پنجره ی مهتابی
دینو کامپانا ( 1932- 1885 )
ترجمه ی مهدی فتوحی
در شب دودآلود تابستانی
از بلندای پنجره ی مهتابی
کورسویی به سایه سرریز می کند
و بر دل من
مُهری سوزان می نهد
امّا چه کسی
( بر مهتابی روی رودخانه چراغی افروخته می شود)
چه کسی برای باکره ی پل ،
چه کسی، چه کسی چراغی افروخته؟
در سراچه ، بوی پوسیدگی است
در سراچه جراحت سرخ وامانده ای است.
ستارگان،
دکمه هایی اند از صدف
و شب نادان و لرزان است
و شب نادان است و لرزان است
امّا در دل شب
همواره جراحتی است سرخ و وامانده.
La sera fumosa d’estate
Dall’alta invetriata mesce chiarori nell’ombra
E mi lascia nel cuore un suggello ardente,
Ma chi ha (sul terrazzo sul fiume si accende una lampada) chi ha
A la Madonnina del Ponte chi è chi è che ha acceso la lampada? – c’è
Nella stanza un odor di putredine: c’è
Nella stanza una piaga rossa languente.
Le stelle sono bottoni di madreperla e la sera si veste di velluto:
E tremola la sera fatua: è fatua la sera e tremola ma c’è
Nel cuore della sera c’è,
Sempre una piaga rossa languente.
—
Dino Campana (1885-1932)
Dino Campani, Canti Orfici e altre poesie ; Einaudi, Torino
ترجمه ی مهدی فتوحی
1926
سن آلبینو
ساندینو
مردی چنین کوتاه قد و لاغر و ترکه ای را، اگر درست در خاک نیکاراگوا ریشه ندوانده بود، تندبادها ریشه کن می کردند.
در این خاک و بر این خاک، " آوگوستو سزار ساندینو" بر خاسته ، سخن می گوید و به گاه سخن، آنچه را که خاکش بدو داده نقل می کند. او وقتی بر زمین خویش می خفت، امواج رنج و شادمانی خاکش بدو نشت می کرد.
ساندینو بر خاسته، نقل می کند رازهای مگوی خاک اشغال و تحقیر شده اش را و می پرسد: چه تعداد از آنها، آن گونه که من بدو عشق می ورزم، دوستش دارند؟
بیست و نه مرد مین یاب و اهل سان آلبینو ، راهی به پیش می گشایند. اینان نخستین سربازان ارتش آزادی بخش نیکاراگوا هستند. کارگرانی بی سواد، که پانزده ساعت در روز، به قصد استخراج طلا برای شرکتی از امریکای شمالی، کار می کنند ؛ و کپه شده بر هم در یک انبار می خوابند. ایشان با دینامیت مین ها را منفجر می کنند و در پی ساندینو به کوه می روند.
ساندینو بر خرک سفید خویش پیش می رود.

1929
نوشته ی ادواردو گالئانو
ترجمه ی مهدی فتوحی
شهر مکزیکو
فریدا
" تینا مودوتّی" در مواجهه با بازپرسان خود تنها نیست. بازو به بازوی او در این همراهی، از یک سو همرزم او دیه گو ری وه را است و از سویی دیگر " فریدا کالو ". بودای بزرگ نقاش و فریدای کوچکش که او هم نقاش است. بهترین دوست تینا که به یک شاهزاده ی اسرار آمیز شرقی می ماند که بسیار ناسزا می گوید و بسیار هم مشروب می خورد. درست مثل یک نوازنده ی محلی " خالیسکو ".
فریدا به قهقهه می خندد و از روزی که محکوم به درد مدام شده ، پرده های شکوهمند رنگ روغن می کشد.
اولین درد او به زمانهای دور باز می گردد. به دوران کودکی. وقتی پدر و مادرش او را به شکل فرشته ای در آوردند و او می خواست با بالهای پوشالی پرواز کند. اما این درد پایان ناپذیر در نتیجه ی یک تصادف خیابانی به وجود آمد. وقتی میله ی یک تراموا، مانند میخ در بدن او فرو رفت. از یک طرف بدن او به طرف دیگر . مانند یک نیزه؛ و استخوانهای او را خرد کرد. و از همان زمان او به دردی بدل شد که زنده می ماند. او را بارهای بار بیهوده جراحی کردند. اما بر تخت بیمارستان او آغاز کرد به نقاشی و پرتره هایی از خودش کشید که تعظیمی اند نومیدانه به حیاتی که برایش باقی مانده بود.
در چار راه هر طرف ایست
کاری به غیر از زندگی نیست
نوشته ی ادواردو گالئانو
ترجمه ی مهدی فتوحی
1929
شهر مکزیکو
تینا مودوتّی
دولت کوبا نباید هم کاری جز تماشا بکند. روزنامه های دست راستی مکزیک هم او را تایید می کنند. " مه یا " قربانی یک جنایت عشقی شده است. یهودی نشینان بولشوویسم مسکو آنچه را که باید بگویند می گویند. مطبوعات برملا می کنند که " تینا مودوتّی " ، زنی با ظاهری مشکوک، به سردی در برابر این اپیزود تراژیک واکنش نشان داده و بعدها در بیانات خود به پلیس دچار تضاد های مشکوکی هم شده.
" تینا "، عکاس ایتالیایی ، در سالهای معدودی که به اینجا آمده ، توانسته به اعماق تاریک مکزیک نفوذ کند. عکس های او آینه ای بزرگ نما پیش روی می گذارند از چیزهای ساده ی روزمره و مردم ساده ای که اینجا با دست های خود کار می کنند.
اما جرم او آزادی او است. او وقتی " مه یا " را کشف کرد که به گروهی پیوسته بود که برای " ساکّو " و " وانتزتّی " و " ساندینو " تظاهرات می کردند، تنها زندگی می کرد و با او یکی شد. بی عقد ازدواج . او پیشترها هنرپیشه ی هالیوود و مدل و معشوقه ی هنرپیشه ها بود و هیچ مردی نبود که با دیدنش عصبی نشود. پس او بابت این فقدان، رفتار یک بیگانه و کمونیست را در پیش می گیرد. پلیس عکس هایی از او پخش می کند که برهنه، زیبایی نابخشودنی اش را نشان می دهند . در حالی که دارند تشریفات اخراج او را هم از مکزیک آغاز می کنند.
بخشهایی از کتاب " سده ی باد "
نوشته ی ادواردو گالئانو
ترجمه ی مهدی فتوحی
1929
شهر مکزیکو
مه یا
دیکتاتور کوبا، " خه راردو ماچادو "، او را محکوم به مرگ می کند. " خولیو آنتونیو مه یا "، چیزی بیش از یک دانشجوی تبعیدی به مکزیک نیست که علائق خود را معطوف کرده به دنبال کردن خرگوش ها و انتشار مقالاتی علیه نژادپرستی و استعمار نقاب زده ، آن هم برای خوانندگانی معدود. اما دیکتاتور در بذل توجه به او در مقام خطرناکترین دشمن خویش ، هیچ اشتباه نمی کند. " ماچادو " از وقتی " مه یا " را زیر نظر می گیرد که گفتمان های آذرخش گون او خوابگاههای هاوانا را می شورانند. " مه یا " با افشای دیکتاتور و دست انداختن عقب ماندگی دانشگاه کوبا که دیگر بدل شده به کارخانه ی متخصصانی با ذهنیت حاکم بر صومعه های اسپانیایی مستعمره ، آتش به پا می کند.
شبی ، " مه یا " ، بازو به بازوی همرزمش ، " تینا مودوتّی " ، قدم می زند که قاتلان با رگبار گلوله او را تصفیه می کنند. " تینا " فریاد می کشد اما وقتی که کالبد دوستش فرو می افتد اشکی نمی ریزد. " تینا " بعدتر گریه می کند. وقتی به خانه می رسد. سپیده دمان. وقتی کفش های " مه یا " را می بیند که خالی افتاده اند و گویی در زیر تخت خواب انتظار او را می کشند. آری تا ساعاتی قبل این زن آنقدر خوشبخت بود که حتا به خودش هم حسودی می کرد.

جزیره
از کتاب احساس زمان
بر کرانه
فرود آمد ،
جایی که
از جنگلهای کهنسال اندیشمند
شب پاینده بود
و خویش را داخل درآن کرد
و هیاهوی پرهایی اش صدا زد
کز بانگ دلخراش تپش آبی جوشان
باز شده بودند
و کرمینه ای دید
( که نحیف می شد و بر می بالید)
و وقتی باز می گشت
تا فراز آید ، دید
شفیره ای شده
و استوار در آغوش نارونی
می خوابد.
سرگردان در خویش
از پرهیب به شعله ی راستین،
به چمنزاری رسید
که در آن جا
سایه در چشمان
انباشته می شد از باکرگان؛
به سان شب در پای زیتون بنان.
شاخساران
باران تنبل نیزه واری را
می باراندند.
این سو گوسفندان
به زیر ولرمایی ناب
چرت می زدند
و الباقی پوشش براق را ،
می چریدند.
دستان چوپان
شیشه ای بودند صیقلی
از تبی خفیف.

ترانه ای بسیار مشهور از پپینو دی کاپری
ترجمه ی مهدی فتوحی
می دانی
حقیقت ندارد
که من دیگر تو را دوست نمی دارم
می دانم
باورم نمی کنی
به من اعتماد نداری
روبرتا
به من گوش فرا ده.
دوباره بازگرد. از تو تمنا می کنم.
با تو هر لحظه
خوشبختی بود
ولی من نمی دانستم
دوست داشتنت را نمی دانستم
روبرتا
مرا ببخش
باز هم به نزد من بازگرد
روبرتا به من گوش فرا ده.
دوباره بازگرد از تو تمنا می کنم.
با تو هر لحظه
خوشبختی بود
ولی من نمی دانستم
دوست داشتنت را نمی دانستم
به من گوش فرا ده.
مرا ببخش و دوباره به نزد من بازگرد.
(برای دوستانی هم که به سایت یوتوب دسترسی دارند لینک این ترانه را می گذارم: http://www.youtube.com/watch?v=ptDyxigOQJU )
lo sai,
non e' vero,
che non ti voglio più
lo so,
non mi credi,
non hai fiducia in me
Roberta ascoltami,
ritorna ancor ti prego
con te
ogni istante
era felicità
ma io non capivo,
non t'ho saputo amar
Roberta, perdonami,
ritorna ancor vicino a me
Roberta ascoltami,
ritorna ancor ti prego
con te
ogni istante
era felicità
ma io non capivo,
non t'ho saputo amar
ascoltami, perdonami,
ritorna ancor vicino a me
آنان که به جرم عشق اعدام شدند
آزاد و رها و نیک فرجام شدند
وآنان که به سنگسار دل وا دادند
بیگانه ز خویش و مرگ آشام شدند
عرب ها میوه هایم را چریدند
مغولها ریشه هایم را جویدند
و افغانی و ترک و غربی و روس
به قربانگاه یغمایم کشیدند
نگا کن رد ّ شلاقه به گرده م
برای حرف حق شلّاق خورده م
به جرم زیستن زندان کشیده م
برای زندگی با عشق مرده م
اگر مغبون و دلتنگ و غمینم
و گر مجروح و مطرود و حزینم
در این آشفته بازار تباهی
یکی از مردم ایران زمینم