا كلمات خودشان را هم در دهان ما گذاشته اند. هرچند این كارشان فقط برای برائت از جهل و فساد بوده است. بگذارید قضیه را با ذكر یك مثال برایتان بشكافم. تصوّر بكنید اگر یك قصّه نویس یك خررا وادار كند تا مثل یك آدم ابله صحبت كند، آیا می توان اینطور استدلال كرد كه آن آدم ابله، خر شده است؟ یا بهتر است این طور بیندیشیم كه آن خر، آدم شده است ؟
(واقعیّت وحشتناکی درباره ی جرج بوش)
استفانو بنّی
ترجمه مهدی فتوحی
زمینیان عزیز!
پس از رویداد عراق و توفان کاترینا، گمان می کردم دیگر به کُنه قضایا پی برده باشید. باری، زمان، زمان نقاب برکندن است. شما مرا به نام جرج دبلیو بوش می شناسید. امّا این نام حقیقی من نیست. کمی به آنچه من در طی این چند سال اخیر انجام داده ام، بیندیشید. من هرگز به ملّتم خدمتی نکردم و فقط در جهت سودرسانی به صاحبان شرکت های نفتی و تاجران اسلحه و میلیاردرهای هزارچهره گام برداشتم. من انتخابات ریاست جمهوری را با نیرنگ های حقیرانه پیروز شدم. من امریکا را مملو از فقیر کردم. من تعداد زندانیان را به ده برابر افزایش دادم و تروریست ها را هم چندین برابر کردم. من عراق را به بهانه ی سلاح هسته ای، که وجود خارجی نداشت، به زور تصرف کردم؛ و حتّا موفق هم نشدم در جنگ پیروز شوم؛ و ما آنجائیم. دزدکی و پنهان در سنگر. حتّا انگشتمان را هم تکان نمی دهیم و عراقیان دسته دسته قتل عام می شوند. با این وجود ما هرگز ژنرالی را عزل نکرده ایم و هرگز استراتژیمان را تغییر نداده ایم و نپذیرفته ایم که اشتباه کرده ایم. چون من اینگونه می پسندم. ای زمینیان!
ومن به بازی گلف در زمینم مشغولم، وقتی تفنگداران دریایی ، تضعیف شده و عصبی به سوی شهروندان و روزنامه نگاران و ماموران ایتالیایی آتش می گشایند؛ و من به بازی گلف در زمینم مشغولم، وقتی دانشمندان اعلام می کنند که توفانی بی سابقه دارد سواحل ایالات متحده را در هم می کوبد و من حتّا از تعطیلاتم باز نمی گردم و حتّا یک سرباز اضافی هم به محل نمی فرستم. حتّا سد ها را هم معاینه نمی کنم و فقط می گویم: هر که پول دارد، بگریزد و اگر شد برود به تاهیتی؛ و وقتی آب یکی از زیباترین شهرهای امریکا را در خود غرق می کند، می گویم: به سوی شغالان شلیک کنید، آن گاه همه چیز در سطح آب شناور خواهد شد؛ و پنج روز آن جا را به خود وا می نهم تا کاملا ً در هاویه ی کمک ها غرق شود؛ و وقتی همه ی دنیا از اثر گلخانه ای صحبت می کنند، من موافقت خود را با روسای شرکت های نفتی برای سوراخ کردن لایه ی اوزون در آلاسکا ابراز می کنم. شرکت های چندملیتی من جنگل های آمازون را از بین می برند و من می گویم: دانشمندان، آشوب طلبانی مابون ومتمایل به تروریسم هستند. دیگر حتا سنا و مطبوعات امریکا را هم فریب می دهم. لعنت بر شما! هنوز نفهمیده اید من کیستم؟ نام من جرج دبلیو بوش نیست. بلکه" گورگوس وارواگ بوستارشوک" است و از سیاره ی " خدانگهدارم " آمده ام. سیاره ای ارتشمدار، نکبت و شرور از کهکشان راه شیری. من از سوی خداوند قادرم " اکتان" که مورد لعنو نفرین شما قرار گرفته، ماموریت یافته ام. وظیفه ی من تخریب سیاره ی زمین است و من، روزی از پس روزدیگر با دقّّت تمام مشغول انجام کار خود هستم. باور نمی کنید؟ به! پس خوب فکر کنید ببینید از وقتی من رییس جمهور شده ام، چقدر خون ریخته شده و وضع زندگی در ایالات متحده و جهان چقدر بدتر شده است. قطعا ً همه ی این افتخار از آن من نیست . زیرا ویرانگران و قاتلان دیگری هم در این ماجرا دست دارند. امّا بی کفایتی ، پررویی و شایستگی مهلک من برای ویرانگری و عدم درک گفتگو، ساختن و برقراری صلح، همه شان را پیش می راند. این من هستم که دشمن شماره ی یک شما و مادر همه ی سیه روزی ها ی کهکشانی محسوب می شوم. امّا شما کس دیگری را مسوول این کار می شناسید. شخصی با نام" اوبی اوآن اسامه بن لادن" . البته اسامه یکی از دوستان خوب من است. ولی او فقط یک زمینی حقیر باقی مانده. با این حال دوبیگانه ی دیگر هم با من مامور سیاره ی شمایند. یکی از آنها با نام " مانیوس برلامردوس لانیا لانیا " کلّه تُنُک ِ سیاره ی" پکونیا " است. یک نژادپرست بی شعور جیب بر و دروغگوی بزرگ کهکشان. به او هم همراه من ماموریت داده اند. البته او مشاور من نیست. بلکه چاشت و عصرانه ی من است که توانسته به طرز معجزه آسایی از دستم بگریزد و موفق هم شده تا در یک انتخابات، سمت ریاست مجلس یک کشور پست را به دست آورد. نام نفر سوم را نمی توانم بیاورم. نه او" لوتواک" نیست. حتاّاگر در بین مردم چنین شایعه ای رواج داشته باشد. امّا حالا که طرح من دارد به موفقیّت دست می یابد، می توانم رازم را بر شما آشکار کنم. من همه ی سعی خودم را خواهم کرد تا بتوانم از امضای پروتوکل کیوتو برای ممانعت از سوراخ کردن جهان خودداری کنم. چه اهمیتی دارد که توفان چندین هزار تن از این سیاهان گدا را از بین ببرد. زیرا وزوز" ام تی وی" و کالین پاول در اختیار ماست. آری من به خوش خدمتی ام به روسای شرکت های نفتی و تاجران اسلحه ادامه خواهم داد و آخرین جنگ احتمالی را برپا خواهم کرد و در عوض این که نگران کشورم باشم که باز به دوران کوکلوکس کلان ها بازگشته، به تهدید خود برای ویرانگری ادامه خواهم داد . آری من به بازی گلف خود و گام برداشتنم همچون جان وین ادامه خواهم داد. حتا اگر علت راه رفتن جهشی ام سوارشدن بر پشت اسب های وحشی نباشد، بلکه بواسیرحادی باشد که از آن در عذابم. من به ارائه ی دشمنان جعلی به شما ، در عوض نشان دادن دشمنان واقعی ادامه خواهم داد و وقتی همه گی از میان رفتید، سفینه ی فضایی ام را که زیر ساختمان پنتگون پنهان شده است، بر خواهم داشت و به سیّاره ی خود بازخواهم گشت. کدبانوی عصرانه ی من" نانیوس برلامردوس" نیز به تاهیتی خواهد رفت و گرچه جزایرهاوایی قبلا ً در آب غرق شده اند، اما او مثل یک خرچنگ از نژاد" پاگورو"(1) در صدفی از جنس " گوچّی" نجات خواهد یافت. دیگر هیچ احتیاجی به خدعه های انتخاباتی و بمباران نخواهم داشت. همه چیز به سرعت پایان خواهد یافت. فقط حیف که سیارک شما خراب خواهد شد و نمی توانید دیگر بنای یادبودی از من بسازید. چون من دوست دارم تندیسی از مرا در دل مردابی بسازند با این نوشته در زیر آن : به گورگوس وارواگ اهل سیاره ی " خدانگهدارم"، تفنگدار فضایی، بزرگ ترین ویرانگر امریکا و بشریّت. نگویید که چون 16 بازو ندارم و مثل " کالده رولی" سه پوزه نیستم و همچون" تره مونتی" مریخی صحبت نمی کنم ،پس به آدمی می مانم. من یک وارواگه ای اصیلم. به چشمانم خیره شوید. این نگاه ، نگاه انسانی است که گهگاه لبریز از خود است و نفرت از باقی جهان. این نگاه یک بیگانه است. زمینیان! من به شما کلک زده ام. خواه ضدامریکایی و خواه شبه امریکایی . به خودم نمره ی بیست می دهم، آن هم با یک صدآفرین .
9 سپتامبر 2005
(1) پاگورو: سخت پوستی دریایی از تیره ی خرچنگ ها که در پوسته ی صدف ها مسکن می گزیند.
نوشته ی استفانو بنّی

ترجمه ی لیلا اعزازی- مهدی فتوحی
مقدمه ی مترجم:
این نامه را استفانو بنی در روز 11 مارس 2003 در اعتراض به خواست رییس جمهور امریکا در خصوص اشغال همه جانبه ی عراق و همچنین در مخالفت با ضرب العجل تعیین شده از سوی وی برای تسلیم نیروهای صدام، در روزنامه ی مانیفستو به چاپ رسانده است .
ایالات متحده امریکا - واشینگتن- کاخ سفید
به جناب رییس جمهور جرج دبلیو بوش
جناب آقای بوش !
این نامه را تعداد کثیروبی نظیری ازساکنان سیاره ای که ما آن را زمین می نامیم، امضاء کرده اند. سیاره ای که برای شما حکم صحنه ی عملیات را دارد. می دانیم که شما نیز همانند بسیاری از لیبریست ها مدام دم از جبهه ی اکثریت می زنید. حتا زمانی که اکثریتی در کار نیست، یا تنها مشتی برگه ی انتخاباتی تقلبی و بی ارزش است . با این حال ما به شما اطمینان می دهیم که ما مخالفان جنگ چیزی بیش از 90 درصد مردم هستیم. به همین خاطر این اولتیماتوم را با پانزده پرسش تسلیم شما می کنیم و شما یک هفته وقت برای پاسخگویی بدان خواهید داشت. امّا پس از این مهلت، واکنش ما قاطعانه و فوری خواهد بود.
1- دلایل واقعی تان را که با وجود تمامی هزینه های هنگفت باز هم به خاطر آن ها مایل به جنگ هستید، برای ما بازگو کنید و مهم تر از همه این که به ما بگویید: شما از چه کسی دستور می گیرید؟ از سازمان سیا؟ هفت خواهران نفتی؟ یازده ابرسرمایه دار؟ کوزا نوسترا؟ ژنرال جک دانیلز؟ پدرتان؟ مشاور تجاریتان؟ شاید هم تنها یک خدمتگزار و عروسکی خیمه شب بازی در دستان برلوسکونی و پره ویتی باشید؟!
2- شما وتوهای سازمان ملل،گزارش های بازپرسان، نفرین و ناله های پاپ و اعتراضات طرفداران صلح را نادیده می گیرید و پرونده هایی را که از قبل تدارک دیده اید، یکی پس از دیگری به جریان می اندازید. پس اگر از قبل تصمیم به حمله گرفته اید، دیگر این همه بساط مضحکه برای چیست؟ یا شما واقعا ً ریاکارید یا سادیسم دارید یا شاید هم اغتشاش ذهن.
3- سازمان سیای شما به تازگی اعلام کرده که باماهواره توانسته بن لادن را درحین فرار با اسب مشاهده کند.ازطرفی حالا دیگرمجله یSorrisi e Canzoni ( لبخندها و ترانه ها) هم با صدام مصاحبه می کند. با این حال چرا ماموران مخفی شما موفق نمی شوند به دشمنانتان دسترسی پیدا کنند؟ آیا صحبت ترس در میان است؟
4- فهرست کشورهای بعدی را که گمان می کنید تسلیحات آنها بر هم زننده ی صلح بر کره ی زمین است ، اعلام کنید. کره یا چین؟ کوبا یا کشورهای حوزه ی آلپ؟ سریعتر بگویید . چون ما می خواهیم برای تعطیلاتمان جایی رزرو کنیم.
5- به عنوان هدیه ی جشن سی سالگی کودتا ی شیلی به ما توضیح دهید وبگویید تفاوت بین یک دیکتاتور مسلح و خطرناک با یک دیکتاتور مسلح بی خطر چیست؟
6- اولتیماتوم واژه ای است برگرفته از زبان لاتین. در واقع بیشتر لاتین زبانان متحدان آزنار و برلوسکونی در این جنگ هستند. تنها کار موثری که این اشخاص انجام داده اند، فرارشان است از زیر فشار قضاوت افکارعمومی و ازدواج میلیونی آزنار جونیور. آنها چگونه به شرکت در این جنگ راضی می شوند؟ آیا کسی مجبورشان کرده است؟ آیا به هر تفنگدار دریایی که ده نفر از افراد دشمن را به قتل برساند یک ساعت طلا جایزه خواهند داد؟ نکند قرار است بغداد را شکلات باران کنند؟
7- آیا واقعیت دارد که شما قول یک چهارم نفت عراق را به تونی بلر داده اید؟ آیا این درست است که به برلوسکونی قول یک میلیون گالونی(1) نفت داده اید و او در جواب به شما گفته که بوقلمونها را ترجیح می دهد.
8- روسای متعهد جمهوری امریکا یا کسانی را که رزمایش های سازمان سیا را بر هم می زنند،همان سازمان سیا به قتل می رساند. آیا شما واقعا ً رییس سازمان سیا هستید؟ یا روسای سیا شما را احمق فرض کرده اند که بگذارند دردسری برای آنها درست کنید؟
9- ارتش شما صدبرابر قوی تر از نیروهای صدام است. آیا نیروهای صدام در برابر چنین ارتش آراسته و متکبری توان برابری دارند؟ شما در آخرین صحبتتان از روح غرب سخن گفتید. امّا تفنگداران دریایی در یک جنگ احمقانه ی تن به تن رودرروی هم قرار گرفته اند و به مصاف هم می روند؛ شما در این میان همچون زمین داری شده اید که صدها هفت تیرکش را اجیر کرده تا فقط یک راهزن حقیر را بیرون برانند. آیا فیلم های وسترن به شما نیاموخته که حتا یک راهزن بی قابلیت هم قابلیت این را دارد که به یک انسان بهتر بدل شود؟
10- شما یک الکلی افسرده و خودبزرگ بین هستید. چنین اشخاصی معمولا ً مستحق یاری اند. امّا شما الکلی خودبزرگ بینی هستید با یک چمدان پر از سلاح هسته ای مخرّب. پس چرا با وجود چنین وضعیت غیر عادی و آسیب پذیری خود را به یک روانپزشک معرفی نمی کنید؟ احتمال دارد درمان با اشعه را برایتان تجویز کنند.
11- شما در جایی اظهار کرده اید که پیش از تصمیم گیری درباره ی مسایل مهم جنگی کمی با سگتان قدم می زنید و افکارتان را برای خودتان تجزیه و تحلیل می کنید. بگویید ببینم:
الف) چرا سگتان چندان توجهی به سخنان شما نمی کند؟
ب) چرا سگی نمی خرید که به حرف های شما گوش کند؟
12- شما اخیرا ً چند تن از دانشمندان امریکایی که شما را به داشتن سندرم هیتلر متهم کرده بودند را توبیخ کرده اید. ما با آنها چندان موافق نیستیم. چون لهستان نزدیک بود امّا عراق دوراست. بعلاوه شما خیلی بیشتر هزینه کرده اید. بگویید چقدر؟
13- شما مثل همیشه انبوهی از شهروندان را از بین خواهید برد و این عمل را با واژه های نیکو کم اهمیّت جلوه خواهید داد. آری از سلاح های فوق هوشمند سخن خواهید گفت و از سامانه های جدید هدف گیری و مهم تر از همه از سلاح های هسته ای " محدود". در مورد این سلاح های هسته ای جدید با هدف جنگ های فدرال و منطقه ای به ما توضیح بدهید. شبیه چیستند؟ یک آبگرمکن ساخت برگامو یا ظرف مخصوصی که از عدس و ملین پر شده باشد؟
14- داستان این دمل چرکی قرار است به کجا ختم شود؟ و مسایلی چون کشتی های عراقی که انباشته از سلاح های شیمیایی در دریا در گردشند؟ و ملا عمر؟ و جراحی پلاستیک صورت بن لادن؟ و شکنجه های زندانیان؟ و رسوایی هنرون؟ و شرکت های مشترک المنافعتان با اعراب؟ و گزارش های سازمان سیا به شما پیش از واقعه 11 سپتامبر؟ و افزایش قیمت ها در بازار بورس که به سمت و سوی دلخواه شما هدایت می شود؟ واقعا ً از ایتالیا چه چیزی مطالبه کرده اید؟ پس داستان کراوات قرمزتان که روزنامه ی مانیفستو از آن صحبت کرده چه می شود؟
15- آیا حقیقت دارد آخرین باری که نزد جناب بیل هوک، کشیش سیاه پوست صدکیلویی اعتراف کرده اید او را با ضربه ای ماهرانه یک راست راهی زندان کرده اید؟
ریاست جمهوری عزیز! شما برای پاسخ دادن به این پرسش ها یک هفته مهلت دارید. ما تا پایان مهلت اولتیماتوم مقر شما را بمباران و شما و مردمتان را از صحنه ی روزگار پاک نخواهیم کرد. می دانیم که این موضوع برای شما در حکم یک شوخی ناپذیرفتنی است. امّا حقیقت دارد . از نفرت و بی حرمتی های ما واهمه نکنید. این ها واکنش هایی طبیعی و بی خطراند. از تعهد و قولی بترسید که می دهید. چون ما آن را تا مدت های مدیدی به خاطر خواهیم داشت؛ و بترسید از هر رنج و درد بیهوده ای که شما به جهان تحمیل خواهید کرد. این سخنان حتا برای دشمنان شما هم مفیدند. امّا برای شما صدها برابر بیشتر. زیرا شما صدبار قوی تر هستید و صدها خیابان را به اشغال خویش در خواهید آورد. فراموش نکنید که همین تعهد و قسم تان تاریخ را عوض کرده و خواهد کرد. درست همانطور که ارتش شما قادر است.
ما منتظر پاسخ کتبی شما نیستیم . بلکه منتظر تماشای رفتار و عملکرد شماییم.
با بهترین آرزوها برای شما، اهالی صحنه های عملیات .
به محض ارسال این نامه برای چاپ ما این اظهار نظر صریح خطاب به شما را دریافت کردیم:
" احمق ما را درگیر نزاع های خودت نکن"
که موشح به امضای اوسّو دبلیو بینگو، رییس میلیاردها سگ مخالف جنگ (BAU) بود.
پی نویس:
(1) گالّونی در زبان ایتالیایی علاوه بر معنای بشکه های نفت، معنای خروس های بزرگ هم می دهد و بنّی با بهره گیری از صنعت ایهام در این کلمه و مراعات نظیر ناشی از کاربرد خروس و بوقلمون در سطر به یک بازی طنز آمیز زبانی دست زده است. مترجم
نوشته ی استفانو بنّی

مقدمه ی مترجم :
این نامه ی طنزآمیز را استفانو بنّی 48 ساعت پیش از پایان ضرب العجل تعیین شده از سوی امریکا برای تسلیم همه جانبه ی عراق، در روزنامه ی مانیفستو نوشته که خواندن آن پس از گذشت چند سال هنوز هم می تواند برای خواننده ی ایرانی تامل برانگیز باشد.
جورج و تونی عزیزو خوزه ماریای مهربان! این یک نامه ی شخصی است ومن می دانم که بندگی روزی پرده ها را پس خواهد زد. پس بهتر است همین جا بگویم: برلوسکونی و فراتینی عزیز!
حدود 60 سال پیش، من از آن سنگر لعنتی در برلین گریختم . سوار بر یک درشکه ی بدون موتور. ملاّ عمر برای من یک سبیل گذاشت و توانستم پناهندگی یک کشور امریکای لاتین را بدست آورم. در این دوره ی زندگی پنهانی، آنقدر که پایان یک رویا مرا آزرد، شکست در جنگ مرا نیازرد. می ترسیدم که تبلیغات کثیف پیروزمندان در جنگ بتواند اسطوره ی شگفت نژاد برتر و کشوری فوق دیگر کشورها را محو کند. سال های دراز بعد از آن ، فقط معدودی افراد بودند که از این آرمان دفاع کردند. حال آن که امروز، در این روزهای وحشتناک و دلچسب، می توان این روح دمیده شده در کالبد را دوباره به وضوح دید ؛ و این مرا نیم قرن جوانتر می کند.
من دیگر پیر شده ام و فقط مراقبت های مداوم، نظیر سی و سه بار لیفتینگ و تعویض خون توانسته اند مرا زنده نگاه دارند. با این حال حس می کنم این عمر دراز ارزشش را داشته تا بتوانم سرانجام میراث رویای خویش را در شما متبلور ببینم.
جورج !
تو و گروه پیروان و تحسین کنندگان من، که امریکا را در دست خویش دارید، مراقب باشید که برتری جویی نژاد ، تمایلات و ارتش امریکا را بر بقیه ی جهان به درستی نظریه پردازی کنید. چون در رگهای شما اندکی از هموگلوبین آلمانی جریان دارد. با این حال من سیاهانی را می بینم که از بلندگوهای شما صحبت می کنند و انبوهی از دموکراسی پنهان را که در خاک شما موجود است.
من در تو جوانی خویش را می بینم جورج. دبلیو. بوش! تنها من و پدر تو هستیم که می دانیم این دبلیو(w) از کلمه ی ورماخت (wermacht) نشات می گیرد. با وجود بر این جورج عزیز! تو فقط با یک نیمچه سبیل و یک یونیفورم کاملا ً شبیه من می شوی. دیگر لازم نیست از بلندگوها فریاد بزنی. آخر آمپیلی فایرها و وسایل ارتباط جمعی وضعشان خیلی بهتر ازقبل شده است و گرچه تو دوره هایی را در بازیگری و اجرا گذرانده ای، اما درونمایه ی سخنانی که بیان می کنی همه از آموزه های من است و من خیلی خوشحال می شوم وقتی می بینم تو روز 21 مارس را برای حمله به عراق برگزیده ای. درست همان روزی که من به لهستان اولتیماتوم دادم؛ که مصادف بود با آغاز بهار نازیسم .
تونی!
تو یک کمونیست نکبتی. هر چند من هم در آغازکار در مرداب انگاره های سوسیالیستی فرو رفته بودم. می دانم که پشت این ظاهر بچه مزلّف تو قلبی نظامی پنهان است و امپراتوری مستعمراتی انگلیس برایت یک نمونه ی تزلزل ناپذیر است.
خوزه ماریا!
تو یک احمق به تمام معنایی. لااقل آن سبیل هایت را بتراش و موهایت را دیگر مثل من شانه مکن. هرچند من خودم انبوهی ازاین احمق ها را در ارتش خودم داشتم که اتفاقا ً کاملا ً هم مطیعم بودند. همان حالتی که زیردستان برلوسکونی و فراتینی نسبت به شما دارند. قطعا ً شما مثل موسولینی نیستید. او عاشق نظامی گری بود. شما ولی در کمین زندگی هستید. با این حال، بودن در جناح قوی تر در ژن شماست. دورویی شما، میانه روی سیاستمدارانه تان و بنده ی بنده بودن شما بخش اعظمی از بدترین دوره ی تاریخ ایتالیا ست. تدارکات و خطوط راه آهن خود را در اختیار امریکایی ها قرار دهید. شما در ضیافت پیروزمندان شرکت خواهید کرد. لااقل چند سوءقصد به کار خواهید بست و بشکه ای نفت حاصل خواهید کرد و هیچ کس هم شما را از این کار منع نخواهد کرد. اگرهم چند جنایت در طول جنگ رخ دهد، خواهید توانست برایش قانونی وضع کنید. چون اگر شما در دادگاه نورمبرگ بودید، آن دادگاه هنوز هم داشت از جلسه ای به جلسه ی بعد موکول می شد.
جورج عزیز!
از این که احساس تنهایی می کنی هیچ نگران مباش. من هم تنها بودم. همیشه خائنانی نظیریهودیان، بولشوویک ها، اعراب، و بیش از همه لهستانی هایی نظیر وُی تیووا و سیاهانی همچون عنّان و خیانتکارانی مثل شرودر و شیراک بوده اند و ته مانده های دنیا در آن غار کثیف قومی ِ دورگه ، موسوم به سازمان ملل یکپارچه شده اند. گوبلز می گفت: دیپلماسی نامی است که نژادهای پست تر وحشت خود را با آن خطاب می کنند. اما حالا ظهور یک نژاد برتر است بر صحنه و همه ی این ها محکوم به ناپدیدی در زباله دان تاریخ اند.
جورج!
می دانم که تو دوست نداری مرا در ملاء عام نشان بدهی و این مرا غمگین می کند. بابت موتورهای زونداپی که هر سال روز جشن تولدم به من هدیه می کنی از تو تشکر می کنم . در ضمن من این شصت ساعت طلایی را هم که در طول سه ماه به تو هدیه داده اند هیچ درک نمی کنم. آیا این ها نمی توانند هدایایی دوره ای به حساب آیند؟ کدام احمقی است که مدام به تو ساعت مچی هدیه می کند؟ جورج! یکی که تو را یک اختاپوس فرض کرده؟ باری من در خلوتکده ی اختصاصی خودم آن طور که شما می نامیدش، خواهم ماند. ولی شما مراقب دروغ هایتان، کلمات محطاطانه و انسان دوستانه و بمب های روشنفکرانه و فدرالیستی باشید و غلو نکنید وهمین طور در خلع سلاح در عوض تجاوز و پاکسازی نژادی به جای قتل. من می توانم از لحظه ای به لحظه ی دیگر بجهم و در چند تلویزیون ظاهر شوم. کیست که نخواهد کاست ویدیویی یک پیشوا را در شبکه پخش کند؟ من یک اجرای خیره کننده ی سمعی و بصری خواهم داشت. البته با اندکی پودر صورت و با یک سبیل رنگ شده و نور صحیح. امروزه اینگونه کار می کنند. مگر نه؟ و می توانم بگویم: بینندگان عزیز! ما در گذشته هم با چندین نمونه از این قبیل کدورت ها مواجه بوده ایم. من در جبهه ی شر هستم و آنها در جبهه ی خیر. اما این افراد میراث خوران من اند و ادامه دهندگان راه من. صدام یک نمونه ی زشت و خونریز از من است و این ها نمونه های تکامل یافته تری از من و در حکم روبوپیشواهای آینده. گرچه ممکن است دیگر همه ی شیوه های مرا به کار نبرند و شاید از قبل محکوم به ایستایی باشند، با این حال من به شما اطمینان می دهم که پایه ی همه ی این ها بر دروس ساده ی من استوار شده است. قوی ترین فرد باید بر جهان مسلط باشد. متخصصان ارتباطات کلامی در میان شما از این واهمه دارند که مبادا من با چهره ی درب و داغان و با پوتین ها نظامی ام دوباره کسی را بترسانم. آری من خشونت آن چه را که رخ می دهد آشکار خواهم کرد و نقاب از چهره ی همه بر خواهم داشت. گرچه آن ها خود پیش تر از این نقاب از چهره فرو افکنده اند.
شما پیروز خواهید شد. این قطعی است. مردم عراق از سیلویو برلوسکونی آموخته اند که خوشبختی بزرگ برای آنها در خودزنی شان در برابر او خواهد بود و آنها با کمال میل یک هزار تُن خوشبختی روی ویلای آرکوره ی او کارخواهند گذاشت. اما با این حال چنین چیزی رخ نخواهد داد. آن ها با لبخندی به لب خواهند مرد. شاید راه حل دیگری را برای خوشبختی و رهایی از ظلم بپسندند. اما شما از همان آغاز در پی چنین چیزی نبوده اید. شما خودتان صدام را چون گلی کاشتید و این کمدی خلع سلاح این گونه شروع شد. شما ریا کارید. دروغگویید و به خاطر رفعت قدرت نظامی تان وقیحید. اما با این همه من شما را دوست دارم.
این برای شما انکار ناپذیر خواهد بود که در طول جنگ چندین بچه ی عراقی را به قتل برسانید. بله. چنین چیزی رخ خواهد داد. چراکه جنگ و سیاست همیشه تاثیرات غیر مستقیم و پیش بینی نشده و ناخواسته ای در بر دارند. از بوخنوالد گرفته تا گولاگ ؛ از هیروشیما تا جنگ ضرور اتمی آینده. اما وقتی این کودکان را دفن کردید، نوازششان کنید و بگویید: این نوازش از سوی عمو آدولف است. همان طورکه می دانید من عاشق بچه ها بوده ام و شما عاشق صلح و گرچه ایتالیا یک کشور قدرتمند است، اما با این وجود این یک جنگ تجاوزکارانه نیست. آن را که حساب پاک است از محاسب چه باک است. شاید. دیگر شب شده و من در کلبه ی تیرولی خودم در میان جنگل دارم گفتگوی تو را با تلویزیون تماشا می کنم جورج ورماخت بوش! و غبطه می خورم به شیوه و آرامشی که تو با آن با میلیلاردها نفر سخن می گویی. زیرا من می بایست با صدایی خشن و حالاتی عروسک وار فریاد بزنم.
با این حال روح کار همان است که بود و ایمان به نژاد برتر هم همان است و برتری طلبی نظامی در حکم منطق حقیقی واحد هم همان. شصت سال تمام کسی این آرمان شگفت را جامه ی عمل نپوشاند.
جورج عزیز!
بهترین تبریکات را نثار تو می کنم و امیدوارم تو با گام هایی استوار این 48 ساعت را پشت سر بگذاری. ماجرای نورماندی را به تو می بخشم. در پایان تشکر می کنم از خیل اشتباهاتی که مدام در حال رشدند و شمایی که درستان را خوب آموخته اید.
با احترام.
ساعت ها را کنار بگذارید. این ما هستیم که می گوییم چه ساعتی باشد.
آدولف هیتلر.
صندوق پستی 4535
ماتّو گروسّو
نوشته ی استفانو بنّی
ترجمه ی مهدی فتوحی

نامه ای به گودزیلا
مقدمه ی مترجم:
این نامه ی طنزآمیز را استفانو بنّی چند روز پس از فاجعه ی یازدهم سپتامبر در روزنامه ی مانیفستو به چاپ رسانده . با این حال خواندن آن پس از گذشت مدتی نسبتا ً طولانی هنوز هم برای هر صاحب سلیقه ای دلنشین خواهد بود.
گودزیلای عزیز!
در روزی بسیار غمبار برایت نامه می نویسم. آن هم پس از تماشای فیلمی با جلوه های ویژه ی بسیار زیبا؛ امّا حاوی درونمایه ای چرند: انگار نه انگار واژه ی پایانی هم بوده؛ و مردم بر می خیزند واز نو جهان پیر خارج را همانطور باز می یابند. هیچ واقعیت ندارد که جهان از روز سه شنبه تغییر پیدا کرده است. سال های سال است که جهان تغییر یافته. آن هم با فوران نژاد نوینی از جهش یافتگان پیکارهای سیاسی و رشد بی حد و حصر حرص اقتصادی و فن آوری های پرخاشگر و بازرگانی مربوط بدان؛ با نوعی درنده خویی پاکیزه و مذهبی که در ید قدرت ِجلادان کوچک و بزرگی قرار گرفته که بخش اعظم برنامه های رسانه ها را، حتا بیش از زندگی مردم مربوطه شان اشغال می کنند.
خوش روزگاری بود گودزیلا! وقتی آدمی نبود تا شهری را خراب کند. فقط سوسماری تنومند وعظیم الجثه مثل توقادر به چنین کاری بود. دوران های پیش از تاریخ را می گویم که در آنها هر از گاهی وحشت و شوخ طبعی می توانستند با هم همزیستی کنند. تو ، گودزیلای عزیز! در قیاس با این عالیجنابان جنگ طلب، درست مثل یک موش بزرگ ، خطرناکی. سرگشته از اقیانوس بیرون می آمدی و مانند یک ماهیگیر ؛ کفش غواصی به پا، آروغ دوره ایت را می زدی و شهرهای بزرگ و تمدن انسانی را ویران می کردی. آن هم مدنیتی که از سوی مشتی ژاپنی حیرتزده ارائه می شد و یک مرد خوش سیمای امریکایی و خانم دکتری نه چندان فریبا و نمونه ی یک زن جذاب کارت پستالی. برای مقابله با تو هم چند ژنرال نادان بی صلاحیت، نه مثل ژنرال های پیشرفته ی سازمان سیا، می آمدند.
گودزیلا! تو حتا یک لیر هم پول نداشتی. از جنس یونولیت ساخته شده بودی و درون پوششت یک بازیگر حقوق بگیر ژاپنی پانتومیم بود. پولی برای دستیابی به سلاح و نفت خرج نمی کردی. از دریا می آمدی. مانند هر تبعیدی دیگری. مانند آنانی که به لطف علاقه ی ستمگران به آنها، اندکی آزادی، قدری شرف و شاید هم اندکی حق حیات برای زندگی کردن دارند.
گودزیلا! تو هرگز تک نمی زدی. همیشه کسانی مجهز به متخصصین و مته و تجهیزات هسته ای، با ردیابی نمونه های ژوراسیکی یخ زده ات، برای از بین بردن تخم های تو می آمدند. تو آخرین بازمانده ی نسلی بودی که به دنبال همسری برای خود می گشت و یا مادری که در پی دیوزاد گمشده ی خویش بود؛ و تو بی اطلاع قبلی ، فقط با آروغ هایت و آن حالت آونگین سرت که صدای ضربه ی مشت می داد، خشم خود را بیرون می ریختی.
گودزیلا! ویرانگریهای تو تنها اندکی از خبث طینتت نشات می گرفت؛ و بیش از همه این کینه را از سیم های برق به دل داشتی. درست نمی دانم چه فرادرجه ای بود، ولی گویا لرزشی اجدادی در 380 وات، کینه ی تو را بر می انگیخت. با همه ی این احوال نمی توانستی یک تیر چراغ برق را ببینی و از آن به عنوان یک خلال دندان استفاده نکنی. چراغ ها، لامپ های نئون، تابلوها و هر شیئ درخشانی خوی جنگلی ات را به تو باز می گرداند. آری تو یک عامل قطع برق بودی. خاکریزها و سدهایی روی تخم هایت ساخته شده بودند و تو عاشق لگد کردن خودروها بودی. آن هم نه بیش از ده عدد در هر فیلم؛ زیرا بودجه ی ساخت محدود بود. باری، برخورد نهایی ِ با خسارات، گهگاه وقفه ای فراطبیعی در روند کار می افکند و همین کافی بود تا ما را به وحشت بیندازد.
هیچ اسلحه ای نداشتی. گودزیلا! مهارت هدایت هواپیما هم نیاموخته بودی و موشکی هم نداشتی و هیچ بازار آلوده ی سلاح غربی و شرقی هم، درست پیش چشم همه، مملو از تسلیحات تو نبود. حداکثر تنوره ای می کشیدی و تانکی را آتش می زدی و فورا ً عده ای از مردم برای هضم در معده ی تو داوطلب می شدند و بعد گم می شدی.
گودزیلا! تو گرچه بزرگ و جوشن پوش بودی،امّا به همان نسبت هم امکان تحرک کمتری داشتی. دانشمندان شریف، نظامیان باکفایت و کودکان نابغه علیه تو ائتلاف می کردند. با این حال هیچ بمب هوشمند و حتا کامیکازه ای در تو اثر نمی کرد. قاعدتا ً این سربازان ساده ی سربی بودند که گروهاگروه تو را سوراخ سوراخ می کردند تا این که زخم خورده و نه چندان رام، دوباره سر به اقیانوس می گذاشتی و با حیثیت و شایستگی یک هنرمند، صحنه را ترک می کردی. سازمان سیایی هم وجود نداشت تا بر حسب عادت به بهانه ی، چه می دانم، دفاع از کشورش در کار تو مداخله کند. حتا کلماتی همچون مقابله به مثل و اراده ی الهی هم علیه تو شنیده نمی شد؛ و حسی از ترحم در همه جا گسترده بود.
امّا گودزیلا! تو ترسو و بی غیرت نبودی. برای مقابله با دشمن از بلندای سی متری و زشتی سوسمارگونه ات، با سینه ای فراخ، مردانگی یا مادرانگی ات را به رخ می کشیدی. تو از ارتفاع پنج هزار متری،آن هم با یک هواپیمای فراتکنولوژیکی بمب نمی افکندی. تو از شهروندان به عنوان دیوارگوشتی استفاده نمی کردی. به طور اتفاقی و پنهان از چشم دیگران در یک سنگر دست به قتل عام مردم نمی زدی. می گفتی: من یک دیوام و شما، حیوانات دوپای بی فلس، تخم های مرا نابود کرده اید. باری ، همدیگر را خواهیم دید.
تو یک انسان بودی. گودزیلا! به همه ی ما بیم و امید می دادی و ما می دانستیم که تو به خاطر ما آنجایی. تا به گوش ما برسانی که وحشت دنیا را هرگز آدم های معمولی ایجاد نمی کنند. بلکه این نمونه های استثنایی دُمدارند که ترس در دل دنیا می افکنند. امّا زمان گذشت. مقامات مانگا و فیلم های آخرالزمانی تو را به بوته ی فراموشی سپردند و این نمونه ای از تو که بازسازی شده بود، دیگر تو نبودی. تو دیگر فراگودزیلایی شده بودی که می خواست ما را بترساند؛ و از این دسته ما بسیار آفریده ایم ؛که همین الان، دارد همچون ابری ازغبار مرگزا از صفحه ی تلویزیون پخش می شود.
با تو پیمانی می بندیم . گودزیلا! نه از آن پیمان های رسمی و ریاکارانه؛ که عهدی صاقانه. در همین آینده. در جایی که گویا سرنوشت جهان بین قدرتمندان و ارتشیان بااقتدار دست به دست خواهد شد. جایی که در آن کسی که قدرتمند است میلیاردر است و دلش هم می خواهد تنها کسی باشد که می تواند برای دیگران تصمیم بگیرد. با تو پیمان می بندیم که هیچ یک از ما از مسوولیتش شانه خالی نکند و نیز از آرزوهایش و از اعلام بیزاری از هرگونه قتل عام جنگی و روزمرگی؛ آری. به دفعات طعنه خواهیم شنید و دیوخویانی را هم خواهیم دید که هنوز هم که هنوز است ، می خواهند درباره ی زندگی ما تصمیم بگیرند. امّا ما هر بار از اقیانوس بیرون خواهیم آمد تا به جنگ طلبان بگوییم : آری. ما هم هستیم واین ماییم که تصمیم می گیریم از که بترسیم و چه وقت و چگونه. می دانیم . ساده نخواهد بود. به خاطر همین ما از دُم و سُم به جای بمب و هواپیما استفاده خواهیم کرد و بیش از پیش رنج خواهیم کشید مرگ آن کسی را که نمی داند چرا می میرد تا آن که از ترکیدن بمبی در بورس اقتصادی جان می سپارد. دیگر روا نیست بازگردی. گودزیلا! زیرا تو را در یک سافاری یا محصور و بسته در یک تریلی TIR خواهند کشت و یا حتا با موشک پودرت خواهند کرد. پس از آن بالا، از بهشت خیالی، جایی که دیوهای خیالی، برخلاف انسان های مدرن ،هنوز در آنجا روحی دارند و شرافتی، کمک و حمایتمان کن و اگر دلت می خواهد خودی بر صحنه نشان دهی، بدان که همیشه برای تو خانه ای از جنس مقوای لگدمال شده خواهد بود و برزنتی برای جویدن و احتمالا ً دخترکی موبور برای ربودن. امّا اگر روزی خواستی بازگردی پیشترش این نوشته را بخوان:
ما دردست فیلمنامه نویسانی اسیریم که هیچ احترامی برای زندگی آنهایی که حکم سیاهی لشکر را برایشان دارند، قایل نیستند.
روزنامه مانیفستو
13 سپتامبر ۲۰۰۱
نوشته ی: استفانو بنّی
ترجمه ی مهدی فتوحی
راوی عبدالله رحمتی نیا به نقل از مرحوم فاطمه ی چرخوگر( بی سواد) متولد سمنان-
این بازی ریتمیک را که مثل بقیه ی بازی های زنانه با ریتم ضرب خوانده و اجرا می شود و این بار هم ضربگیر وظیفه ی اجرای آن را بر عهده دارد، والنتین ژوکوفسکی در کتاب خود " اشعار عامیانه ی ایران در عصر قاجاری) به نقل از خودزکو به سه صورت دیگر هم ( البته از مناطق گوناگون ایران نظیر شیراز و اصفهان ) روایت کرده، که البته در این روایت خاص دارای نکات قابل توجهی است که آن را از دیگر بازی های زنانه و حتا نمونه های دیگر خود ممتاز می کند. نخست این که این بازی یک بازی تک نفره است نه یک ترانه و بیشتر به یک تک گویی شبیه است تا ترانه و از قالب مرسوم گفتم / گفتا برای نقل داستان بهره جسته که با سکوتی که ضد ضرب در خوانش ایجاد می کند، ترانه را به مرحله ی شخصیت سازی رشد می دهد و قالب گفتم / گفتا را با ضرباهنگی تند به یک تک گویی بی وقفه و تک نفره، برای بروز خصلت ورّاج ، رک و عجول بودن و شوهرخواهی بی صبرانه ی زن بدل می کند و نیز امکان این بازی را به زن راوی می دهد تا خط معمول روایت سنتی را درهم شکند و با غلبه ی زبانی بر گفتار مرد بقال حداقل از لحاظ زبانی بر او چیره شود که این خود به گمان من برخاسته از تمایلات زنان آن روزگار است که در قالب این بازی تجسد یافته ؛ و دیگر این که مضمون این بازی نیز همچون دیگر بازی های زنانه گریز از قواعد مرسوم جامعه و عرف انعطاف ناپذیر حاکم و مردانه است که آن را از ترانه های هم دوران خود ممتاز می کند.
زن : کم کمک رفتم دکون بقالی
گفتم: ای آقا ! پنیر خوب داری؟
گفت: ای خانم! چقدری می خواهی؟
گفتم: ای آقا! به قدر صنّاری
گفت: ای خانم! خونه ت کجا ئه؟
گفتم: ( با مکثی کوتاه) ای آقا! خونه م بیابونه.
دم درِمون آب روونه .
اسم خودم زرافشونه.
اسم کنیزم زینت جونه.
یه وقتی بیا که شو باشه.
بچه تو نعنو خو باشه.
دستم توی چلو باشه.
یک تک گویی موزیکال
راوی: صغرا چرخوگر 67 ساله . متولد سمنان- بی سواد
در این بازی نیز مثل بازی قبل ما اعتراض زن ایرانی را اما این بار به مساله ی تعدد زوجات و رفتار ناعادلانه ی مرد ایرانی می بینیم که به صورت ترانه ای که در پس زمینه ی خود بقیه زنان را هم به مشارکت در اعتراض فرا می خواند ، قالبی آهنگین را برای تبلیغ اعتراض جمعی برگزیده. اصل این بازی برگرفته از یک شعر طنز از نسیم شمال می باشد که در قالب یک بازی زنانه در آن دخل و تصرفاتی شده. مطلع شعر نسیم شمال چنین است:
شوهر من گوهر مخزن می خواد
پیر شده شانه و سوزند می خواد
مرغ شده دانه و ارزن می خواد
دو زن داره بازم دلش زن می خواد.....
و در ادامه می رسد به این بیت که:
شوهری دارم که نود سالشه
ریش سفیدش به پر شالشه
هرجا می ره بچه به دنبالشه
دو زن داره بازم دلش زن می خواد
و غیره ؛ که عینا ً همان بیت رایج در بازی هم هست.
این بازی را که به صورت یک ترانه ی گروهی در دستگاه دشتی خوانده می شود، خود ضربگیر دم می گیرد و در لحظاتی که در پایین بدان ها اشاره می شود، بقیه حضار کف زنان با او تکرار می کنند.
زن( که اینجا معمولاً خود، ضربگیر هم هست): شوهری دارم که نود سالش ئه.
دیگران : سالش ئه.
زن: ریش و سبیلش به پر شالش ئه.
دیگران: شالش ئه.
زن: یه زن داره و دو زن داره و بازم دلش زن می خواد.
دیگران ( با حرکات غلو شده که نشان دهنده ی تعجب آن هاست): زن می خواد!
زن: هندونه و خربزه و گوجه و ارزن می خواد.
دیگران( با همان حالات غلو شده ی قبل): زن می خواد!
یکنفر از میان جمع: چرا؟
زن: جوز تو هونگ نکوفتم .
زیر سبیلش نروفتم.
و بقیه کف زنان تکرار می کنند: جوز تو هونگ نکوفتم .
زیر سبیلش نروفتم.
بازی زن حاجی
راوی الهام کیوانفر- 17 ساله- سمنان
راوی این بازی را در یک مراسم عروسی در روستای چهلتن از توابع سنگسر سمنان دیده است.
این بازی نیز همچون بسیاری دیگر از بازی های زنانه در راستای شکستن حصارهای جامعه ی مردانه و تشویق زنان به رهایی از اخلاقیات انعطاف ناپذیر محیط ، و همچون دهن کجی پنهانی بر محدودیت های تحمیلی رایج قابل بررسی است. مضمون اصلی این بازی همچون بازی های دیگری از این دست ، کشف حجاب است که در قالب رقصی نمایشی به همراهی موسیقی که همچون بسیاری دیگر از بازی های زنانه، ضرب نواز وظیفه ی اجرای آن را بر عهده دارد، ارائه می شود.
در این بازی زن رقصنده که در ابتدا خود را سخت در چادر و چاقچور پیچیده، با خواندن ترجیع بند ترانه دیگران را به ادامه ی آواز می انگیزد. بدین صورت که زن با حرکات دلبرانه و کمی با اغراق چنین می خواند:
زن رقصنده: زن حاجی ام و زن حاجی. الهی حاجی بمیره. تو کوچه. تو بازار. خیابون لاله زار. شوهر کنم با هم بریم سینما. حاجی کجاست؟
و دیگران یکصدا می خوانند: مریضه.
پس او فرصتی می یابد تا اندکی از پوشیدگی رو و صورت خود را باز کند و چهره ی خود را به دیگران بنمایاند. پس دوباره می خواند:
زن رقصنده: زن حاجی ام و زن حاجی. الهی حاجی بمیره . تو کوچه . تو بازار. خیابون لاله زار. شوهر کنم با هم بریم سینما. حاجی کجاست؟
و دیگران پاسخ می دهند: تو اغماست.
و باز او اندکی از حجاب خود می کاهد و چادر را آرام روی شانه های خود می سراند و دوباره همان ترجیع بند را می خواند و می پرسد: حاجی کجاست؟
و دیگران هر بار در پاسخ به این پرسش می گویند: مرده؛ سه ی شه؛ هفتش ئه؛ چهلش ئه؛ سالشه.
و او هر بار اندکی از حجاب خود می کاهد و ابتدا چادر خود را به دور می افکند و بعد چاقچور و روسری خود را کنار می گذارد و سرانجام با موهای کاملا ً باز رقص خود را آزادانه به اتمام می رساند.
یک تک گویی موزیکال
راوی: صغرا چرخوگر 67 ساله . متولد سمنان- بی سواد
در این بازی نیز مثل بازی قبل ما اعتراض زن ایرانی را اما این بار به مساله ی تعدد زوجات و رفتار ناعادلانه ی مرد ایرانی می بینیم که به صورت ترانه ای که در پس زمینه ی خود بقیه زنان را هم به مشارکت در اعتراض فرا می خواند ، قالبی آهنگین را برای تبلیغ اعتراض جمعی برگزیده. اصل این بازی برگرفته از یک شعر طنز از نسیم شمال می باشد که در قالب یک بازی زنانه در آن دخل و تصرفاتی شده. مطلع شعر نسیم شمال چنین است:
شوهر من گوهر مخزن می خواد
پیر شده شانه و سوزن می خواد
مرغ شده دانه و ارزن می خواد
دو زن داره بازم دلش زن می خواد.....
و در ادامه می رسد به این بیت که:
شوهری دارم که نود سالشه
ریش سفیدش به پر شالشه
هرجا می ره بچه به دنبالشه
دو زن داره بازم دلش زن می خواد
و غیره ؛ که عینا ً همان بیت رایج در بازی هم هست.
این بازی را که به صورت یک ترانه ی گروهی در دستگاه دشتی خوانده می شود، خود ضربگیر دم می گیرد و در لحظاتی که در پایین بدان ها اشاره می شود، بقیه حضار کف زنان با او تکرار می کنند.
زن( که اینجا معمولاً خود، ضربگیر هم هست): شوهری دارم که نود سالش ئه.
دیگران : سالش ئه.
زن: ریش و سبیلش به پر شالش ئه.
دیگران: شالش ئه.
زن: یه زن داره و دو زن داره و بازم دلش زن می خواد.
دیگران ( با حرکات غلو شده که نشان دهنده ی تعجب آن هاست): زن می خواد!
زن: هندونه و خربزه و گوجه و ارزن می خواد.
دیگران( با همان حالات غلو شده ی قبل): زن می خواد!
یکنفر از میان جمع: چرا؟
زن: جوز تو هونگ نکوفتم .
زیر سبیلش نروفتم.
و بقیه کف زنان تکرار می کنند: جوز تو هونگ نکوفتم .
زیر سبیلش نروفتم.
فقط کافی است سرت را بگردانی. این طبیعت آن قدر بکر و تازه است که ناخودآگاه تو را به درون خویش می کشاند. درست نظیر یک گرداب. اما نه؛ گرداب این جا آبی نیست . گردابی از جنس تصاویر است. تصاویری که دست انسان خلقشان نکرده. که دست ساخته های باد و آب و خاک و آفتابند اینان؛ و این همه در دو سوی جاده ی اهواز به شیراز و پس از شهر باستانی شوشتر رخ می نمایند. کوههای سربه فلک کشیده ای که این سو و آن سویشان پوشیده از درختانی است که منظره ای دلپسند آفریده اند باب طبع دشخوار پسند طبیعت گردان. صخره هایی عظیم و دره هایی عمیق که گهگاه چادر سیاهرنگی در دلشان به چشم می خورد از کوچندگان. و انبوه دام ها . این دام ها که گویی هزاران سال است در این مراتع مشغول چریدن تاریخند و هیچ گاه سیر نمی شوند؛ و این مرتع که گویی تا ابد باید برویاند و برویاند؛ و این اقلیم هنوز از پس هزاران سال آغوش خویش را برای دام ها گسترده دارد و این، تو را بدین اندیشه ره می نماید که بپنداری از همین روست که ایرانیان پیش از اسلام در این خطّه پایگاه ساخته بودند. از چغازنبیل و شوش و کاخ آپادانا ی داریوش گرفته تا آسیاب های آبی شوشتر و تنگ چوگان و بیشاپور و پاسارگاد و پارسه و نقش رستم رد این استقرار تاریخی هویداست. چرا که هم آب هست و هم مرتع. هم آفتاب ، هم کوه؛ و این مسیر عجیب آدم را به دل تاریخ می برد. جایی که توی شهرنشین حس می کنی بیش از هزاران سال از دل مام طبیعت به دور افتاده ای؛ و این طبیعت تو را به آغوش خویش می خواند؛ و تو چون تشنه ای که به آب رسیده ، این زمختی مهربان را چون دستان پدر، با دل و جان بوسه می زنی. بوسه ای با چشم؛ و لبریز می شوی از تصویر ذهنی ِ ببری که در دل کوه خفته است و غیر از تو کسی قادر به دیدنش نیست؛ و افسوس که تو مجسمه ساز نیستی و طرّاح و نقاش تا از دل این بکر بی بدیل نقشی برون آوری؛ و از این روست که گویی پدران تو در این مسیر در هر گوشه و کنار ، دل سنگ را خسته اند و نقشی از دل آن بیرون آورده اند؛ که تو را بگویند:ای فرزند! بدان و آگاه باش که این طبیعت ما را به کشف این تصاویر انگیخت ؛ و تو تاریخ را اینجا می بینی؛ و مدام از خود می پرسی: چرا نقاشان ما از کشیدن تصاویر این طبیعت سرشار گریزان اند و چرا مردم ما از درک دیگرگونگی اندیشه ی پنهان در این تصاویر عاجز؛ و این تو را می انگیزد تا ببینی سرخی تابیده از پس سبز وسیاه کوه را؛ و غروب را درک کنی و لاجورد آسمان را ؛ که تهران تو سالهاست آن را در زیر لایه ای از غبارتیره پنهان کرده؛ تا تو فراموش کنی که جزء ناچیزی ازاین طبیعتی و بایدش بارور کنی ، نه این که بخراشی اش. نه این که بیالایی اش؛ و این فراموشی بسا دشوار می نماید تو را و هر آن که را که چشم دیدن این تصاویر را داشته باشد؛ که شهر در حصار بسته ی ماشینی و سقف دودی خاکستری رنگش، همواره تو را به این اندیشه رهنمون می شود که تویی و آز مصرف زدگی ات و بس؛ و جز تو هیچ کس و هیچ چیز وجود خارجی ندارد. که شهر، کوچک است. که شهر، بی نهایت نیست. که شهر راهی به ابدیت ندارد؛ و این طبیعت تو را به کشف دوباره ی این راه شیری می انگیزد. با شبان پرستاره ی سرشارش. با کوههایش که گویی با اندیشه ی الهی گره خورده اند ؛ مگرخدا به موسا در کوه طور نگفت: پوزار از پای برون آور؟ مگر خدا در کوه به محمد نگفت بخوان؟ مگر چغازنبیل به هیبت کوهی ساخته نشده؟ مگر اهرام مصر چیزی جز شکل هندسی کوهند؟ مگر گور کوروش کبیر به شکل یک کوه کوچک ، یک زیگورات طراحی و ساخته نشده؟ آری همین کوه که آدمی را در ابتدای تمدن در دل خویش، غار ها، پنهان کرد، و چه راز ها که نگفته دارد؟! و غار ها که گویی خلوتگاه آدمیانند با خدای. زهدانی که آدمیان را از وحشت بیرون پناه می دهد؛ و همین تو را به دوران جنگ می کشاند. به پناه گاهها. که غارهایی بودند دست ساز که تو را از وحشت بیرون به درون دل خاکی خویش می خواندند تا تو در دل خاک، در دل سنگ آرام گیری از آشوب بیرون؛ که خاک ، خاک پذیرنده اشارتی است به آرامش؛ و تو با خویش می گویی: شاید زیستن در آغوش همین طبیعت ما را دوباره به تعریف تازه ای از خویش وادارد. به تعریف دوباره ی اخلاق. به تعریف دوباره ی ایثار. به نوعدوستی. به وفاداری. آه! چقدر سفر، سنگ دل آدم را صیقل می دهد.
نوشته ی مهدی فتوحی

درخت تنگدستی داستان مزرعه ای است درپایان قرن نوزدهم میلادی با همه ی سنت ها، آداب و فرهنگ روستایی اصیل امّا دشوارآن كه خود وابسته به جریان طبیعت و فصول مختلف سال می باشد وبا دیدی بی طرف اما هستی مداردرارتباط با ازدواج و تولد فرزندان و گذشت وفرصت طلبی افراد قرارگرفته وفرهنگ و جامعه ای كه به شیوه ای بسیار بدوی و نامحدود خود را نیازمند همین سنت ها و خدا و زمین می داند و هیچ گونه رویداد خارق العاده ای كه حوادث دیگری را در پی داشته باشد در آن امكان حضورندارد. درخت، از دیدگاه نئورئالیستی آن نماد فاصله ای است كه باعث جدایی ارباب از رعیت می شود. شكافی كه دو دنیای ایدئولوژیك اخلاقی ومذهبی را ازهم جدامی كند. خطوط فاصلی كه بورژوازی پوپولیستی هرگز توان برانداختن آن را ندارد، و همچون ماده ی خامی برای این شاهكار قرار گرفته . زیرا تنها هنر است كه می تواند پلی میان اندیشه ی بورژوایی و سنّت دهقانی ایجاد كند. درست مثل موسیقی باخ، ستون اصلی موسیقی فیلم كه ثنویتی مقدّس و مذهبی را با نوسان های حسّاس تجربه های معاصر در آمیخته.
اولمی كه خود در تره ویلیو در ناحیه ی برگامو ، از خانواده ای ساده و روستایی به دنیا آمده ، دراین اثر كه توانسته نخل طلای كن1978 را از آن خود كند ، به ریشه های خود بازگشته. ا و مواد خام اثری را كه روزمرگی زندگی روستایی را همچون یك افسانه روایت می كند ازذهنیت خود وام گرفته. باوجود بر این كم نیستند عناصر رئالیستی از این دست درفیلم كه ریشه در تجربه های آغازین او در زمینه ی مستند سازی دارند. به همین دلیل است كه اولمی بازیگران خود را ازبین چهره های خشن و بكر جامعه ی روستایی برگزیده. نابازیگرانی كه توانسته اند به جهانی كه ریشه در علایق شان به زندگی دارد ، شكل بدهند.
اولمی در فیلمش برشی از جامعه روستایی قرن نوزدهم را نشان می دهد. جامعه ای فقیر، بی سواد و آرام. پسران، دختران و كودكان، گروه پرشماری از ساكنان این مزرعه را تشكیل می دهند و هرخانواده تعدادی از این كودكان را داراست كه آن ها نیز همچون والدین شان تسلیم فقر وناپایداری زندگی شده و در ارتباطی تنگاتنگ با فضاهای زندگی دهقانی قرار گرفته اندو محكوم به كار درمزارع ، خانه ها و كارخانه های نخ ریسی اند و در تمامی حوادث و رویدادها هم حضور دارند. بازی هایشان بدون اسباب بازی است و بر زمین های گل آلود مزارع و در انبارهای علوفه و در طویله .
طویله در این جامعه مكان بسیار مهمی است در برقراری ارتباط های اجتماعی . شب ها ، بزرگترها و كوچك ترها برای گریز از سرما در آن جمع می شوند و مردان قصّه های تلخ و شیرین و پاره هایی ازتاریخ معاصر ایتالیا را برایشان تعریف می كنند و به همراه دیگران آواز می خوانند. زن ها هم دركنار آنها به دعا و نیایش مشغولند. طویله جایی است كه این جامعه ی كوچك در آن یكپارچه می شود.
یكی دیگراز درون مایه های اصلی فیلم كار است. كارپست بدنی، كه سرنوشت مشترك همه ی شخصیت های فیلم است و همه ی افراد از كودك گرفته تا پیرمرد مشغول به آنند. حتّا دختربچه ها ، كه تاپیش از بلوغ وظیفه ی نگهداری از برادران كوچك تر خود را بر عهده دارند وپس از آن هم می باید برای كار وارد كارخانه ی نخ ریسی شوند.
در این فضا جایی برای درس و مدرسه موجود نیست . آنگونه كه برای منیك ، پسر كوچك باتیستی رخ می دهد وكشیش از پدرش می خواهد كه از كمك او در مزرعه صرف نظر كند و او را به مدرسه بفرستد . به خاطر همین او محكوم می شود تا درعوض، روزی شش كیلومتر راه مدرسه تا خانه را ، آن هم با صندل هایی چوبی طی كند .حضور غیر طبیعی درس و مدرسه دراین اجتماع كوچك را می توان در رفتار عاشقانه ی پدر به پسربه وضوح دید . پدری كه به هنگام بازگشت پدرش از مدرسه از او به گرمی استقبال می كند ،او را نزدیك آتش گرم می كند، با تعجب به دفتر مشق اونگاه می كند ، با علاقه به چیز هایی كه او آموخته گوش می دهد و وقتی یكی ازصندل هایش می شكند با تجاوز به ملك ارباب و قطع یكی از درختان آنجا برای او صندلی چوبی درست می كند و تاوان این طغیان را با تبعید از محیط خانوادگی مزرعه، به تلخی پس می دهد .
جدای برداشت نئورئالیستی از مفهوم طبیعت و خانواده در فیلم ، می توانیم بگوییم حضور درخت درفیلم نماد ماندگاری و ایستایی است و كارگردان با ظرافت این مضمون را در فیلم گنجانده . درخت تا زمانی كه ریشه در خاك دارد ایستا ست واین خود استعاره ای است از وضعیت باتیستی درفیلم كه تا وقتی در حدود قواعداین جامعه ی وابسته به زمین گام بر می دارد، در آن امكان حضور می یابد. اما وقتی او درخت را برای ساخت صندل ، كه خود وسیله ای برای تحرّك ساده تر و در حكم یك ابزار است برای عدول از قواعد جامعه، قطع می كند، آنوقت است كه او نیز مانند همان درخت ریشه كن می شود. چراكه ذهنیت جامعه ی
كشاورزی فئودالی جایی برای تجدد و نوآوری باقی نمی گذارد.همه چیز این جامعه ، مانند قطعات یك پازل به هم مربوطند ونبود یكی باعث لطمه به كل حصار بسته ی این جامعه می شود. از درخت و نور و آب و گاو گرفته تا ترانه و معجزه و خرافات وافسانه . حتا حضور ارباب در این جامعه یك حضور كاریزماتیك و الزامی است . در چنین جامعه ای فردیت به مفهوم امروزین آن جایی ندارد و علاقه و عشق صرفا ً در راستای كار معنا پیدا می كنند واگرفردی بخواهد با ایجاد شكاف در اصول این جامعه هرچند از روی عشقی پدرانه ، مثلاً با فرستادن پسر به مدرسه و آشنا كردن او با تجربیات جدید ، در آن خللی ایجاد كند پیشاپیش محكوم به تبعید از آن است . نمونه ی عشق محدود در چارچوب حصار های این جامعه را در ارتباط میان پدربزرگ و نوه ی یتیمش می بینیم كه جفت جداناشدنی اما بدون فردیت اوست و مدام از او سوال می كند و نقش انتقال دهنده ی تجربیات نسل گذشته به نسل آینده را بر عهده دارد .
بعلاوه برای بیان ارتباط میان والدین با كودكان در چنین جامعه ای، كارگردان ازدرون مایه ی كودكان سر راهی بهره جسته. كودكانی كه خانواده تا سن بلوغ به آنان به چشم یك شكم گرسنه می نگرد وپس از آن به چشم یك نیروی كار و با تشدید نقش حمایت كنندگی كلیسا قصد دارد تا بر زندگی رعیت وار آنان چه در محیط كار و مزرعه و چه در حوزه ی تمایلات دینی صحه بگذارد. این مضمون را می توان در پذیرش كودك سر راهی از سوی نوعروس و داماد جوان
وارسال كمك نقدی كلیسا تا سن پانزده سالگی برای آنان كه صرف تامین معاش خانواده می شود به وضوح دید. حتا در یكی از صحنه ها كشیش به بیوه زن سفارش می كند كه او نیز این كاررا در مورد دو فرزند شیر خوارش انجام دهد كه البته با مخالفت برادر بزرگتر آنها كه كارگر آسیا ست روبه رو می شود.
اما تنه ی اصلی درون مایه برمذهبی بودن افراد استوار شده . خصوصا ً از سوی زنان . روزها با نغمه ی ناقوس كلیسا آغاز می شوند و همه ی فعالیت ها آمیخته به ذكر و نیایش اند . هرچند این نیایش ذكری باشد به زبان لاتین مغلوط. بعلاوه لحظه های خوش بینانه ی فیلم همگی ارائه ی تصویر یك عطیه ی الهی اند . مثلا ً صحنه ی زاده شدن كودك ، صحنه ی شفا یافتن گاو،شفا یافتن پیرمرد بیمار با پیش گویی زن حكیم و حتا صحنه ی جشن كه یكی از اعیاد مذهبی است، و موسیقی باخ همچون ملاتی تقویت كننده ی این مضمون جاری درفیلم است و
كارگردان با دیدی حماسی وملموس جهانی را روایت كرده كه از صافی قصه های مادربزرگش كه خود زاده ی تره ویلیو بوده به او رسیده و به واقعیت هم بسیار نزدیك است.
به طوریكه می توان آن را همچون سندی از زندگی دهقانی در اواخر قرن نوزده محسوب كرد. آن چه اولمی در این فیلم قصد توصیف آن را دارد دنیایی است مربوط به دوران پیشاصنعتی. جایی كه در آن نه ماشین بخاری هست و نه حتا ماشین های نخ ریسی مدرنی.همه چیز در محدوده ی قواعد مكانیكی نیوتون قابل توجیه است. حتا قایق های مسافر بر هم با نیروی دست كار می كنند كه البته با اصل تاریخی آن چندان تطابقی ندارد. جهان دهقانان اولمی جهانی است كاملا ً قابل بازیافت .مخلوقات دسترنج خود را مصرف می كنند و مانند دیگر مظاهر آن جهان، تغییر ناپذیرو جاودانه اند. بی آن كه بویی از حقوق شهروندی و فردیت خلاق آدمی به مفهوم امروزین آن برده باشند.
در مصاحبه ای كه درسال 1979 جان پیه رو دلّ آكوا با آهنگساز این اثر چه زاره برمانی كرده، او اشاره كرده كه دردرخت تنگدستی سه فصل موجود است و فصل چهارم یعنی تابستان كه فصل شادی و سرخوشی كشاورزان ازبرداشت محصولشان است ، غایب است .
نكته در اینجا است كه تابستان با وجود شادابی و سرشاری خویش ، فصل ایجاد یك بی نظمی و آنتروپی در روال قوانین طبیعی نیزهست. با توجه به همین نظریه می توانیم بگوییم علاقه ی اولمی نه در نشان دادن چلّه ی فصول كه در ارائه ی نیمه فصل هاست . فصول اعتدالی كه ارتباط تنگاتنگی با جامعه ی مادرسالار دارند و در آن ها طول شب و روز یكسان است و در آن ها بی نظمی و آنتروپی موجود در طبیعت به انقیاد آدمی در آمده . این مضمون حتا در ارجاع تاریخی فیلم هم خود را نمایان می سازد . زیرا فیلم درست به آستانه ی ورود مدرنیته به جامعه ی ایتالیا اشاره می كند . زمانی كه در تاریخ معاصر ایتالیا بسیار مهم است و به بلافاصله پس از ریزورجیمنتو و دوران سیاه فقرو گرانی و بی ثباتی سیاسی و اقتصادی پس از استقلال ایتالیا ارجاع می یابد. اما اگر بپذیریم نیهیلیسم فرزند خلف مدرنیته است، می توانیم این طور استدلال كنیم كه فیلم اولمی هیچ نسبتی با آن ندارد . زیرا به جامعه ی پیشا مدرن بازمی گردد. اما این بازشناسی تاریخی و با ابزار مدرن از یك جامعه ی پیشا مدرن با ارزش های سنتی، درحكم نفی یك منفی محسوب می شود. این گونه فیلم نه تنها نیهیلیسم موجود درمدرنیته را نفی نمی كند. بلكه آن را به توان دو هم می رساند. بطوریكه عدم وجود خود را با وجودی پیشا وجودین كه در هنجارهای ذهن مدرن نمی گنجد جایگزین می سازد. این گونه است كه فیلم علیرغم ظاهر غیرمدرن خود به شدت مدرن باقی می ماند چراكه با سرشت غیرقابل اصلاح انسان مدرن در آمیخته است .
منابع : l`ALBERO DEGLI ZOCCOLI/
CARLO COLOMBELLI/GIANFRANCO MASSETTI/
نوشته ی مهدی فتوحی
باری اینک من و گنبد خواجه نظام الملک، اینک من و چکیده ی تاریخ، اینک من و همه آن چه از پس دوران چیرگی اسکندر و اعراب بر این ملک چون هواری فرو ریخته، اینک من و زمزمه ی شعر بالابلند حافظ شیراز:
فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب
چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را
که خواجه ی شیراز در این تک بیت، تاریخ خویش را در قالب واژگان تجسد بخشیده و این گنبد در قالب آجر. دوباره اش بخوانید و این بار به نحوه ی فراگویی واج ها دقیق شوید و ببینید و بشنوید که در مصراع نخست بسامد تکرار واجهای سایشی که لطافت به مصراع می بخشند، بیشتر است و در مصراع دوم بسامد تکرار واجهای انسدادی و انفجاری که خشونت کلام را افزونی می بخشند، و دوباره اش ببینید و ببینیند و ببینید این معماری محیّر العقول را و بسته به درک خود از هنر به کار رفته در آن برداشتی کنید. آن سان که با شعر حافظ چنین می کنید.
باری اینک من و نمود عینی اندیشه ای بس ژرف که چگونه ایران زمین دشمنان خشن و سخت را در دامان خویش به کودکانی نرمخو و رام و دست آموز بدل می کند. مردانی را می گویم انعطاف ناپذیر، با زوایای تند و خشن روحی و قائم به ذات و هماره گوش به کرنا ی جنگ، درست نظیر این مربع های بزرگ با زوایای قائمه شان، که بر گرد مرکز خویش مدام در حال گردشند تا رئوسشان محیط دایره ای را رقم زنند. گفتم از پس اشکانیان و از این گفته منظوری داشتم. چراکه گنبد اندک اندک از این زمان است که در معماری ایرانی شکل می گیرد و این دوره، مصادف است با نفوذ تمدن هلنی در ایران که از اساس با بنیاد های ایرانی متفاوت است و این فرهنگ، دیگرگونگی اش را بر نمی تابد و گنبد نمود این اندیشه است و این فیلپوش ها که خلائی را می مانند در حد فاصل تبدیل مربع به دایره . خلائی که مصداق تاریخی آن دوران فطرت یک قوم است. دوران سلوکی . دو قرن سکوت پس از اسلام و در حکم زمان انفعال اندیشگی یک ملت برای حرکت دادن نرم نرم زوایای تند شخصیتی افراد به سمت ارداه ی ملی ؛ و این تاریخ ایران است . همانسان که شعر حافظ. و این آینده ی ایران است. آن سان که شعر حکیم توس. آن گاه که از ژرفنای درون فریاد بر می آورد :
هنر خوار شد جادویی ارجمند
نهان راستی، آشکارا گزند
و این تجسد روح جمعی است در قالب سنگ که مایش گنبد می نامیم . دستاوردی که با تمام وجود می کوشد ، اسکندر را، عرب بیابانگرد را، مغول خونریز را، هلاکو را، الجایتو را، محمود و مسعود غزنوی را و تیمور و دیگر گردنکشان را در حرکتی دورانی از نقطه ی شروع، که خود راس زاویه ای است تند از مربعی انعطاف ناپذیر ، اندک اندک در سطح قاعده ی دایره ای همسطح و خرده خرده در حجم نیمکره ای دوار به مرکز دایره ای صعود دهد که تمثیلی است بر آسمان، و تاریخ ایران یکسره این حرکت است. حرکتی به سوی مرکز، که راس ِ همان گنبد است و خود در راستای راس دایره ی قاعده واقع، و گاه به تیغه ای سرو گون مزین می شود که نشان جاودانگی است و پادشاهی؛ نشان مرگ است و نشان شادی. آن سان که هفت شهر عشق. که در آن مرتبت سیمرغی، خود، رسیدن است به منزلت سی مرغی، و در این جا رسیدن به آسمان رسیدن به مرکز دایره است و این همه تجسد خویش را در ساختار گنبد یافته است. ببینیم و بیندیشیم.
این متن نخستین بار به تاریخ پنج شنبه 7 مهر 1384 در روزنامه ی همبستگی شماره ی 1396 منتشر شد.
هر كدام از ما در طول حيات كودكانه ي خود، بازيهائي مي كنيم كه زمينه ساز شكل گيري حافظه ي زباني ما در سنين آتي مي باشند. اين بازي ها درمواجهه ي نخست، بازي هائي بس سهل و ساده مي نمايند ، ليكن با اندكي تعمق مي توان دريافت كه همچون بسياري ديگر از كنش هاي زباني عوامانه ، سرشار از پيچيدگي هاي زباني اند.ازجمله ي اين بازيها مي توان به بي معني سرائي هاي هنگام يار كشي و چيستان ها ومچ گيري هاي زباني درتكرارمتناوب جملاتي خاص اشاره كرد كه علاوه برغناي واژگاني كودكانه، منجربه فراگوئي صحيح
آواها و واج ها وهجا ها و در پي آن واژه ها وتركيبات پيچيده تردر كودكان مي شوند و اين نظيرهمان رفتاري
است كه بازيگران تئاتر، براي تسلط بيشتر، درهنگام اداي كلمات و گفتگوهاي نمايشنامه و حذر از تپق زدن هاي متوالي، با اداي تركيبات پيچيده و دشوار، از لحاظ فن بيان، از خود بروز مي دهند. از جمله ي اين بازيها مي توان به بازي تكرر و تكرار اشاره كرد و اين، همان بازي است كه در آن كودك موظف است يك جمله يا يك تركيب را چندين بار متوالي بدون لغزش و توقف تكرار كند و من از اين بابت آن را بازي تكرر و تكرار ناميده ام كه در آن تكرار نقش اساسي را دارد و باعث مي شود تا فراگوئي يك تركيب، به مراتب پيچيده تر از زماني شود كه فرد مجبور است آن را فقط يك بار بيان كند. براي بررسي اين موضوع،ساده ترين راه آن است
كه مثال هاي رايج در زبان كوچه را گرفته و مورد تجزيه و تحليل زبانشناسانه قرار دهيم.نا گفته نماند كه در اين بررسي اولويت در انتخاب نمونه ها با مثال هائي بوده كه منحني نحوه ي فراگوئي شان از ساده به دشوار و نيز متفاوت از ديگر گونه ها باشد.
نمونه ها:
u
1- قوري گل قرمزي[quriegolqermezi]
w
در اين تركيب ساده لغزش زباني در نتيجه ي تغيير جاي واج هاي مشابه حاصل مي آيد . يعني دو واج q وg
كه يكي يك بار و ديگري دو بار در تركيب به كار رفته اند، براي تسهيل در بيان، همنشين مي شوند واين بدان معناست كه واج متفاوت در آغازهجائي مي آيد و به تعبيري تبعيد به سرآغاز هجائي مي شود تا واج دوهجاي ديگر بتوانند همگون شوند.
[gurieqolqermezi]
w
حال اگردو واج مذكور رااز نظر خصيصه هاي آوائي بررسي كنيم در مي يابيم كه هر دو واج در دوخصيصه از سه خصيصه ي آوائي هر واج مشتركند . يعني هر دو انسدادي و واكدارند وتنها در واجگاه شان است كه از هم تمايز يافته اند.( q واجي ملازي است درحالي كه gواجي است نرمكامي.) وچون دو واج نخست درتركيب
اصلي بلافاصله پس ازخود يك واكه ي پسين گرد دارند كه تنها ميزان افراشتگي اش با ديگري متفاوت است ،
( u افراشته وo نيمه افراشته) به علت شباهت هاي متوالي بين واكه هاو همخوان ها، مضاف بر كوچك بودن محوطه ي توليد آوا و واكه( دهان، زبان و حلق) منجر به جا بجائي وهمگون سازي واجهاي آغازين هجاهاي همنشين مي گردد.
اين لغزش زباني، در زبانشناسي، در زير مجموعه ي بيماري اسپونيريزم قابل طبقه بندي است.
_ _ _ _ _ _
2- چائي داغه، دائي چاقه [ca?idaqe da?icaqe]
بعلاوه گاه مشاهده مي كنيم كه اين تغيير موضع ، نه در سطح واجي ، كه در سطح هجائي صورت پذيرفته.
في المثل در اين نمونه ي بخصوص، ما جابجائي را در بين هجا هاي ca// و / da/ مي بينيم. علت اين امر
تشابه هجاهاي آغازين هر تكواژ است بعلاوه ي تكرار مداوم واكه ي پسين افتاده ي / / a در هجاي پسآينده
ي هر تكواژ . همانطور كه مي بينيم در تكواژ نخست" چائي " قبل از " داغه " آمده و در تكواژ دوم بالعكس
"دائي " قبل از " چاقه" اشتباه از اينجا ناشي مي شود كه ذهن همسانساز گوينده براي تسهيل در گفتار هجا ها را همسان مي كند يعني هجا هائي را كه با /ca / شروع مي شوند كنار هم قرار مي دهد و هجاهائي را كه با /da / درمجاورت يكديگر. نمونه ي ديگر از اين دست جابجائي هاي واجي اين مثال است: دوغ گاز دار، گاز
دوغ دار .
3- روي ليموناد رنده ي ليمو مي مالند
_ _
[ruielimunadrande?elimumimalan]
در اين مثال نيز مانند نمونه ي نخست بسامد تكرار واج هاي /r/ و / l/نسبت به ديگر واجها بيشتر است و
جابجائي ها بشتر در بين اين دو واج صورت مي گيرد. حال اگر اين دو واج را از لحاظ خصوصيت هاي آوائي بررسي كنيم مي بينيم كه: / r/يك واج لثوي واكدار غلتان از نوع زنشي است. از سوي ديگر / l/ يك
واج لثوي واكدار غلتان از نوع كناري است.
همانطور كه مي بينيم اين دو واج در سه خصوصيّت لثوي ، واكدار و غلتان بودن با هم مشابه اند و تنها در شيوه ي توليد با هم تفاوت دارند. حال اگر بر اين تشابه ، تكرار بسيار واجهاي خيشومي / m/ و /n / را هم بيفزائيد وخيشومي شدگي هاي حاصله از حضور اين دو واج را در نتيجه ي قرار گرفتن در مجاورت واكه ها
بررسي كنيد به علت اين جابجائي ها پي مي بريد.
نمونه ي معروف" در لرستان نه لر است و هر لري نه نرّه لر" نيزبه علت تكرار همين دو واج در حين ادا ايجاد اشكال مي كند.
4- سه شيشه شير ، سه سير سر شير
_ _ _ _
[sesisesirsesirsarsir]
-
در اين مثال نيز بسامد تكرار دو واج /s / و /s / نسبت به بقيه ي واجها بالاتر است . /s / داراي خصائص
-
آوائي لثوي، بي واك و سايشي بودن است و / s/ نيز كامي ، بي واك و سايشي است و واكه ي همنشين اكثر واجها /i / است كه واكه اي ست پيشين و افتاده و گسترده .
در نمونه ي معروف" شيش سيخ جيگر سيخي شيش هزار" نيز تكرار همين دو واج باعث ايجاد اشتباه در حين ادا مي شوندو نيز اين مثال: "امشب شب سه شنبه ست، فردا شبم سه شنبه ست، اين سه سه شب و اون
سه سه شب، هر سه سه شب، سه شنبه ست".
نكته ي ديگر در خصوص اين مبحث اين است كه اين بازيها هرگز منحصر به يك يا چند زبان خاص نيستند و با يك تحقيق ساده ميتوان رد پاي آنها را در اكثر زبانهاي دنيا يافت چراكه همچون ديگركنش هاي زباني مردم
عادي ريشه در كنش افزايش وغناي توانش هاي بياني افراد دارد.
مهدی فتوحی
به دو شاخه ی تاریخ افسانه پردازی، شاخه ی سومی نیز می پیوندد که همان نو اسطوره ی کربلاست. اسطوره ای با این تفاوت مضمونی که در آن تاریخ است که اسطوره می شود. در همین روند که من آن رااسطوره پردازی وارونه نامیده ام که به نظر می رسد حداقل به صورت کششی از سوی شیعه گری خصوصا ً درآخرین مرحله ی آن که من موقعیت داشتم آن را در همه جا با ذکرمثال شرح بدهم، شاخص شده است، شخصیت ها و رویدادهای تاریخی در زیر نور مجموعه ی اسطوره های افسانه ای زنده ی پیشین قرار می گیرند و از سطح حوادث تکرار ناشدنی با عبور از سطح رویدادهای ورامادی ؛ به سطح درون سپنجی اسطوره می رسند و حیاتی کاملا ً متفاوت از اسطوره های کهن ِ پیشاتک خدایی می یابند. میان جمشید و همزاد دوقلویش و زکریا و یحیا و حسین و علی اکبر تفاوت هایی اساسی و گونه شناسانه موجود است. با این همه داستان جمشید یک اسطوره ی واقعی و ویژه است. اما زکریا و یحیا یک داستان قدیمی مقدس است که فلسفه ی تک خدایی از آن اسطوره زدایی کرده و داستان حسین و علی اکبر نیز یک نو اسطوره ی شیعی است که بر اساس رویدادی تاریخی استوار شده و به گونه ای اسرارآمیز احیا شده و ما در آن می توانیم یک ساختمان نوساز آرمانی و معنوی را با بهره گیری ازمواد بسیار کهن ببینیم که این همان علاقه ی اصلی او نیز است. ما در متن تعزیه ی ذیل با یک پایان فنی در این باره روبروییم. وقتی که یحیا پیشمرگ شهدای کربلا می شود.
این تاریخ اساطیری منحصر به فرد، آن هم در سه سطح که گویا سرنوشت ایران مذهبی نیز بوده است؛ به ما نشان می دهد که چگونه در سطح یک قیاس مع الفارق یک ارتباط رازآمیز کهن الگویانه ی مستقیم میان ایران پیش از اسلام و ایران شیعی امروز برقرار است . البته این ارتباط مستقیما ً با اسطوره ی جمشید برقرارنیست تا نویسنده ی دیندار قدیسان اسرارآمیز کربلا آن را بازبسازد . بلکه مستقیما ً در ارتباط با یک افسانه ی طلایی اسلامی و پذیرفتنی تر است که با مواد مسیحی و یهودی درآمیخته که هریک به نوبه ی خود تحت تاثیر دورادور فرهنگ ایران کهن بوده اند.
ترجمه ی مهدی فتوحی

سالواتوره جولیانو ، به عوض این كه فیلمی باشد كم نظیر و با اهمّیت ، بیش تر تبدیل شده به یك معضل بزرگ. فیلم روایتی است از تبهكاران و مافیا ومبارزات اجتماعی وجریان خیزابه های دموكراسی نو در سالهای پس از جنگ، و آشكارا بستری شده برای مخاطره جویی های بس هولناك، به طوری كه نمایش آن می توانست با شكایات قضایی نا خوشایند و تنفّربرانگیزی كه ناشی از خشم مخالفان درقبال آن بود ، متوقّف شود.
البته متّهم كردن كاری است مفید،امّا نه چندان كافی و افراد بسیاری در سینمای ایتالیا دست به این عمل زده اند كه دستاورد چندانی هم حاصل نكرده اند.
از سویی دیگر باید گفت برای طرح موضوعی از پس قاب سینما ، آن هم از پدیده ای بسیار فراگیر ، اگر راهی مستقیم و بدون ابهام انتخاب نشود ویا اگر مواد خام درون مایه، با بی تفاوتی علمی یا تاریخی نگریسته شوند چه ؟
البته برای یك سینماگر ، مخاطره جویی ها در این خلاصه نمی شوند چون در جهان، چیزی سحر آمیز تر از روان شناسی یك سینما گر نیست . در صنعت سینما ، همواره نمونه های مقدّماتی و مدل هایی موجودند كه غفلت از آن ها بسیاردشوار می نماید، آن هم وقتی كه موضوعی نگاشته می شود و فیلمی بنیان نهاده می شود. چراكه باید دانست در یك جدول ِ كاری،ثبت و ضبط تصویر از پی تصویر و واژه از پی واژه منجر به چه نتیجه ای خواهد شد.
كارگردان فیلم سالواتوره جولیانو، برای قالب ریزی داستان خاص خود دو مدل جذاب پیش روی داشته است :
1- وسترن امریكایی كه در آن همواره یك رگه ی مخفی طلا موجوداست و در تصادم با علایق بدوی و ارتباط آدمی با طبیعت قرار گرفته.
2- فیلمی از پیترو جرمی( به نام قانون) درباره فساد مافیا در جامعه سیسیل كه مملو است از اخلاق گرایی افراطی و علایق تصویری فرهیخته.
برای رزی خطر رجز خوانی، بیش از آن كه ناشی از صداقت او در گفتارش بوده باشد، درحكم باز سازی فیلمی شاعرانه بوده كه ازقبل می توانسته فیلمی آرشیوی انگاشته شود.
ولی همین جا باید این نكته را ذكر كنیم كه رزی خود را از دست یازیدن به این دو خطر بر كنار نگه داشته. زیرا باز سازی او از تاریخ راهزنی در سیسیل یك باز سازی تلخ و خشك است و لحن باز جویانه ندارد. فضای سیسیلی فیلم او هیچ وجه تشابهی با ژانر وسترن ندارد و تاثیر پذیری اش هم از فیلم جرمی درحداقّل است. امّا او چگونه توانسته به این نظرجامه عمل بپوشاند؟ با استفاده ی بهینه از بلوغ سینمای ایتالیا .
در این چند سال اخیر، فرهنگ عرضه شده از طریق زبان سینمایی ، گام های مهمّی را در جهت ارتقا خویش برداشته است، زیرا واقعیت ، دیگر از پشت نگاه گیج و معصومانه ی نئورئالیسم به چشم نمی آید، بلكه با پژواك نقد و استناد دقیق همراه شده، به طوری كه دیگر نه ما را متاثر می كند ونه مسحور ِ آنچه راز گشایی می شود.( رنج، درون مایه ی اصلی و حاكم نئورئالیسم ، تنها مصایب جنگ و تاثیر عقب ماندگی جامعه ی ایتالیا را متجلّی می كند ) امّا این شیوه نگاه ناب و هیجان زده از تماشای رنج و بی عدالتی ها، دیگر اطمینان كسی را جلب نمی كند. ازهمین روی فیلم ها برای درك مقصود خویش یا به جامعه شناسی روی می آورند یا به تاریخ و یا به ژورنالیسم و ادبیات ، تا بتوانند انگیزه ی لازم را برای تحقق ریشه های فرهنگی واقعیت به دست دهند.
رزی در مجموع، كاری جز این هم نكرده . او با انصراف از این كه یك هنرمند انگاشته شود، تمام سعی خود را بر این استوار كرده تا با نگاهی ژورنالیستی به قضایا بنگرد( آن هم با تحقیقاتی مستمر در مونته له پره و كاستل وترانو و همه مكان هایی كه راهزنی درآنجا شدّت داشته) و با وسواس و دقّت فراوان و با علاقه یك باستان شناس ، احكام وپرونده هایی را كه در طی محاكمات گوناگون درویتربو، به جهت كشتارپورتلّا دلّا جینسترا صادروبررسی شده،مطالعه كرده واین نخستین گام او در این راه بوده است.

از آن به بعد است كه( در این نكته دقیق می شویم) رزی ،مسیر معمول ساخت یك فیلم سنّتی را پی می گیردو با استفاده از قواعد ساختاری و دراماتیك ، از نوع آمریكایی آن ، مواد خام گرد آوری شده را برای روایت تاریخ زندگی یك شخصیت اصلی یا چند شخصیت فرعی در فضایی مشخّص به كار می بندد كه البته عملی قابل قبول و گاه موثّر تلقّی می شود.
امّا با اینحال رزی ، كارگردانی است ایتالیایی كه در فضای فرهنگی رایج ایتالیا و قالب های معاصرآن نفس می كشد. این گونه است كه درمكان اصلی حادثه ، او به همراهی شخصیت هایش، داستان یك بازجویی صورت پذیرفته را روایت می كند و با بازسازی وقفه های دیداری – نمایشی ، حركت پیشرونده ای را در جهت نزدیك شدن هرچه بیش تربه واقعیت می آغازد.
دوره ای كه در فیلم به آن اشاره می شود، زمانی بلافاصله پس از مرگ جولیانو است كه تا محاكمه و مرگ گاسپاره پیشوتّا در زندان ادامه می یابد و با تصاویری از جسد راهزن در حیاط خانه دِماریا در كاستل وترانو آغاز و با نمای داخلی زندان اوچّاردونه پالرمو كه سر دسته باند جولیانو در آن با زهر كشته می شود، پایان می یابد.
در ادامه ما شرح رویدادهایی را می بینیم از حوادث سال 1960 كه بازسازی روایتی ست گفتاری وخطّی. صحنه نمایش، بازار مال فروشان سیسیل است. عدّه ای صدای شلّیك گلوله ای را می شنوند. برخی از مردم می گریزند و یك نفر بی جان روی زمین افتاده است.
او همان كسی است كه با همكاری ژاندارم ها وبه هم پیوند دادن حلقه های یك زنجیر، به مافیا خیانت كرده و فعالیت باند جولیانو را مختل كرده .استنتاج رزی از این قرار است: مافیا همیشه تنبیه می كند گرچه ممكن است این تنبیه، سال ها به طول بینجامد. داستان هنوز تمام نشده. جولیانو فقط فصلی جنجال بر انگیز است ازپدیده ای كهن .
كارگردان با ایجاد شكافی در طول تصاویر ی كه استخوان بندی یك باز جویی را به خود گرفته اند و استفاده از تكنیك فلاش بك ،از ترفند بازگشت به گذشته، برای روشن شدن جزئیات داستان سود می جوید.
این گونه است كه ما با كوشش های استقلال طلبانه برخی نیروهای سیاسی و اقتصادی سیسیل ِ پس از جنگ همگام می شویم و تبانی میان این نیروها را با گروهی از جنایتكاران متحد،به سركردگی جولیانو ومراحل مختلف نبرد علیه راهزنان ( كه در آغاز توسط ژاندارم ها و سپس به وسیله ارتش انجام یافته و سر انجام با ارسال یك جسد ویژه پایان می یابد) و گسترش موقعیت سیاسی جزیره و پیروزی چپ ها و واكنش دهقانان و نیز تماس های زیر زمینی كه میان مقامات بلند پایه ی سیاسی وخطوط قرمز صورت می پذیرد و همین طور ، بازداشت بازماندگان گروه و سر انجام كشته شدن جولیانو به دست پیشوتّا ( كه گفته می شود امّا دیده نمی شود) و تصویرهایی از تیر اندازی میان راهزنان و پلیس را كه هرگز روی نداده است ، به چشم می بینیم و رزی آن را با بی طرفی آشكاری كه بیشتر مختص حیطه ی جامعه شناسی است تا سینما نشان می دهد.
البته او همه آنچه را كه نسبت به آن یقین داشته، در فیلم گنجانده ( همه آن چه كه از متن واقعیت یا ازحكم دادگاه ویتربو به دست آمده) و آنچه را كه از آن سندی نداشته، كنار گذاشته و جاهایی را كه در آن ها تردید داشته، در فیلم در حد تردید باقی گذاشته است .
رزی ما را به فرض كردن و تصوّر صرف وانمی دارد، بلكه بر مدارك اثبات شده تكیه می كند و فضیلت اصلی كارگردان درهمین برخوردجدّی و صادقانه اش ، خلاصه می شود.
چشم او با نگاهی مراقب و سرد به قضایا می نگرد و روح او كه آمیزه ای است از سرسختی تسكین ناپذیر وخشونت مهار شده، حوادث را می كاود.او می خواهد به همه چیز بنگرد و در همه چیز دقیق شودو با همان لهجه ای كه حوادث در واقعیت دارند آن ها را روایت كند. در این سه نكته دقیق شوید : 1- آمدن خبرنگاران به كاستل وترانو 2- دستگیری آدم ها در مونته له پره 3- گفت وگوهای میان قاضی و و اعضای باند متلاشی شده ی جولیانو. در اینجا به همین سه مورد بسنده می كنیم. این ها سكانس هایی هستند بسیار كند امّا تاثیر گذار. ولی رزی با صرف نظر ازحذف هایی كه روایت را به شرح خطی و متوالی ِحوادث اصلی، محدود می كنند و با تمركز در حالات انسانها روایت خویش رابه تاخیر می اندازد و می گذارد فرایند داستان به همین شیوه تا انتها تداوم یابد. امّا گرچه این شیوه ناتورالیستی ، از تاثیر هیجانی كار می كاهد ، ولی به مخاطب فیلم ، معنایی از واقعیت را منتقل می كند. یا حداقل بر این است كه این كار را بكند و بحث برانگیزترین نقطه ،از فیلمی سراسر مجادله و برانگیزانندگی، همین نقطه است. نگاه كنید كه انسان ها چگونه در این جنگ ، بیهوده جان می بازند و مقایسه كنید ببینید آیا به هیچ داستان وسترن آمریكایی شبیه است؟ چراكه عمیقاََ ایتالیایی است. تلخ و خشن . درست مثل یك توطئه ی قرون وسطایی.
مثلا وقتی ارتش به مونته له پره می رسد،در طول یك خیابان، ناگهان سربازی از ناحیه شكم هدف گلوله راهزنان قرار می گیردو با تقلّای فراوان همچون خوكی نیم بسمل جان می دهد. امّا دوربین ، قتل وحشیانه او را با نگاه گزارشگری بی رحم ثبت می كند . همین نگاه سنگدلانه را می توان با خشونتی بیشتر( كه حتا رنگ و بویی از لذت به خود می گیرد) در مرگ پیشوتّا هم مشاهده كرد كه درسلّولش توسط كسی كه معلوم نمی شود كیست مسموم می شود.دوربین رزی، فریادها و پیچ وتاب های فرد محتضر را با حالتی كه یادآور تئاترهای ناتورالیستی است ثبت كرده است كه مستقیما ما را به سوی متون درخشان پزشكی قانونی (كه در اوایل قرن بیستم خوراك بازیگران آن دوران بود) رهنمون می شود.
خشم راهزنی كه به دست مافیا و یا مزدوران آن كشته می شود ، بیش از آن كه بتواند واقعیت كشتار پورتلّا دلّا جینه سترا را بروز دهد، با كراهت مولف از مواجهه با جنایت و هر آن چه كه منجر به این حدس می شود ، در آمیخته است.
امّا رزی اخلاق گرایی است درجایگاه یك وقایع نگاركه گاه عنان از كف می دهد. وسواسی كه او در بازسازی رویدادها با جزئیات آن به خرج می دهد ، به طریق مشابه ، در خدمت مظاهر خشونت و وحشت قرار می گیرد واین گونه است كه ناتورالیسم ، به ضرب و زور یك انگاره اخلاق گرایانه، بر دیگر سبك ها چیره می شود.
البته سالواتوره جولیانو تنها حاوی پاره هایی از این دست نیست،زیرا در برخی از لحظات ، ضرباهنگ روایت به سوی حماسه گسترش می یابد كه البته بر پایه صحنه های تاثر بر انگیزی استوار شده كه جرمی پیش از این ، با مهارتی خیره كننده در فیلم ِ به نام قانون ثبت كرده بود.مثلا به دو بخش بسیار زیبا در صحنه ی باز جویی دقّت كنید: نخست پراكندگی دار و دسته تبهكاران در دره ای سنگلاخ ، پس از آن كه ارتش با توپ پناهگاه آنان را در قلّه كوه هدف قرار داده است و دوم فرار رعایا از تیر رس آتشباری كه دوراز دید تماشاگر بر گستره پورتلّا دلّا جینه سترا فرو می بارد.
گریز نومیدانه این گروه پرشماركه مانند پرنده ترسیده ای كه می خواهد از تور صیاد بگریزد، به هر سویی می گریزند، در بطن خود حاوی معانی نمادینی است حاكی ازضعف انسانی كه برای دفاع ازخود دست به تشكیل گروه هایی می زند،ولی در مواجهه با حوادث خطیر همچون گوسفندی بی اراده بر جای باقی می ماند. البته قصد ما بزرگ نمایی اشاره های كوتاه كارگردان نیست. زیرا معتقدیم این معنا در سراسر فیلم گسترده است .آری مردم قربانی اند امّا تا وقتی مفهوم قدرت را درك نكرده باشند و نیز محكوم به نبردی درد ناكند تا قدرت خویش را بر دیگران تحمیل كنند و همین جا ست كه به درونمایه ی فیلم ِ "ویسكونتی"( زمین می لرزد) نزدیك می شویم. فیلمی كه در آن ، ویسكونتی تصاویری از سیسیل رابا تاثیر پذیری ازرمان" مالاوولیا" ی "جووانّی ورگا" به ما نشان می دهد . امّا رزی سلوك ایدئولوژیك خود در فلسفه ی تاریخ را به روایت فیلم تحمیل نمی كند و می گذارد انگاره هایش از لابه لای حوادث رخ داده و در زیر چتری از كند و كاو های ژورنالیستی و ناتورالیسم ادبی رخ بنمایانند .
آن چه تا كنون گفتیم برای معرفّی شخصیت سالواتوره جولیانو و موقعّیت اخلاقی رزی كافی است . به همین دلیل می توانیم بپذیریم كه چرا شخصّیت راهزن در طول فیلم ظاهر نمی شود و فقط در اعمالش نمود می یابد، درست مثل یك شخصیت درجه دو.
دیگر این كه گسست روایت به پاره های گوناگون ( كه در هر بخش گسترش می یابد)باعث سر در گمی بسیار مخاطبان می شود. زیرا او با رها كردن روایت برای پرداختن به آن چه نیاز به گفتن آن است، قصد دارد حادثه آفرینی كند و این خود واقعیتی است ، چراكه رزی برای جلب توجّه كسانی كه به تماشای فیلم می نشینند، هراسی از ناگیرایی و خشونت برخی پاساژها ی ناگهانی میان زمان واقعی روایت و یاد آوری گذشته كه با ترفند كارگردانان فرانسوی اجرا شده، به خود راه نمی دهد. او كاوشگرانه و با توصیف هایی ازاین دست، تغییر سبك می دهد ومردم را با تمهید های تدوینی اش مبهوت خویش و ملغمه را غلیظ تراز قبل می كند. هر چند واقعیت پیشنهاد شده در فیلم، برای درك كل منطق موجود درآن قدری مبهم است .
اما اگر الّا كلنگ میان مظنونان و كنش های حاصل از آن و تردید ها و توهم ها تداوم نیابند ، چه بر جای خواهد ماند؟ شمار انبوهی انگاره كه هیچ یقینی را هم به ما القا نمی كنند . لیكن این امردلیلی برای سرزنش كارگردان نیست . زیرا در اصل موضوع نیز، كه واقعیت یك پدیده اجتماعی است به نام سالواتوره جولیانو، قضایا به همین منوال است .علاوه بر این ما با نكته ی دیگری هم درفیلم روبه رو می شویم وآن این كه ابهام ، دستاورد طبیعی موقعیت توصیف شده در فیلم نیست،بلكه بخشی از كنش ذهنی رزی است.
او با سادگی هر چه تمام تر درمسیر واقعیتی گام بر می دارد بس سردرگم، كه همواره بیش از یك معنا دارد و شاید این همان چیزی باشد كه او بیش از هر چیز دیگر به آن علاقه منداست . به طوری كه می توان در فیلم نخست او " ستیز" هم تاكید او بر ابهام شخصیت اصلی فیلمش را كه تاجری است محتكر به نام" ویتو پورلا" به وضوح دید و همچنین در فیلم متفاوت ا و " قربانیان" نیز نزدیكی او به این درون مایه هویداست.
امّا تاكیدی كه در سالواتوره جولیانو می بینیم همه تردید های ما را از میان می برد. ولی گرچه منطق صوری تعهّد كارگردان می تواند در اختیار ساختارمستند آن قرار گیرد ،آن هم به وسیله نمایش تطوّر برخی محیط های اجتماعی ِ حاشیه ای در دل جنایات ، ولی منطق درونی فیلم بدون شك در كشف عمق این ابهام و نیز نا پایداری ارتباطات میان آدم ها نهفته است.
این همان مضمون ثابتی است كه دردل خود مخاطره هایی به همراه داردو كارگردان می باید با مهارت از پس آن برآید، امّا از سوی دیگر به او یاری می رساند تا در جریان زنده و شاداب سینمای نوین ایتالیا قرار گیرد. در این میان ظرفیت شگفت مكان ها و چهره هایی كه او را در تحقیقاتش مدد رسانده اند، جالب توجه است (چهره های راهزنان همگی جذّاب اند، همینطورچهره ی بازیگران اصلی فیلم " سالوو راندونه " و " فرانك ولف").
شایستگی او در كارگردانی ، دست كمی از درك نقّادانه اش ندارد، امّا آن چه به نظر كم می رسد،درك دقیق اوست از شیوه روایی. به اعتقاد رزی، می توان همچنان در مورد پدیده جولیانو و مرگ پیشوتّا حدس های ژرف اندیشانه دیگری زد ، لیكن قطعیتی در كار نیست زیرا ملغمه گرایش های سیاسی و اقتصادی او بسیار غلیظ است و منطقاً هم توان آن را دارد تا تفسیری را جایگزین برداشت های دیگر كند. قواعد بورژوایی آن قدر محكم اند كه باب هر گونه شناخت تمام و كمال و قطعی از واقعیت را مسدود می سازند .او در تماس خویش با واقعیت ، كنش های آشكار را درست در اندازه های واقعی شان بازمی آفریند، ولی در سایه های تردید بر انگیز توقف می كند و هیچ چیز نمی گوید. به كمك این شیوه نمایشی ، كنش ها هریك با تفسیرهای متفاوت عرضه می شوند امّا در مجموع ، همه در راستای مسیر اصلی روایت قرار دارند .
جامعه بورژوایی به هر حال ، مانع از ایجاد روشنگری و نتایج حاصل از آن خواهد شد . زیرا این ها آزمون هایی در جهت بر ملا شدن نا كارآمدی و اشتباه های مكرّر اوهستند .
در میان شخصیت های فیلم روابطی تنیده می شود كه دیگر احتیاجی به ابهام درآن ها نیست. به خصوص چون جملگی در واقعیت های خرد و ناتمام غوطه ورند. با این حال این شخصیت های مبهم فیلم قرابتی با شخصیت های روان پریش" كسوف" ِ "آنتونیونی"، یعنی" پی ئه رو " و" ویتّوریا" ندارند . تنها می توانیم بگوییم كه این و آن دیگری ، بخشی ازیك دنیا ی مشترك را می سازند ، البتّه در سطوحی متفاوت.
نه رزی و نه آنتونیونی هیچ یك بر این باور نیستند كه ابهام و روان پریشی، شرط لازم حیات انسانی اند. بلكه هردو خود را محدود به این كرده اند كه هستی را در ساختارهای اجتماعی خاص كه دارای ویژگی های قابل شناخت هستند بررسی و اثبات كنند .
ویتّوریا و پی ئه رو ، فرآورده های واپسین ِ پیچیدگی ای هستند كه در طول مسیر متزلزل ارتباط های میان دولت های بورژوایی و اقتصاد شبه فئودالی در طبقه ای از طبقه های جامعه با آنها سایش داشته است .
البته یافتن یك ایدئولوژی واحد در زیرساخت ِ ذهنی آنتونیونی و رزی ، قدری حیرت انگیز
می نماید، امّا خالی از فایده نیست اگراین پدیده را دستاورد بیان پخته سینمای ایتالیا بینگاریم.
و قاب تصویر واضح تر می شود اگر از این زاویه روشن به آن بنگریم كه برخی پدیده های ظاهراً عجیب و غریب ( وحتّی برخی نكات زبان شناختی كه به علّت سهل الوصول بودنشان همواره با دیده سوظن به آنها نگریسته می شود ) به سادگی حاوی معانی قابل درك اند.
می دانیم كه رزی و آنتونیونی در حركت درفراز و نشیب ایدئولوژی ابهام خویش تنها نیستند. زیراهمواره كسی هست كه با سادگی هر چه تمام تر حركت آن ها را محدود كند ، كسی كه شانه به شانه آنها حركت می كند و تحت فشار همان تشویش ها و اضطراب ها،مسوولیت دیگری را قبول می كند. كسی كه مستقیماً تحت تاثیرتحقیقات جامعه شناسانه ،ابزار بیانی مناسبی را جست وجو می كند.
از منظر نقد می توان راه ابهام را در هنر رفته انگاشت و هرگونه تلاش در این مسیر را پیشاپیش ملال آور وخودفرساینده دانست. با این حال كارگردانانی هستند كه نتایج رزی و آنتونیونی را همچنان مبداعزیمت خویش می انگارند و معتقدند سینمای ابهام در این نقطه پایان نمی یابد ، بلكه تازه از این جا آغاز می شود.
درست است كه واقعیت های سیسیل مدرن ،ساختارهای كهن اجتماعی ، كار و مافیا مورد بهره برداری خشونت آمیز و حادثه پردازانه ی رزی واقع می شوند ،امّا بیش از همه به این دلیل است كه او بتواند از خلا حوادث ، ابهام ژرف هر گونه تحقیق جدّی در خصوص انسان معاصر را كشف كند .
رزی با سالواتوره جولیانو ی خود، بحران بسیارعمیق اجتماع را عیان می سازد . بحران ایدئولوژیك ناشی از عدم امكان شناخت واقعیتی كه نیروهای بسیاری آن را مخدوش می كنند .
امّا تنها اعتراف به این ابهام كافی نیست زیرا باید آن را بپذیریم تا بتوانیم به عمق آن دست یابیم و از نتایج حاصل از این غور و تفحّص ، ایدئولوژی جدیدی بیافرینیم.
بر گرفته ازكتاب ِCinema per un anno) )
نوشته ی giammatteo) Fernaldo di ) فرنالدو دی جامّاتّئو
ترجمه ی مهدی فتوحی

درست به محض اتمام ساخت فیلم " معجزه در میلان " دسیكا موفق شد " آنجلو ریتزولی " را متقاعد به سرمایه گذاری برای ساخت فیلم " اومبرتو دِ " بكند .البته پیرنگ اصلی داستان فیلم را قبلاً " چه زاره زاواتینی " پیشنهاد كرده بود . امّا تعویض نام فیلم از سوی دسیكا صورت پذیرفت( اومبرتو نام كوچك پدر وی بود) كه توانسته بود پروژه ی " معجزه در میلان" را، با الهام از یكی از رمانهای زاواتینی كه به كودكان تقدیم شده بود، عملی سازد .
فیلم حدود یكصد و چهل میلیون لیرخرج برداشت و با شكست تجاری مواجه گردید و به مراتب وخیم تر از آنچه بود كه بر سر فیلم" دن كامیلو " آمده بود كه" ریتزولی" قصد داشت تا پیش از"اومبرتو دِ" طرح آن را تحقق بخشد. امّا دسیكا عمیقاً به داستان این بازنشسته ی تنها و غمگین باور داشت كه تحت تاثیر رفتار های نا سنجیده ی خود برآن بود تا گرمایی به دلش بتاباند( به نقل ازمجلّه ی " تمپوایلّوسترو"مورخ 16 دسامبرهمان سال) و امیدواربود فیلم محلّی برای مناقشات سیاسی، نظیر آنچه برای معجزه در میلان رخ داده بود ، فراهم نیاورد كه با دخالت مستقیم "جولیو آندره ئوتّی" مواجه گردید ومعاون نخست وزیر وقت دربیانیه ای با مضمون ِ:" مسوولیت مولفان بزرگ آثار سینمایی درقبال اعتقاد جهان به ما و كشورمان و دیدگاه خاص آنها" از آن یاد كرد( روزنامه ی "اوجّی" مورخ 16 اكتبر 1952 ).
" اومبرتو د ِ" داستان یك بازنشسته ی دولت است و توله سگش " فلیك ". فیلم ،داستان تنهایی یك انسان است وفقر تلخ لمس شده از سوی او، و در ارتباطی تنگاتنگ با آفاق جامعه ی خرده بورژوایی قرار گرفته و سرشاراست از احساسات و فاقد هرگونه كلام اضافی .
""اومبرتو دومنیكو فرّاری" چنانچون عابری معمولی است و ما ( آن گونه كه زاواتینی اشاره می كند) یك روزازاوخواستیم تا داستان خصوصی زندگی اش را برای ما تعریف كند "امّا وقتی ما امروز به فیلم می نگریم، مباحثات مطرح شده در آن را قدری اغراق آمیز می یابیم.
مثلا ً پلاكارد هایی كه در دست افراد مسن در آغاز فیلم می بینیم و رویشان عبارات " حقوق بازنشستگی را افزایش دهید" یا " ما فرو دستان جامعه ایم " یا "حتّا پیرها هم بایدغذا بخورند "
نوشته شده اند هیچ یك در هسته ی اصلی درونمایه ی فیلم قرار نگرفته اند چراكه تمركز اصلی فیلمنامه به جای مشكلات اجتماعی برشخصیت اومبرتو استوار گردیده تا بتواند به توصیف شیوه ی برخورد سزاوارانه ی او با دشواریهای فراوان اقتصادی اش بپردازد وبه نقل محافظه كاری او در قبال یافتن حد اقل یك همراه و یا یك گوش شنوا برای داستان تنهایی دراماتیكش توفیق یابد.
آنچه در این میان بر ما تاثیر می گذارد قطعاً مشكلات بازنشستگان درقبال حقوقشان نیست بلكه فقدان نوعدوستی در میان انسانهاست كه به سبب آن این پیرمرد بیچاره واین سان متشخص و آبرومند حتّا امكان این را هم نمی یابد تا بتواند دو كلمه با كسی درد دل بكند ( دراین میان تنها مستخدمه اش است كه "ماریا پیا كازیلیو" آن را به بهترین شكل ممكن بازی كرده است .)
به اعتقاد ما مهمترین بخش فیلم سطح معنایی آن است .چراكه در بیش از یكی از صحنه ها ،هر سكانس، خارج از روند روایی فیلم، مستقلاً و جدا از بقیه عمل می كند و نه در یك واحد یكپارچه . مثلا ً صحنه ای را در نظر بگیرید كه اومبرتو در اتاق اجاره ای اش روی تخت دراز كشیده است . اواز تخت پایین می آید و از در خارج می شود .می توان فیلم را به گونه ی دیگری نیز روایت كرد. مثلا :ً اومبرتو در اتاق خویش تنها ست امّا در خارج از خانه جهانی ست مملو از تبلیغات رسانه ها ، عشّاق گوناگون ، سوء تفاهم ها ، جاه طلبان وقیح ، نظامیان و معشوقگانشان ، مستخدم ها كه در آستانه ی در خروجی خانه ها ایستاده اند و فقرا و میز های غذا خوری و پس مانده ی غذا ها و سگ ها و سگ كش ها و اومبرتو پیوسته و همواره بیش از پیش اینها را در خاطر خود مرور می كند و پیوسته احتیاج بیشتری پیدا می كند تا با كسی دراین خصوص همكلام شود امّا تنها گریزگاهی كه برایش مانده ماریای مستخدمه است .
اینگونه می توان درك كرد كه چرا در صحنه هایی كه او حضور دارد پرتو رابطه ای انسانی فروزان است ( صحنه ی مشهور برخاستن از خواب ، مورچه ها و قهوه سایی در آشپزخانه )
و باقی فیلم همه وقف برگزاری آیین دفاع از خویشتن انسانی شخصیت اصلی و نمایش تشخّص حقیر او شده است .
نیایش و مراسم توزیع غذا در بیمارستان ، جایی كه اومبرتو در آن بستری شده تا سلامت خویش را باز یابد ، فصل مشتركی را با صحنه ی كلیسا در فیلم دزد دوچرخه می آفریند . لیكن فضا سازی در اینجا ، فاقد یك خط روایی به دردخور است .چراكه مجزّا ی از بقیه ی صحنه ها و در حكم نمادی از نوعی بیماری درمان ناپذیر محسوب می شود امّا در خارج از بیمارستان هنوز چیزهایی هست. ماریا كه آمده تا از او عیادت كندواو را از بیمارستان بیرون می اندازند وفلیك گم شده كه حضورش در محل نگهداری سگ ها در حكم استعاره ای مضاعف زاید می نماید.
اینگونه است كه احساسات غلیان می كنند و بغضی درگلوی مخاطب گره می خورد امّا هیچ گسترشی در دید او حاصل نمی شود. ماریا در دیالوگی به اومبرتو می گوید " به هر حال تو می روی و آنجا وضعت از اینجا بهتر خواهد بود " چراكه صاحبخانه با مدیر سینما " ایریده" ازدواج كرده است و دیگر تمایلی ندارد تا اتاق هایش را اجاره بدهد .اومبرتو با سگش از خانه خارج می شود . ساعت 6 صبح است. اوسوار تراموا می شود . پس از فیلم " واكسی" و " دزد و دوچرخه " این چندمین طی طریق در خیابانهای رم، بسیار سیاهتراز قبل جلوه می كند .
سكوت است و پنجره های بسته . اومبرتو كسی را ندارد تا به خانه ی او برود . امّا توله سگش هست كه مانع از خود كشی او می شود .
از منظر نقد ( با در نظر داشتن الزامات تدوینی فیلم) می توان گفت"اوبرتو د ِ" نقطه ی اوج كارنامه ی هنری دسیكا است .( البته برخی دزد دوچرخه را بر این فیلم ترجیح می دهند).
"چه زاره پاوه زه " در پاسخی بحث برانگیز به پرسشی در باب ادبیات اشاره كرده كه دسیكا بهترین راوی ایتالیایی زمان خویش است در این خصوص " جان لوییجی روندی" با ارجاع خاص خود به ریشه های ادبی فیلم ( خصوصا ً آثار كافكا ) می گوید :
" ما نكات واقعگرایانه ی بی پروا و غنایی فیلم را می ستاییم، لیكن نمی توانیم از عدم درك این سبك ادبی از سوی مخاطبان شكوه ای نكنیم . عدم دركی كه به طور قطع یقین به فیلم شهودی سوء تفاهم زای می بخشد"( روندی ، سینمای ایتالیا، 1945تا1951، در مقاله ی نئورئالیسم ایتالیایی، دفترهای نمایشگاه بین المللی هنرهای سینمایی ، ونیز ، 1951)
امّا بیشترین ستایش فیلم "اومبرتو د" از سوی " آندره بازن " ابراز شده است.این منتقد فرانسوی دستاورد اصلی فیلم را در درك چیزی میداند كه او آن را " گذر زمان " می نامد و این بدان معناست كه تداوم زمان در واقعیت، فدای روایت داستانی نمی شود .
بازن پای مجلس رقص رمان مارسل پروست را به میان می كشد ومی گوید:" برای درك فیلم لازم است دیدمان را به آنسوی دسته بندی های اخلاقی و سیاسی سریان دهیم . ادبیات دراماتیكی كه تا به امروز به دست ما رسیده است حاوی شناختی، بدون شك،دقیق در خصوص روان آدمی ست امّا من وقتی به انسان می نگرم او را در ارتباطی فیزیكی و كلاسیك با ماده می بینم. یعنی آنچه دانشمندان آن را "مایكرو فیزیك" می نامندش و ارزش آن فقط برای پدیده هایی است كه مربوط به یك رده ی قطعی می شوند . امّا رمان تا آخرین حد خود تكه تكه شده است. ولی ماده ی اصلی مایكرو فیزیك در آن، درونی و از جنس خاطره است. با این وجود سینما جایگزین ضروری رمان در این پژوهش انسانی نیست امّا در ذات خود یك برتری نسبت به آن دارد و آن ثبت انسان در لحظه است . اینگونه است كه می توان یك هم ارزی میان رمان " در جستجوی زمان ازدست رفته " ی پروست با زمان باز یافته ی " زاواتینی"مشاهده كرد. باز یافتِ این زمان، در سینمای امروز چیزی ست نظیر كار پروست با فعل مضارع اخباری در رمان ." با وقوف بر این مفهوم، كمال گرایی موجود در فیلم دزد و دو چرخه را می توان همچون نقطه ی شروعی بر آثار دسیكا دانست. اومبرتو د ما را یاری می كند تا آنچه را كه در فیلم دزد دوچرخه مجبورمان می كرد تا در شیوه ی تدوین كلاسیك واقعگرایانه محبوس بمانیم درك كنیم .
معنای پنهان فیلم در همین خروجش از محدوده ی سنّتی تدوین نهفته است چراكه وقوع رویداد ها دیگر در محدوده ی الزامات دراماتیك نمی گنجند .مثال مشهور این نكته را می توان در همان صحنه ی ازخواب برخاستن مستخدمه مشاهده كرد كه خط بطلانی برآن گونه ی سنّتی سینما می كشد .
بازن می گوید : " دسیكا و زاواتینی ، می كوشند تا حادثه را به حوادث خرد تر تقسیم كنند تا سرانجام به حدّی برسند كه احساس گذر زمان را در ما به وجود آورند . "
بدین ترتیب اگر وحدت روایی حوادث در یك فیلم كلاسیك منجر به این شود كه مستخدمه ای از خواب بر خیزد ، دو یا سه شات كافی ست تا ما بتوانیم آن را بیا ن كنیم .امّا دسیكا در این وحدت ، زنجیره ای از حوادث خرد را داخل می كند. مثل : برخاستن ، عبور از كوریدور ، مورچگانی كه با جریان آب پراكنده می شوند و غیره .
بگذارید به یكی از این حوادث دقیق تر شویم . كنش قهوه سایی. كه ما آن را با تصویر چهره ای به دسته ای از لحظات مستقل نظیر بسته شدن در با نوك پا پیوند می زنیم.دستگاه سایش قهوه با حركت پا پی گرفته می شود كه با احتیاط حركت می كند وبعد برخورد انگشت او با چوب است كه پایان كنش را نشان می دهد . بنا بر نظر "كیارینی" می توان گفت عنصر شعر ، همواره در سینمای دسیكا موجود بوده است . شعری كوتاه كه ریشه در رگه ی طویل امّاستایش برانگیزسنت ادبی قرن نوزدهم دارد.
اینگونه است كه فیلم های دسیكا و زاواتینی بر ما تاثیر می گذارند . به تعبیر بهتر می توان گفت آنهاقصّه ای دارند تا با آن دل مخاطب را به درد آورند، نه اینكه ذكاوت او را برانگیزانند.
آنها به خیر معتقدند و می پندارند كه فقط در آن امكان رستگاری هست. این جایگاه سراسر اخلاقی ، گرچه از سویی نمایان گر انسان گرایی شخصیت ها درفیلم است ،امّا از سویی دیگر رویداد را نیز در دل خود محدود می كند چراكه اشارات صرفا ً روانكاوانه و احساساتی در دل رویدادها و تصادف ها خرد می شوند و به سمت یك پی رنگ داستانی سوق می یابند.
****************
دیالوگ در فیلم درحداقل است وساختار داستان كلاسیك كنار گذاشته شده. چراكه نمی توان دیگر تضادها و پیچیدگی های جامعه ی معاصر را در یك ساختار محدود خلاصه كرد.نگاه فیلمساز متمركز بر جزئیات است.دیگر دیالكتیكی میان پدرو فرزند چنانچه در دزد و دوچرخه به چشم می خورد نمی بینیم.دیگر اثری ازنبرد خشن میان مرد و جامعه اش ( چنانچه در فیلم های امریكایی به چشم می خورند ) نمی بینیم ." اومبرتو د" برای دسیكا در حكم" آلمان سال صفر" برای" روسلینی" است. وضعیت شخصیت اصلی فیلم بسیار ناگوار است امّا رفتار این شخصیت بسته كه ارتباطش را با جهانی كه از آن برخاسته قطع كرده ، به هیچ وجه غیر معقول و دروغین نیست
آرتور میلر درنمایش " مرگ دستفروش" تصویر غمناكی از خانواده ای را نشان می دهد كه دستاورد فضای جامعه ی متوسط امریكایی ، در همان سالهاست . چیزی شبیه همان فضای ملموس فیلم دسیكا .امّا میلر در بقایای اسطوره ی از هم پاشیده ی خانواده ردی از ریشه های تنهایی آدمی را می بیند، حال آن كه تنهایی اومبرتو ، یك تنهایی مطلق است . تنهای مطلقی كه در تصاویری عریان و سرد نشان داده شده اند و شاید هیچ فیلم ایتالیایی دیگری (تا زمان ساخت این فیلم ) نتوانسته باشد این تنهایی را این سان برهنه نمایان كند. حالت ها، چهره ها و نمودهای برونی روان شخصیت های فیلم ، همچون بلور های یخ بر پرده ظاهر می شوند . بلور های خشنی كه بر مزرع جان مخاطب ، شیاری از حیرتی تلخ بر جای می گذارند.
ترجمه ی مهدی فتوحی

در اصل، ویسكونتی قصد داشت سه فیلم بسازد و نه یك فیلم و خودش همیشه می گفت سه فیلم مستند. یكی درباره ی ماهیگیران، یكی درباره ی دهقانان و یكی درباره ی كارگران معدن، كه هر سه هم در سیسیل اتفاق می افتادند. در جزیره ی سیسیل، و هر سه هم آثار متفاوتی بودند از همان نبرد همیشگی علیه فلاكت انسان ها و اشیا، و حقیقتا ً هم ویسكونتی در ذهن خود طرح تولید هر یك از بخش های این سه گانه ی دریایی، زمینی و مربوط به معدن را پرورانده بود.
اما آنچه من عمیقا ً بدان باور دارم این است كه او قبل از هر چیز آرزو داشت تا فیلمی از رمان " مالاوولیا" ی" جووانّی ورگا" بسازد و چون درون مایه ی اصلی رمان ، همان بود كه قرار بود در بخش دریایی این سه گانه موجود باشد، او در سال 1947 برای ساخت یك فیلم مستند از زندگی ماهیگیران " آچی ترتزا" به دهكده ی " "انتونی" عزیمت كرد. مكانی كه آثارموفق ورگا درآنجا روی می دادند.
هزینه ی تولید فیلم بسیار محدود بود . بسیار محدود ، و چون گروه ساخت فیلم همه برای ساخت یك فیلم مستند به آنجا رفته بودند ، بنابراین نه فیلمنامه نویسی وجود داشت نه طراح صحنه و لباس و حتا نه دستیار و منشی و متن ماشین شده ای برای سكانس های مختلف. هیچ منشی صحنه ای هم در كار نبود . حتا جرثقیل و قرقره هم نداشتیم. یك دوربین بود و چند حلقه فیلم. نه فیلمنامه ای در كار بود و نه پلاتو یی و نه حتا برآوردی از هزینه ی ساخت، تازه از افرادی كه گروه را تشكیل می دادند ، دست كم یك سومشان هرگز فعالیت سینمایی نكرده بودند. مثل مدیر فیلمبرداری، دستیار كارگردان و مدیر تولید.
زمین می لرزد یك حادثه بود . اما نه یك حادثه ی نا گوار و نا خوشایند، بلكه یك حادثه ی با شكوه و دلچسب، وهمین طور یك تجربه برای كسانی كه بخت مشاركت در ساخت آن را داشتند. مشاركت در ساخت یك اثرتاثیر گذار بر تاریخ سینما .
بازیگران همه از میان ماهیگیران و مردم " آچی ترتزا" برگزیده شده بودند. ولی ویسكونتی هرگز راضی نشد تا به واقعیت زندگی مردم موجود درخیابان های آن روستا اكتفا كند. برای همین ،ا و از آن مردم ساده و نا آگاه از قوانین كارو قواعد صحنه توقع نظم داشت و تسلط بر كار، چیزی كه فقط یك بازیگر حرفه ای سینما می تواند از عهده اش برآید.
صحنه های فیلم هم همه طبیعی بودند و بازی ها نه فقط ارائه و انتقال رویداد موجود در فیلم ، كه به طور همزمان شامل یك كنش واقعی و غیر قابل تغییرهم بود. فیلم ادعا داشت تا یك اسطوره را با فرایند خلاقیت بازآفرینی كند و در این كار موفق هم شد. به طوری كه در برخی لحظه ها رفتارواقعی اشخاصی كه نقش بازی می كردند، اندك اندك در قالب شخصیت هایی كه در ذهن خود پرورانده بودند هویت می یافت.
ویسكونتی دیالوگ ها را به كمك همان بازیگران می نوشت. بازیگرانی كه با همان كلماتی كه در زندگی، به وسیله ی آنها احساساتشان را بیان می كردند، به شیوه ی بسیار واقعگرایانه ای با ا وهم مكالمه می كردند و او با تكلیف این كار به آنها، روند داستانی خودش را گسترش می داد. طبیعتا ً یك متد اینچنینی، زمان تولید كوتاهی را هم می طلبد و كار فیلمبرداری شش ماه طول كشید.
گروه ، مثل اغلب اوقات در سینما ، یك گروه استثنایی بود. ویسكونتی اگر كار غیر ممكن هم می خواست، گروه برایش فراهم می كرد . یك روزاوخواست تا صحنه ای را به كمك جرثقیل بگیرد ، اما جرثقیلی در كار نبود. در عرض چند ساعت كار با نجاران قایق ساز، یك جرثقیل چوبی آماده شد . یك ماشین احمقانه به شكل طرح های احمقانه ی لئوناردو. امروز همه چیز ساده و طبیعی به نظر می رسد ، اما سی سال پیش در " آچی ترتزا" ساخت یك فیلم داستانی با در اختیار داشتن وسایل ساخت یك فیلم مستند، چیزی شبیه به معجزه بود.

مردم دهكده هم در این بداهه پردازی با ما شریك بودند. یكی به متخصصان دوربین كمك می كرد یكی به نورپردازان. یكی به زفیرلّی كمك می كرد و دیگری به من تا حركت های عمق صحنه را تنظیم كنیم . ماهیگیران ، عمده فروشان ، خریداران و بنایان، همه درحین انجام فعالیت های روزانه ی خودشان ، صحنه های بازی را هم بین خود تقسیم كرده بودند. انگار نه انگار در بیرون از صحنه با هم تضاد و دشمنی ای دارند.
همه چیز كه آماده شد ، صحنه های داخلی قایق ها را در طول صید شبانه گرفتیم، با نمایی نزدیك از حركات دریا ، ناقوس كلیسا ، قایق هایی كه در حین بازگشت نتیجه ی صید را اطلاع می دادند و صدای موج شكن و عمده فروشان و خریداران در جواب به آنها. یك صحنه ی جادویی كه چند دقیقه به طول می انجامیدو بعد همه چیز ازنو.
طلوع آفتاب همه چیز را شدت می بخشید. نور فیلم هم چیزی به غیر از نور طبیعی نبود و ما سكانس به سكانس با نورطبیعی پیش می رفتیم و از فرصت تلف شده بین دو سكانس استفاده می كردیم و در رستوران دختران " جامّونا"( بازیگران زن فیلم كه در طول فیلمبرداری بازی می كردندو بعد از آن به كار پیشخدمتی خودشان باز می گشتند) قهوه ای می نوشیدیم وتكه نانی می خوردیم .
این گونه بود كه فیلم به پایان رسید و توانست خود را به فستیوال ونیز برساند. به آن شب فراموش نا شدنی.
به اعتقاد " جی سادول" كه بزرگترین منتقد فرانسوی وقت بود،"زمین می لرزد"اثری است بزرگ و رئالیستی كه مثل یك رمان ساخته و پرداخته شده و عاری از احساسات زدگی آثار دیگر دوره ی خود است.
برگرفته ازكتاب " ملاقاتی با سینمای ایتالیا" نوشته ی فرانچسكو رزی
سلامي رها از غم قابها
سلامي به زيبايي آبها
رازي را با تو در ميان نهاده ام زاسرار مگو. كه ساليان دراز مي بايست تا به درك كيفيت گفتنش نايل شوي. اينگونه گفت آدمی در غاري كه هيچ كسش در درون نبود جز خود و جز صداي خود و طنين آن صدا در هفت اقليم گيتي پراكند كه خود صدايي بود كه در دل شعر جاري شده بود. قرن ها پس تر حافظي از گوشه ي ميخانه را اين طنين به لرزه در آورد تا در تلاطم قرن هاي آتي اين صدا در هزار حنجره متكثر شود كه بي گمانش يكي تو بوده اي. آري.